بلاتکلیفی در زمان رویداد




عنوان داستان : اینجا بدون تو
نویسنده داستان : سمانه معلم

بهتر است بخوابم.اما نمیتوانم.روی کاناپه زرد چرک که پر است از جای لکه ی سوپ و ماست نشسته ام. و به صفحه تلویزیون که معمولا برای پرت کردن حواسم از آن استفاده میکنم,خیره شدم. گوشه ی راست ال سی دی جای انگشتان پسرم کاملن مشخص است. صدای ماشین لباسشویی را از آشپزخانه میشنوم,خیلی وقت است یکی از پایه های اش لق میزند,ولی من به روی خودم نمی آورم. زنم و بچه ها مدتی است به اتاق های شان رفته اند. بچه ها به حتم خوابند. اما زنم گمان میکنم بیدار است, به تخت پشت خوابیده و به سقف زل زده و نگران است.چون می داند من را از دست داده است.
زنان این قبیل مسائل را خوب درک میکنند. همین که نمیتوانم کنارش دراز بکشم و به خواب بروم آنقدری مهم و قابل اهمیت هست که خوابیدن راحت به سراغش نیاید. حداقل من خوش دارم اینطور فکر کنم.
به بچه ها سر میزنم و پتو را روی شان میکشم. با نوک انگشتان پا وارد اتاق می شوم, و لپ تاپ را برمی دارم چشم هایش بسته است. خیلی وقت است این کار به سرم زده هرطور هست باید این ماجرا را تمام کنم.به محض باز کردن Gallery انبوه عکس و فیلم از file بیرون می ریزد. یکی یکی شان را نگاه میکنم دوست دارم برای بعضی از عکس ها مراسم خاکسپاری بگیرم و در recycle bin دفن شان کنم. ماه ها گیج و منگ بودم به در و دیوار برخورد میکردم. هر چه بیشتر تی پا می خوردم, کمرم را راست میگرفتم. حسابی خورد و خاکشیر بودم. این خانه نشینی توفیقی ست که نصیب هرکسی نمی شود. زنم هر روز صبح از خواب که بیدار میشود لباس های اتو کشیده اش را میپوشد.روی صندلی چوبی پشت میز صبحانه چیده شده می نشیند و پاهایش را در شکم میز فرو میکند. نان و کره و پنیرش را خورده, چند بوسه خرج من و بچه ها می کند, سوئیچ را برمی دارد. دوباره پای اش را در میز ریاستش در بانک فرو می کند.
دخترم کمی بعد از مادر اش با راننده ی سرویس که بوق زدن را خوب بلد است راهی مدرسه می شود. من و پسرم تقریبن بیشتر روز را با هم هستیم.
قبل از این مدیر شرکت نسبتن معتبری بودم,همه چیز خوب پیش میرفت. تا اینکه خوشی زد زیر دلم و چیز های جزئی مثل پرداخت صورت حساب خورده خرج هایم, تاخیر در پرداخت حقوق,کمبود وقت برای اینکه یاداوری کنم انسانم.بهانه گیری های زنم بخاطر عدم حضورم در خانه, باعث شد نامه استعفا را برای رئیسم بفرستم. تا به قولی چند هفته ای استراحت کنم. این استراحت بیشتر از چند هفته زمان برد. زنم از شنیدن این خبر ابرو هایش بهم گره خورد. ولی سریع حالت اش را تغییر داد. اوایل وقت بیشتری را باهم می گذراندیم, حتی یک سفر دو روزه دو تایی به کویر رفتیم. کم کم این تفریح ها جای اش را به پرخاشگری داد. سر پروژه علوم دخترم وقتیکه بچه از من تقاضای کمک داشت, او را پیش مادرش فرستادم. زنگ صدای اش وقتی که بلند گفت: برو به بابات بگو مگه کارش تو این خونه چیه؟
هنوز درگوشم می پیچد .حتا حالا که دارم عکس های سفر کویر را نگاه می کنم. تا دیر وقت بیرون خانه است, هربار برای دیر آمدن اش بهانه ای دارد این عذر و بهانه ها تمام نشدنی هستند. اندک ساعتی که در خانه است یا با موبایل میگذراند یا شوهر دوستان اش را توصیف می کند.
