آشنایی با مرحله پیش‌‌تولید




عنوان داستان : مردی با پالتوی سیاه
نویسنده داستان : زهرا کریمی عفیف

مردی با پالتوی بلند سیاه جلوی خود پرداز ایستاده، قدش حدود ۳۰ سانت از تو‌ بلندتر است و شانه های پهنش اجازه نمی‌دهد ببینی دارد چکار میکند که اینقدر طولش می‌دهد، بالاخره رضایت می‌دهد و می‌رود، می‌خواهی کارتت را در دستگاه بگذاری که می‌بینی رسیدش را فراموش کرده، برمی‌گردی که صدایش کنی، اما بین جمعیت گم می‌شود، ۵هزار تومان از کارتت برمی‌داری، کاغذ رسید موجودی پول که از دستگاه بیرون آمد می‌قاپی و از روی جوی پر از آب و گل می‌پری و برای اتوبوس دست تکان می‌دهی، چرخهای اتوبوس صدای جیری می‌دهد و کمی به طرف چپ خم می‌شود، دستت را از دستگیره می‌گیری و قبل از این‌که لای در بمانی خودت را بالا می‌کشی و بین جمعیت جا می‌کنی، کیف قهوه‌ای کهنه و پاکت‌های نایلونی پر از کتاب و قرص و شمع را به انگشتان دست چپت می‌دهی و با دست راستت میله را چنگ می‌زنی.
موقع توقف اتوبوس در ایستگاه بعدی فرصت می‌شود نفسی بکشی و به کاغذ رسید نگاهی بیندازی، از دیدن آن همه رقم چشم‌هایت گرد می‌شود و هول می‌کنی، مطمئنی که مانده‌ی حساب تو کمی بیشتر است، دست در جیبت میکنی و دنبال رسید خودت می‌گردی، هشتاد و سه هزار تومان که کمتر از هشتاد هزار تومانش قابل برداشت است، دو تا کاغذ را کنار هم می‌گیری و مقایسه می‌کنی، حساب می‌کنی که تا آخر ماه حداقل ۱۲ روز باید صبر کنی، تازه اگر حقوقت را به موقع بدهند، خب حالا باید چکار کنی؟ حتی اگر هزینه داروها هم نبود باز هم این حقوق کفاف نمی‌داد، برای اولین بار خدا را بخاطر اینکه تنها مانده‌ای و خانواده‌ای نداری شکر می‌کنی. فکرش را بکن اگر قرار بود توی این اوضاع شکم چند نفر دیگر را هم سیر کنی چه؟
دردی که از کمرت تا نوک پایت مثل صاعقه رد می شود رشته‌ی افکارت را پاره می‌کند، تکان‌های اتوبوس تمامی ندارد، باید ایستگاه آخر پیاده شوی، بالاخره یک صندلی خالی نصیبت می‌شود، خودت را روی صندلی ولو می‌کنی و بار و بندیلت را روی پاهایت می‌گذاری و ردّ دسته‌های کیسه نایلونی را روی انگشتانت می‌مالی، چشم‌هایت را می‌بندی و لحظه ای سرت را به صندلی تکیه می‌دهی.
با صدای راننده به خودت می‌آیی، خوابت برده و اینجا ایستگاه آخر است، مجبوری یک ایستگاه را پیاده به عقب برگردی تا به خانه برسی، دقیقا ۵۲ تا پله را بالا می‌روی و وارد فضای تاریک خانه‌ات می‌شوی، چراغ قوه موبایل را روشن می‌کنی و از کشوی آشپزخانه تنها شمع باقیمانده را بیرون می‌آوری و روشن می‌کنی، یک هفته است بخاطر بدهی برق را قطع کرده‌اند و احتمالا یکی دو روز آینده آب را هم قطع کنند، قبض‌ها را مچاله می‌کنی و گوشه ای می اندازی، دو تا قرص را با یک لیوان آب می‌خوری و می‌روی بخوابی، باید فردا صبح زود بیدار شوی که به اولین اتوبوس برسی، بعد از ظهر هم باید دنبال شغل دوم بگردی، مجبوری استراحت کنی.
