با شروعی خوب خواننده را مجذوب کن




عنوان داستان : کفشهای خاکی
نویسنده داستان : زهرا موسوی

به سختی پاشدم ،دوباره درو کوبیدن ، در داشت از جا کنده میشد
گفتم: چه خبرته ؟اومدم بابا ، اومدم!
تا درو باز کردم چشای خاتون رو از زیر چادر دیدم، خاتون اون خاتون نبود ؛ خیلی وقت بود دیگه اون خاتون نبود ، چشاش دیگه برق نداشت ، بغض داشت ، نمیخواست بمونه ، احمدرضا هم که مدتی بود نامه نداده بود ، هممون منتظرش بودیم ، بیشتر از همه خودم منتظرش بودم ، رفیق خودم بود ، درسته خیلی باهام فرق داشت ولی رفیق بچگی که این چیزا حالیش نمیشد­
درو بستم برگشتم داخل ، داشتم به خاتون فکر میکردم، به چشاش ، به بغضش ، به نامه­ ای که داده بود بهم
ظهری که خونه نبودم پستچی نامه آورده بود و حاج محمد تحویلش گرفته بود ، حالا هم خاتون رو فرستاده بود که نامه رو برسونه دستم
خاتون هم  واساده  بود دم در تا نامه رو باز کنم و بگم از احمدرضاست ،تا بگم حالش خوبه و خیالش راحت بشه و بره ، اما من طاقت نداشتم تو چشاش نگاه کنم و بگم نامه از احمدرضا نیست ، یا بگم از احمدرضا هست و حالش اونجور که باید باشه نیست
طاقت نداشتم...
درو بسته بودم و همونجا تو هشتی وایساده بودم ، همونطوری زل زده بودم به نامه ­ی باز نشده
نمیخواستم نامه رو باز کنم ، نمیدونم داشتم کیو گول میزدم، خودمو؟ یا خاتون و حاج محمد و سکینه خانومو؟ که چششون خشک شده بود به اون در لعنتی ، که از در بیادش احمدرضا ، که دوباره امیر مسعود رو بذاره رو دوششو دور حوض بدوئه و صداش کل کوچه رو برداره
خواستم زنگ بزنم خانجون ، بگم آخه مادر من ، عزیز من الان چه وقت شیراز رفتن بود؟ آخه همین امروز که من خونه نبودم و پستچی نامه آورده بود؟ خواستم بگم آخه مادر من نباید خونه می­بودی و نامه رو میگرفتی؟ که حاجی نره نامه رو بگیره؟ که دلش هزار راه نره؟
که هزار راه هم که بره ، بیراه نرفته ، حاج محمد بیخودی بد به دلش راه نمیداد
بیخودی دلش هزار راه نمیرفت ، خودش میدونست یه خبراییه ، از همون روزی که پیشونی احمدرضا رو بوسیده بود و لام تا کام حرف نزده بود میدونست چه خبره
خوب یادمه، همون روزی که داشتم پشت سر احمدرضا هق هق گریه میکردمو خانجونم هی میگفت مردی که پشت لبش سبز شد که دیگه گریه نمیکنه!
اما گوشم که بدهکار نبود که ، ۳ روز تموم خودمو حبس کرده بودم تو خونه ، مدرسه هم نرفته بودم ، آقای امیرجلالی هم کلی پیغوم پسغوم داده بود که بچه ­جون پاشو بیا به درست برس
گفته  بود مگه ما چنتا بچه­ ی درسخون داریم که هوش و گوشش سمت جبهه نباشه؟
گفته بود نکنه هوایی شی ، تموم امید مدرسمون تویی ، خودتو جمع و جور کن و زود برگرد
منم دو سه روز بعدش برگشته بودم ، آره برگشته بودم ، درسامم مثل اول خونده بودم
اما جای احمدرضا خالی بود تو مدرسه ، هیشکی­ ام جاشو پر نکرده بود ، آخه ۱۸ سال کم نبود ، ۱۸ سال آزگار بود هم دیگه رو می­شناختیم از کلاس اول تو یه مدرسه ثبت ناممون کرده بودن ، فرستاده بودنمون دبستان معرفت ، همونی که سر کوچمون بود ، با همدیگه میرفتیم با همدیگه ­ام برمی­گشتیم ، بعداز ظهرا هم تو کوچه بودیم ، دم دمای غروبم برمیگشتیم خونه سراغ درس و مشقمون ، احمدرضا هی با نردبون میومد بالای دیواری که بینمون بود، هی داد میزد میگفت بابا حامد ول اون درس و مشق کوفتیو . هر روز همین بود تا تابستون ، تابستون که میومد منو خانجون و حمیده میرفتیم شیراز و دو ماه اونجا میموندیم و اولای شهریور برمی­گشتیم .
آخ از اولای شهریور ، اون موقع ­ها وقتی که هوا خیلی گرم میشد منو احمدرضا شلوار سه خطامونو با شیلنگ آب خیس میکردیم دوباره می­ پوشیدیمشون و میرفتیم جلو پنکه ­ی خانجون وامیسادیم، چشامونو می­ بستیم و با صدای بلند می­ خندیدیم  حمیده هم با حوله میفتاد دنبالمون که خشکمون کنه، آخر سرم نمیرسید بهمون
اون موقع ­ها هنوز امیر مسعود به دنیا نیومده بود ، حمیده تازه عروسی کرده بود ، همش دلش هوای تهرونو میکرد میومد تا مهر و آبان می­موند ، بعدشم با کلی گریه و زاری برمیگشت شیراز.
خوب یادم بود، اون سالی که امیرمسعود به دنیا اومد ما تا شهریور موندیم شیراز ، آخه امیرمسعود وسطای شهریور به دنیا اومده بود . بعد از یکی دو هفته هم با حمیده و خانجون و امیرمسعود برگشته بودیم تهران ، وای که چقد عاشق امیرمسعود بودم ، احمدرضا هم تا امیرمسعود رو دیده بود عاشقش شده بود . دیگه هرسال منتظر میموند تا شهریور بشه و امیرمسعود بیاد تهران و بندازتش رو دوشش و کلی باهاش بازی کنه .
خواستم یه جوری بهش بگم بابا نامرد کجایی آخه؟ چند روز دیگه امیرمسعود میاد تهران، آخه مگه میشه تو نباشی؟ولمون کردی به امون خدا و رفتی؟
گر گرفتم از نبودنش...
نامه رو باز کردم ، خط خودش بود ، نوشته بود:

