زبان واحد لازمه فرم درست است




عنوان داستان : شال قرمز
نویسنده داستان : سمانه واعظی

ازماشین پیاده شد،دسته گل رابو کرد، با خودش گفت: آره لیلیوم بهتره ،جوون پسندتره،میزارمش کنار انگشترروی میز، تاصورت ماهش از خوشحالی بدرخشه، حتماخیلی شوکه میشه، اگه بفهمه چقدر قیمتشه، نبایدتواولین برخورد فکرکنه من آدم خسیسی هستم،آره بایدآمادش کنم برای قبول پیشنهادم

درجعبه ی انگشتررابازکرد،برق انگشترتوی ذهنش جرقه ای زد،نگاهی به انگشترکردوگفت:
ایناکه به دستای راضیه نمیادکلی توبشور و بساو دستاش داغون شده، هرچندهم به خودش میرسه اماپول هدر کردنه تازه اگه بخرم دخترش میگه من چی؟!نه بابا از کجا بیارم

توآیینه ی ماشین خودش رانگاه کرد،دستی به صورتش کشیدوگفت:سبیلاموواسه خاطراون زدم ،دیگه دخترای جوون تیپ جدیدمی پسندن،فکرنکنم ازسبیل خوشش بیاد

ماشین راروشن کردوراه افتاد بارانی ملایم ازآسمان می باریدنفس عمیقی کشید،حس کرددوباره جوان شده است ،زیرلب ترانه ای راکه گذاشته بودزمزمه میکردو بانشاط تمام چهارراه‌ها را می گذراند تاسریعتر به محل قراربرسد
باردیگرسرش را جلوبرد توآیینه خودش رانگاه کرد
یعنی ازم خوشش میاد؟؟
آره بابا، اعتمادبنفس داشته باش مرد،مگه چندسالته؟؟ فوقش چهل وپنج سال

قربونش بشم،عاشق نجابتش شدم،این بابقیه فرق داره،ناقلاهرچی بهش گفتم اسم وفامیلت روبگونگفت که نگفت

گفتم لااقل یک شال قرمز بپوش که فکرنکنم اومدم دنبال نخودسیاه

،بوی ادکلن تندی که زده بودبه سرفه اش انداخت شیشه ماشین راپایین دادوباخودش خندیدوگفت:مردمراعات سنتوبکن

توآیینه چشمکی زدوگفت: ایناواسه ی دلبره دیگه ،طفلکی خیلی تنهایه،میگه باباهه همیشه سرش توتلگرامه وقتی برای اون نداره،یا با خودش می خنده ویامتعجبه ،موبایلش رمز داره وحق ندارن برندسمتش، مادره هم که صبح تاشب توآرایشگاهه وقت وبی وقت پیش دکترزیباییه، همیشه هم سرهزینه هآش با،باباهه دعوادارن،

داداشه هم هرروز دنبال رفیق بازی هاشه،اونم مجبوره خودش روبا فضای مجازی سرگرم کنه دیگه، پاهایش راروی ترمزگذاشت وگفت:اوه اوه رسیدم ،برم پایین که امشب چه شبی میشه

