روشن کردن رابطه‌ها با طراحی کنش‌ها و دیالوگ‌های درست



عنوان داستان : من ومسعود

عمه با مسعود برای دیدن فریبا دخترش یک سفرِ سه ماهه به بلژیک رفته‌بودن. به محض اینکه اونها رفتن خانه‌ای جمع وجور و خوب برای ما پیدا شد و اجاره کردیم عمه تا فهمید قسم قسم که عروسی را برگزار کنید و منتظر ما نباشید.
امشب اولین مهمونی بعد از عروسی را برپا کردیم. عمه و مسعود ، از بهروز خواستم زودتر بیاد خونه با این حال مهمانها زودتر از بهروز آمدند.عمه با اون هیکل چاقش ولو شده‌‌بود روی مبل، مسعود هم کمک من پذیرایی می‌کند.
عمه گفت: المیرا جان یه جایی بزرگتر را می‌گرفتی تو که نصف وسایلت از توی آشپزخونه زده بیرون
سیب‌ها را توی ماهیتابه با سرو صدا زیر ورو کردم و جوابی ندادم که یعنی نشنیدم. اگه مامان اینجا بود کلی حرص خورده‌بود. می‌دونستم عمه راحتش نمی‌زاره جا تنگی را بهونه کردم و آنها را دعوت نکردم.
-عمه پاشین جهیزیه‌ام را ببین. که حوصله‌تون سر نره
-سلیقه‌ات حرف نداره عمه هر چی رنگ شیری وفیروزه‌ای بوده باهم ست کردی. آدم می‌مونه تو اینا را از کجا گیر آوردی
مسعود یک ناخنک به سیب‌ها زد نگاهی توی صورتم کرد وگفت: ولش کن مامان منو که می‌شناسی
با صدای زنگ خیالم راحت شد که عمه با بودن بهروز کمتر ایراد می‌گیره و ساکت می‌شه در را باز کردم. بعد از عذرخواهی و سلام و علیک با عمه لباسهاش را عوض کرد. روبروی او وپشت به آشپزخانه نشست. بهروز پسر خوش‌برخورد و مهمان‌نوازی است، خیالم راحت بود که به عمه خوش می‌گذرد. این را در چشمهای برق افتادۀ عمه می‌دیدم. سینی شربت را به مسعود دادم وپشت سر او از آشپزخانه بیرون آمدم.
رو به بهروز کردم و گفتم: مسعود از اون وقت تا حالا جور تو را کشیده وکمکم کرده
بهروز لبخندی به مسعود زد و نگاهش به من افتاد. چهره‌اش مثل لیمو ترشی که فشار داده باشند جمع شد. از جا بلند شد با مسعود دست داد وسینی را از او گرفت. وقتی می‌نشست چشمهایش را روی هم فشار داد ونفس تندش را از بینی بیرون داد.
مسعود روبروی من روی مبل نشست. هوا سنگین شد. کسی حرفی نمی‌زد. بلند شدم وظرف شیرینی را تعارف کردم.
عمه گفت: می‌خوای سیرمون کنی نکنه غذا کم درست کردی
-بفرمایید عمه جون شیرینی که جای شام را نمی‌گیره
وقتی خم شدم تا ظرف شیرینی را تعارف مسعود کنم، دسته‌ای از موهایم را در دست گرفت وبه آرامی آن را رها کرد. گفت: چه مویی بلند کردی دختر دایی بنظرم نصف حقوق آقا بهروز را برای رنگ و مش دادی
خندیدم وگفتم: تو نمی‌خواد جوش بهروز را بزنی اینا مال شب عروسیه
بشقاب شیرینی را تعارف بهروز که کردم. صورتش مثل لبو قرمز شده‌بود. با دست سینی را عقب زد، ولیوان شربت را برداشت کمی از آن را خورد همانطور که بلند می‌شد عذرخواهی کرد و گفت: من خیلی شیرین نمی‌خورم
نمی‌دانستم چکار باید بکنم گفتم بهروز با شیرینی جور نیست شربت را هم خیلی کم‌شیرین می‌خوره
عمه لبخند بی حال وزورکی کرد وگفت: مردها همشون همینطورن
-بفرمایید شربتتون از دهن می‌افته. با اجازه من وسایل شام را بیارم
مسعود گفت: بیام کمک دختر دایی؟
گفتم: نه شمام بفرمایید بهروز هست
بهروز لیوان شربت را توی ظرفشویی رها کرد.
