حفظ روح واقعه در خلق اثری متفاوت




عنوان داستان : از زبان زلزله
نویسنده داستان : عزت الله فريدنيا

مثل هر روز تقویم خود را می‌نگرم، شغلم ایجاب می‌کند یک روز از دیگران جلوتر باشم، به روز جمعه رسیدم، نقشه‌ای برایم رسم شده بود. روزی که بایـد اقداماتم را به همگان نشان می‌دادم، روزی که باید تمام خستگی بدنم را برمی‌کندم. ستاره‌ای نظرم راجلب کرد، نزدیک بین شدم با خط قرمز نوشته بود، «این سرزمین 3000 سال منتظر توست بدان که با آغوش باز پذیرایی می‌شوی،» مغرور شدم و سرافراز گفتم، «چنان تکانی می‌خورم که یادش مرا از لرزش منجیل سال (31/3/1369) مغرورتر کند». مانند هر لرزشم بر این شدم که نقشه و محتویاتش را بررسی کنم و به راه افتادم از 23 روستا عبور کردم، به شهری با جمعیت 92000 نفری به نام بم رسیدم. شهری شلوغ، پر سر و صدا و با رفت و آمدهای طایفه‌ای داغ داغ، از خیابان امیر کبیر حرکتم را آغاز کردم میدان امام حسین (ع) را ترک می‌کردم که صدای حسین را از لابه‌لای آجرهای خشتی شنیدم، می‌گفت:« بابا! شما با مامان و محمد امشب برید کرمان چون امتحانات ترم دانشگاه نزدیکه. فردا من و الهه به شما می‌پیوندیم». به انتهای بلوار جمهوری رسیدم، حسن را دیدم شتابان و شیرینی به‌دست، داد می‌زد و به دوستانش می‌گفت: «دایی شدم دایی». همچنان از کوچه و پس کوچه‌های بم، افشارخانه و پروین اعتصامی عبور می‌کردم، ناگهان صدای خندة پدر جواد به گوشم آمد، می‌گفت: «الحق که پی بابا رفتی». آن طرف چهارراه عرب خانه احمد و ناصر می‌خندید و می‌گفتند: «امروز شهر خیلی شلوغ شده گویا همه به بم آمدند خیابان‌ها خیلی شلوغ شده، راستی ایرج بسطامی خواننده، او هم آمد». کریم را دیدم ناراحت، می‌گفت: «خسته شدم، لیسانس گرفتم که چه، بیکار باشم؟ خدایا مرا راحت کن تا این عذاب‌ها را نچشم.» رحیم او را دلداری می‌داد و می‌گفت: «کریم خدا کریمه.» اطراف کمربندی طالقانی در حرکت بودم، مسلم بر خلاف موتور قراضه‌اش، تر و تمیز و لباس نو به تن کرده، می‌رفت عروسی سمت روستای نرماشیر، آنچنان دودی به راه انداخته بود که لباسش، هم رنگ دود شده بود. از کوچه‌های باغخان می‌گذشتم که میهمانهای آقای بهرامی‌رسیده بودند، راهم را کج کردم ماهرخ خانم را دیدم با سرعت چادر به سر می‌کرد ،دخترش هانیه که اخیراً با پسر عمه‌اش نامزد شده بود، گل پر به دست داشت. آقا مهندس و خانمش، چند روزی هست که عروسی کردند. ماهرخ خانم خوشحال است که پسر و عروسش از تهران آمدند. در حرکت بودم جمعیتی صلوات می‌فرستادند و « قبول باشه» می‌گفتند با کمی تامل دریافتم، کبری خانم و شوهرش از کربلا برگشتند حالا خیابان آزادگان هم کربلائی داره، حمید به مجتبی می‌گفت«پس فرداشب، پدر و مادر من هم از حج برمی‌گردند.» ازمیدان بسیج عبور کردم جوانان دست به دست هم در حرکت بودند عباسعلی شلوغ و مملو از جمعیت، به سمت میدان شهرداری راه افتادم خسته شدم. صمیمیت‌های مردم کمی مرا به فکر فرو برد به خود گفتم:« بهتره از جای خلوت‌تری برم.» از کوچه و پس کوچه‌های فرهنگیان در حال عبور بودم که صدای پدر مصطفی را ازخانة زهرا اینا شنیدم می‌گفت :«عروس خانم