ازماشین پیاده شد،دست گل رابرداشت وجعبه ی انگشتر را داخل جیبش گذاشت، در ورودی کافی شاپ رابازکردازپله هابالارفت ،تمام زوایای سالن را زیر نظر گرفت، بعدگفت: اوناهاش ناقلاپشت به درورودی نشسته ،این دیگه کیه؟!
آروم آروم به میزنزدیک شد،دست گل راجلوی صورت دخترگرفت و گفت تقدیم باعشق،دختربرگشت، هردو متعجب به هم زل زدندودخترگفت:بابا،بابا
نقد این داستان از : احسان عباسلو
مشابه این داستان در قالب یک داستان مینیمال به زبان انگلیسی نوشته شده است. داستان مردی که قرار تلگرامی یا اینترنتی با دختر خود گذاشته است. داستان از معضلات جهان ارتباطات و دور شدن خانواده‌ها از هم می‌گوید و این‌که همه به‌طور پنهان زندگی مخفی خود را دارند. تلگرام از یک سو و سرد بودن کانون خانواده‌ها از سوی دیگر باعث شده تا افراد یک خانواده به دنبال کانون‌های کاذب گرم در بیرون از محیط خانه باشند و لذا چنین اتفاقاتی اجتناب‌ناپذیر می‌شود. متن حاضر تلاش کرده تا نمونه‌ای از این معضل را به تصویر بکشد.
علاوه بر این دروغگویی و تظاهر کردن و نشان دادن شخصیتی ساختگی از خود در این کانال‌ها و رسانه‌ها بسیار رواج دارد و هیچ کس آن خودی نیست که نشان می‌دهد. طبیعتاً هیچ یک از این دو شخصیت، عکس خود را به دیگری نشان نداده بودند و الا متوجه می‌شدند که دختر و پدر هستند. این را البته پدر نشانه‌ای از حجب و حیای شخصیت دختر فرض کرده بوده است.
به هر حال، می‌شد بسیار کوتاه‌تر از این نیز چنین داستانی را نوشت. هیچ نیازی به این‌همه مقدمه که خیلی هم باورناپذیر نشان می‌دهند نبود. باورناپذیر از این منظر که شخصیت خیلی از موارد را با خود مرور کرده است، آن هم مواردی که مخاطب داستان بدان‌ها نیاز داشته، در حالی که چنین مروری آن هم با این شکل خیلی غیرطبیعی است. می‌شود حذفیات زیادی را به داستان شما اعمال کرد:
"از ماشین پیاده شد، دسته گل را بو کرد، با خودش گفت: آره لیلیوم بهتره، جوون‌پسندتره، میذارمش کنار انگشتر روی میز، تا صورت ماهش از خوشحالی بدرخشه، حتماً خیلی شوکه میشه، اگه بفهمه چقدر قیمتشه، نباید تو اولین برخورد فکر کنه من آدم خسیسی هستم، آره باید آمادش کنم برای قبول پیشنهادم.
دستی به صورتش کشید و گفت: دخترای جوون تیپ جدید می‌پسندن، فکر نکنم از سبیل خوشش بیاد. در ورودی کافی‌شاپ را بازکرد از پله‌ها بالا رفت. آروم آروم به میز نزدیک شد، دسته گل را جلوی صورت دختر گرفت و گفت تقدیم باعشق، دختر برگشت، هر دو متعجب به هم زل زدند و دختر گفت: بابا!"
کل داستان شما را می‌شد به این اندازه کوتاه کرد. تمام محتوا و پیام متن شما در همین چند خط می‌توانست خلاصه شود. ضرورتی به بلند‌نویسی نیست. داستان باید به اندازه کافی حرف بزند. از حاشیه رفتن بی‌مورد پرهیز کنید. روی نکته اصلی داستان‌تان تمرکز کنید.
میزان شخصیت‌پردازی با توجه به نوع داستان و کنش‌ها و موضوع آن تعیین می‌شود. در اینجا به تناسب پیام داستان و موضوع انتخاب‌شده، به شخصیت‌پردازی بیشتر از این که در متن خلاصه شده اتفاق افتاده، نیازی نیست چرا که خواننده آنچه را که باید بگیرد می‌گیرد. در جایی از وضعیت خانوادگی آن‌ها گفته‌اید اما اگر هم نگویید مشکلی نیست چرا که اصل داستان می‌تواند ریشه‌های مختلف داشته باشد و مهم اتفاقی است که می‌تواند بیافتد.
زبان‏تان را یکدست نگاه دارید. در جایی نوشته‌اید "تنهایه". این لحن با بقیه متن فرق دارد. بقیه متن زبان عام‌تری دارد. این کلمه لهجه‌ای از شهر مقدس مشهد را دارد.
این داستان در زمره داستان‌های اخلاقی و تعلیمی قرار می‌گیرد و بهتر است که خیلی متن خسته‌کننده‌ای نباشد و لذا حذف کردن موارد اضافی خیلی به این مسأله کمک می‌کند. داستان برای همگان می‌تواند آموزنده باشد و از این حیث جدای از تکراری بودن آن، سوژه خوبی است.
پس در این مرحله روی حذف اضافات بیشتر کار کنید که می‌تواند از مهمترین بخش‌های یک داستان کوتاه خوب باشد؛ و دوم حفظ زبان واحد و یکدست.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
سمانه واعظی » 29 روز پیش
باسلام،متشکرازنقدشما،نمی دانستم چنین داستانی هم قبلا درداستانهای انگلیسی نوشته شده،چون مطالعاتی دراین زمینه نداشتم،اماخوشحالم که افراد دغدغه مند دیگری هم درآنسوی جهان وجوددارند که انحدام خانواده رابزرگتربن معضل جامعه می دانند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.