گفتم: آآروووم چیزی شده؟
سرش را تکان داد و گفت: نه
-پس چت شد یهویی؟
با فریاد خفه‌ای گفت: چه کاری باید بکنم که نکردم بفرمایید
دستم را روی دهان و بینی‌ام زد و گفتم: بهروز مهمون داریم
نفسش را به تندی بیرون داد وگفت: کاری به من نداشته باش
عمه صدا زد: بیام کمکت؟
ظرف سالاد را از یخچال بیرون آوردم به دست بهروز دادم، اشاره به میز ناهارخوری کردم و گفتم: نه ممنون عمه جون
مسعود جلو آمد سالاد را از بهروز گرفت وگفت: زحمت میز را من می‌کشم
ژله و سبزی را روی اُپن گذاشتم وهندوانه را از یخچال بیرون آوردم: بهروز جان اینو ببر تو اون ظرف بچین
بهروز نگاهم نمی‌کرد و پشت به ما ایستاد برای پاره کردن هندوانه، مسعود نگاهی به من کرد ابروهایش را در هم کشید و با سر به طرف بهروز اشاره کرد. لبخند زدم و سرم را تکان دادم که چیزی نیست.
با صدای فریاد بهروز به طرف او برگشتم. خون تمام دستش را گرفته بود با دست دیگر کف دستش را فشار می‌داد. گفت: یه دستمال بده
با عجله از دستمال رولی روی میز چند ورق برداشتم خواستم روی دستش بگذارم که خود را عقب کشید ودستمال را از من گرفت.
مسعود برگشت وپرسید: چی شد؟
-چیزی نیست این کارد خیلی تنده. دستمال بده
دستمالها پر از خون شد صندلی را عقب کشیدم و گفتم: بشین دستمال فایده نداره برم پنبه بیارم
وقتی دستمال‌ها را برداشت تا پنبه بگذارم خون به شدت بیرون زد. مسعود گفت: فایده نداره باید بخیه بشه
بهروز پنبه‌ها را روی دستش فشار داد وگفت: یه دستمال پارچه‌ای بیار
نوار باند را باز کردم ومحکم روی پنبه‌ها بستم. خون باند را هم خیس کرد. عمه که با شنیدن سروصدای ما به آشپزخانه آمده بود گفت: باید بره درمانگاه
بهروز نگاهی به عمه کرد وگفت: شما خودتون را ناراحت نکنید چیزی نیست
عمه گفت: ببین خون زده بیرون اینجاها درمانگاهی بیمارستانی چیزی نیست؟
بهروز گفت: سویچ را بده
مسعود گفت: من می‌برمتون
-نه اصلا حرفش را هم نزنین شما تا یه پذیرایی دیگه بشین من اومدم
باز هم بدون نگاه به من سویچ را گرفت.
گفتم: می‌خوای باهات بیام
نگاهی عصبانی به من کرد وگفت: مگه مهمون نداری؟
اصرارهای مسعود هم بی فایده بود وبهروز تنها رفت.
بهروز که رفت عمه گفت: چه شبی شد پام شکسته بود و نیامده‌بودم. آقا بهروز همون وقت که مارو دید رفت تو هم
مسعود گفت: باید باهاش می‌رفتم. چقدر غده این بهروز
تلویزیون را روشن کردم تا حرفها کم بشه و گفتم: چیزی نیست زود برمی‌گرده
دلم شور می‌زد که بااین عصبانیت از خونه بیرون رفته.گرمم شده‌بود. حرارتی داغ با نفسهایم از گلو بیرون می‌آمد. بیشتر از این نمی‌توانستم توی آشپزخانه بمانم. به پذیرایی برگشتم، لبهایم را به نشانه لبخند دراز کردم.
عمه گفت: شالا رگ عصبش را نبریده باشه
-مامان این حرف‌ها چیه. یه بریدگی ساده‌اس
-برا همین خون بند نمی‌اومد
عمه گفت: پاشو یه زنگ بهش بزن که اگه کمکی چیزی می‌خواد مسعود بره
آخرین شمار را که گرفتم. منتظر بودم که صدای زنگ موبایل از اتاق خواب بلند شد
-وای گوشی نبرده
تلویزیون آمار کشته‌شده‌های تصادفات جاده‌ای را می‌داد. تلویزیون را خاموش کردم و کنترل را روی میز رها کردم
برگشتم به آشپزخانه نه من می‌دونستم چیکار کنم نه مهمونهای بیچاره
-می‌خوای عمه با مسعود بری دنبالش؟
-نه، آخه کجا برم
طول وعرض آشپزخانه را دور می‌زدم. با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. بهروز بود خیلی سرد عصبانی با صدایی که فکر کنم عمه هم از بیرون شنید گفت: من حالم خوبه اینجا شلوغه شام مهمون‌ها را بده فکر نکنم حالا حالاها نوبتم بشه
گفتم: مسعود بیاد پیشت؟
بدون خداحافظی قطع کرد.
