روایت داستانی نباید به دام روایت تاریخی بیفتد




عنوان داستان : پناه
نویسنده داستان : زهرا کریمی عفیف

اولین و دومین خانه تا قیافه ات را می بینند در را می بندند و کلونش را می اندازند، سومی چراغ را خاموش می کند و بعدی هم همینطور، کنج در و دیواری تکیه می‌دهی که از برف در امان باشی و چاره‌ای بیابی، یک جفت چشم از بین در می‌پایدت، می‌خواهی بروی که صدای لرزان پیرزن متوقفت می‌کند: روله گیان... در را کامل باز می‌کند و سر تکان می‌دهد که داخل شوی، نمی‌دانی چرا اعتماد می‌کنی، شاید از روی ناچاری، شاید بخاطر صداقتی که ته چشم‌هایش می‌بینی.
نزدیک دهات که رسیده بودی تا حالا اینقدر آسمان را سرخ ندیده بودی، سرخ‌تر از زغال گداخته، همرنگ تکه آهنی که تازه از کوره درآمده باشد. از دامنه‌ی پر شیب پایین می آمدی، سقف چند تا از خانه های دهات انگار با دامن کوه یکی شده بود، کوچه‌ی باریک و ناهمواری از دل خانه‌ها کشیده شده بود تا وسط میدان، داشتی از آن بالا پیچ و خم های کوچه را دنبال می‌کردی که آنها را دیدی. پنج نفر بودند، آویزان از پا، وسط میدان، باد بدنهایشان را می رقصاند. پشت درختچه‌ای پناه گرفتی، زیر لب چیزی خواندی و دوباره نگاهشان کردی، خدا خدا کردی که درست ندیده باشی، که چشمت اسیر تشنگی شده باشد و آنچه میبینی فقط سراب باشد، اما لباسهای خاکی رنگ و خون آلود، جای تردید نگذاشت.
تازه فهمیدی این حجم سکوت، بی دلیل نیست، می‌توانی جانت را برداری و برگردی اما باید نقشه‌ها را به دست سید برسانی تا جان‌های بیشتری از دست نرود، کاش راهی پیدا کنی که خودت را به پایگاه برسانی و از وسط لانه‌ی زنبور، آنچه می‌خواهی بیرون بکشی.
حالا سرخی آسمان جمع شده و دانه‌های ریز برف شروع به بارش کرده، سرما تا اعماق جانت نفوذ می‌کند، دندانهایت به فرمان تو نیستند، صدای به هم خوردنشان بلند شده است. ناچار به خانه ها پناه بردی. خانه هایی که پناهت ندادند.
جز پیرزنی که بی هیچ حرفی گوشه‌ی اتاق می نشاندت، یک استکان چای گرم، یک ظرف ماست با کمی نان خشک، عذرخواهانه روبرویت می‌گذارد، چشم می‌گردانی و اتاق را از نظر می‌گذرانی، قفل می‌شوی روی یک قاب عکس آشنا، پیرزن رد نگاهت را می‌گیرد و می گوید، پسرم است، کومله‌ها جانش را گرفتند. حالا دلیل پناه دادنش را می‌فهمی، سینی نان و ماست را کنار می‌کشی و مستقیم توی چشم‌هایش نگاه می‌کنی و کمک می‌خواهی. حرفت را قطع می‌کند، می‌گوید جانش را هم می‌دهد تا به آنچه می‌خواهی برسی، صدایش دیگر نمی‌لرزد. سکوت بین‌تان می‌نشیند، تصمیم می‌گیرید بعد از اذان صبح بروید سمت پایگاه، هر کدام از یک راه، تو حواسشان را پرت کنی و او توی شلوغی ها نقشه ها را بردارد و برساند به سید، روی قرآن گوشه‌ی طاقچه دست می‌کشد و زیر لب ذکر می‌گوید، قسمش می‌دهی که برای جان تو نماند، لبخند می زند و از زیر قرآن ردت می‌کند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا کریمی عفیف سلام

داستان «پناه» را خوب نوشته‌اید. آفرین؛ به شما تبریک می‌گویم. انتخاب زاویه دید دوم شخص ریسکی است که از پس آن برآمده‌اید و زاویه دید انتخابی شما با فضای کلی کار کاملاً هماهنگ شده و توانسته تأثیر حسی خوبی ایجاد کند. «پناه» روایتی داستانی از تاریخ است اما در دام اطلاعات تاریخی گرفتار نشده و وجه داستان‌گویی‌اش را از دست نداده است. این، نکته مهمی است. داستان‌هایی داریم که به واسطه ارجاع تاریخی از داستان فاصله می‌گیرند و به تاریخ نزدیک می‌شوند اما «پناه» این‌طور نیست و تمام نشانه‌هایی که در خودش دارد بیشتر به برجستگی عناصر داستانی انجامیده‌اند و بیش از حد لزوم در خدمت روایت تاریخی آن قرار نگرفته‌اند. کنش‌های به‌موقع، شخصیت‌های محدود، بدون اغراق و باورپذیر، توصیف‌های جاندار و ضرباهنگ مناسب از ویژگی‌های مثبت داستان «پناه» هستند. توصیف آسمانی که سرخ‌تر از همیشه است پیش‌درآمد مناسبی است برای رسیدن به بحرانی که چند سطر بعدتر انتظار می‌کشد یعنی رسیدن به صحنه‌ای که شخصیت داستان اجساد آویخته وسط میدان را می‌بیند و به سکوت رازآلودی که بر روستا سایه انداخته پی می‌برد. یکی از موفقیت‌های اثر این است که در شرح همین صحنه در صدد تحریک احساسات مخاطب نیست، پس قاب توصیف را روی اجساد نمی‌بندد و بیش از اندازه روی آن متمرکز نمی‌شود، بلکه نشان می‌دهد و عبور می‌کند تا ماجرا به مسیر جاری خودش ادامه بدهد. نثر سالم و روان هم در فضاسازی و انسجام حسی ایجاد شده بسیار اثرگذار بوده است. شاید اشاره به رساندن نقشه به دست سید اندکی یادآور کلیشه‌های رایج آثاری از این دست باشد، اما چون تکرار و تأکید چندانی بر آن نبوده اختلال چندانی ایجاد نمی‌کند؛ با این حال بهتر بود مخاطب درباره نقشه و چند و چون آن اطلاعات بیشتری در اختیار داشت و ناچار نبود از چنین موضوع مهمی شلنگ‌انداز رد شود. با این همه «پناه» داستان خوبی است که به ما نوید می‌دهد می‌توانیم خواننده داستان‌های خواندنی به قلم شما باشیم. منتظر آثار خوب و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.