جسارت حذف کردن هرچه که زیادی است




عنوان داستان : یک خروس, یک خوک, یک جغد
نویسنده داستان : مریم نوری

کافه موژان, کافه ای یک دست چوبی بود با پنجره هایی بزرگ, مشرف به تالاب انزلی. گلدان جلوی قاب پنجره ها پوشیده از گلهای کاملیا بود. از داخل کافه, نیزارهای بلند; گل های نیلوفر که در مردادماه به اوج رویش خود می رسیدند و پرندگانی که گاه دسته جمعی پر می زدند و گاه روی مرداب می نشستند دیده می شد. الهام و سامان هروقت خوشحال بودند یا غمگین سری به کافه موژان میزدند. الهام قهوه ترک سفارش می داد و سامان قهوه اسپرسو. وقتی سهیل _باریستای کافه_ سفارش آنها را می آورد, الهام طبق معمول قهوه را تلخ می نوشید و فنجان را در زیرفنجانی وارونه می کرد تا رازهای زندگی اش را در میان نقش و نگار آن پیش بینی کند. آن روز باران می آمد. الهام وارد کافه شد. چترش را بست و از لبه صندلی همیشگی آویزان کرد. بوی نم و قهوه, فضای کافه را پر کرده بود. از سیستم صوتی, موسیقی بدون کلام آلبوم (the wall) از گروه (pink Floyd) پخش می شد. او سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به آن زد.لاک قرمز و دست سفیدش در جنگ بودند. میز روبه رو, مرد و زنی نشسته بودند. مرد مقابل الهام و زن پشت به او. یک کادو و چند شاخه گل هم کنارشان بود. نگاه مرد در نگاه الهام گره می خورد و باز می شد. مرد سیگاری روشن کرد و کادو را به زن داد. زن مشغول باز کردن شد. نگاه الهام در نگاه مرد خیره ماند. هر دو به سیگارشان پک زدند و دود آن را به سوی هم فرستادند. الهام پوزخند زد و مرد لبخندی بر لبانش نشست. زن با اشتیاق از عطری که مرد برایش خریده بود تشکر کرد و آن را کنار گردنش برد; کمی بعد رایحه ملایم و شیرین عطر (miss Dior) در فضا پیچید. الهام نفس عمیقی کشید و به مردابی که از قطره های درشت باران حلقه در حلقه می شد, چشم دوخت. سهیل فنجانی قهوه برایش آورد و کنارش نشست. گرمی فنجان انگشتان یخ زده اش را جان بخشید. _ حالت چطوره؟ _ زنده ام. _ نمی اومدی کافه؟! _ خودت که خبر داری؟! _ بچه ها یه چیزایی بهم گفتن. چی شد؟! _ مچ شو گرفتم. توی اتاق خواب خودمون; با یه سیاسوخته لاغرمردنی. _ هرچیزی لیاقت می خواد. سامان لیاقت تورو نداشت. _ با این حرفا حالم خوب نمی شه. چند جوان وارد کافه شدند. سهیل به ناچار سرکارش برگشت. مردِ میز رو به رویی در گوش زن چیزی گفت; دوربین دیجیتال (canon)ش را برداشت و کنار میز الهام رفت: (خانم ببخشید! می شه از من و همسرم عکس بگیرید؟) او به نشانه تایید سرش را پایین آورد; مرد کنارش نشست و طرز کار دوربین را یاد داد. الهام دوربین را گرفت; انگشتان مرد پشت دستش را نوازش کرد. الهام چند عکس از آنها کنار پنجره با منظره مرداب انداخت. چهره زن منجمد بود; بعد از گرفتن عکسها دستش را به سوی او دراز کرد تا دوربین را بگیرد ; ناخن هایش جویده و نامرتب بودند. الهام دوربین را داد و سرجایش نشست; وقتی خواست قهوه اش را بنوشد, کنار فنجان کارتی افتاده بود. روی کارت نام مردی, همراه با شماره های تلفن و آدرس یک آتلیه عکاسی نوشته شده بود. بی اختیار سرش را بالا آورد و چشم در چشم مرد دوخت. مرد لبخندی زد و سیگاری روشن کرد. الهام قهوه اش را سرکشید و فنجان را وارونه کرد; یک خروس, یک خوک, یک جغد در فالش بودند. او به فنجان مات ماند و اشک در چشم هایش حلقه بست ... _ الی! الی! دوباره فال قهوه گرفتی, رفتی تو عالم هپروت؟! الی! _ پاشو. به این خانم که میز پشتی نشستن طرز کار دوربین و یاد دادم. پاشو عکسامونو بگیریم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم نوری سلام