آخرین ایمیل عباس را باز می کنم. برادرم در ایمیل های اش با اشتیاق از من می خواهد که برای کار به سن پترزبورگ بروم. شرایط کاری را هموار کرده. اما من تا امشب حاضر نبودم درخواستش را قبول کنم. من این بردگی,این حقارت را چون خود خواسته بود, قبول کردم. از کار خانه نهراسیدم. لباس شستن و جارو زدن, با بچه ها سر و کله زدن. همه ی کار ها را با عشق انجام دادم. به زنم زمان دادم تا او هم من را درک کند. سر شب با کیسه ی خرید به خانه آمد. خرید ها را روی اپن رها کرد, بدون احوالپرسی زیر لب متلکی انداخت.حال مساعدی نداشت.صورت اش سرخ و رگ های نازک کنار بینی اش متورم بود. پارچ آب را از یخچال برداشت و یک نفس سر کشید.بچه ها که همیشه کلی حرف برای گفتن داشتن پا پیچش شدن. همانطور که به سمت اتاق می رفت مقنعه را از سرش در آورد با حرص پسرم را از سر راه آن طرف زد و گفت: باشه لباسم و عوض کنم میام.
من کیسه زباله را به کوچه بردم تا به این بهانه قدم بزنم. سیگاری دود کنم. هوایی به سرم بخورد. هرچه پُک عمیق تری به سیگار میزنم و این مسکن را محکم تر بین لب هایم فشار می دهم, بیشتر هوس می کنم سمت چپ کوچه را بگیرم و سر اولین پیچ برای همیشه بروم.
به داخل پارکینگ برگشتم. منتظر رسیدن آسانسور بودم چشمم به گلگیر ماشین افتاد که خورد و خاکشیر شده و به من دهن کجی میکند. وارد آپارتمان شدم. بچه ها همچنان سر و صدا میکردن. دو لیوان چای ریختم و به این امید که چند دقیقه ای باهم حرف بزنیم به اتاق مان رفتم. موهای اش را شانه میزد کنارش نشستم و چای تعارف کردم. متشکرم تنها کلامی بود که از دهان اش خارج شد,زنم در خرج کردن کلمات مثبت انسان خسیسی است.
گلگیر را بهانه کردم شاید این یک تکه پلاستیک فشرده پل ارتباط بین مان باشد, هنوز حرف در دهانم بود و دندان هایم راه را برای خروجش باز می کردند که با سردی نیم نگاه انداخت و
گفت: تو که نمیخوای خسارت شو بدی پس جوش بیخود نزن.در حال حاضر خر خوبی برای سواری داری.
در چشمان اش کوچک ترین رفعت و مهربانی در حقم نبود همه اش خشم بود. من جلوی چشم اش بر لبه تخت چوبی نشسته ام,خشکم زده و دلیل اینهمه تحقیر را نمیفهمم . هنوز سالمم, خانه و ماشین دارم, از همه مهمتر کنار اش هستم. دهان ام باز و فحش آبداری خارج شد. ولی متاسفانه دلم آرام نگرفت.

سلام عباس جان همین امشب مدارکم را میفرستم. بزودی هوای سرد روسیه را نفس میکشم .این آخرین تصویری بود که روی صفحه لپ تاپم دیدم. بستم اش و روی کاناپه دراز کشیدم تا خواب مرا با خود ببرد. صبح به رسم هر روز صبحانه چیدم کره و عسل اش را روی نان تست با دقت مالیدم در ظرف مورد علاقه اش گذاشتم.
با خروج اش از خانه سیلی نا متعارف از غصه بر سرم هجوم آورد. خشم در من شعله ور شده بود. تا قبل دیشب خبر نداشتم که درون ام اینهمه ناراحتی تلنبار کرده ام. قبل رفتنم باید کاری میکردم. تمیزکردن خانه و نگهداری از پسرم را به دست مستخدم سپردم.
به بانک رفتم نمیدانستم به چه دلیلی آنجا هستم. ماشین 100 متری جلوتر از وروردی بانک در پرتوی نوری که از لابه لای شاخه های درخت سپیدار میگذشت آفتاب میگرفت. بانک خیلی شلوغ نبود. جلو هر پیشخوان یک نفر نشسته مشغول کاری بود. چند نفری سردرگم در گوشه ای ایستاده بودند. کسی متوجه حضورم نشد,مردی به شدت نامريی شده بودم. انگشتان کارمند باجه 2 خیلی سریع و محکم کلید های کیبورد را لمس میکرد.