آینده، چایی نمی‌یارند؟.» آره دویار قدیمی‌که هرگاه می‌خواستند به هم برسند مشکلی جلوشان سبز می‌شد. فکرم مشغول شد جلوتر که درحرکت بودم از لابه‌لای نخل‌ها، صدای محمد را شنیدم، می‌گفت: « بابا، قرار نبود امروز ازجیرفت برگردین.» پدرش گفت: «ماشین آقا مهران جا داشت برگشتیم پسرم!» افکارم بیشتر درگیر خودش شد. چون دیوانگان از میان دریبل های، بچه‌های در حال بازی عبور می‌کردم. راهم را در نقشه به سمت بهشت زهرا دیدم، به آنجا که رسیدم، شلوغ شلوغ، پر از جمعیت، غرورم آب، دست‌هایم سست، عقلم داغ شد، و پاهایم از کار افتاد اختیاری نداشتم به یاد فردا افتادم. فقط می‌شنیدم و می‌دیدم و غرورم محو می‌شد، چنان که به خدا التماس کردم، خدایا این سرزمین به راستی 3000 سال منتظر من است؟! خدایا براستی اگر بدانند من اینجایم مرا می‌پذیرند؟! خدایا دیگر غروری ندارم تا بلرزم، خدایا این را از من دور کن طاقت تکان خوردن ندارم. خدایا این مردم دوستت دارند من را بر حذر دار، خدایا. تاریکی شب روشنایی روز را خاموش می‌کرد که به بروات رسیدم شهری با 17000 نفر جمعیت، بغض گلویم را پر کرده بود و می‌دانستم که باید بلرزم چون تقدیر است. شب شده بود، در حال حرکت صدای صغری از لابه‌لای دیوار گلی ضخیم در آن باد سرد زمستانی به گوشم رسید می‌گفت: «بابا چرا ستاره‌های آسمون فقط به من لبخند می‌زنند؟! بابا نمی‌شه برم پیش ستاره‌ها آخه خیلی دوسشون دارم، همیشه از خدا همین دعا را دارم .» پدرش گفت: «دخترم اگه خدا بخواد همه به آرزوشون می‌رسن، دختر خوشگلم،تو هم به ستاره‌ها می‌رسی. حالا بخواب، فردا می‌ریم ارگ، تفریح. خوب خوشگلم!» تمام بدنم بی‌حس شد، افتادم، هیچ نمی‌توانستم بر زبان آورم. تقدیر است شوخی نیست باید بلرزم، نشستم در جای تاریک و ساکت، باد زمستانی پیام فردا را به گوشم رساند. سعی کردم تمام احساسات امروز را فراموش کنم. قدرت خدا چیزی نیست که با این احساسات بی‌عمل گذاشته شود. او را دوست دارم، تمام ما به او محتاجیم، بی‌حکمت نمی‌آفریند و بی‌حکمت نمی‌میراند، او می‌داند چون داناست. می‌دانم که ناراحت است، می‌دانم چیزی سخت‌تر از گرفتن جان بنده‌اش نیست. امتحان از جانب خدا امری واجب و لازم الاجراست پس به خدایم، به تمام هستی‌ام اقتدا می‌کنم و احساساتم را بر پشتم می‌افکنم و قدرتش را جهت یادآوری‌اش به تمام جهانیان نشان می‌دهم. زنگ ساعاتم، زنگ همیشگی و تکراری به گوشم نوایی داد، بلند شدم چشم‌هایم را بستم، ذهنم را به تمام چیزهایی که دیدم و شنیدم پرده افکندم. می‌دانستم خدا می‌خواهد و اطاعت امر کردم، ناگهان زنجیر ذهنم گسست، به یاد حرف صغری دختر عاشق ستاره‌ها افتادم، تمرکزم به هم ریخت، لرزش کمی‌از خود نشان دادم. بعد از مدتی استراحت و تفکر دوباره تمرکز گرفتم ضمیر ناخودآگاهم به یاد دایی شدن حسن افتاد باز هم لرزش کمی داشتم، نمی‌دانستم چرا به چنین حالی دچار شدم ولی نمی‌توانستم خدایم را و اطاعتش را به مقدار ناچیزی بفروشم. برای سومین بار بلند شدم و تمرکز کردم آماده تکان خوردن، که ناگهان با یاد بهشت زهرا و شلوغی آن زنجیره ذهنم پاره شد. نشستم و به هیچ چیز جز قیامت و ترس از خدا فکر نکردم. ساعاتی به تمرکز و تفکر پرداختم ، ساعت پنج و بیست و هشت دقیقه و بیست و نه ثانیه صبح 5/10/82 با چشم‌های اشک‌آلود رو به آسمان کردم، نگاهم را بستم، یا خدا گفتم، او را قسم دادم، و امرش را واجب دانستم، و لرزیدم ، لرزیدم و …