حامد جان سلام

الآن که این نامه رو می­نویسم صحیح و سالمم ، حالم خیلی خوبه ، اینجا رو خیلی دوس دارم ،عاشق کنسرو لوبیاهاشونم
با چنتا از فرمانده ­ها رفیق شدم ، همه اینجا خوبن ،همه یه دل­ ان ، فک کنم آدم بَدَشون من باشم، خیلی شیطونی میکنم ، همه از دستم عاصی ­ان ، کاش توام اینجا بودی مثه روزای مدرسه ، چیکارا که نمیکردیم.
ولی خب نا سلامتی تو مهندس مملکتمونی ، باید حسابی حواست به درس و دانشگات باشه ، دلم برا همه خیلی تنگ شده مخصوصا برا امیرمسعود. خیلی دلم میخواد ببینمتون ، ایشالا  به همین زودیا میام تهران و بهتون سر میزنم ، به همه سلام برسون و بگو به همین زودیا میام ، خدا حافظ و نگهدار همتون باشه ، یا حق

از طرف برادرت احمدرضا


نامه رو بستم ، یکم اون ته ­های دلم روشن شد ، دوباره نامه رو باز کردم سریع با چشمام پی تاریخ گشتم ، تاریخ واسه ۳ هفته پیش بود باز دلم شور افتاد ، باز تموم اون فکرای لعنتی اومدن تو سرم
چند بار نامه رو بستم و باز کردم، خواستم چشام اون تاریخ لعنتی رو جور دیگه ­ای معنی کنه ، کلافه بودم
رفتم که بخوابم ، خواب نمیومد به چشمام ، دوباره درو کوبیدن ، درو باز کردم ، باز خاتون بود مثه احمدرضا نگام میکرد ، هیچی نمی­گفت منتظر بود من حرف بزنم ، منتظر بود خبرای خوب بدم بهش...
آره خبرای خوب داشتم ، خبرای خیلی خوب ، احمدرضا حالش خوب بود چی بهتر از این؟ مگه همه نمیخواستن همینو بدونن؟ مگه همه نمیخواستن بدونن احمدرضا سالمه؟ اینم سندش دیگه...سالم بود ، خوب بود ، اما ۳ هفته پیش...
خاتون همونطور زل زده بود بهم ، یه لبخند زدم گفتم مژدگونی بده ، چشاش یه برقی زد گفت: از احمدرضا خبری داری؟
گفتم: به، اختیار دارید خاتون خانوم، آقا دادشتون سالم سالمن، سر و مر و گنده، اینم نامش،
نامه رو دادم دستش، میخواست با چشای خودش نامه رو بخونه، خوند، با چشای خودش خوند ، انقد ذوق داشت که به تاریخشم نگاه ننداخت
گفت میرم پی آقاجون ،گفت باید بهش خبر بدم، گفت خودم باید بهش خبر بدم، با خنده رفت ، قند تو دلم آب شد
موندم تو کوچه نگاهم به سر کوچه بود ، منتظر بودم حاج محمد و خاتون بیان ، میخواستم حال خوششونو ببینم بعد برم تو خونه و دیگه بیرون نیام
از سر کوچه صدای ماشینن حاجی رو شنیدم حاجی با خاتون بود، اومدن جلو در پیاده شدن انگار منو ندیدن، رفتم سلام کردم، انگار حالشون خوش نبود حاجی جواب سلامم هم نداد خاتون برگشت گفت: مگه نگفتی احمدرضا نامه داده میخواد برگرده؟دروغ بود؟
خواستم یه چیزی بگم زبونم نچرخید، هیچی نگفتم
حاجی برگشت گفت حامد دروغ نگفته که دختر جون، این چه حرفیه؟
احمدرضا داره برمیگرده، تو راهه فردا صبح میرسه، خواستم خودم به مادرت خبر بدم واسه همین نگفتم بهت،
سپردم بچه ­ها گوسفند بیارن فردا سر ببرن
به حسن آقا هم گفتم چند کیلو از اون شیرینیای تازشو واسمون کنار بذاره، فردا صبح علی الطلوع برم بیارم.
خاتون هیچی نگفت، چادرش که رو شونه هاش افتاده بود رو سرش کشید و با یه حالت گیج و مبهوت رفت تو خونه و درو محکم بست.