بسیار خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم. از اسم داستان شروع می‌کنم که جالب است، پرسش ایجاد می‌کند و به کنجکاوی مخاطب می‌انجامد. داستان را با توصیف جاندار و دلنشینی از کافه و چشم‌اندازش آغاز کرده‌اید که به نرمی و لطافت خواننده را به جهان خودش می‌کشاند؛ درست مثل این است که ورودی داستان از مخاطب دعوت می‌کند تا برای دقایقی هرچند کوتاه در همان کافه بنشیند و چشم‌انداز را تماشا کند. اسم کافه با اینکه اسم ایرانی و کردی است، اما وزن و طنینی در خودش دارد که با ادامه توصیف ما را به یاد فضای تمامی داستان‌های لطیف عاشقانه‌ای می‌اندازد که پیش از این خوانده‌ایم و یا حتی فیلم‌های شاعرانه (احتمالاً ژاپنی) که پیش‌تر دیده‌ایم؛ البته می‌توانست بومی‌تر از این هم باشد. گلهای کاملیا و سایر جزییات خیلی فضا را غیربومی کرده‌اند. اگر قرار بود اینجوری باشد چه فرقی می‌کرد این داستان در انزلی بگذرد یا در هرجای دیگر از عالم؟ به هر حال مکانی که به آن اشاره شده باید کارکردی هم داشته باشد اما ما شاهد فضای بومی ویژه مربوط به کافه‌ای در انزلی نیستیم. هیچ چیز جز همان مرداب و گلهای نیلوفر ما را به انزلی نمی‌رسانند که آنها را هم می‌شود هر جای دیگری گذاشت و می‌شود برداشت؛ اما با وجود چنین نقصانی در فضاسازی، انتظار شیرینی در خواننده ایجاد می‌کند و به نظر می‌رسد قرار است خواننده یکی از خواندنی‌ترین داستان‌ها باشیم با دلپذیرترین فضاسازی‌ها، در حالی که بعد از دو سه سطر، یک‌دفعه داستان به دام تلخیص و مقدمات غیرضروری می‌افتد و حس حیرت‌انگیزی که ایجاد شده بود و می‌رفت تا تداوم و ثبات بیابد از دست می‌رود. داستان درست از جایی که درباره الهام و سامان حرف می‌زند رنگ و بوی سانتی‌مانتال به خودش می‌گیرد و دم‌دستی می‌شود. یعنی از اینجا: «... الهام و سامان هروقت خوشحال بودند یا غمگین سری به کافه موژان می‌زدند...» اما چند سطر بعد دوباره قدرتش را به دست می‌آورد و در مسیری که باید باشد قرار می‌گیرد یعنی از اینجا: «... الهام وارد کافه شد. چترش را بست و از لبه صندلی همیشگی آویزان کرد...» اما گفتگوی سهیل و زن هم اضافی است. اگر قرار است آن دیالوگ‌ها ترفندی باشند برای اینکه درباره زندگی و گذشته زن اطلاعات بدهند، می‌شود جایشان را با پل تداعی یا فلش‌بک یا تک‌گویی درونی عوض کرد تا این‌طوری باسمه‌ای نشوند. مثلاٌ هر بار که زن به زوج پیش رویش نگاه می‌کند، حرفی، حالتی، بویی، صدایی، حسی، شکلی، رنگی، لباسی و یا هر چیز دیگری پلی شود برای یادآوری بخشی از واقعیت تلخی که بر او گذشته است (البته به صورت منطقی و با ساختار داستانی پذیرفتنی). صحنه پایانی کار و دور دایره‌وار و تکراری که ترسیم می‌کند هم فوق‌العاده است؛ به‌طور کلی از جایی که زن فنجانش را وارو می‌گذارد و بعد فال خودش را می‌بیند تا جایی که بدون انقطاع و با یک فلش‌فوروارد به جایی می‌رسیم که حالا خودش را در جایگاه زن روبرویی می‌یابد، عالی است اما مهمترین مشکل، فقدان منطق داستانی درست است. باور اینکه زنِ داستان تن به چنین معامله‌ای داده بسیار دشوار است. پذیرفتن این انتخاب و این تصمیم از جانب کسی که خودش زخم‌خورده خیانت بوده است، باورپذیری را به شدت تضعیف می‌کند. روی همین بخش اصلی و اساسی است که ماجرا لنگ می‌زند. پیشنهاد می‌کنم در تمامی کارها هر چه که به ساختار اثر لطمه می‌زند با جسارت و بدون ترحم حذف کنید؛ «یک خروس، یک خوک، یک جغد» داستانی است امیدوارکننده با جزییاتی مثال‌زدنی. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. منتظر داستان‌های فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۴
امید غریب » 8 روز پیش
لاک را میتوانستید کهنه و کمرنگ نشان دهید یا نحوه ی سیگار کشیدن میتوانست گویا و مفید باشد! عطر هدیه دادن کلیشه ای است و کاش مرد جملاتی میگفت که برای زن قصه یاداور گذشته بود! پایان بندی داستان را بسیار خوب دراورده اید! و البته بهترین قسمت داستان نام داستان است! موفق باشید!
امید غریب » 8 روز پیش
خانم نوری عزیز بعنوان یک علاقهدمند، از نوشته ی شما لذت بردم؛ نثر خوب و یکدستی دارید، و میدانید قرار است به کجا برسید! اما داستانتان کمی خالیست! تداعی در چنین مواقعی راه حل خوبی ست!بجای گفتگو با سهیل! بهتر بود که با دیدن رفتار خاصی یاشنیدن جمله ای از زوج به گذشته وصل میشد! دوربین هم جای کار داشت، وقتی برای کاراکترها اسم انتخاب میکند باید حداقل شناختی از انها ارائه کنید،ضمنا در توصیف خوبی که از کافه بدست میدهید جای عناصری همچون دما و بو و صدا خالیست! سیگار و لاک ناخن! هم میتوانستند بهتر عمل کنند
آناهیتا آروان » 12 روز پیش
منتقد داستان
سلام. اگر واقعا نکاتی که به آنها اشاره می شود به کارتان بیایند، بی اندازه باعث شادمانی است. از صمیم قلب برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
مریم نوری » 13 روز پیش
سلام خانم آروان عزیز. خیلی خوسحالم که دوباره پای نقد شما بر یکی دیگر از داستان های کوتاهم می نشینم. تمام نکاتی که در نقدتون گفتید برام بسیار ارزشمنده. امیدوارم با توصیه های خوبتون بتونم بر کیفیت قلمم اضافه کنم. از لطف و بزرگواری تون سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.