روایت یک خاطره داستان نیست




عنوان داستان : دنیای بزرگ کوچک تر ها
نویسنده داستان : مهدی خدایی

نگاهشان در نگاه هم بود . به بزرگ تر ها توجهی نداشتند با خنده و ادا و اطوار با هم حرف میزدند. انگار محبتی هزار ساله بین آنها بود . از عالم بریده بودند و غرق همدیگر شده بودند.
یکیشان ان سر سفره نشسته بود و یکی شان هم این سر سفره. من هم وسط سفره نشسته بودم و نزدیک تر به پسر بودم.
از دیگران بریده بودند و غرق هم بودند. صداهای کلفت مجلس مانع ارتباط لفظی بود ولی دلهایشان پیش هم بود.
غذا را آوردند ، قورمه سبزی با بوی لیمو های درونش همه سبیل کلفت ها را به خود مشغول کرد. ولی این ها باز برق نگاهشان متوجه هم دیگر بود.
دخترک گفت بیا با هم مسابقه بدهیم . هرکس زود تر غذا را تمام کرد برنده است.
حدود یک ربع بعد دست از غذا کشیده بودم و مشغول دیدن انها بودم ناز خانوم از آن طف سفره با حالتی شوق گونه صدا داد که من برنده شدم ، برنده شدم .
بزرگ تر ها مشغول کار خود بودند و در حال و هوای خود و به اصطلاح دنیای بزرگتر های غرق بودند این ها هم اصلا با بزرگ تر ها کاری نداشتند و اصلا آرزو نداشتند که ای کاش ما هم بزرگ بودیم، من هم که به این ها توجه داشتم به خاطر این بود که به بزرگ تر بی توجه بودم.
با خود فکر کردم دنیای بزرگ تر ها چیزی جز تعارفات الکی و بی خود چیز دیگری نبود در همین حین گل آقا که صدای او را شنید و هنوز نصف غذایش باقی مانده بود و بشقاب خالی دختر را دید تأملی کرد و گفت: نه هر که دیرتر تمام کند برنده است.
منتظر بودم دخترک عصبانی شود و پرخاش کند ولی او نگاهی مهربانانه کرد گفت : پس هر دوی مان برنده شدیم من در زود تر خوردن و تو در دیر تر خوردن.
چند لحظه ی بعد خنده های این دو به هم دیگر آدم را دیوانه میکرد.
به خود آمدم دیدم همه غذایشان را تمام کرده اند و با تعجب به من که هنوز لب به غذایم نزده بودم نگاه میکنند بی اختیار گفتم من در دیر تر خوردن اول شدم.
نگاه آنان ولی به هیچ وجه شبیه نگاه ناز بانو نبود.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز متن شما روایتی است از خاطره راوی در یک مجلس مهمانی که محو دوتا بچه شده که غرق دنیای کودکانه خود هستند و بی‌توجه به بزرگترها و مسابقه غذا خوردن گذاشته‌اند. این یک خطیِ داستان شماست، اگر بتوان نامش را داستان گذاشت. چیزی که شما نوشته‌اید بسط‌یافته مضمون یک داستان است، نه یک داستان کامل. مضمون داستان شفافیت و زلالی دنیای بی‌ریای کودکان است. اما داستان هم واضح همین حرف را می‌زند و برایش نشانه می‌آورد. نشانه آوردن برای مضمون داستان نمی‌سازد. اگر مثلاً داستان درباره دو کودکی بود که در شرایط خاصی میان دعوای دو آدم بزرگ سر چیزی بی‌ارزش، لقمه‌شان یا سایه سرشان یا دمپایی‌شان یا توپشان را با هم شریک می‌شوند، شما داستانی گفته‌اید با مضمون جهان پاک کودکان. اما حالا داستان نگفته‌اید. بلکه خاطره‌ای تعریف کرده‌اید که تأییدکننده مضمون است. شخصیت بچه‌ها و تعاریفی که از آدم‌بزرگ‌ها می‌شود، چیزی مثل اصطلاح «سبیل کلفت‌ها»، کمکی به داستان شما نمی‌کند. و از سوی دیگر مسابقه خوردن بین کودکان چیزی نیست که آدم بزرگی را آن‌قدری محو خودش کند که یادش برود غذای خودش را بخورد. برای اینکه یک بزرگسال تا این اندازه محو جهان کودکان شود باید چیزی خاص‌تر و مهم‌تر رخ دهد. چیزی تکان‌دهنده‌تر از این. مسأله دیگر اسامی استفاده‌شده برای کودکان است. گل آقا و نازخانوم بیشتر شبیه اسم پیرزن و پیرمردهای لب گور است، تا دو تا بچه. باید به زمان و مکان داستانتان اشاره کنید تا این قسم مشکلات و پرسش‌ها در ذهن مخاطب شکل نگیرد. موفق باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.