صبح شده بود ،تا صبح نخوابیده بودم، صدای گوسفند رو از خونه حاجی شنیدم پاشدم رفتم تو کوچه، سکینه خانوم داشت اسفند دود میداد با چشام دنبال حاج محمد گشتم ، ندیدمش
سکینه خانوم داشت میگفت احمدرضا پاش برسه تهران براش زن میگیرم میارمش ور دل خودم که دیگه فکر رفتن به سرش نزنه ،
داشتم دنبال حاجی میگشتم ، سکینه خانوم گفت: حاجی رفته ترمینال احمدرضا رو بیاره
خاتون چادر گل گلیشو پوشیده بود ،چقد بهش میومد، اومد سینی اسفند رو از سکینه خانوم گرفت ، واساد دم در ، داشتم نگاش میکردم ، لپاش گل انداخته بود سرشو انداخته بود پایین، چشاش برق داشت ، حالش خوش بود
صدای ماشین حاجی اومد،
حاجی اومد ،پیاده شد، ولی تنها بود سکینه خانوم با چشاش دنبال احمدرضا گشت
گفت: بچم کو حاجی؟
حاجی گفت رسیده ، تهرانه
سکینه خانوم گفت: نصف جون شدم حاجی، کجاس پس؟
حاجی باز گفت رسیده حاج خانم، رسیده ، تهرانه ، منتها...
منتها نمیتونه بیاد دیدن خانوادش،ما باید بریم دیدنش...
سکینه خانم انگاری که لال شده باشه با دهن باز و چشای وا رفته نگاه گنگشو دوخته بود به حاجی، با دستاش لبه ی چادرشو گرفته بود و منتظر بود حاجی یه چیزی بگه
حاجی صداش پایین تر آورد و با یه حالتی که انگار غم و شرمندگی توش موج می زد گفت:
حاج خانم، جونی دیگه نیست تو بدن بچم...
  و بعدش با صدای بلند داد زد، هزار بار داد زدو به اندازه چند روزی که بغض خفش کرده بود گریه کرد، با صدای بلند گریه کرد، با صدای خیلی بلند، شنیدم صدای هق هق حاجیو، صدای هق هق کسی که تا حالا جز خنده ازش نشنیده بودم، صدای هق هق بزرگ محل...
یادم به حرف خانجون افتاد ، مرد که گریه نمیکنه، نمیدونم اگه الانم اینجا بود همینو میگفت یا نه...!
نمیدونم طاقت حاجی باید زیادتر میشد، یا حرف خانجون از بیخ مشکل داشت؟
حاجی دستاشو مشت کرد، کوبید به ماشین ،کوبید به دیوار
سینی اسفند افتاد کف کوچه ، سکینه خانوم پاهاش سست شد ، یاری نکرد وزنشو ، افتاد زمین...
سرم گیج میرفت، خواستم تو حال ناخوش حاجی سهیم شم ولی داغون تر از این حرفا بودم...،همه اهل محل تو کوچه بودن
تمام روزای با احمدرضا از جلو چشام گذشت...
میدونستم حاجی میدونه یه خبراییه
میدونستم حاجی بیخودی دلش هزار راه نمیره...بیراه نمیره
راست گفته بود احمدرضا
راست گفته بود به همین زودیا میاد ، اومده بود ...
احمدرضا مث همیشه سر قولش مونده بود..
 
