وقتی به جای داستان گفتن، آدم ها را دسته بندی میکنیم...




عنوان داستان : مامان بازی
نویسنده داستان : الهه هدایتی

صاف بشین. من مثلاً مامانتم. تو هم باب اسفنجی نیستی. روشا هستی. نگاه... آن که توی عکس، بغلم کرده، فتانه‌جون است. فتانه‌جونِ من خیلی‌خیلی مهربان است. دیروزصبح با بابا رفتم خانه‌اش. بابا دَم در، ماشین را نگه‌داشت. فتانه‌جون آمده بود پایین. در ماشین را باز کرد. من پریدم تو بغلش. بابا پیاده نشد. فتانه‌جون گفت:
- آقا محسن بفرمایین بالا.
بابا دستش روی دنده بود. سرش را کج کرد، صورت فتانه‌جون را ببیند. گفت:
- نرگس رو ساعت دو میارن تو بخش. باید باشم بچه رو تحویل بگیرم.
فتانه‌جون بوسم‌کرد. گفت:
- قربونش بشم. منم فردا میام پیشش.
بابا گفتش:
- جونِ شما و جونِ روشا خانمِ ما!
بابی! تو می‌دانی جونِ شما یعنی چی؟ نمی‌دانی؟ خب از پاتریک بپرس. اِ... صاف بنشین. چرا هی می‌آُفتی؟ فتانه‌جون مهربان‌ترین مادربزرگ دنیاست. من را صبحی برد حمام. کاش تو را هم برده بودم بابی. توی حمام جیشم گرفت. هیس! نگویی به کسی. فتانه‌جون گفت:
- عیب نداره... همین جا بُکُن.
مامان نرگس که اجازه نمی دهد توی حمام جیش کنم، باید بروم توالت. از حمام آمدیم بیرون. فتانه‌ جون موهاش را سشوار‌کشید. من هم گفتم، برام کشید. موهام را بافت دوطرف سرم. پایین موهام کشِ خرگوشی برام زد. ازم رنگ لاک‌های جلو آینه را پرسید. همــّه را بلد بودم، به جز یَشمی. خیلی خوشش آمد. گفت:
- جایزه داری قندِعسل.
قول داد عصر برویم پارک. گفتم:
- جونـــمی جوووون!
فتانه‌جون لاک قرمز را ‌زد روی ناخن‌هام. گفت:
- ناهار چی دوست داری؟
انگشت‌هام را ازهم باز نگه داشتم. فوتش کردم. نگاه... این‌طوری. بعدش گفتم:
-پیتزا می‌خری؟
زنگ زد دوتا پیتزای گُنده آوردند. تا آن‌روز یک قوطی‌نوشابه را تا ته‌ش نخورده‌بودم. خیلی خوشمزه بود. توی دهنم حباب‌هاش می‌‎ترکید. خوشم می‌آمد. مثل حباب‌بازی که با کف می‌کردیم. ای وای دلت خواست؟
بیا بنشین این‌جا. تو مثلاً روشا هستی و منم فتانه جون. دهانت را باید باز کنی. بعدِ ناهار گوشی‌اش را داد بازی کنم. اگر می‌رفتم خانهِ مامان‌شمسی که اجازه نمی‌داد بدوبدو کنم. می‌گفت:
- مادر ندو. همسایه‌ها خوابن.
نمی دانم چرا همسایه‌هاشان همیشه می خوابند. مامان‌نرگسم رفته بیمارستان، برام داداش بیاره ها. بابی ...صاف بنشین... اَه... چرا هِی می‌اُفتی؟باز کن دهانت رو. اسم داداشم نیماست. دیشب داداشم برام کادوفرستاد. همین پیراهن زرد که صبح تنم بود. دیدی؟ عکس خودت و پاتریک روی پیراهنم هست. خیلی عکس باب‌اسفنجی دوست دارم. صبح چشمم را باز کردم کادو روی تختم بود.
عقربه‌های ساعت که روی هم افتادند رفتیم پارک. فتانه‌جون برام بستنی‌یخی خرید. این‌قدر دلم می‌خواست ببینم چه مزه ای می‌دهد. تو هم دوست داری بستنی‌یخی؟
بابا و مامان می‌گویند که بستنی‌یخی خوب نیست. ماندیم توی پارک تا شب شد. اصلاً هم نگفت زود بریم خانه، شب شد. همهِ بچه‎‌ها رفتند. فقط من و فتانه‌جون ماندیم. گفتم:
- تا کی پارک هستیم؟
فتانه‌جون کشِ پایین موهام را محکم کرد .گفت:
- تا هروقت خیلی خسته بشی.
جات خالی بابی! خیلی خوش گذشت. یک‌وقت به مامان نرگس نگویی ها! نمی‌گذارد بروم پیش فتانه‌جون.
