اصل کلام را لابلای درازگویی‌ها حرام نکنید




عنوان داستان : «چند دقیقه بعد از پیچ تند»
نویسنده داستان : نسیم سهیلی

حلیمه قسم خورده بود به هیچ قیمتی نگذارد دست کسی به کاغذها برسد. ماشین توی جاده های ناهموار و پر از چاله پیش می رفت و با هر تکان دلش را آشوب می کرد اما هنوز تا آن پیچ تند آخر راه خیلی مانده بود.
قرار شان این بود، به استراحت گاه که رسیدند، وقتی دوتا عراقی توی آلونک بین راهی می روند نفسی تازه کنند، لطیف بیاید دنبالشان، نقشه ها را تحویل بگیرد و از مسیر دیگری ردشان کند بروند.
گفته بود: «نقشه ای عملیات رو می دمت و زودی می روم. پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم. تو اجازه بده بیاییم... »
لطیف ترش کرده بود که «ای چه کاره ؟ بچه را می خواهی بیاوری توی دل دشمن؟ مگر یادت نیس سمیره چتو پرپر شد؟»
حلیمه می دانست او غیرت نمی کند بچه و زن جوانش را بفرست توی لانه گرگ، از طرفی هم نمی تواند اعتماد کند و نقشه عملیات را بسپارد دست یک زن. باید هم نگران زنش می بود، هم پسری که بعد از آن همه دکتر و دوا بلاخره توی رحم نابارور حلیمه جان گرفته بود و هم عملیاتی که شش ماه تمام، رزمنده ها روی ترسیمش عرق ریخته بودند. نمی توانست بگذارد این ها راحت به باد فنا برود. اما مرز بسته بود و هیچ ماشینی غیر از آلفاهای غول پیکر بعثی ها اجازه عبور نداشت.
حلیمه خودش خواست نقشه هایی را که از کنار قلب آن رزمنده تکه تکه شده توی مرده شور خانه پیدا کرده بود، برساند دست لطیف. گفته بود: « خودم کفنش کردم. چیزی از صورتش نمونده بود... نمی تونستم بفهمم کیه! از جیب لباسش همی مشت کاغذ رو کشیدم بیرون. همی کاغذای خونی ... تکه های پوست بدنش چسبیده بود بهش».
انها را توی لباس پسرش جا سازی کرده بود و خبر فرستاده بود« خیالت تخت»
صدای افتادن توی گودال حلیمه را به خود آورد. تکان سر هر دویشان به دیواره آهنی ماشین کوبید. صالح بیدار شد و با چشمهای پف کرده و صورتی که غرق عرق بود، به چشمهای هراسان مادرش خیره شد. بعد لب چید و آهسته دل زد. دلش نیامده بود تریاک بیشتر توی شیرش حل کند. تا گریه اش در نیامده بود سینه اش را گذاشت دهانش. صالح بی رمق مک زد. حلیمه خوب نگاهش کرد و دلش به حالش سوخت. چقدر انتظار امدنش را کشیده بودند.
« یوما... بخور... بخور عینی...» انگار شیرش تلخ مزه بود. صالح هی سینه را پس می زد و حلیمه به زور دهانش می کرد. چند وقت بود شیر جوش داده بود بچه اش. از همان وقت که خرمشهر سقوط کرد و کسی نماند توی شهر.
حلیمه نتوانسته بود بیشتر از این صبر کند. عملیات چند شب دیگر بود و امن نبود بیشتر از این معطل کند تا ماشین خودی برسد و این را هم نمی دانست توی راه گیر می افتند یانه! پیشنهاد خودش بود که با آلفای عراقی ها بیایند. همان هایی که زندگی خوش را برایشان زهر کرده بودند. لطیف چه می کرد در آن جهنم؟ هوای دیدنش ثانیه ای حلیمه را تنها نمی گذاشت. دیگر داشت او را فراموش می کرد عین همان سربازی که صورتش را خمپاره برده بود. لطیف هم شکلی نداشت در ذهن درهمش.

در همان نیم ساعتی که لطیف آمده بود شهر تا زن و بچه اش را ببیند و نیمه شب بزند به دل جاده. گفته بود: « به سرت نزنه بخواهی بیایی لب مرز! هر اتفاق مهمی افتاد، هر کاری داشتی صبر می کنی ماشین خودی برسه پیامت را می دی فهمیدی عینی؟» .از آن هیکل مردانه تنها پوستی آفتاب سوخته، زمخت و کدر در ذهنش مانده بود.