درد بی پایان کمر، تصویر مرد پالتو پوش، ۴ هزار و دویست تومان مانده حسابش و نوشته‌ی روی رسیدش : «موجودی حساب شما کافی نمی‌باشد» پرنده‌ی خوابت را به دور دستها پرواز می‌دهد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. روان و خوش‌خوان بود اما به نظرم به بهانه داستان شما باید کمی بر سر مسأله داستان صحبت کنیم. این‌که آیا به تصویر کشیدن یک موقعیت داستان به حساب می‌آید یا که خیر؟ «ادوارد مورگان فورستر» مثال معروفی دارد. او می‌گوید: «سلطان مرد و سپس ملکه درگذشت» تاریخ است، زیرا فقط ترتیب منطقی حوادث بر حسب توالی زمانی رعایت شده. اما «سلطان درگذشت و پس از چندی ملکه از اندوه بسیار درگذشت» پیرنگ است زیرا در این بیان بر علیت و چرایی مرگ ملکه نیز تاکید شده است. حالا دوست دارم به بهانه همین داستانی که از شما خواندم از بخش مغفول مانده در داستان شما یعنی این ناظر علی معلولی صحبت کنم. شخصیت اصلی داستان شما رسید مشتری قبلی را از دستگاه خودپرداز می‌گیرد و مانده‌اش را با مانده حساب خودش مقایسه می‌کرد. این یک خطی داستان شماست و متاسفانه داستان شما هیچ‌وقت از این یک‌خطی فراتر نمی‌رود. این به نظر ضعف داستان شماست و شاهد این ضعف هم همین فقدان روابط علّی و معلولی است که شما در داستان‌تان سعی در ساختنش داشته‌اید اما موفق به ساختن آن نشده‌اید. صادقانه بگویم همین حالا داستان شما می‌تواند یک داستانک کم‌عیب و نقص باشد که همه‌چیز در آن رعایت شده است و به اندازه‌ی خودش تاثیرگذار است اما اگر قصد شما نوشتن یک داستان است، نوشته شما برای داستان شدن چیزهای زیادی کم دارد که در ادامه این یادداشت به آن خواهم پرداخت.
شاید اولین نقص داستان شما که در مواجهه اول به چشم می‌آید فقط شخصیت‌پردازی است. ما همراه شخصیت اصلی داستان شما هستیم و وقتی این داستان برای ما به عنوان مخاطب اهمیت پیدا می‌کند که شخصیت اصلی داستان شما برای مهم شده باشد. این اهمیت جز با شناخت شخصیت اصلی داستان برای مخاطب به وجود نخواهد آمد. اما راهکار چیست؟ مخاطب چگونه می‌تواند شخصیت اصلی داستان شما را بهتر بشناسد؟ این شناخت در گروی شناخت شما از شخصیت اصلی داستان‌تان است. من‌ همین حالا می‌توانم ادعا کنم که خود شما هم شخصیت اصلی داستان‌تان را به خوبی نمی‌شناسید. این شخصیتی که همین حالا در داستان‌تان دارید به یک تیپ شبیه است. شبیه تمام کارمندهایی که در سریال‌هایی تلویزیونی می‌بینیم که به سختی با حقوق ماهانه محدودشان گذران زندگی می‌کنند. چه وقتی این تیپ تبدیل به شخصیت می‌شود؟ وقتی که ما بیشتر او را بشناسیم و این، در گروی همان شناختی است که شما از شخصیت اصلی داستان‌تان. گاهی نوشتن داستان مرحله‌ای دارد به نام «پیش تولید» این مرحله برای نویسنده‌های عجول دوست‌داشتنی نیست چون در این مرحله داستانی نوشته نمی‌شود، اما بهتر است که برای نوشتن داستان این مرحله انجام شود. شما در مرحله پیش تولید باید هر آن چیزی را که در مورد شخصیت‌تان می‌دانید برای خودتان بنویسید. نام‌ش چیست؟ فامیل‌ش چیست؟ شغل‌ش؟ شمایلش؟ چیزهایی که دوست ندارد، چیزهایی که دوست دارد. غذای مورد علاقه‌ش، تعداد اعضای خانواده‌اش، کیفیت رابطه‌اش با آن‌ها، ... و هرچیز دیگری که در مورد او به ذهنتان می‌رسد. این لیست را باید این‌قدری پیش ببرید که حس کنید شخصیت داستان‌تان را حتی بهتر از خودش می‌شناسید. این‌را می‌دانم که شاید بیشتر از نود درصد این اطلاعات ربطی به داستان شما نداشته باشد و شما در مرحله نوشتن داستان از آن استفاده‌ای نکنید اما انجام این مرحله برای شما به عنوان نویسنده داستان ضروری است. به شما قول می‌دهم که درصد قابل توجهی از نویسندگان مطرح دنیا این مرحله پیش تولید را تمام و کمال در ذهن‌شان انجام ‌می‌دهند. وقتی شخصیتتان را بشناسید آن‌وقت راحت‌تر او را به مخاطب می‌شناسانید و به همین واسطه شخصیت شما دیگر یک تیپ نیست. مخاطب از کیفیت زندگی او آگاه می‌شود و همین آگاهی باعث می‌شود که داستان شما عیار بالاتری پیدا کند.
اجازه بدهید از روی طرح در مورد ادامه مسیر صحبت کنم. آدمی هست که از شرایط زندگی‌ش به گواه رقم باقیمانده حساب‌ش راضی نیست و این نارضایتی در مقایسه با رقم باقیمانده حساب شخص دیگری شبیه به ناشکری می‌شود. خب ما این نارضایتی را کجای داستان دیده‌ایم؟ این را بر حسب واقعیات زندگی خودمان باید بفهمیم؟ یعنی چون این آدم‌هم مثل بیشتر ما دخل‌ش با خرج‌ش نمی‌خواند ناراضی است؟ این یک حقیقت است اما داستان نیست. شما باید این نارضایتی را در داستان‌تان بسازید. حتی باید دلیل دراماتیکی برای آن جور کنید. آن دارویی که در داستان به راحتی از آن صحبت می‌کند چیست؟ چه نقشی در زندگی شخصیت داستان دارد؟ راست‌ش را بخواهید من می‌توانم بگویم هیچ‌چیزی در مورد شخصیت داستان شما نمی‌دانم و همه‌ی این‌ها به واسطه‌ی همان شناخت است. داستان شما وقتی شکل می‌گیرد که مساله داشته باشد و این مسأله در مقایسه این دو فیش بانکی پاسخ داده شود شاید کمی بی‌انصافی باشد که بگویم حالا داستان شما به خاطره شبیه اما به خاطر کاستی‌هایی که روایت وجود دارد این داستان به خاطره شبیه است. پس در قدم اول شخصیتتان را بشناسید و او را به مخاطب بشناسانید. در قدم دوم مسـله او را بسازید؛ تا این مسأله ساخته نشود این داستان شکل نمی‌گیرد. در نهایت هم می‌خواهم از شما دعوت کنم که کمی بیشتر به جزئیات داستان‌تان بپردازید. گرفتن پول از دستگاه عابر بانک، شخص ناشناس جلویی، سواری با اتوبوس شهری همه‌ی این‌ها موقعیت‌های دراماتیکی است که بیان جزئیات آن‌ها و ساختن شرایط‌شان می‌تواند به داستان شما سر و شکل بهتری بدهد و عیار آن‌را بالاتر ببرد. به نظرم با کمی صبر و حوصله و کمی تلاش و کوشش می‌توانید از این داستانک داستان خوبی بسازید. امیدوارم که صبور باشید و این تلاش و کوشش را به خرح دهید.
منتظر نسخه بازنویسی شده‌ی داستان شما هستم. نسخه‌ای که شخصیت پردازی به قاعده‌ای داشته باشد، مسأله شخصیت ساخته شده باشد و با بیان جزئیات اتمسفر داستانی بهتر از این نسخه ساخته شده باشد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.