داستان پر کردن فاصله میان رویدادهاست




عنوان داستان : تولد دوباره یک عکس
نویسنده داستان : علی لشنی زند

سلام و درود به بهتریـــن وکــیل دنیــا !!!
«چه خــَـوَر ؟ خـــوره مـاره نینی ؟»
میدونم مثل دوران دبیرستان کم حوصله و کم طاقتی!
اما برای شناختن من چاره‌ای نداری جز اینکه نامه رو تا آخر بخونی.
اول بگم که پیدا کردنت سخت نبود. چون میدونستم برگشتی به آمل، به یکی از دوستام گفتم فلان وکیل رو برام پیدا کنه اونم دفترت رو پیدا کرد و از منشی ایمیلت رو گرفت.
میدونم الان حوصله‌ا‌ت سر رفته و میخوایی ایمیل رو حذف کنی!
«نشستم لب بخت نجسم زر زر و زر زر
نشدم باز وزیری و وکیلی و امیری، شَتَلَق لَق با پس‌گردن و الدنگ، رفتم پی تُمبک.
شدم نوچه‌ی رِندی و رجل‌و نیشی و دلی ریش‌و لبی پسته‌ی خندون»
یادش بخیر! چقدر اینو با هم می‌خوندیم؟
یادت اومد منو؟
آخر، من نفهمیدم چرا با این همه استعدادی که توی وکالت داری توی شهر کوچیکی مثل آمل موندی.
وسطای‌گرمای‌تابستون‌تهران، با سارا –همسرم- اومدیم آمل خونه‌ی اقوام.
مثل گذشته‌ها کم‌جمعیت و آرومه! اون‌جا برای تو کار نیست بیا تهران!
اکثر بچه‌های دبیرستان، تهران کار می‌کنند.
ببخشید منم عادت پر حرفیم رو ترک نکردم.
منتظر جوابتم.
از طرف یه دوست قدیمی،
وحید ـ پنجشنبه 7 مهر
**********
سلام.
فکر می‌کنم شما باید وحید محمدی باشید. از اون شعری که نوشتید چیزای کمی به خاطر دارم.
ممنونم که جویای احوال بنده شدید. من خوبم و تنهایی توی آمل به من سازگارتره.
بابک. چهارشنبه 13 مهر
*********

سلام آقا بابک.
میدونم که وقتی ایمیل یا پیغامی رو دیر پاسخ میدی، یا تلفنت رو برای بار سوم جواب میدی، یعنی سرت شلوغه و دوست نداری صحبت کنی.
چند هفته پیش داشتم با سارا عکس‌های دوران دبیرستان رو نگاه می‌کردم!
گفتم یادی از دوستان قدیمی کنم.
دوست دار شما وحید محمدی ـ‌ پنجشنبه 14 مهر
********

سلام آقای شمس.
سارا هستم. همسر دوست‌تون وحید و همشهری قبلی خودتون.
چند سالی هست که شما رو ملاقات نکردم و حدس می‌زنم بنده رو خوب به یاد نداشته باشید، برای همین عکسی که با هم داشتیم رو برای شما پیوست کردم.
روزی که به وحید جواب ایمیل رو فرستادید من کنارش بودم. خواستم به استحضارتون برسونم که ظاهرا بین شما سوتفاهمی به وجود اومده. بین شما اتفاقی افتاده؟
امیدوارم که حالتون خوب باشه.
سارا احمدی دوشنبه 2 آبان
*******
سلام خانم احمدی.
من به دلیل مشغله‌ی کاری، ایمیل‌ها رو نمی‌تونم فورا جواب بدم.
شما رو به خاطر دارم. مگه میشه شما رو از خاطر برد؟ هر چی باشه شما همسایه‌ي قدیمی ما بودید.
راستی توی این عکس که با هم گرفتیم شما خیلی خوب افتادید.
این عکس مربوط به عروسی خواهرشما بود. اگه اشتباه نکنم سال 1386 بود.
راستی یه عکس دیگه هم من دارم براتون پیوست می‌کنم.
بابک شمس ـ سه شنبه 3 آبان.