به چهره ریز نقش صالح نگاه کرد و بروی پوست نرمش دست کشید. « اگه شیر خودمو می خورد، ایجور لاغر و بیجان نمی شد.»
لطیف گفته بود: «ای بچه از وقتی توی شکمت بوده از وقتی جنین بوده، از این جنگ کشیده، می فهمی؟ »
« خو نمی تونم گوشه خونه بشینم و صدای تیر و تفنگ بشنفم! ای مردم بیگناه دارن تیکه تیکه میشن جلو چشمام... »
لطیف خیلی وقت بود دیگر پیام نفرستاده بود. یک مشت حرف مثل غده ای سرطانی توی گلوی حلیمه گیر کرده و بغض شده بود. او نتوانسته بود بگوید« بد به دلت راه نده مرد!» فکرش مدام تاب می خورد و بین صحیح و غلط نمی توانست تشخیص درستی بدهد. مطمئن نبود نقشه اش همان طور که راحت به زبان می آید، بی عیب و نقص و بدون دردسر هم پیش برود. جنگ از نظرش هیچ قاعده ای نداشت و اگر توی این بی قانونی کسی راز بچه اش را می فهمید....
ذهن لطیف را می خواند که توی دلش رخت می شورند از بس نگران است. « ای بچه فقط شش ماهشه، راه خطر داره، جبهه جنگه ، گرما هست، مگر نمی بینی تا خرخره توی تیر و تفنگ دشمنیم زن....» جملات آخر را مدام با خودش تکرار می کرد.
صالح شیر خوردنش تمام شده بود و بعد از یک خماری چند ساعته، هاج و واج داشت صورت مادرش را نگاه می کرد. بوسیدش. یاد ماچ کردن های لطیف افتاد که همیشه از فرق سر می بوسید.
- «چرا همیشه از اینجا؟»
- «نوزاده که نباید بوسید خو... نمی بینی مگه؟ ای پسر نیس که، عین دخترا می مونه! پوستش نرمه می بینی ام صالح... عین هلو »
هوس هلو کرد یا یک میوه تابستانی خنک مثل هندوانه که دو لپی سر بدهد توی گلو، عطشش را بخواباند و حالش جا بیاید . گرمای ماشین رمقش را برده بود.
صالح نفس کوتاهی کشید و دستان کوچکش را در هوا تکان داد. حلیمه همانطور که نگاهش می کرد در دلش غوغایی بود. لباس ضخیمی که از ترس لو نرفتن به تن بچه اش پوشانده بود، زیر بغل ها را تا شکم عرق سوز کرده بود. دوباره سرش را بوسید و بلوز پشمی را کمی بالا زد. برگه ها همان جا بود.کنار قلب پسر شش ماهه اش.
چقدر با او حرف زده بود توی شکم. چقدر به انتظار امدنش شب تا صبح بیدار نشسته بود از خیال اینکه نکند قلت بزند و بچه خفه شود توی شکمش . این فکرها وسواسی اش کرده بود. لطیف نیمه شب بلند میشد و زنش را می دید که پشت پنجره نشسته و دارد رگ های قرمز و متورم شکم بزرگ اش را می خاراند. می گفت« دست نزن زن لک می افته رو پوست پسرت » وخودش روی پوستی که از درشتی بچه کش امده و رگ پاره کرده بود؛ روغن زیتون می مالید. می گفت« تو بخواب من مواظبم تا خود صبح». آب در دلش تکان نمی خورد وقتی مردش بود. عجیب از شهر بدون مرد می ترسید. الان دیگر کسی خرمشهر نمانده بود. همه رفته بودند شهرهای بزرگ. همه پناه گرفته بودند توی آلونک های امن.
هوا هر لحظه تاریک تر می شد و تنها سوی سوی نوری باریک، از لابه لای درزهای ماشین به داخل می خزید. با این که دیگر شب شده بود هنوز به آن پیچ لعنتی نرسیده بودند. با خودش گفت که شاید راه را اشتباهی رفته اند یا اصلا نظرشان عوض شده و می خواهند چرخی بزنند و جایی دیگر بروند اما.. . لطیف محال بود اشتباه بگوید. ترس به وجودش نشسته بود و مردد شد که آیا کار درستی کرده؟ اما از آن طرف جنازه مادر و پدرش و سمیره مثل تابلویی جلوی چشم هایش هک شد. انگار هر لحظه پرده تئاتر کنار می رفت و نمایشنامه ترور خانواده اش و جان دادن سمیره را برایش نمایش می دادند. تلخی زبانش را تف کرد و صالح را چسباند به سینه اش.