زنم در اتاق بدون مرز اش پشت میز خشن ریاست اش نشسته و به اتفاق معاون اش مشغول رسیدگی به پرونده ای بود. از خنده ها و شیطنت صورت شان اینطور به نظر می رسید که آن کاغذ ها به جای اعداد و ارقام داستان کمیکی در دل خود دارند.زنم خنده ریزی میکرد و مرد پچ پچ کنان بیخ گوش اش حرف میزد.صدای کیبورد کارمند باجه 2 گوشم را پر کرده بود. اُهُن و تُلُپی کردم تا حواسش را برای خودم بخرم. سر اش را بلند کرد لبخند بر صورتش ماسید. خواست سلام بدهد که آب دهان بر گلوی اش پرید. من به هر دو سلام دادم.
معاون گفت:اِ اِ اِ خوش آمدید
در حین اینکه سعی داشت با تعارف و زبان بازی نظرم را جلب کند.دست اش را که پشت گردن زنم روی صندلی حلقه کرده بود برداشت. و پیرو این حرکت زنم بلند شد و گفت:چه بی خبر اومدی,بشین. اسمی را صدا زد و در خواست چای و شکلات کرد. آمد طرفم و با اشاره صندلی مشکی را نشان داد.مثل پسر بچه های حرف گوش کن همان جایی که اشاره کرد نشستم. معاون,کارمند باجه 3 را صدا زد و دستوراتی را دیکته کرد و خیلی صمیمی روبه روی من نشست. گفت:افنخار آشنایی نداشتم.زنم جایی نشست که به او نزدیکتر بود تا من.در صورتش اثری از عصبانیت دیشب نبود.این چهره را خیلی وقت است ندیده ام.
شروع کرد به معرفی و گزافه گویی در مورد معاون چه میگفت , نمی شنیدم تکان خوردن لب هایش را با صدای کیبورد کارمند باجه 2 در ذهن ام سِت کرده بودم و در خیالم لذت می بردم.در حین حرف زدن صورتش را از من می گرفت و به او هدیه می داد. سوئیچ را تقاضا کردم تا ماشین را به تعمیرگاه ببرم.زنم گفت: احتیاجی نیست آقای ...به معاون اشاره کرد هماهنگ کرده تعمیرکار میاد ماشین و میبره.ساعت مچی اش را نگاه کرد. هر جا باشه الان میرسه. سوئیچ را برداشتم بدون خداحافظی بیرون زدم.
داخل کابین کوچک ماشین نشسته و سرم از تعدُد بوهای ناشناخته به دوران افتاده این فضا با من غریبگی میکند. کوچه و خیابان های اطراف را میگشتم و با خود حرف میزدم یعنی چه که با مرد نامحرم میخندد. انگشت دست چپ اش موقع عوض کردن صفحه پرونده به دست مردک بی قواره میخورد. شاید این لندهور زنم را از من جدا کرده.
مغز ناآرامم این حرفها را در آینه جلوئی ماشین توی صورتم تف میکرد. نمیدانم چند دور چرخیدم ولی ساعت کمی از 2 گذشته بود که خودم را نزدیک بانک با پای راست, آماده باش روی پدال یافتم. از دور دیدم که شانه به شانه هم از بانک خارج شدند.
گردن اش را به سمت مردک خم کرده بود همانطوری که زمانی سمت من میچرخاند. چشمان پر از خواستن اش را در چشما نم می انداخت همان نگاه های که نفسم را به شماره می اندازد.شور و حالی که شاهدش بودم خوب میشناختم.
کیف و وسایل اش در دستان دراز مرد مثل یک بار اضافه سنگینی می کرد. بر پدال فشار آوردم . صدای زوزه ماشین بلند شد. ولی همچنان ساکن سرجای خود ایستاده بودم. و حرکات سر و گردنش را با ولع می بلعیدم. مردک به آن طرف خیابان چهارنعل دوید و ماشین سفید بی قواره ای را سوار شد زنم لبخند بر لب با طنازی به سمت اش خرامید. من هم حرکت کردم برخورد اش را با کاپوت ماشین خودم از سر گذراندم لبخند بر لب هایش خشکید هرچه نزدیکتر میشدم قلبم تندتر میزد از سنگینی اتفاق بود یا ترس دیدنش پلک ها جان کندن تا چشمانم را باز نگه دارند. چهره اش را ندیدم. ولی فریاد اش را شنیدم.