دلم می‌خواست هر چه زودتر بروند تا ببینم باید چکار کنم. شامی که این زحمت کشیده بود با میلی خورده شد و خیلی زود رفتند عمه گفت: هر وقت اومد یه خبری از حالش بده من تا دیر وقت بیدارم.
بعد از رفتن آنها تنها کاری که کردم جمع کردن غذاها بود. بعد تا آمدن بهروز فقط راه رفتم واز پنجره به کوچه نگاه کردم. ساعت از یک گذشته بود که با دست باندپیچی شده به خانه برگشت عصبانی‌تر از قبل
گفتم: بخیه خورد چیکار کردی؟
جوابی نداد
-آخه یه چیزی بگو اصلا تو چت شد یهویی
-نمی تونستی یه چارقدی چیزی روی سرت بندازی؟
گفتم من ومسعود مثل خواهر برادریم از کوچیکی به هم داداشی و آبجی می‌گفتیم
-یعنی اگه عمه جونت ازت خواستگاری می‌کرد می‌گفتی ما خواهر برادریم نمی‌تونیم با هم ازدواج کنیم؟
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهره فصیحی سلام

شما از جمله نویسنده‌های پرکاری هستید که پشتکار و پیگیری تان قابل تحسین است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان هم سپاسگزارم. «من و مسعود» را خواندم. پاراگراف ابتدایی افتتاحیه کار را مخدوش کرده است. داستان به خبر رفتن عمه و مسعود به بلژیک هیچ احتیاجی ندارد. رفتن یا نرفتن آنها اطلاعات ضروری مربوط به پیرنگ نیست که خواننده داستان به آنها نیازی داشته باشد. داستان باید از همان شب مهمانی شروع می شد. اما مشکل این است که تا مدت‌ها رابطه‌ها خیلی روشن نیستند یعنی معلوم نیست مسعود کیست یا بهروز چه ارتباطی به راوی دارد و بعد هم که رابطه‌ها معلوم می‌شوند کنش‌ها انسجام لازم را ایجاد نمی‌کنند. جزییات داستانی جوری طراحی نشده‌اند تا به شخصیت‌پردازی‌های درست و با قوام بینجامند. راوی می‌گوید بهروز جوان مهمان‌نواز و خوش‌برخوردی است اما این نکته هیچ نمایش بیرونی در داستان ندارد. چیزی نیست که در طول داستان دیده شود. خواننده داستان حتی از جزییات ورود بهروز و نحوۀ برخورد او با مهمان‌ها تصویری ندارد تا بتواند او را درست و دقیق ببیند و احیاناً به قضاوت بنشیند. شخصیت مسعود هم پرداخت درستی ندارد. هیچ منطق داستانی درستی در داستان نیست تا مخاطب دلیل رفتار مسعود یا کنایه‌های او را بداند آن هم در حضور همسر راوی که مسعود او را برای نخستین بار می‌بیند یا دست‌کم بار اول است با او معاشرت می‌کند. شاید تنها شخصیت عمه است که بهتر از سایرین پرداخت شده که بخشی از بدبینی‌ها یا بدخلقی‌های کنایه‌آلودش به مخاطب منتقل می‌شود. گفت‌وگوی میان راوی و بهروز در آشپزخانه خوب درآمده است اما بریده شدن دست و باقی ماجرا خیلی سانتی‌مانتال و شتابزده و سر هم بندی‌شده به نظر می‌رسد. پیشنهاد می‌کنم برای شخصیت‌پردازی زمان و انرژی بیشتری بگذارید. به مطالعه، تلاش و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام. مطالعه آثار خوب و عمیق شدن در تجربه های زیستی بسیار راهگشا هستند. به مطالعه و تمرین ادامه بدهید. همچنان منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
زهره فصیحی » 11 روز پیش
سلام خانم آروان متشکرم که وقت گذاشتید حتما از نظراتتان استفاده می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.