نقد این داستان از : نازنین جودت
مریم جان موسوی، سلام. چقدر خوشحال شدم وقتی داستان دیگری از شما به دستم رسید و اطمینان پیدا کردم که در نوشتن عزمت را جزم کرده‌ای. «کفش‌های خاکی» را خواندم. فضایی بسیار تأثیرگذار داشت و از این‌که جوانی مثل شما که در دوران جنگ نبوده و آن روزگار را تجربه نکرده، چنین برهه‌ای از زمان را انتخاب کرده و اتفاقاً در نوشتنش هم موفق بوده، جای تبریک و احسنت دارد.
مریم جان، اسم داستان ویترین داستان است. پس نامی را برای داستانت انتخاب کن که خواننده را به خواندن متن تشویق کند. «کفش‌های خاکی» اسم خوبی است اما برای داستان شما کم است. می‌توانی با کمی تأمل به اسم‌های بهتری برسی.
قبل‌تر هم گفتم که داستان خوبی نوشتی اما می‌توانی با برطرف کردن اشکالاتش در بازنویسی به داستان بهتری برسی. جدا از مسئله‌ی وحدت زمان و مکان در داستان کوتاه که شما در «کفش‌های خاکی» رعایت نکردی، داستان از جایی که باید شروع نشده. گرچه در همین شروعی که دارد در همان سطرهای اول گره زده می‌شود ولی شروع جان‌داری نیست. خودت بهتر از من می‌دانی که شروع خوب می‌تواند خواننده را میخکوب کند. حتم برایت پیش آمده که به کتاب‌فروشی یا کتاب‌خانه بروی و کتابی را از قفسه برداری و قصدت فقط تورق باشد. اما ناگهان به خودت بیایی و ببینی مدتی است که کتاب به دست ایستاده‌ای و مشغول خواندن هستی این‌قدر که شروع خوب بوده و تو را مجذوب خودش کرده. داستان «کفش‌های خاکی» باید از جایی شروع شود که بیش‌ترین تعلیق و تاثیر رابه همراه داشته باشد. مثلا از صبح روزی که قرار است احمدرضا از جبهه برگردد و راوی قبل از آمدن پدر احمدرضا هم از اکنون بگوید و حال و هوای خانه، کوچه، خاتون و مادر احمدرضا را توصیف کند هم به اتفاقات دیروز و بخش‌هایی از گذشته که از احمدرضا خاطره دارد فلش بک بزند. با این کار با یک تیر دو نشان زده‌ای. هم وحدت مکان و زمان ایجاد کرده‌ای هم داستان از جای بهتری شروع شده. هیجانِ لحظاتِ قبل از آمدن احمدرضا می‌تواند ضرب‌آهنگ بهتری به متن بدهد. این فقط یک مثال برای شروع بود. حتما خودت با کمی وقت گذاشتن و صبوری در بازنویسی می‌توانی به شروع بهتری برسی.
زهرای عزیزم در نوشتن داستان از نثر شکسته استفاده نکن حتی اگر راوی‌ات اول شخص باشد. نثر شکسته از ادبیت داستان کم می‌کند.
اسم خاتون از آن اسم‌هایی است که خواننده را به اشتباه می‌اندازد و فکر می‌کند که راوی از مادر احمدرضا می‌گوید. برای به خطا نرفتن خواننده، از همان سطرهای اول اشاره‌ای به این موضوع داشته باش. حالا که حرف خاتون پیش آمد بگویم که راوی خیلی ظریف و دلنشین از احساسش به خاتون می‌گوید و هیجانش به خواننده هم منتقل می‌شود و دوست دارد در این حس خوب با او همراهی کند.
صحنه‌های پایانی را خوب درآورده‌ای و همین نشان می‌دهد که به پایان‌بندی توجه داشته‌ای و برای خلق این لوکیشن و کنش‌ها تلاش کرده‌ای. گاهی یک جمله یا کنش می‌تواند جای یک صفحه توصیف و کنش و صحنه در خواننده تاثیر بگذارد و در یادش ماندگار شود. جمله‌ی درخشان متن شما جمله‌ای است که پدر احمدرضا به همسرش می‌گوید: «جونی نیست دیگه تو تن بچه‌ام.»
زهرای عزیز، داستانت را سر حوصله بازنویسی کن. با همین علاقه و پشتکار به نوشتن ادامه بده. از اقلیمی که در آن زندگی می‌کنی در داستان‌هایت بهره ببر. خواندن از اقلیم‌های دیگر همیشه برای خواننده جذابیت دارد.
بخوان و بنویس و باز هم برای ما داستان بفرست که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.