داستان کوتاه و وسواس‌هایش




عنوان داستان : در بند
نویسنده داستان : اسماعیل شیخ حسینی

در بند
کسی می اندیشد:
خیلی جذاب است،میدانید؟ فکرم را میگویم، فکری که همانند ناقوس کلیسایی در سرم طنین می افکند،خواهم گفت چیست!امروز کتاب سقوط آلبر کامو را تمام کردم،هرگاه که کاری از نویسنده ای بزرگ میخوانم احساس میکنم باری را از دوشم بر داشتم،البته مثالم شاید خوب نباشد اما در پی آن احساسی از شادی مرا فرا میگیرد،سهمم را از حقیقتی که حداقل در تاریخ و گذشته وجود داشته گرفته ام و چابک به سویی که میدانم آرامشم در آنجاست یورتمه میروم،اما باید صادق باشم چون فکرم,فکر در سرم, این صداقت را اقتضا میکند، من پر از زخم و حالات روحی هستم که گاه فکر کردن به آنها مرا به شدت در خود فرو میبرد. جتی ممکن است ساعت ها کوچه ها و خیابانها را در اندیشه راهی برای گریز از دنیایی که ماندن زیاد در آن مرا آلوده خود کرده قدم بزنم.قدم بزنم و سرنخی از دنیای مورد انتظارم پیدا کنم..اما فردای آن روز باز به دنبال سوال بگردم و راهی مکان هایی شوم که فکرم در آنجا راحت تر شعله ور میشود و باز سر رشته ای را بگیرم و باز تکرار و تکرار.تصمیمی سخت ازین نظر که از سخت ترین درد های زندگی دردناکتر و جذاب ازین نظر که شاید بتوانم بزرگترین چالش زندگی ام را پشت سر بگذارم،زمانی مادرم گفت چیزی تو را می آزارد؟در جوابش با اینکه دوست داشتم از تمام دردهایم به او بگویم تنها این جمله را گفتم،من به دنبال سوالات زندگی خودم هستم و زمانی که جوابشان را پیدا کردم زمان شروع رشد من است .حتی اگر این افکار مرا همانند قوطی له کنند،او به من اعتماد دارد؟مادرم را میگویم.اصلا من به خود اعتماد دارم؟ آیا به راستی من به اندازه کافی دنبال سوالاتم بوده ام؟چرا سال ها میگذرند و گوشه لبهای من خط می افتد و من مانند قوطی له میشوم و اخر جوابی پیدا نمیکنم؟به نظرم بهتر است از خود بگویم این روز ها بیشتر به گذشته و کارهایی که کرده ام فکر میکنم،راجع به تمام آنها حرف خواهیم زد اما باید قبل از هر چیزی نوشته ای از کامو را ایراد کنم:"گاه انسان سرگردان میشود،به بدیهیات شک میکند،حتی وقتی که به اسرار زندگی لذت بخشی پی برده باشد.راه حل من البته کمال مطلوب نیست.ولی هنگامی که شخص به زندگی خود علاقه ندارد،وقتی میداند که باید آن را عوض کند،راه دیگری وجود ندارد،آیا غیر از این است؟آیا این امکان وجود دارد که کس دیگری شود؟محال است!میبایست که دیگر هیچ کس نبود،لااقل یکبار خود را برای دیگری فراموش کرد،ولی چگونه؟"مسئله اینجاست کامو خود میگوید:"ما روشنایی را،صبح دم را و بی گناهی مقدس آنکس را که بر خویشتن میبخشاید،گم کرده ایم."من با خود حرف میزنم،مخاطبم تنها خودم هستم،نمیدانم دست از چه کاری باید بشویم اما هر چه که هست باید خود را مانند قطره ای باران سقوط یافته بدانم.سقوط خود منزلتیست که دیگران تنها از او ترس دارند،اما سقوط من چیست؟فکر اشتباهم؟اخر از کجا معلوم که اشتباه بوده،من به وجود ضعفی در خود پی برده ام,نطفه ای که سال ها در وجودم رشد پیدا کرد و اکنون مرا تنها و بیمار کرده،ضعف در عشق و احساس با اینکه هر لحظه لبریز بودم از احساساتی که دیگران مرا به خاطرشان تحسین میکردند اما من افراط کردم و بی اندازه ساده و دل رحم بوده ام من خود را غرق در دروغ هایی میکردم که تنها مرا از خودم دور میکردند و در مقابل هدفم جذب مخاطبم و کسب لذت مخاطبم از همنشینی با من بود.