با خودش مدام تکرار می کرد. «به پیچ تند آخر که برسیم دیگه تمومه.»
فقط باید صبر می کرد تا سربازها که بوی تند عرق می دادند، از ماشین پایین بپرند و تا خود صبح از آلونک کنار جاده بیرون نیایند. بوی گازوئیل با بوی تن ماهی گندیده و عرق عراقی ها مخلوط شده بود. بازدم حلیمه و پسرش معجونی از این بوها بود.
رنگ طلایی ماهی تازه تف داده توی روغن یادش آمد. همان وقتی که باردار بود و از هر بویی زور به دلش می امد و عق میزد. اشتهایش رسیده بود به یک وعده غذا در روز و حتی ماهی کپور کبابی با حشو هم به هوس نمی انداختش. خرمایی از خورجین زیر چادرش بیرون کشید و در دهان گذاشت. بوی ماهی تازه با خرما برایش زنده شد.
چیزی نگذشت که چشم های حلیمه دیگر بسته های تن ماهی و خرت و پرت های عراقی ها را ته ماشین نمی دید. مطمئن شد ساعت حوالی هشت و نه شب است و لطیف باید تا آن موقع حتما رسیده باشد. دلش غش خواب بود. باید می گفت خیلی وقت است بدون او خواب به چشمانش نیامده.
دو ماهی بود که با صمد خلوت نکرده و درد دلش را نگفته بود. اصلا شاید شوهرش نمی دانست موهای پسرشان خرمایی است که به هیچ کدامشان نرفته. حلیمه خیلی دوست داشت همان طور که سبزی تازه در ماهی تابه تف می داد و غذای محلی درست می کرد، برای لطیف از تفاوت های ظاهری پسرشان بگوید و هنگامی که سفره می چیند توی حیاطی که از قبل آب پاشیده، از او بپرسد که توی فامیلشان کسی موهای خرمایی داشته ؟ بعد همان طور که لطیف از دست پختش تعریف می کند لقمه های بعدی را خودش بگذارد دهان او و باز بپرسد« موهای مادرت قبل از اینکه سفید بشه چه رنگی بود؟» لطیف بخنددد و بر طبق عادت کهنه ای که دارد وسط غذا لیوان های بزرگ آب خنک بنوشد و بگوید:« حرف ها میزنی! چمی دانم مادرم همیشه روسری داشت» خیلی دوست داشت یکبار دیگر بوی علف باران خورده توی مشامشان بپیچد و هر دویشان به حرفهای همدیگر گوش بدهند، بخندند و صالح بینشان دست به دست بشود.
صداهای بمب و خمپاره، همان طور از دور و نزدیک بلند بود. اما صدای مهیب نزدیک ترین انفجار حلیمه را به خود آورد. بی اختیار بچه اش را محکم تر بغل گرفت و زیر چادرش مخفی کرد صدای بعدی بلندتر بود و نزدیک تر. اینبار صالح را چسباند به سینه اش و هراسان به دیواره های لیز ماشین چنگ زد. نوزاد اما انگار که به شنیدن این صداها عادت داشته باشد خم هم به ابرو نیاورد و همانطور بی خیال و رها نگاهش می کرد.
با تکان شدیدی که دیگر نه از گودال بود نه از انفجار بلکه به خاطر پیچیدن ماشین به پیچ تندی بود، هر دویشان پرت شدند کف ماشین و سر حلیمه خورد به تیزی یکی از خرت و پرت های عراقی ها.
داشت قطره های خون را از کف ماشین و روی لباس ها پاک می کرد که قرمزی خون مادرش یادش آمد و چهره گرمازده سمیره عین مجسمه مریم جلوی چشمش ظاهر شد.. یادش آمد وقتی داشتند جنازه خیلی از ادم هایی که دوستشان داشت را توی مرده شور خانه می شست، نشسته بود و فقط برای سمیره گریه کرده بود. هیچ کدام از مرگ و میرهایی که تا آن روز دیده بود نتوانسته بودند به اندازه سمیره جگرش را آتش بزند.
حسنیه فقط نگاهش کرده بود. وقتی جنازه دخترش را آوردند تنش هنوز تب داشت. اگر فقط دهانش را باز کرده بود و چند تا فحش حواله خواهر کوچکش می کرد یا دستش را بالا می آورد و می خواباند زیر گوش حلیمه، او حالا اینقدر نمی سوخت.
