یک داستان کدر



عنوان داستان : وداع
مرد در امتداد پیاده رو می رفت و مرتب به پشت سرش نگاه می کرد و به زنش می گفت : تندتر بیا عاطفه ، منتظرند!
زن گفت : گورت رو گم کن بی رگ! به من نگو چه کار کنم.
مرد گفت : فکر می کنی من راضی به این کار هستم ؟ ابدا ! مجبورم.
زن گفت : من هم مجبورم با تو زندگی کنم. نمیحوام سر به تنت باشه. از سگ هم کمتری!
مرد گفت : عاطفه غضب داری هرچیبه دهنت میاد بهم میگی.
زن گفت: لیاقت تو همینه . از این بدترها لایقته . آدم بمیره از این زندگی بهتره .
مرد کمی تندتر گام برداشت . از خیابان اصلی به خیابان فرعی و از آنجا به یک کوچه بن بست پیچیدند . ساعت یک بعد از ظهر بود و هوا داغ داغ . سر وکله مرد مثل لبو سرخ شده بود . زن و مردی در انتهای کوچه کنار یک وانت در سایه درخت ایستاده بودند .
مرد غریبه که با دستمالی سر و پشت گردنش را پاک گفت : کدوم گوری بودی قلی؟ مگه بازی رو بلد نیستی ؟
قلی گفت : ببخشید تیمورخان . زنم پای اومدن نداشت .
تیمورگفت : تو مردی! حرف زدی . زن ات این وسط .....
حرفش را خورد و تفی به روی زمین انداخت و گفت : یالله زودباش! شب شد.
عاطفه چند قدمی آنها ایستاده بود و تکان تکان می خورد . قلی رو به عاطفه گفت : عاطفه جان! بیا بده بهش ، راه بیفت بریم .
عاطفه چادرش را به سرعت روی خودش کشید و گفت : خفه شو ! بی غیرت !
قلی غرولند کرد : لا اله الا الله ! الان سر وکله یکی پیدا میشه . یالله بجنب!
عاطفه رو به شوهرش کرد و گفت : بی رگ! کم با نداری ات ساختم ؟ با سگ اخلاقی ات ساختم ؟ اینم شاهکار آخرته ؟
تیمور در یک فاصله دو متری عقب و جلو می رفت و مدام تسبیح دانه درشت سیاهش را می چرخاند . ایستاد و به قلی گفت : مردک اگه جیگر نداشتی بیخود کردی مارو اینجا علاف کردی!
تیمور رو به زن کنار خود کرد و گفت : جمع کن بریم . اینها تو زرد از آب در اومدن .
قلی مانع رفتن تیمور شد و گفت : نه تیمورخان! تو رو خدا کمی صبر کن . الان تمومش می کنیم
رو به عاطفه کرد و گفت : عاطفه ! بجنب . عاطفه جان تیمور بره رفته ها ! بعد دیگه دستمون به جایی بند نیست . اون بچه هم باید بمونه اونجا تا بپوسه .
عاطفه : تو حیوونی . تو واسه پول هرکاری می کنی .
قلی : بدون پول نمی تونیم زندگی کنیم . چیکار می کردم ؟ ما با هم حرف زدیم.
عاطفه: الدنگ! پول باشه تا بری خرج اون کوفتی کنی ؟
قلی : عاطفه من به خاطر اون زهرماری این کار رو نکردم . خودت هم بهتر میدونی . پسر پونزده ساله مون به خاطر بیست میلیون گوشه زندونه.
عاطفه : اون هم یه تن لش مثل خودت !
تیمورگفت : ببین قلی تکلیف مارو روشن کن . معامله می کنین یا نه ؟
زن نوزادش را در آغوش جابجا کرد و رو به مرد غریبه گفت: این که غیرت نداره! اقلا تو یه کمی آدم باش. الان میام
رفت و پشت ماشین وانت و زیر سایه درخت نشست و نوزاد را به سینه خود چسباند و شیرش داد . نوزاد سینه مادر را گرفته و با چشمانش به مادر نگاه می کرد . مادر خاموش می گریست و تکرار می کرد: دخترم دخترم!
قلی می آمد و می رفت . مادر چند دقیقه بعد نوزاد را دمر کرده چند ضربه به پشتش زد و برایش لالایی خواند .
قلی به عاطفه نزدیک شد و گفت : عاطفه اینکار برای همه خوبه . جبران می کنم . اینها هم آدم های بدی نیستند . بچه رو بده به من .
دست کرد و نوزاد را از آغوش مادر گرفت و به سمت تیمور رفت . نوزاد را تحویل زن همراه او داد و نشست زار زار گریه کرد و به تیمور گفت : کاش می مردم این روزهارو نمی دیدم .
تیمور بسته ای را به سمت اش انداخت و گفت : زر زیادی زدی ! برای کارهای بعد سراغ ما نیا.
تیمور ، زن غریبه و نوزاد به سرعت دور شدند . قلی نشسته اشک می ریخت و ناظر دور شدن آنها بود و با خود می گفت : خدایا گرفتارم . گرفتاریم.
قلی بسوی عاطفه بر گشت . قدمهایش را تندتر و تندتر کرد . رد باریکه خون از پشت ماشین وانت پیدا بود .
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
جناب آقای افشاری
در مجموع داستان خوبی‌ست. دیالوگ‌ها خوبند و داستان را خوب پیش می‌برند.
مشکلی که به داستان لطمه زده، شخصیت‌پردازی عاطفه است. خشن حرف می‌زند، اما خشن رفتار نمی‌کند.
در داستان معلوم نیست چرا عاطفه مجبور است بچه‌ی شیرخوارش را بدهد. درباره‌ی پسرش می‌گوید «اون هم یه تن لش مثل خودت». آن وقت چرا حاضر می‌شود به خاطر پسر تن لش‌اش بچه‌اش را بفروشد.
شخصیت تیمور هم در ابهام است. تسبیح دست تیمور نشانه‌ی چیست؟ آیا او آدم مذهبی است؟ از داستان چنین برمی‌آید که آن‌ها قصد ندارند بچه را بزرگ کنند.
خودکشی عاطفه هم خوب نیست.
وظیفه‌ نویسنده این است که شفاف حرف بزند. داستان شما مقدار قابل توجهی کدر است. هم در شخصیت‌پردازی و هم در درونمایه.
حیف است حتماً به این دو مسئله فکر کنید و داستان را دوباره بنویسید.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۳
کوروش جعفریزاده » شنبه 22 مهر 1396
سلام .به نظر من ایده تکراریست و نویسنده نتوانسته است موضوع را به شکل بدیعی مطرح کند .نثر داستان , دیالوگها و توصیفها تقریبا خوب است .اما همانطور که استاد خرامان گفتند سوالات زیادی در داستان بی پاسخ می ماند .ابهام و تعلیق خوب است اما سنجیده و بجا .....پیشنهاد می کنم نویسندگان محترم هم در نقد داستانهای رسیده مشارکت کنند .....جعفری زاده
پرویز افشاری » شنبه 22 مهر 1396
سلام کوروش جان ممنون از نقد سنجیده جنابعالی . سعی می کنم در ویرایش بعدی تا حد توان بر طرف کنم .
پرویز افشاری » شنبه 22 مهر 1396
استاد ارجمند سلام و صبح به خیر. از نقد موشکافانه و ساده و شفاف شما بی اندازه سپاسگزارم . حتما کار می کنم و دوباره می نویسمش.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.