پیشا نوشتن را جدی بگیرید




عنوان داستان : هموراه همدم
نویسنده داستان : مهدی خدایی

دیگر از تنهایی خسته شده بود . تنهایی شده بود زوج تنهایی اش.مدت ها بود که به همین ترتیب گذرانده بود ولی دیگر طاقتش طاق شده بود و تاب تحمل را نداشت با خودش شرط کرد که اگر به مدت یک هفته زنگ در زده نشود بلایی سر خودم خواهم آورد ، برایم فرقی نمی کند یا رگم را میزنم و همانطور که خونم را از قفس رگ ها رهایی می بخشم خودم را هم از این زندان تنهایی آزاد میکنم و همدم مرگ می شوم یا خودم را دار میزنم.
هر چند به تصمیمی که گرفته بود قاطع بود ولی استرس و دلهره ی عجیبی هم تمام وجودش را درنوردیده بود.
حال دیگر شمارش معکوس روزهاست و به پایان رسیدن عمر او .
خودش هم میدانست که اگر کسی او را به یاد داشت تا حالا به او نگاهی کرده بود . انگار فراموشی جزو ذات همگان شده است و انگار آن همه برو و بیایی که قبلا بود بسان انقراض دایناسور ها ازبین رفته است .
کور سوی امید هم در دلش نبود فقط می خواست خودش را آرام کند و خودش دست از سرخودش بردارد.
روز ها هم دیگر را درمی نوردیدندو کاسه عمر او هم هر روز لبریز تر میشد.
روز هفتم فرا رسید . خروس خوان از خواب بر خواست . مطمئن بود که دیگر خبری نخواهد شد ولی ساعاتی به خودش اجازه ی زندگی داد .آخر از اعدامی هم اخرین خواسته اش را میپرسند شاید این هم آخرین خواسته ی او از خودش بود.
چشم هایش را بست و بخواب رفت بعد از گذشت حدود نیم ساعت از خواب پرید احساس کرد که صدای شنیده است.
آیا ناجی جان او آمده است آیا کشنده دیو تنهایی او آمده است با چشمانی پف کرده با زیرپوش و پیژامه راه راهش به سمت در رفت . بله صدای زنگ می آید.
دنیا در چشمش روشن شد . انتظارهفت روزه ثمره داد و او به آرزویش رسید دیگر راحت شده بود . انگار از دست شیطانی جلاد صفت در رفته بود . دیگر از فکر کشتن خودش دست برداشت.
دستی به موهایش کشید صدایش را در گلو انداخت و فکرش هزار راه رفت و غنچه از لب هایش شکفت.وقتی دم در رسید دید که از زیر در دو برگه کاغذ بهداخل انداخته شد.
وقتی در را باز کرد کسی را ندید وقتی برگه ها را برداشت دید که فیش آب و برق است.
با چهره ای آمیخته از تعجب و شادی و قصه خنده ی گریه مانندی کرد بعد نگاهش به گوشه ی قبض افتاد که نوشته بود.
اداره ی آب شما را هیچ گاه فراموش نمیکند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مهدی خدایی سلام. خوشحالم که جوان داستان‌نویسی از قم برایمان داستان فرستاده.
طرحی که برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید ساده است و جالب این‌که شخصیت داستان‌تان هم همان‌قدر ساده ساخته شده. این‌که جوانی تصمیم بگیرد اگر تا یک هفته بعد کسی زنگ در خانه‌اش را نزد خودش را بکشد، حکایت از سطحی بودن و نگاه پوچش به زندگی دارد. در مدت یک هفته‌ای که این فرد تنهاست خواننده هیچ کنشی از او نمی‌بیند که نشان دهد این شخص دارد زندگی می‌کند و زندگی در خانه‌اش جریان دارد. این امر، تا حدودی شخصیت‌تان را باورپذیر کرده اما داستان‌تان تُنُک است و خواننده امروزی را جذب نمی‌کند. حتی اگر پوچی و بی هدفی و تنهایی مطلق مدنظرتان بوده باید در طول یک هفته‌ای که شخصیت به خودش زمان داده، نشان داده شود. اشاره‌ای کرده‌اید که زمانی خانه‌اش بسیار پر رفت و آمد بوده و به همین بسنده کرده‌اید. اگر چیزی از گذشته‌اش نمی‌گفتید خواننده می‌پذیرفت که این آدم همیشه تنها بوده و حالا از این همه تنهایی و بی هدفی به آخر خط رسیده اما وقتی این مسئله را مطرح می‌کنید و سوالاتی را در ذهن خواننده ایجاد می‌کنید باید پاسخی هم در متن داشته باشید.
طرح‌تان ساده است اما خوب در ذهن‌تان پرورشش نداده‌اید. سخت‌ترین بخش نوشتن همین پیشا نوشتن و ورز دادن طرح است. به شخصیت داستان‌تان نزدیک شوید با او زندگی کنید. خودتان را جای او بگذارید. نوشتن از او و موقعیت و درونیات‌اش آسان‌تر می‌شود.
پایان خوب بود. به داستان نشسته بود. از آدمی با این موقعیت بیشتر از این انتظار نمی‌رود. از این‌که کسی در خانه‌اش را نمی‌زند تصمیم به خودکشی می‌گیرد و با آمدن قبض آب از تصمیم‌اش منصرف می‌شود.
و اما مسئله‌ای که باید از همین سال‌های اولیه نوشتن در نظر داشته باشید زبان داستان است. اول این‌که زبان داستان باید داستانی باشد. واژه‌ها باید داستانی باشند و دوم این‌که باید قرابتی با محتوا داشته باشند. داستانی مثل داستان شما توصیفاتش باید به شرایط شخصیت و موقعیتش و فضا و حال و هوای داستان بخورد. از توصیف استفاده می‌کنیم که خواننده را به فضای داستان و موقعیت وشخصیت نزدیک کنیم. «کشنده دیو تنهایی» و «شیطانی جلاد صفت» و مواردی از این دست از داستان بیرون زده‌اند و متن را از یک‌دستی خارج کرده‌اند. برخی افعال و کلمات شاید زیبا باشند و بار ادبی داشته باشند اما جایشان در داستان نیست (لااقل در داستان شما که راوی روایتش را با زبانی ساده شروع کرده.) مثل وجودش را درنوردیده بود.
در داستان کوتاه هر چه کم‌تر و گزیده‌تر بگوییم متن را به سمت موجز بودن سوق داده‌ایم. آوردن جملاتی که معانی شبیه هم دارند فقط از تاثیر جملات کم می‌کنند و داستان دچار اطناب می‌شود. به عنوان مثال دستان را با این جملات شروع کرده‌اید: «دیگر از تنهایی خسته شده بود. تنهایی شده بود زوج تنهایی‌اش. »همان جمله اول منظور نویسنده را می‌رساند و تاثیرش از بکار بردن دو جمله بیشتر است. یا «طاقتش طاق شده بود. تاب تحمل نداشت» و جملاتی از این دست.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.