من زود خود را در بند کسی گرفتار میدیدم که از هجرش دائما اشک روی گونه هایم بود،اه گونه هایم و آن تصویر!میگویم آن تصویر چیست،انقد دل باخته و دلشکسته هستم ک اماده ام باری دیگر مرا به پنج سال پیش بر گردانند تا هم خود و هم تمام دیگرانی که با من بودند را نجات بدهم،اما به قول کسی چه بی احتیاطی نابه جایی من در تفکری که داشتم انقدر پیش رفته بودم که اکنون اینجا هستم و گله زار و کم ارزش از دید خود. من از گم کردن روشنایی آگاهم و همینطور راز زندگی لذت بخش را میدانم،فاصله میان این دو چیست؟خودم میگویم جنگ،آیا جنگ است واقعا؟جنگ با دیروز تا پیروزی , عقیده ام است،اما آیا این عقیده از همان افکار اشتباهم آب نمیخورد؟ هیچ وقت شمشیر را مقابل خود نگرفته ام،من با خود نمیجنگم و این خودی که دیگر خسته ام کرده سپریست که هر روز مقابل خودم زمین میاندازم،اما تصمیم چیست؟آیا من که اکنون نمیخواهم دقیقه ای دیگر به این شکل ادامه دهم،توانایی مقابله با غولی که از منِ واقعی قویتر شده را دارم؟این غول اگر پشتم را باز به زمین بکوبد تمام این کلمات بیهوده بوده اند،پس من با چه خواهم جنگید؟ سلاحم تنها امید است؟یا چیز دیگری ازین قبیل.
شنیده ام"جنگِ با قلم"یعنی به نوشتن روی آورم؟آری فکری که در سر دارم همین است.فکر از دنیایی دیگر رهایی از بند وسرانجام آزادی، آنگاه میرسد روزی که بالهایم را به پهنای گیتی خواهم گشود و با سری بالا در چشمان مادرم خیره خواهم شد،و بگویم که جواب تمام سوالاتم چه بود،آنگاه که احساساتم را رونق میدهم و میدانم منی که عاشق خود شده ام, این عاشقی را تلنگری برای حرکتی بزرگ بر می شمارم و از حضیض ترین افکار رهایی می یابم و به دنیایی لذت بخشی میرسم، آنجا بر سر قله ای فریاد بزنم و خود را طلب کنم،آیا آنجا من در قالب خود فرو میروم؟و زندگی از نو سر گرفته میشود،لااقل یکبار خود را برای دیگری که همان خود دور از من هست فراموش کنم،تمام احساساتی که زانوی مرا خم میکنند بنویسم،بنویسم از تاریکیی که دیگر نمیخواهمش،و متولد شوم باری دیگر اینبار با دستان خود.
بخش اول:
(آنجا که به دنبالت، تاریکی، لبخندی زشت میزند.)
بویی میآید،در این تاریکی که گرما و سرما عجیب در هم ادغام شده اند این بو بسیار آزار دهنده است،کاش میدانستم کجایم،چهار دیواری، بیابانی بدون ماه و ستاره،یا پیله ای سفت و بد بو ک ماه ها مرا در خود حبس خواهد کرد،امیدوارم رشته کلام از دستم نرود , اینجا تنها یک مکان نیست ,انگار شرایطیست که برایم تعبیه شده, جایی تنگ و بد بو،بویی آشنا،یادم نمیآید کجا اما مطمعنم قبلا یکبار به مشامم رسیده،اه حالم هیچ خوب نیست مرا در هم میفشارد کسی،کسی در گوشه ای از ذهنم ک بسیار وسیعتر از اینجاست مرا میخاند،صدایش شبیه ناله ایست ,دردی که سالها مرا در خود فرو شکست آیا باید گوش دهم؟ شاید این خود اشتباهیست؟ این را میدانم جز خودم در اینجا کسی نیست،هرچه که هست مرا به اصل چند ساله پیشم برمیگرداند،او وسوسه میکند،نمیدانم از کجا حسش میکنم ولی او غم انگیز میخندد،گاهی فریادی ترسناک سر میدهد و باز انگار که مرا احاطه کرده باشد میخندد،خنده اش مرا خیلی نا امید میکند،نفسم بند میآید و باز میلی یا صدایی و شاید ناله ای مرا به سوی خودش میخاند،قلبم کند میزند و این بوی کثیف آشنا تا ذره ذره خونم رخنه میکند،نباید بع او گوش کنم اما چگونه با دستان گیر کرده ام گوشم را ببندم،اه مادرم پیدایش کردم، چه احساس خوبی،همان تصویر همیشگی اش جلوی چشمانم است.