پنکه سقفی بالا سرم بی رحمانه میچرخید و من همچنان خیس عرق بی توجه به لرزش دستم حرف میزدم. دستان زمخت با رگهای برجسته که از روی پوست سبز میزد کاغذ و خودکار را روی میز جلویم گذاشت و گفت :اعترافات تو,توی این کاغذ بنویس و امضاء بزن و روی صندلی بنشین و تکون نخور تا عکس تو بگیرن.





سمانه معلم
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمانه معلم سلام

داستان با توصیف و صحنه‌ای از خانه و آشپزخانه آغاز می‌شود و همین توصیف در ابتدا خواننده را به اشتباه می‌اندازد چون به نظر می‌رسد راوی زن است، درحالی‌که داستان از نگاه مرد خانه روایت می‌شود؛ البته ترفند بدی نیست و در نوع خود نگاه تازه‌ای است با این حال باید دید در چیدمان درست اجزا و عناصر تا چه اندازه موفق بوده‌اید. در این داستان مردی داریم که استعفا داده و خانه‌نشین شده و حالا بر خلاف انتظارش که تصور می‌کرد روزهای فراغت و شادمانی در انتظار اوست متوجه رنج بیکاری می‌شود و محبت همسرش را از دست می‌دهد، بعد متوجه می‌شود بی‌توجهی همسرش دلیل دیگری هم دارد و شاید یکی از دلایلش ارتباطی است که ممکن است زن در محل کار با یکی از همکاران برقرار کرده باشد، بنابراین در تصمیمی جنون‎آسا زن را می‌کشد. این خلاصه ماجرایی است که در اینجا داریم. اگرچه در انتقال بخشی از حس‌ها و تلخی‌هایی که راوی تجربه کرده موفق بوده‌اید؛ اما عمده‌ترین مسأله این است که همه ماجرا را نمی‌بینیم بلکه بخش عمده‌اش را فقط از زبان راوی می‌شنویم در واقع فشرده همه آنچه اتفاق افتاده از زبان مرد می‌شنویم و با اینکه داستان ظرفیت این را داشته که صحنه‌های قدرتمند و اثرگذاری خلق کند و کنش‌ها را به نمایش بگذارد اما چشم‌انداز باز و مستقیم را از مخاطب دریغ کرده است. نکته دیگر باورپذیری ضعیف است که یکی از عمده‌ترین دلایل آن چینش نادرست اتفاق‌ها و روابط سست علت و معلولی تا رسیدن به اوج بحران است و نکته دیگر که ساختار کلی را به شدت دچار مشکل کرده زمان رویداد است که بین گذشته ساده و حال اخباری دست و پا می‌زند و نتوانسته از بلاتکلیفی خلاص شود. لطفا یک بار دیگر داستان را از ابتدا تا انتها به دقت بخوانید و زمان دستوری افعال را بررسی کنید و ببینید چندبار بی دلیل تغییر کرده است. با توجه به سطرهای پایانی به نظر می‌رسد همه آنچه خوانده‌ایم بخشی از اعترافات راوی بوده است یعنی زمانی که برگه را از مأمور می‌گیرد تا اعترافات شفاهی‌اش را مکتوب کند چنین تصوری به وجود می‌آید؛ خوب در این صورت بهتر است زمان دستوری ماجرا از ابتدا به صورت ماضی ساده روایت شود تا خواننده همراه مأمور شاهد و شنونده اعترافات مرد باشد اما به این شیوه و به این شکل، اسکلت و انسجام اثر به کلی فرو می‌ریزد و نمی‌تواند تصویر درستی از پیرنگ و طراحی ارایه کند. امیدوارم مطالعه پیگیرانه جدی و تمرین و پشتکار خستگی‌ناپذیر را کنار نگذارید و خواننده داستان‌های فراوان و قابل بحث شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.