یکدستی لحن، ضرورتی انکار ناپذیر در داستان




عنوان داستان : دفتر دردها
نویسنده داستان : پریسا همایونی


دفتر درد ها را انداختم توی کوله ام...یک گوشه اش را چسبیدم و با سرعت نور بند کتان هایم را بستم،تا ایستگاه اتوبوس دویدم،هیچ خبری از اتوبوس و تاکسی نبود.پنج تا صلوات فرستادم و بالای کوچه را که نگاه کردم اتوبوس زرد رنگ قدیمی را دیدم.کوله ام را مثل کیف دستی‌گرفتم که مبادا ابروی خانواده خدشه دار شود،زشت است دختر فلانی که اتفاقا نوه ی فلانی است کوله بیندازد پشتش.سوار اتوبوس که شدم نگاهی به مردها انداختم،تعدادشان کم بود اما مرد بودند به ظاهر،حداقل با دیدن تیپ اسپرت من پچ پچ نکردند و چشمشان هیز تر نشد و فیس و افاده نیامدند.به میله تکیه دادم و با دستهایم جسم تیر خورده ام را در اغوش کشیدم،هنوز قلبم درد میکند و همینطور کتف راستم،به خاطر لطمه های وارده،بگذریم که درد زیاد است.سی دقیقه بعد اتوبوس در ایستگاهی که به چاپ خانه نزدیک بود نگه داشت،درها که باز شد،از هجوم درد و نگاه های زنان فرار کردم و با سرعت مسخره ی تند و ارام خودم را رساندم به چاپ خانه،مثل همیشه چند نفر بودند که با مسئول انجا درباره ی هزینه ی چاپ جزواتشان بحث میکردند.در شیشه ای را هل دادم و وارد شدم،بی هیچ سوالی به سمت زیر زمین،محل استقرار دستگاه های چاپ و ان مرد مثلا قابل اطمینانِ خود فرهیخته پندار رفتم.از پله هارا یکی دوتا میپریدم تا نفسم نگیرد،اما فایده نداشت،از اخرین پله که گذشتم به نفس نفس زدن افتاده بودم.دفتر دردها را در اوردم و با حالت جدی و محترمانه تقدیم مسئول چاپ خانه کردم،گفت فهرست گفتم اخر دفتر است.خندید و اخر دفتر را بازکرد،تمام موضوعات را یکی یکی از چشمانش گذراند و یکهو دفتر را بست،تعجب کرده بود و پرسید که چطور میشود اینهمه متن موضوعات مختلف و عجیبی داشته باشند؟!جواب دادم که دردهای یک جوان همیشه تازه هستند و مختلف،و جای تعجب نیست که اسم موضوعات مختلف و عجیب است.مثل دیگران کتاب را گرفت به سمت من،تشکر کرد و خود را مشغول برش کاغذها کرد.بی خداحافظی و هر حرف اضافه ای از چاپ خانه بیرون رفتم.
از کاغذ های سفید اخر دفتر یکی برداشتم و‌اشک هایم را پاک کردم،زیرا اشک هایی که از ته دل میجوشند و میخروشند مقدس تر از انند که با یک دستمال کاغذی پاک شوند و روانه ی زباله شوند،این اشک ها،این اشک های ناکامی و موفقیت ها را باید با کاغذ پاک کرد.این کاغذهای چروکیده روزی گواه موفقیت و ناکامی شما خواهند بود.
رهائیسم:
2⃣
وقتی رسیدم خانه که پدرم امده بود و اماده بود برای گرفتن اعتراف...وارد خانه شدم و بعد از احوال پرسی چهار زانو نشستم در مقابل پدری که شغلش دولتی بود...دفترم را دادم دستش و‌گله کردم از تمام چاپخانه های اشنا و‌غریبه...لعنتی ها هیچکدامشان حاضر نمیشدند یک‌نسخه از دفترم چاپ کنند...دفتر را از دستان عرق کرده ام کشید بیرون و قول داد سر فلان تاریخ یک نسخه چاپ شده اش را به دستانم برساند و‌خودش هم هیچ کلمه ای از دفتر را نخواند...کوله ام را برداشتم و میخواستم فاصله ی گوشه ی پذیرایی تا اتاق را به قول قدیمی ها لکّه بدوم که سوال کرد برای چه یک نسخه؟مثل یک سال پیش گفت که میتواند خیلی اسان مجوز چاپش را بگیرد...اما برای من چاپ یک نسخه هم کافی بود...که همان یک نسخه را بردارم و بدهم دست فروش سرکوچه شان بگذارد در بساطش،پول بدهم که به همان اقایی که اخر شب ها با سیگاری لای انگشتانش مینشیند کنار پیرمرد که هم تنها نباشد و هم درد و دل های پیرمرد را بشنود...البته خیلی قبل ترها ارادتش به کتاب های دستفروشها ثابت شده که با تمام مستقلی،دست به دامان پدرم شده ام.