تصویری که تنها او میتواند داشته باشد،از ان تصویر بگویم,گونه ای برآمده ونوک دماغ و کمی از پلکهای منتظرش از گوشه چادرش همچون اثری تا ابد گوشه دیوار ذهنم نسب شده و من از رو به رو به دیوار مقابلش تکیه داده ام،دستش، دست بهشتی اش تمام آن زیبایی مادرانه اش را با انگشتان زیبا اما زخم خورده اش جایی زیر گلویش نگاه داشته و حال که اینگونه در این دخمه درد و تنهایی که تنها امیدو انگیزه ام را جان میبخشد، میدانم در قاب منتظر است،به او فکر میکنم،مادرم،نفس چاق صبح های روز جمعه را به یاد میآورم، همانجا بود بدون هیچ تردیدی خود را عاشق آبی آسمانی پخش شده کفِ حیاطِ غرق در آب صبح های جمعه دیدم،آفتاب زاویه دار درِ ورود به حیاط را گویی که از آسمانی چندم میآمد، روشنی تمام میبخشید.با دستانم چشمان جا مانده در خواب را با ماساژی بیرحمانه بیدار میکردم و لحظه ای بعد ایستاده در چهارچوبِ در، نگاهم را به جایی میان کف و آب و رنگین کمان لحظه ای قفل میکردم،سفیدی کف ها به مانند ابرهایی فرود آمده در تصویر اسمانی جان گرفته کفِ حیاط مرا در بین دو آسمان که گاه تنها سکوت مطلق پرده اش را می انداخت معلق میماندم،میان خیسی سنگ فرش و تلهء لو آفتاب و آسمان. آبی آسمانی مطلق در صدای پر شور مادر گره میخورد،و ترشحی از خوشبختی و وجود صبحی آزاد آن هم با فرشته ای که تماما بدیع و بی مانند بود مرا با خود پرت در دنیایی میکرد که آن زمان نمیدانستمش،اه دوست دارم بیشتر بگویم انگار دیگر صدایی مرا نمیخواند،میدانید شاید یکی از ضعف ها و شاید هم نقاط قوتم لذت بردن از کوچکترین سوژه های دم دستم باشد،من بی آنکه بدانم کیستم سوار بر دوچرخه ام میشدم از احساس صبحی بی نظیر سرشار، به سویی، مدام رکاب میزدم،از شیب جلوی خانه به سوی درختان انبوه گردو که جاده روشن را در خود حل کرده بودند ،با خود خوابی را ک دیده بودم مجسم میکردم،چندین شیب را طی میکردم تا به فروشگاه میان درختان که بیش از یک کیلومتر با خانه مان فاصله داشت میرسیدم،نان و پنیر تازه و پودررخت شویی میخریدم و هنگام بازگشت به خانه زیر آواز پرندگان گوشه و کنارِ جاده من به موسیقی فکر میکردم.صدای آب از مکانی نا مشخص در آشوب عبور و گذر از صخره ای در ریتم مشخص تق تق رکابهای دوچرخه هماهنگ میشد و من شاید ازین هماهنگی لبخند به صورت به خانه میرسیدم،آنجا بود که تازه شروع میشد،من و فرشته خانه مان روی قالی خیس و کف پهن شده روی سنگفرش گاهی لیز میخوردیم و کف به صورت به یکدیگر میخندیدیم،صبح آنجا بود،خوشبختی آنجا زمزمه میکرد و زیر حرم تبخیر آب در برابر خورشید باز آبی آسمانی از تمام پنجره های باز به بیرون تراوش میکرد،آسمانِ آن صبح ها نگین درخشان من در نگاهم به زندگی بود،آن زمان فکر میکردم همه ما انسان ها هدیه ایم و کسانی با لب خندان همیشه انتظارمان را میکشند.اما این احساسات لحظه ای به کوتاهی نوشتنشان میآیند و میروند،باز در خلائی میان افکارم کسی دست میبرد و به راحتی پرده امن افکارم را با چنگال منحوسش پاره میکند،و این لحظه چقدر آشنا و تکراریست،چشمانم را میبندم نمیخواهم در این تاریکی هجوم همه جانبه درد مرا از لذت یاد مادرم دور نگاه دارد،اما او دیگر نیست،صدایش میزنم و تنها اخرین لبخندش را به یاد دارم.