ظهر سوزانی که با سمیره رفته بودند خرمشهر تا لطیف را ببیند ، یکی از همان روزهایی که زل تابستان بود و اتش می بارید، سمیره دستهایش را بالا گرفته بود و گفته بود:« خاله گرمه پس کی می رسیم؟ »
اگر اصرار نکرده بود سمیره را با خودش ببرد، ترکش آن بمبی که کنارشان خورده بود فقط خودش را زخمی می کرد. جان سمیره هفت ساله را نمی گرفت و خواهرش را داغدار نمی کرد.
چند دقیقه گذشته بود که آن پیچ تند را رد کرده بودند. حلیمه منتظر ترمز بود اما این بار ماشین آنقدر محکم تکانشان داد که حلیمه و پسرش پرت شدند گوشه ای و آذوقه بعثی ها هم فرش شد کف ماشین.
عراقی ها پیاده شدند. حالا می توانست صدای کلفتشان را واضح تر بشنود. جملات عربی با ته لهجه عراقی از لای زبان و ته حلقشان بیرون می آمد که حلیمه درست متوجهشان نمی شد. پسرش را محکم تر چسبید و زیر لب ذکر گفت اما اشک تا لب چشمهای صالح آمد بود.
صدای چکمه ها مثل پتک توی سرش صدا می کرد. درست مانند وقتی که به تک تک خانه های مانده از جنگ سرک می کشیدند. صدا همان بود. سنگین و ترسناک. وقتی نزدیک پنچره شده بودند، اولین تیر یک راست خورد بود به قلب پدرش. با همان پوتین هایی که صدای پتک می داد، در را شکاندند و شکم مادرش را هم نشانه گرفتند. تیرباران وحشتناکی بود. فقط خودش زنده مانده بود. حلیمه پابه ماهی که گوشه ای قایمش شده بود.
عراقی ها با هم پچ پچ می کردند. یکیشان خواست ماشین را روشن کند و بیخیال صداها شود. انگار گفته بود برویم تا خود صبح لش کنیم و هفت، هشت ساعت فکر جنگ نباشیم. اما دیگری دلش لرزیده بود و فضولی اش گل کرده بود باید می فهمید صدای دوباره کوبیده شدن چه چیزی بوده. جنگ به آنها یاد داده بود به هر صدایی شک کند.
بوی عرق تنشان نزدیک تر شنیده می شد. صدای دستگیره امد. ذکر گفتن حلیمه بریده شد. بی اختیار دستش رفت روی دهان صالح که دل زدن قبل از گریه اش شروع شده بود. با چشمانی سرخ و خواب آلود به مادرش نگاه می کرد و موهای حنایی اش، یک طرف پیشانی، از فرط شرجی بودن هوا به صورتش چسبیده بود.
چادر ماشین بالا رفت. هوای خنکی زد توی صورت حلیمه و پسرش. همان عراقی که شک کرده بود نکند آن پشت خبرهایی است، نور چراغ قوه را انداخت ته ماشین. حلیمه پشت کیسه های بزرگ آذوقه خودش را جا داده بود و چادرش را کشیده بود روی سرش. آنقدر کوچک و ظریف بود که هر دخمه و سوراخی اندازه اش می شد. مثل وقتی آمده بودند خانه شان را ویران کنند و پدر و مادرش را تیر خلاصی بزنند. توی کمد کوچکی جا گرفته بود و دستش را روی دهانش گذاشته بود که جیغ نکشد. حالا دستش روی دهان پسرش بود که مبادا گریه سر بدهد. اگر لو می رفت جواب لطیف را چه می داد ؟جواب یک گردان را؟ اینها را چه طور می خواست هضم کند؟
صدای صالح بلند شد. حلمیه فشار داد. صالح قرمز شد. قلبش به شماره می زد و نفس را حبس سینه کرده بود.
دوباره به لطیف فکرکرد. به پیچ تندی که نشانه آخر راه بود. به قرارشان که تا چند دقیقه دیگر باید به سرانجام می رسید و به کاغذ ها، به بدن سوخته سمیره، به نگاه شوک زده حسنیه، به موهای حنایی و چشمان سرخ صالح. باز هم فشار داد.