***********
سلام آقا بابک.
وااای خیـلی ممنـــون. من خیلی دنبال این عکس گشتم اما عکس رو ظاهرا گم کردم. فکر نکن آدم شلخته‌ایم یا عکس برام مهم نبود! چون وحید از اون دست مردهایی که الکی غیرت داره، عکس رو جایی پنهان کردم که حتی خودمم یادم نیست کجا گذاشتم. راستی چه روز خوبی بود. کاش دوباره برگردیم به همون وقت‌ها که صبح تا شب با بچه‌ها کنار دریا بودیم!
اخ که چقدر دلم برای اون بچه‌ها تنگ شده....
سارا پنجشنبه 5 آبان
***********

سلام سارا جان
خوب پس من دعوتت می‌کنم به کنار دریا.
من دو هفته بعد تقریبا پنج روز برنامه‌ای ندارم -21 تا 26 آبان - و توی این شرایط میرم کنار دریا. خوشحال میشم اگه دعوت منو قبول کنی.
بابک ـ شنبه 7 آبان
********

سارا
چرا جواب ایمیل من رو ندادی ؟ دارم نگران میشم ؟
کجایی؟ جواب بده.
بابک ـ دوشنبه 16 آبان
*********

سارا تو این هفته چند بار ایمیل زدم. متاسفانه شماره‌ای ازت ندارم که زنگ بزنم. برای تعطیلات میایی اینجا ؟
بابک ـ جمعه 20 آبان
*******

به حرمت خانواده و آشنایی دوری که با هم داریم چیزی بهت نمیگم. اما اگر فقط یک بار دیگه اسمت رو ببینم که به سارا ایمیل زدی، آتیشت میزنم.
وحید ـ شنبه 21 آبان
**********

سلام بابک جانم.
ببخشید من یه عذرخواهی به شما بدهکارم. وحید ایمیل‌ها رو دیده و حالا به من بدبین شده. توی این ماه خیلی به من مشکوک بود. اما الان به قول معروف آب‌ها از آسیاب افتاده و همه‌چی آرومه و ملالی نیست جز دوری شما .
اول خواستم عذرخواهی کنم بابت اینکه دیر جواب دادم.
دوم اینکه خواستم بگم به زودی قراره خواهرم بیاد تهران. یک هفته بعد من با خواهرم میام آمل. هـــــــــوراااااا....
و سوم که از همه مهم‌تره تولـــدت مبــاااااااارک......
می‌بینی که هنوز یادمه.
این عکسی که برات پیوست شده منم که تو خونه برات تولـــد گرفتم. وقتی اومدم آمل کادو رو تقدیم می‌کنم.
از طرف عاشق همیشگی تو، سارا. جمعه 28 بهمـــن ماه بهتریــن روز دنیا
*********

سارا کجایی بابا که جونــم درومد. توی این چند ماه خیلی نگران بودم. انقدر ناامید بودم که حالا هر ماه یکبار ایمیلم رو چک میکنم.
گفتم حتما وحید له‌و لوردت کرده اما وقتی عکست رو فرستادی خیلی آروم شدم. ولی تو این عکس چقدر چـاق شدی ها!
انگار دوری از ما خیلی بهت خوش می‌گذره. ما که پوست و استخون شدیم.
راستی ممنونم بابت کیک و جشن تولدی که برام گرفتی. اما ظاهرا خودت همش رو خوردی، چاقــالــــو.
بابک ـ دوشنبه 15 اسفند
**********

وای بابک یه اتفاقی افتاده نمی‌دونم خوبه یا بد.
همون روزی که عکس کیک رو برات فرستادم وحید تو عکس‌ها اون کیک رو دیده که برای تو بود. نمی‌تونستم بگم عکس از قبلا بوده چون روی کیک نوشته بود 28 بهمن 90.
خواستم بهت بگم، اما هیچ واکنشی نشون نداد برای همین نگفتم.
حدس زدم براش عادی شده. اما یک هفته پیش احضاریه طلاق برام فرستاد. منم چند روز دیگه با خواهرم میام آمل. تو که دادگاه با من میایی ؟
سارا پنج‌شنبه 25 اسفند
**********

بابک گفته بودی که ماهی یکبار ایمیل‌هات رو چک میکنی. امیدوارم هر چه زودتر ایمیل منو بخونی. من الان اومدم آمل. سه‌شنبه بعدی دادگاه دارم.
زود جواب بده. راستی این شماره و آدرس جدیدم تو آمل.
سارا دوشنبه 7 فروردین
*********

بابک امروز رفتم دفترت. چرا نگفتی دفترت رو جا به جا کردی.
سه ماهه اون‌جا رو تخلیه کردی اما چیزی نگفتی؟
فردا دادگاه دارم. تو رو خدا منو با اون غول بیابونی- وحید- تنها نذار.
سارا دوشنبه 14 فروردین
*******

اون بابک که من میشناختم کو؟ الان دو ماهه اصلا پیدا نیستی.
نه دفتر نه ایمیل نه شماره .....هیچی ....
یک ماهه از وحید طلاق گرفتم اما ....
سارا یکشنبه 10 اردیبهشت
**********