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
امدادگر عزیز آقای عزت‌الله فریدنیا سلام

تجربیات شما در دوره امدادگری، تجربیات انسانی و شریفی هستند اما تبدیل خاطره به داستان فرآیندی تخصصی است. اگر بخواهیم از دل تجربه‌ها و خاطره‌ها داستان‌های جذابی بیرون بکشیم، به ساختار داستانی نیاز داریم؛ اما در این اثر فقط با چند دیالوگ پراکنده روبرو هستیم آن هم در حد اشاره‌های گذرا که در واقع هر کدام می‌خواهند یک زندگی مستقل و یک ماجرا را نمایندگی بکنند اما همه ناقص و ناتمام مانده‌اند و در نتیجه این متن، هر چه که هست، داستان نیست چون شخصیت‌پردازی نداریم. فضاسازی نداریم. حتی خط روایتی مستقل و سرراست نداریم. توصیف و صحنه و جزییات داستانی نداریم. اگر از بین همه حوادثی که در این متن به آن‌ها اشاره شده فقط یک ماجرا را انتخاب می‌کردید شاید می‌توانستیم به ایجاد ساز و کاری داستانی امیدوارتر باشیم. به عنوان نمونه داستان «حسین» را یا داستان «ماهرخ» را بنویسید. می‌دانید مشکل چیست؟ ذهن شما پر شده از تصاویر دهشتناکی که در آن حادثه تلخ به چشم دیده‌اید و به خاطر سپرده‌اید و برایتان دشوار است که از میان آن همه ماجرا یکی را انتخاب کنید، اما برای داستان‌نویسی ناگزیر به چنین انتخابی هستید. برای نوشتن داستان به ناچار باید یک ماجرا، یک اتفاق، یک شخصیت محوری، یک مکان و یک خط روایت مستقل انتخاب کنید. ببینید از میان همه خاطره‌ها کدام خاطره بیش از همه بر ذهن و روح شما سنگینی می‌کند و مهمتر این‌که کدام یک از آن‌ها انرژی بیشتری برای خلق داستانی تمام و کمال در خودشان دارند، آن وقت فقط به بخشی از واقعیت وفادار بمانید، به این معنی که لازم نیست همه اتفاق‌ها را نعل به نعل در اثرتان منتقل کنید؛ اگر این‌طور باشد که اثر تبدیل به گزارش مستند می‌شود اما شما می‌خواهید داستان بنویسید؛ بنابراین فقط به بخش کوچکی از روح واقعیت نیاز دارید؛ باقی را با تخیل خودتان بسازید. برایش طراحی کنید و داستانی بنویسید که با آنچه در واقعیت دیده و شنیده‌اید فاصله داشته باشد بگذارید. اثر شما علاوه بر بازتاب بخشی از واقعیت، باید جلوه و جلای اثری هنری داشته باشد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان، عمیق و انسانی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
امید غریب » 2 روز پیش
بیشتر مطالب را خانوم اروان فرمودند! من کمی به نگاه شما و دعوت به پذیرش حکمت و خواست خدا میپردازم! داستان شما بجای طرح پرسش و نمایش حوادث درصدد پاسخ دادن است! انتخاب زلزله بعنوان راوی و مقوله ی راوی شگفت باید با تمهیداتی باورپذیر شود! اما در اینجا گویی ادمی ست که نامش زلزله است! توصیه ام به شما اگر قصد ادامه دادن دارید مطالعه ی فراوان و متنوع است! پیروز باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.