نور خاموش شده بود و عراقی ها راه افتاده بودند. چند دقیقه می رسیدند ایستگاه استراحت، جایی که لطیف منتظرشان بود. حلیمه به زحمت چشم باز کرد. صالح دیگر به او نگاه نمی کرد و دلش نمی خواست گریه کند. باید پیش سمیره خاکش می کرد و منتظر می ماند تا لطیف با همان چشمهای ریز و تیزبین مثل حسنیه نگاهش کند و او نتواند جوابی بدهد. بوی باروت و صدای پتک در مشام و ذهنش پیچیده بود. خرامان خرامان از روی زمین بلند شد. سست و بیحال بود. آرام دست کشید به بدن بی جان پسرش. کاغذها همانجا بود زیر بلوز پشمی.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. ازداستانتان بسیار لذت بردم و محظوظ شدم. حوزه جنگ و خوزستان و داستان‌هایی که از زوایای تازه به آن مصایب و دشواری‌های آن سال‌ها نگاه می‌کنند همیشه مورد علاقه‌ام بوده‌اند. اینجا زنی است که نقشه عملیاتی را پنهانی به شوهر رزمنده‌اش می‌رساند، آن هم پنهان در لباس نوزاد شیر خورده‌اش. این اصل و گوهر داستان شماست که خب به لوث خرده‌روایتهایی ناکارآمد آلوده شده است. حستان را درک می‌کنم که بخواهید در هر محالی بخش اندکی از مصیبت‌های مردم آن دیار را در دوران جنگ به تصویر بکشید اما باید بپذیرید داستان کوتاه مجال شاخ و بال دادن و افزودن خرده‌روایات ناکارآمد نیست. مگر اینکه شما رمانی بنویسید و از نقطه ابتدا شروع کنید و به هر روایتی که دل در گروی روایت آن دارید بپردازید. اما ظرف داستان کوتاه تنها با قدر مظروفی محدود جا و گنجایش دارد. خرده‌روایت دختر خواهر زن قهرمان داستان و مرگ و شستن او، خرده‌روایت حمله به خانه‌شان، خرده‌روایت بارداری و خاراندن شکم، اینها هیچ‌کدام به کار اصل داستان نمی‌آیند. اما نکته کلیدی‌ای وجود دارد که به گمانم عمداً از پرداخت به آن طفره رفته‌اید و آن سرنوشت دختری پنهان‌شده در کمد است و فرزندش که نه به خودش می‌ماند و نه شوهرش. این‌که تلویحاً بچه را حاصل تجاوز سربازهای عراقی بخوانید و آن را به آن فرزندکشی مادر متصل کنید می‌توانست نقطه درخشان قابل تاملی در داستان شما باشد. این‌که چون این بچه بچه‌ایست از نژاد دشمن پس باید بلاکش این ماجرا باشد حتی به قیمت جانش و خب آن موقع داستان شما یک سر و گردن از چیزی که حالاست بالاتر می‌ایستاد.
نکته دیگری که بد نیست به آن اشاره کنم چگونگی جاگیر شدن این زن و کودک در ماشین عراقی‌هاست که باید در داستان به آن پرداخته می‌شد و اینکه کی و کجا با همسرش نقشه کشیده تا نقشه را به او برساند؟ هرچند من بعید می‌دانم نقشه عملیاتی به شکل مکتوب در جیب رزمنده‌ای باشد. اغلب در زمان جنگ نقشه‌ها را ذهنی به خاطر می‌سپردند که ناخواسته افشا نشود. لابد حکایت شهید متوسلیان را شنیده‌اید که بدون بی‌هوشی تحت عمل جراحی قرار گرفت از ترس اینکه در خلسه بعد بیهوشی و ریکاوری چیزی از عملیات را افشا کند. برای همین از شما می‌خواهم به‌طور دقیق و مستند از این روایت مطمئن باشید. چرا که وقتی به برهه خاصی از تاریخ یک ملت اشاره می‌کنید هرقدر هم داستان برآمده از ذهن شما باشد اما باید شالوده آن به اصول وقایع پایبند بماند.
نکته آخری که متذکر می‌شوم پرهیز از عبارات امروزی در داستانی که به روزهای اشغال خرمشهر برمی‌گردد، است. "لش کردن" از اصطلاحات تینیجرهای امروزی‌ است و بعید می‌دانم معادل دقیق عربی داشته باشد. کمی رد پای رمان «هرس» نسیم مرعشی در کار شما به نظر می‌آید که لزوماً بد نیست اما وقتی از چنین قریحه جوشانی برخوردارید خودتان را از بند هرگونه نسبت‌های متنی خلاص کنید.
در پایان باز هم دستمریزاد که دست‌کم بعد مدت‌ها از خواندن داستان تازه‌ای دلم به جا آمد. موفق باشید و استوار.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
نسیم سهیلی » 13 روز پیش
ممنون از نظرات ارزشمندتون. مرسیییی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.