سلام خانم سارا احمدی.
تعجب نکنید که چرا با اسم کامل شما رو صدا میزنم!
با اسم کامل شما رو صدا می‌زنم چون الان هیچ رابطه‌ای با هم نداریم اما قبلا عاشق تو بودم.
الان بهتره که همه چیز روشن بشه!
من بابک نیستم. در واقع فقط از اسم بابک و شخصیت اون کمک گرفتم و با این ایمیل جعلی بابک شمس تونستم شما رو بشناسم.
میدونم الان حوصله‌ا‌ت سر رفته و میخوایی ایمیل رو حذف کنی!
اما برای شناختن من چاره‌ای نداری جز اینکه نامه رو تا آخر بخونی.
«نشستم لب بخت نجسم زر زر و زر زر
نشدم باز وزیری و وکیلی و امیری، شَتَلَق لَق با پس‌گردن و الدنگ، رفتم پی تُمبک.
شدم نوچه‌ی رِندی و رجل‌و نیشی و دلی ریش‌و لبی پسته‌ی خندون»
یادت اومد منو؟
وقتی اواخر تابستون از آمل برگشتیم، بین عکس‌های قدیمی، عکس شما و بابک رو دیدم، شک کردم که هنوز فراموشش نکردی، و امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم اما نه.