پدرم اهنگ الهه ی ناز را که روشن کرد مادرم ملاقه بدست امد که لشگر شکست خورده اش را ببیند...که پدرم الهه ی ناز را خاموش کرد و شروع کرد:
بغض وقتی میرسد شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد خودکار میخواهد فقط
چشمهای خیسم امشب ابروداری کنید
مرد جای گریه اش سیگار میخواهد
دقیقا دستهایش را گذاشته بود روی گلویم،نه اجازه میداد نفس بکشم،نه اجازه میداد بمیرم...بی تابانه منتظر دل رحمی کسی بودم که سالهاست سمت چپ سینه اش سنگ به کار گذاشته اند به جای قلب...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
نقاط قوت داستان زیاد است که شاید شاخص ترینش زبان راحت و ساده کار است. لحن طنزآلود بر فضای داستان نشسته و نوعی لذت خوانش ایجاد کرده است. دفتر دردها هم نام زیبایی برای داستان شده به خصوص که شکلی از کنایه پیدا می کند و نحوه برخورد دیگران با آن معنادار می شود. شاید دوپاره کردن داستانی به این اندازه و حجم مرسوم نباشد اما هر کاری اگر به داستان لطمه نزند چه اشکالی می تواند داشته باشد؟ داستان جهان امکان است و جهان امکان جایی است که هر کاری در آن امکان داشته باشد. پس عیبی ندارد داستان را دوپاره کنیم و دلیلی برای رد آن وجود ندارد.
در ابتدای نوشته، این که چرا حواس دختر بیشتر از آن که در آن موقعیت متوجه دفتر و چاپش باشد نگران مردم و ظاهر خودش است کمی با داستان فاصله دارد. اتفاقاً باید لااقل اندکی بی تفاوت برخورد می کرد و هوش و حواسش را به چاپ دفترش می داد. علی ایحال شیوه بیان در اول داستان به باورپذیری و واقعی تر شدن آن بسیار کمک کرده است.
این داستان برشی از دغدغه های یک جوان است، دغدغه هایی که در فهرست دفتر دردها آمده اند. قضیه چاپ دردها خود یک درد است. هر کسی حاضر به چاپ نیست و هرکسی شاید حاضر به خرید و خواندن نباشد. هر چقدر داستان در بخش اول راحت جلو رفته است در بخش دوم به سمت شعارزدگی پیش رفته. انتقاد مستقیم از وضعیت چاپ و فروش کتاب نوعی شعارزدگی حساب می شود و البته شعاری تکراری که گفتنش دیگر کسی را هشیار نمی کند که هیچ بلکه شاید خسته تر هم بکند.
نویسنده محترم در انتخاب واژه ها و عبارات باید دقت بیشتری بکند تا لحن داستان یکدست بماند. عباراتی نظیر "محل استقرار" یا "جای تعجب نیست" و "لطمه های وارده" و امثال این ها کمی رسمی هستند و با مواردی که خیلی کنایه وار حرف زده شده یا لحن غیررسمی و خودمانی دارند تضادهایی دارند. در "و ان مرد مثلا قابل اطمینانِ خود فرهیخته پندار" یا " زشت است دختر فلانی که اتفاقا نوه ی فلانی است کوله بیندازد پشتش" لحن بسیار دلنشین تر است و راحت تر با مخاطب رابطه برقرار می کند. در کل نقطه قوت اثر زبان راحت آن در بخش ابتدایی به خصوص می باشد. این نقطه قوت صد البته چیز کمی نیست و کسی که زبان خوبی داشته باشد در داستان نویسی موفق خواهد شد.
نویسنده همچنین قابلیت استفاده از طنز را دارد و می تواند از آن برای ایجاد جذابیت و تنوع بهره خوبی ببرد. طنز نوشته را از ملالت و یکنواختی خارج می کند.
ویرایش هم نبایست فراموش شود. هیچ نسخه نوشته شده ای نسخه نهایی نیست. گاهی داستان را برای مدتی کنار بگذارید و بعد دوباره سراغ ان رفته بخوانید. ببینید حس تان نسبت به آن چگونه است. این عمل باعث می شود نقاط ضعف داستان تان را بهتر پیدا کنید. به بخش های اضافی هم دقت کنید. مثلاً در اینجا " وقتی رسیدم خانه که پدرم امده بود و اماده بود برای گرفتن اعتراف...وارد خانه شدم" وقتی رسیدم خانه همان وارد خانه شدن را تداعی می کند والا از کجا می داند که پدر آمده بوده پس یکی اضافی است.
نویسنده این داستان باید به دو چیز توجه خاص کند: یکدستی لحن و ویرایش کار خود. قابلیت های نوشتاری ایشان بسیار خوب است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.