مینیمال‌نویسی هنر مربی‌گری کلمات است



عنوان داستان : رژه خون

مارش ارتش همچنان می نواخت اما رژه رنگ خون گرفته بود. تیرها بدون هدف سوی جمعیت شلیک می شد. هنوز گیج بود که شنید دختری گوشه ای فریاد می زند. رفت سمتش و سپرش شد. هنوز صداهای زیادی از هر سو بلند بود اما سرباز باید به مرخصی می رفت نه به خانه، بلکه پیش خدا!
نقد این داستان از : احسان عباسلو
نوشته شما مرا یاد آن تصویرهایی انداخت که در رسانه‌ها از کمک سربازان به مردم و به خصوص دختران و زنان در جریان حادثه اهواز منتشر شده بود. این خیلی خوب است که نویسنده نسبت به هرآنچه می‌بیند، به‌ویژه اگر مهم باشد واکنش نشان دهد.
در مورد این متن چند نکته وجود دارد. اول این که اگر کسی از حادثه اهواز بی‌خبر باشد به سختی با داستان رابطه برقرار کند. این داستان نیازمند داشته‌های قبلی مخاطب است. البته در ایران و در زمانه فعلی، به احتمال زیاد همه می‌توانند حدس بزنند قضیه چیست اما معنای یک داستان فقط متعلق به یک مقطع خاص نباید باشد. داستان را در هر زمانه‌ای که بخوانیم باید معنای خود را کامل انتقال دهد. از سویی ما هم داستان می‌نویسیم تا تاریخ را ماندگار کنیم و این رابطه‌ای دو سویه است میان تاریخ و ادبیات. داستان راهی برای ثبت تاریخ است. منتها فراموش نکنیم که در داستان بایست نشانه‌هایی باشد تا رابطه میان متن و تاریخ رسانده شود. در این متن نشانه‌ای نیست که کدام کشور، کدام رژه و کدام حادثه منظور است. اگر ما هم در شرایط فعلی آن را می‌فهمیم به خاطر نزدیک بودن حادثه به حال حاضر است.
اضافات متن را کنار بزنید. "رژه رنگ خون گرفته بود" اضافی است مضافاً آن که در عنوان داستان هم ما این عبارت را داریم و اگر لازم باشد در همانجا استفاده شده است. تلفیق سه جمله اول در دو جمله به نظر بسیار داستانی‌تر خواهد بود: "مارش ارتش همچنان می‌نواخت اما تیرها بدون هدف سوی جمعیت شلیک می‌شد". رنگ خون گرفتن صحنه‌ای واقعی نیست اما این دو جمله واقعی هستند و بسیار تصویری. در ادامه شخصیت‌ها ورود کرده‌اند که بسیار مناسب و بجا استفاده شده‌اند. در تصاویر واقعی ما همواره با سربازان و زنان و دختران روبرو بودیم. این داستان بر مبنای همان تصاویر نوشته شده است اما اگر بر مبنای همان تصاویر هم نبود استفاده شما از شخصیت دختر خیلی مناسب و بجا می‌نمود. احساس مخاطب بیشتر همراه می‌شود وقتی یکی از شخصیت‌ها و آن که مورد ظلم و هجوم قرار می‌گیرد مؤنث باشد. ورود دادن شخصیت سرباز به صورت یک تعلیق هم تکنیک خوبی است. وقتی نوشته‌اید "هنوز گیج بود" مخاطب در این تعلیق گرفتار می‌شود که منظور کیست؟ و در ادامه این کیست که می‌رود و سپر می‌شود؟ در جمله آخر مخاطب را از این تعلیق خارج می‌کنید که این شخصیت یک سرباز بوده است. کشاندن مخاطب در طول داستان تا پایان با این ترفند را باید مثبت دانست.
کلمه "هنوز" دوم هم اضافی است. حذف آن هیچ اسیبی به داستان نمی‌زند.
کماکان مانند همه مینیمال‌های دیگر جمله آخر جمله‌ای کلیدی و اصلی است. ابر احساسی داستان بر روی آن استوار شده. بازی با اصطلاح نظامی یعنی کلمه "مرخصی" متن‌تان را زیباتر کرده. گاهی لازم است تا چند پایان‌بندی برای داستان‌تان بنویسید و در نهایت بهترین را انتخاب کنید. تصور نکنید که یک پایان برای متن‌تان کافی است. مثلاً می‌شد نوشت: "سربازی‌اش تمام نشده بود. سرباز تمام شد." این نمونه را نوشتم جهت اطلاع از این که گاه فقط به یک پایان نباید اکتفا کرد. برخی نویسندگان بزرگ پایان داستان‌شان را بارها عوض کرده‌اند.
برخی کلمات هستندکه قابلیت بازی را دارند. یکی همین کلمه "سرباز" و "سربازی". اگر یادتان باشد در کودکی با همین کلمه جملات طنزآلودی می‌ساختیم نظیر "سربازی سر بازی سربازی سر سربازی را شکست". یک داستان‌نویس باید به قدرت و قابلیت کلمات واقف باشد و بازی‌های مختلف از آن‌ها بگیرد. مانند یک مربی فوتبال که بازیکنی را در پست‌های مختلف به کار می‌گیرد و هر بار شاید این بازیکن در پستی خوب جواب بدهد، کلمات هم این‌گونه هستند. باید در مواضع و جاهای مختلف از متن و جمله از آن‌ها استفاده کنید تا ببینید آیا جواب می‌دهند یا خیر. در متن مینیمال این توانایی و تکنیک بسیار جواب می‌دهد. ممنون از متن خوب‌تان.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
نسیم سهیلی » 27 روز پیش
سلام ممنون ازنقد سازنده و خوب شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.