تصویر پشت چشمانم تاریک میشود گاه تصویر خنده مادرم میآید و گاه صحنه ای که دوستش ندارم. دیگر باز کردن چشمانم هم بی فایدست،کسی ابتدای راهی ایستاده،هیکلش آشناست اما همان آشنای بد یٌمن درست به آشنایی همین بویی که دائم محیط تنگ اینجا را دستکاری میکند،مرد در تصویر جان دارد در واقع عکس نیست شبیه کابوسی بچه گانه ترسناک است،پشتش به من است و لباس سبز رنگی که به تن دارد برایم نا آشناست،او کیست چرا از او واهمه دارم؟اه آیا خوابم؟نمیخواهم ببینمش،او در میان صحنه ای تار و قدیمی ناظر مسیریست که انتهایش ابرهای تیره در قالبی نامنظم در یکدیگر فرو رفته اند،صحنه در چشمانم تاب میخورد سرم گیج میرود و بوی تعفن دماغم را میسوزاند،اه من به خوابی شوم دعوت میشوم،میدانم هر چه که هست حالم را بد میکند،یکی مرا به سوی او هول میدهد، من خواب میبینم؟
ادامه دارد...
نقد این داستان از : الهام فلاح
آقای شیخ حسینی سلام. متن شما به هیچ‌شکل داستان نیست. یعنی داستان کوتاه نیست. این متن فارغ از پاره اولش، می‌تواند مدخل کش‌آمده یک رمان باشد یا یک داستان بلند. اینکه مؤلف آزاد است که فرم‌های آوانگارد و جدید در داستان خوذش پیاده کند، شکی در آن نیست. اما باید هین ابداعات فرمی در خدمت داستان و انتقال قصه و جذابیت روایت باشد. والا پیچاندن و درهم گره زدن کلمات و عبارات به هیچ داستانی کمک نکرده و بعد از این هم نمی‌کند. بخش اول داستان که راوی از خودش و مطالعه‌ای که به تازگی انجام داده و حال و هوا و ارتباطش با مادر می‌گوید، این بخش را دو سه بار خواندم بلکه نکته‌ای داستانی در آن بیابم که متاسفانه چیزی دستگیرم نشد. داستان کوتاه مجال این نوع سخن‌پراکنی و حدیث نفس گفتن را به ما نمی‌دهد. داستان کوتاه برشی کوتاه و موجز است از یک واقعه که پتانسیل داستانی داشته باشد. داستان کوتاه گشودن دریچه‌ای است به تنها بخش کوچکی از یک واقعه خواه رئال خواه سورئال، به شرطی که منتقل‌کننده معنا باشد. تا همینجا که از نوشته شما خواندم و با توجه به عبارت ادامه دارد... در پایان، متن برآورنده هیچ مضمون یا پیرنگ داستانی، یا تضاد و موضوع نیست. اگر توضیحات شما را نمی‌خواندم ممکن نبود از این متن برداشت کنم شرح حال آدمی در بند اعتیاد است. و اما در مورد شخصیت‌پردازی... در داستان کوتاه باید آن وجوهی از شخصیت را به مخاطب بنمایانید که ذهن او را برای پذیرش پیرنگ داستانی آماده سازد. سخن به درازا گفتن از عادات و حالات شخصیت داستانی شاید او را کاملاً برملا سازد اما این امر در رمان کارساز است و نه در داستان کوتاه. و در پایان در نظر داشته باشید اینجا بناست درباره داستان کوتاه به بحث و تبادل نظر بنشینیم و نه داستان‌های دنباله‌دار در فرم پاورقی. چون این شکل از نوشته ابتر و بدون پایان من و دیگر خوانندگان را به سوی نظر و انتقاد سالم رهنمون نمی‌سازد. ایده خود را از نوشتن این داستان در ذهنتان بپرورانید. نت‌برداری کنید و با وسواس تمام زواید را دور بریزید. آنچه را باقی می‌ماند با نثر سالم بنویسید جوری که از سر تا به انتهای متن، خواننده را به یک مضمون منسجم و واحد رهنمون سازد. موید باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.