***
دراز کشیدم روی تخت فتانه جون. خودش گفت:
- روشا جون. تو بخواب رو تخت من. من می‌رم تو هال.
با هم یک‌عالم هندوانه خوردیم. نگفت نخور شب توی جات باران می‌آید. تازه، مسواکم را نبرده‌بودم. اما دعوام نکرد. این‌قدر رو تختش بِپّربپّر کردم. دعوام نکرد. چون خیلی من را دوست دارد. برام قصه گفت تا بخوابم. قصهِ شاه پریان و دخترش که مثل من چهارساله‌است. قصه که تمام شد فتانه‌جون رفت از اتاق بیرون. من هم تا ده شمردم...
***
یک‌هو از خواب پریدم. جیش‌داشتم. صدای خندهِ فتانه‌جون از توی هال می‌آمد. از تخت آمدم پایین. رفتم دستگیره در را گرفتم. باز نشد. قفل بود. بوی سیگار می‌آمد. گریه‌ام گرفت. با مُشت زدم به در. فتانه جون در را بازکرد. بغلم‌کرد. سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. تاپ قرمز و دامن‌کوتاه تنش بود. بوسم کرد. فقط آواژور کنار مبل‌ها روشن بود. مثل پروانه‌است. روشن که باشد نارنجی‌است. انگار بال‌هاش آتش گرفته. وسط گریه گفتم:
- خواب بد دیدم.
فتانه‌جون نشست روی کاناپه. بوسم کرد. گفت:
- بگردم من الهی...
چند تا بوسم کرد. اشک‌هام می‌افتاد رو شانه‌اش. روی میز وسط، جاسیگاری بود. توش چندتا ته سیگار بود. روی یکی‌ش جای ماتیک قرمز بود. پوست تخمه ها ریخته بود روی میز. گفتم:
- جیش دارم.
در توالت باز شد. دوست فتانه‌جون آمد بیرون. کمربندش را سفت کرد. زیپش باز بود. دکمه پیرهنش را هم بالاپایین بسته بود. خنده‌ام گرفت. روی گردنش، ماتیکی بود. دستش را کشید روی سر کچلش و گفت:
- بــَـــــــــــه! روشا خانوم که می‌‌فرمان شوما هستین؟
فتانه‌جون بوسم کرد. گفت:
- بچه‌م بدخواب شده...
بابی تو می‌دانی بدخواب چیه؟ نمی‌دانی؟ فکرکنم یعنی خواب بد دیده. بیا بغل خودم کنم. بوست کنم. اگر باز بروم پیش فتانه‌جون، می‌برمت. داداشم همه‌اش شب‌ها گریه می‌کند. فکر کنم بدخواب شده. فتانه‌جون من خیلی مهربان است. قول داد که به مامانم نگوید که توی حمام جیش کردم. به بابا محسن هم نمی‌گوید نوشابه خوردم و ماتیک زدم. من هم دوستش دارم. قول دادم به هیچ‌کس نگویم دوستش شب، پیش ما خوابید. تو هم به کسی نگو بابی جونم، خب؟
نقد این داستان از : الهام فلاح
فتانه جون لاک می‌زند. رژ لب می‌زند. می‌گذارد کودک در حمام ادرار کند. پیتزار و نوشابه می‌خرد. تا دیروقت توی پارک می‌نشیند. موهایش را براشینگ می‌کند. بستنی یخی می‌خردو شب هندوانه به بچه می‌خوراند. و خب همه این تعاریف قرار است مادربزرگ تعریف شود که اگرچه غیرممکن نیست بعید است. مامان شمسی که مسلماً مادر پدر روشاست چون در غیر این صورت فتانه باید مادر پدر روشا باشد و هیچ مادری پسرش را آقامحسن صدا نمی‌زند. اما داشتن چنین مادری برای نرگس بعید است و خب یک چیزی اینجا درست نیست. اگر فتانه واقعاً مادربزرگ است چرا این‌چنین ایرادی می‌شود یافت و اگر مادربزرگ نیست و زنی دیگر است که به دروغ به بچه گفته‌اند که مادربزرگ است، چرا علایمی نمی‌بینیم که دست‌کم حدس بزنیم رابطه فتانه با خانواده روشا چیست. و همه اینها به کنار آیا لاک و تاپ پوشیدن و ادرار کردن در حمام و سهل‌گیری به کودک در خوردن نوشابه و پیتزا می‌تواند نشانه‌هایی باشد که بدون شک به سمت روسپی‌گری فتانه رهنمون گردد؟ این شکل دسته‌بندی‌ها که شبیه دسته‌بندی‌های کلیشه‌ای سریال‌های پرت و گول صدا و سیماست هیچ کمکی به لذتبخش شدن داستان شما نمی‌کند. کما اینکه حتی این دسته‌بندی کلیشه‌ای قرار نیست داستانگو باشد یا ما را به گره‌گشایی رهنمون کند. گیرم که مادربزرگ یک بچه چهار ساله (به راست یا دروغ) دارای روابط با مردان باشد که صرف بودن لکه ماتیک روی گردن مرد و سیگار کشیدن معنای نامشروع بودن هم به یک رابطه نمی‌بخشد، همه اینها چه داستانی را برای ما می‌گوید. گویی شما فقط اطلاعات دادید. چندتا آدم را و استایل زندگی‌شان را به ما معرفی کردید و گفتید قصه ما به سر رسید و خب واقعاً این بار کلاغ به هیچ جا نرسید. حتی از جایش تکان هم نخورده. داستان کجاست واقعاً؟ قبلاً از شما داستان دیگری خواندم که از قضا در آن داستان هم قهرمانان کودک و خردسال بودند. در آن داستان هم به‌شدت در دام کلیشه گرفتار بودید. اکیداً به شما توصیه می‌کنم روش‌هایی را برای طرح ایده و انتقال مضمون استفاده کنید که در راه آشنازدایی باشند. تکیه‌تان را بر تصاور کلیشه و طرح‌واره‌های ذهنی‌تان کم کنید. امیدوارم داستان بعدی پیشرفت قابل ملاحظه‌ای را در داستان‌نویسی شما شاهد باشم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۵
کوروش جعفریزاده » 13 روز پیش
دلیل روشنی ست که آوانگارد بودن فتانه را نفی و عمل وی را نامشروع نشان میدهد .بنده با نظر جامع و نقد خوب خانم فلاح کاملا موافقم.خانم الهه هدایتی می توانند با استفاده از نظرات و پیشنهادات خوب خانم فلاح با افزودن چند کلمه و جمله نشانه هایی در داستان بگذارند که بتواند پاسخ سوالات مخاطب را بدهد.موفق باشید
کوروش جعفریزاده » 13 روز پیش
سلام .اگر چه خانم هدایتی در این داستان تعمدا در دادن نشانی و اطلاعات لازم صرفه جویی کرده اند اما می شود مطالبی دید که بطور یقین مادر بزرگ بودن روشا را نفی می کند از آنجا مادر بزرگها برای گرفتن نوه هایشان تا دم در و جلوی ماشین نمی ایند و دیگر اینکه به مادر بزرگ نمی گویند جون شما و جون بچه ما .همچنین اگر مادر بزرگ بود اول از حال نرگس می پرسیدو یا خودش عازم بیمارستان بود .دیگر اینکه تاکید خانم هدایتی به ساخت یک تیپ از فتانه و با دادن نشانیهای کافی و نبود حتی یک نشانه از آوانگارد بودن فتانه .....
الهام فلاح » 14 روز پیش
منتقد داستان
از نظر من و شما منفی نباشد. همانطور که همه جای عالم روباه مظهر حیله و نیرنگ است حتی اگر من و شما ان را به عنوان حیوان خانگی برگزیده باشیم.و درباره ماهیت داستانی حتی اگر اختلاف نظر مضمونی‌مان را کنار بگذاریم، متن شما خصایص داستان کوتاه را ندارد. اگر مایلید نظر خودتان را حکم بدانید پس اصولا به نقد گذاشتن نوشته‌تان کاری عبث بوده است. موفق باشید.
الهام فلاح » 14 روز پیش
منتقد داستان
بدون شک من واله و شیدای یک مادربزرگ اوانگاردم که با مردها هم دوستی داشته باشد و درگیر و بند هژمونی زنان پیر و مادربزرگهای جامعه گرفتار نباشد. اما تصویری که از دوست رسم کرده‌اید فارغ از جنسیت، تصویر کلیشه روابط هرزه‌گونه است. آن دوست مرد می‌توانست باشد و نشان داده شود و هیچ مشکلی هم از دیدگاه من نیست شما راه را اشتباه نشان خواننده داده‌اید.کلیشه جای رژ لب روی یقه و گردن و سیگارهای ماتیکی و لباس نیمه عریان در همه فرهنگها یک معنا دارد و نیمه منفی آن بسیار سنگین تر است گو اینکه حتی داشتن رابطه جنسی
محمدحسین روشنی » 14 روز پیش
سلام خانوم فلاح. ظاهرا نویسنده های موفق هم بالاخره آدمیزادند و ایدئولوژی قورت دادگی و قضاوت کردن ربطی به تیپ و قیافه و جهت گیری فکری آدمها ندارد....کی حرف از روسپیگری زد.... فتانه جون با دوستش بوده! حداکثر داده های این نوشته ما را می رساند به یک مادربزرگ آوانگارد! چرا آوانگارد بودن را بر نمی تابید؟ شما دیگه چرا؟ چطوری می شود به یک درونمایه آوانگارد مثل این انگ کلیشه ای بودن زد....اتفاقا این نوشته یک داستان دارد....داستانی درباره آزادی و ستایش آن از دید یک بچه چهارساله

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.