اشاره به جزئیات در خود داستان هم کاربرد دارد




عنوان داستان : سه سال و یک ماه و پنج روز
نویسنده داستان : امین میرلوحی

دوباره وقت ملاقاته
باز بی تابت شدم
میشینم روبروت، دستتو میذاری رو شیشه...
دستمو میذارم رو شیشه...
گرماشو حس میکنم
نه از پشت شیشه؛ از چشمات
میخندی و سلام میکنی
جوری میخندی انگار رو نیمکت پارک کنار هم نشستیم
خودمم یه لحظه یادم رفت پشت میله هام
اول از همه از امیرعلی میپرسم
بزرگ شده یا نه؟
رفته مدرسه؟ کاش بودم میدیدمش
سراغ بابا رو نمیگیره؟
دلم براش یه ذره شده. بازم ازش عکس بیار برام
صابخونه که باز اذیت نکرد؟
ننه آقام چطورن؟ خودت هواشونو داشته باش به این داداش بی عرضه من اعتباری نیست
کلی سوال دیگه هم دارم که یکی یکی میپرسم
اینا همه سوال هاییه که آماده کردم ازت بپرسم
هر هفته با خودم مرورشون میکنم
از امیر علی بیشتر میپرسم
اصغر آقا، هم سلولیم، بهم میخنده، میگه آخه مرد حسابی چرا همش این سوالا زیر زبونته؟ چه اهمیتی داره از یادت برن؟ اون اگه میخواست بیاد ملاقاتی که تا حالا اومده بود
ولی اصغر آقا که تو رو نمیشناسه، من میشناسمت. من میدونم نامرد نیستی. کار پیش اومده لابد برات
هه...آخه بچه هم نداره اصغر آقا. حق داره حال منو درک نکنه. اون چه میفهمه سه سال بین این میله ها گیر کنی فقط با یه عکس بچت ینی چی
عکسی که نه بوی امیرعلی رو داره نه جواب صدا زدنامو میده
الان سه سال و یک ماه و پنج روزه نیومدی ملاقاتم
همون موقعا یه خبرایی شنیدم که ازدواج کردی ولی ننه گفت به هم خورده
خودمم میدونستم دروغه. همین طلاق غیابی رو هم بابات مجبورت کرده. وگرنه تو که عاشقم بودی، خودت دستاتو میذاشتی رو اون شیشه و میگفتی به پات میشینم ، همون دو سه ماه اول که میومدی ملاقات
وای مریم چقد حرف دارم باهات
ببین چقد سوال دارم ازت ، کاش فقط یه بار میومدی جواب این سوالامو میدادی
مریم داره میخوره منو این سوالا، شبا خوابتو میبینم روزا رویاتو میبینم
هربار تو خواب همین سوالارو ازت میپرسم. تو هم هربار همین جوابو میدی: میام میام
پس بیا لعنتی
خودت که میدونی چقد میخوامت. میدونی قبل این آزارم به هیشکی نرسیده بود. بخاطر تو بود اون مرتیکه و آش و لاش کردم
نیومدی هم نیا، فدا سرت
صد بار دیگه هم بیام بیرون حاضرم بخاطرت بیوفتم گوشه اینجا
ولی من نیستم کی مواظبته؟ کاشکی خبر ازدواجت راست باشه...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای امین میرلوحی سلام

«سه سال و یک ماه و پنج روز» را خواندم. سوژه این داستان از آن سوژه‌های آشناست که از بس به کار گرفته شده‌اند به نظر می‌رسد از جلوه و جلا افتاده‌اند. انتخاب چنین موضوعی ریسک بالایی دارد. در مورد زاویه دید هم همین‌طور است. انتخاب این زاویه دید هم سهل و ممتنع است. اما مشکل این داستان سوژه یا زاویه دید نیست بلکه مسأله این است که صحنه‌های داستان جاندار نیستند و کنش‌ها ضعیف‌اند و توصیف‌ها از دایره کلیشه‌های رایج خارج نشده‌اند. زنی داریم که آن طرف شیشه در انتظار ملاقات است و مردی که این طرف نشسته و هر دو نفر دستشان را روی شیشه می‌گذارند. جز این تصویر که بارها دیده‌ایم کدام توصیف زنده و جذاب دیگری در این اثر هست که به خلق فضاسازی درست و باورپذیر بینجامد؟ واقعیت این است که هیچ توصیف و صحنه کارآمد و پیش‌برنده دیگری در این داستان نیست تا تصویر یا تأثیر حسی تازه‌تری از مردی که در زندان گرفتار است به مخاطب بدهد برای همین است که اثر در چارچوب تیره و سرد تکرارهای همیشگی مانده و داستان نتوانسته به قاب خلاقانه‌تری برسد و چشم‌انداز متفاوتی به مخاطب ارائه کند. نگرانی برای زن و دلتنگی برای فرزند اتفاق تازه زندان نیست مگر اینکه داستان آن‌چنان قدرت و قوتی داشته باشد که بتواند مخاطب را به درک تازه‌ای از آدم‌هایی که در موقعیت راوی قرار گرفته‌اند برساند اما در اینجا چنین اتفاق خوبی نیفتاده. گاهی حتی رنگ و جنس چادر زنی که به ملاقات همسر زندانی‌اش رفته یا نوع نگاه و لبخند او می‌تواند اطلاعات مفیدی به خواننده بدهد و گاه جزئیات مناسب و به‌موقع می‌توانند اثر را شکوفا کنند و آن را به درخشندگی برسانند. کاش اشاره به جزئیات فقط در عنوان داستان خلاصه نمی‌شد و همان خصیصه را در متن هم به کار می‌گرفتید؛ به جای اینکه همه چیز را به کلی‌گویی‌های فشرده واگذار کنید. پیشنهاد می‌کنم درباره پرداخت در داستان مطالعه کنید و جزئیات داستانی را بشناسید. نمونه‌های خوب داستان کوتاه را بخوانیدو به تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر ادامه دهید. امیدوارم همچنان خواننده آثار خوب و قابل بحث شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.