وحید محمدی. جمعه 15 اریبهشت.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. به نظرم داستان خوبی اما هنوز نهایی نشده است یعنی این نسخه آن نسخه از داستانت نیست که به دست مخاطب برسد تا آن‌را بخواند این داستان هنوز به چند مرتبه‌ای بازنویسی احتیاج دارد تا تبدیل شود به آن چیزی که باید. داستان در حقیقت پر کردن فاصله‌ی میان رویدادهاست و داستان شما هنوز پر از فاصله بین رویدادهاست. در داستان شما یک ویژگی مثبت وجود دارد که دوست دارم پیش از هرچیزی در مورد آن صحبت کنم؛ نقطه قوتی که ضعف بزرگ این روزهای دنیای داستان ایرانی است. داستان شما به شدت قصه‌گو است و این مسأله ارزش آن را از نظر من بالا می‌برد. به نظرم اولین رسالتی که داستان به دوش دارد قصه‌گو بودن آن است و شما به عنوان نویسنده قبل از هرچیز باید قصه‌گو باشید که هستید. شما بخش ذاتی داستان‌نویس بودن را دارید که همین مسیر را برای شما تا تبدیل شدن به یک نویسنده شش‌دانگ هموار می‌کند فقط می‌ماند جنبه‌ی اکتسابی ماجرا، یعنی تکنیک‌های نوشتن که این یکی همیشه در سایه تمرین و ممارست به دست می‌آید و شما در سایه تمرین، خواندن و نوشتن زیاد قطعاً به یک نویسنده تمام‌عیار تبدیل خواهید شد. نکاتی هست که در بازنویسی‌های بعدی این داستان باید به خاطر داشته باشید، نکاتی که بهتر است آن‌ها را با هم مرور کنیم. به نظرم آمد که داستان شما در یک نشست نوشته شده باشد. این را از شتاب‌زدگی که در سرتاسر داستان وجود داشت، متوجه شدم. دنیای داستان دنیای صبر و حوصله و هیچ داستان قدرتمندی در دنیا جز در سایه‌ی صبر و حوصله شکل نگرفته است. گاهی لازم است در یک روز بیشتر از یک پاراگراف داستان ننویسید، نه این‌که بنشینید یک پاراگراف داستان بنویسید و تمام، نه. باید در تمام روز به همان یک پاراگراف و ارتباط آن با هرچه تابه‌حال از آن داستان نوشته‌اید و آن‌چه بعد از این خواهید نوشت فکر کنید و بعد وقتی به نظرتان آن پاراگراف در ذهنتان نهایی شد آن را روی کاغذ بیاورید و مدام آن را پرداخت کنید تا مو لای درز آن نرود و ایمان بیاورید که این پاراگراف برای داستان شما همان پاراگراف نهایی است. به نظرم در بازنویسی این مسأله باید و صبر و حوصله بیشتری پیشه کنید و حوصله اصلی‌ترین تکنیک شما در بازنویسی این داستان باشد. مسأله بعدی پرداخت شخصیت‌هاست. در داستانی مانند داستان شما که شخصیت‌ها نقشی کلیدی دارند باید به شخصیت‌پردازی توجه ویژه‌ای داشته باشید. در حال حاضر می‌توانم با اطمینان بگویم که داستان شما با وجودی که باید به یک سه‌نوازی شبیه باشد به یک تک‌نوازی تبدیل شده است، یعنی معلوم است که هم به‌جای بابک و هم به‌جای وحید و هم به‌جای سارا یک آدم حرف زده است و ردپای نویسنده را می‌شود در پس ایمیل‌های هرسه‌ی این‌ها دید. هیچ‌کدام از این ‌ها یک لحن منحصر به خودش ندارد. در پس هیچ‌کدام از این ایمیل‌ها هیچ شخصیت‌پردازی صورت نگرفته است. هیچ کدام از این شخصیت‌ها در داستان شما لحنشان را پیدا نکرده‌اند یا می‌توانم این‌طور بگویم که چون شما به جای هر سه‌ی آن‌ها حرف می‌زنید هیچ‌کدام لحن منحصر به‌فردی برای خودشان ندارند. حتی هرسه با یک خط‌الرسم کاملا ثابت ایمیل‌هایشان را می‌نویسند که همین ماجرا لطمه‌ی زیادی به باورپذیر بودن داستان شما می‌زند. گاهی اوقات تحقیق میدانی بهترین راهکار برای پیش بردن یک داستان است یعنی گاهی لازم است که میان ایمیل‌هایی که دوستانتان برای شما فرستاده‌ند بچرخید و بگردید و ببینید چه تفاوت‌هایی میان لحن آن‌ها وجود دارد، چه تفاوتی میان دایره‌ی لغاتشان وجود دارد، حتی استفاده از زبان غیررسمی اینترنتی در یکی از این اینترنت‌ها می‌تواند خوب باشد و ستینگ داستان شما را استحکام بیشتری ببخشد. اما برگردیم که به همان چیزی که در ابتدای صحبتم کردم، یعنی این‌که داستان پر کردن فاصله‌ی خالی میان رویدادهاست. در تعریف داستان کلاسیک تحول یکی از ارکان اساسی داستان که در غیاب آن داستانی پا نمی‌گیرد. منظورم از تحول، تحول شخصیت به بهانه‌ی داستان است. شاید در داستان مدرن ارکان داستان کمرنگ شوند اما از بین نمی‌روند. شاید این تحول به معنای واقعی کلمه در داستان مدرن ضروری نباشد اما روند تغییر شخصیت چه در معنای مثبت و چه در معنای منفی آن از ضروریات داستان. در داستان شما این روند نادیده گرفته شده است یعنی در فاصله‌ی میان ایمیل‌ها پر از حفره و جای خالی است. حفره‌ها و جاهای خالی که وظیفه اصلی داستان شما پر کردن آن‌ها اما به هیچ داستان شما این حفره‌ها را پر نمی‌کند. در حقیقت داستان شما این است که چطور سارا از زندگی‌ش می‌کند و به دنبال عشقی قدیمی می‌دود. سارا خیلی سریع و شتابزده و بدون پیشتوانه این کار را انجام و شما از امکان ایمیل‌های او هیچ استفاده‌ای نمی‌کنید. در حقیقت داستان شما همین تغیرر و تحول ساراست، همین تغییر و تحول وحید است. شاید بابک شخصیت مهمی نباشد شاید احتیاج به لحن نداشته باشد چون وحید به جای او در تمام داستان حرف می‌زند اما برای شکل گرفتن این داستان سارا و وحید به شخصیت پردازی و درام بیشتری احتیاج دارند. در بازنویسی بعدی این داستان دقت کنید که داستان شما دقیقا همان‌ چیزهایی است که شما نگفته‌اید و نه آن چیزهایی که گفته‌اید. یک داستان خوب و تاثیر گذار داستانی است که عمق زیادی دارد. داستان صرفا ساختن یک موقعیت و ایجاد یک معما و گره‌گشایی و رودست زدن به مخاطب نیست. داستان دقیقا آن‌چیزی است که شخصیت را وادار به انجام چنین کاری می‌کند. در داستان شما آن‌چیزی است که وحید را وادار به انجام چنین گاری می‌کند، آن‌چیزی است که باعث می‌شود او و سارا از زندگی که با هم ساخته‌ند بگذرند و باید بگویم داستان شما برای این‌که به یک داستان درخشان تبدیل بشود هنوز چیزهایی را کم دارد. این داستان احتیاج به بازنویسی و بازنگری دارد. مشعوف فرم و چگونگی انتقال داستان به مخاطب نباشید چون این قدم دوم است، قدم اول داشتن یک داستان صحیح است. من را ببخشید که کمی سخت می‌گیرم. داستان شما و ذهن قصه‌گوی شما انتظار من را از داستانتان بالا برد. امیدوارم که به همین زودی نسخه سرحوصله‌تری از داستان شما بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.