برای اثر بن‌بست نسازید




عنوان داستان : اگر نامجو نبود
نویسنده داستان : مهدی بایگی

از همون روزایی که پدرم عاشقانه ترانه های جواد یساری گوش میداد تا همین امروزی که آوزهای محسن نانجو مو به تن من سیخ می کنه یه ابر سیاهِ پر از بدبختی بالای سر خونواده ی ما چرخ می زنه
از همون روزایی که محسن چاووشی ترانه های عاشقونه می خوند تا امروز که آهنگ های اجتماعیِ پر از درد، فقر و اعتراض می خونه، میدونستم، میدونستم تو هیچ وقت مال من نمیشی

یه روز زدم بیرون، چهارتا نفس عمیق گرفتم، یه سرفه خش دار و بعد یا علی
فکر کردم یه خری میشم، الان فقط می تونم بگم: گه خوردم
یکسال بالا مغازه خوابیدم و هر شب ساعت دو درِ پشت بومو چک کردم که دزد نزنه به مغازه حاجی، چه خیالی؟ اون روزا روشن نبودم که پولی که می گیرم با پولی که خیال می کنم می گیرم چقدر توفیر داره
من به خیالم برجی پونصدهزار تومن، پووونصدهزاااااااااار تومنه ولی تو نگو پونصد تومن یعنی هیچ، یعنی پشم، اینو وقتی می فهمی که می خوای مثل پسر حاجی زندگی کنی
بعد گفتم یه کار بهتر و یه کار بهتر و یه کار بهتر و.....
حاجی هیچی نبود، مرگ خودم هیچی لاش نبود، نون خالی سغ می زدم اول خیابون راهنمایی، چه آدمایی؟ چه لباسایی؟ چه ماشینایی؟ چه دخترآیی؟؟؟؟
لعنتی
وقتی یه نصفه نون از نونوایی می دزدی و می خوری زیاد به کلیات جامعه فکر نمی کنی، به سیاستمدارای پوفیوزی که ریدن به همه چیز
به مردم یاوه گو که همیشه میگن قبلا بهتر بود، شاه خوب بود و فلانی خوب و اون قبلیه بهتر بود، به نظر من که همشون یه گه ان
یعنی من نمیدونم مشکل از کجای این جامعه است که از دوران قاجار تا همین امروز همیشه این جامعه بی سواد، خودخواه، ترسو، چاپلوس و دزد بوده و هنوزم هست
کسی مثل من که تو پارک می خوابه نمی تونه نظریه های پوپر در مورد جامعه های بعداز انقلاب رو تفصیر کنه من فقط می تونم بگم: تف توش، هر چی هست، هر چی بود
ری اکشنِ ش برام خیلی جالب بود،
از خودش دفاع نکرد
نترسید
فرار نکرد
فقط زل زد تو چشام
دنبال یه چرا
دلم می خواست از چشام بشناسه کیم، چه اداها، مگه فیلم هندیه؟ از چشام بفهمه من کیم
دلش می خواست بفهمه چرا وسط خیابون بی دلیل از یه کارتن جمع کنِ مافنگی چک خورده
می دونستم همش دنبال یه چرا بود نه تلافی
ولی کاش یه اعتراضی می کرد
میدونی همه اول مافنگی می شن بعد بی خانمان و بیکار و خیابون گرد ولی من اول بی کار، خیابون گرد و بدبخت شدم بعد مافنگی
نئشه خوری هم عالم خودشو داره
یه جمله ی هست فکر کنم مال فرویده که گفته وقتی هیچ لبی برای بوسیدن نداشته باشی آن وقت لول تریاک واجب می شود، این جمله سر لوحه زندگی نئشه خوری منه
همه این فکرا در عرض چندثانیه به ذهنم میاد زمانی که خودمو میزارم جای نیلوفر و به مرد معتادِ رو به روم نگاه می کنم که بی دلیل یه چک زده تو گوشم
بر می گردم سمت کیسه ی بزرگ پر از کارتنم که گذاشتمش کنار خیابون و نیلوفر رو تنها میزارم بی چرا
بزار نفهمه این کشیده رو سر چه بی مرامی خورده
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهدی بایگی سلام

«اگر نامجو نبود» داستان‌واره‌ای است که چند سطر ابتدایی و چند سطر انتهایی آن شبیه‌ترین بخش‌هایش به اثر داستانی هستند، اما تنه اصلی اثر یعنی هرآنچه میان افتتاحیه و پایان‌بندی گذاشته‌اید، غیر داستانی است. شاید در بهترین برداشت بشود گفت این نوشته طرحی است که هنوز شکل و شمایل داستانی به خودش نگرفته است. پسر جوانی که سودای پولدار شدن در سر داشته سرخورده و خیابان‌گرد شده است. این طرحی است که قوام نیافته، گِلی است که ورز نخورده و همانطور یک چیز سرهم‌بندی‌شده و ترک‌خورده‌ای است که هویت مشخص و مستقلی ندارد. اگر یک بار دیگر به ابتدا و انتهای اثر نگاه کنید می‌بینید افتتاحیه می‌تواند پتانسیل خوبی برای اثری داستانی و خوشخوان داشته باشد یعنی این: «از همون روزایی که پدرم عاشقانه ترانه‌های جواد یساری گوش میداد تا همین امروزی که آوزهای محسن نانجو مو به تن من سیخ می‌کنه یه ابر سیاهِ پر از بدبختی بالای سر خونواده‌ی ما چرخ می‌زنه» اینجاست که قصه می‌خواهد خودی نشان بدهد و مخاطب کنجکاو می‌شود بداند چه بلایی سر این خانواده آمده و بلایی که راوی از آن حرف می‌زند و قرار است دیده شود چیست. اما نویسنده به اثر مجال نداده، در نتیجه هر اتفاق خوبی که می‌توانست خلق شود در نطفه خفه و خاموش شده‌اند؛ چون بعد از آن با فلسفه‌بافی‌ها و نظریه‌پردازی‌ها و البته فحاشی‌ها بن‌بستی ساخته‌اید که هیچ کمکی به پیش‌برد داستان نمی‎کند. ببینید، تک‌گویی (مونولوگ) زمانی کارکرد دارد که در جای درست خودش نشسته باشد و با پیرنگ پیش برود و بتواند عناصر داستانی را از تاریکی بیرون بکشاند نه اینکه فقط لفاظی باشد؛ البته همان‌طور که اشاره کردم در اینجا تک‌گویی راوی بیشتر فحاشی و تندی است و راه به جایی نبرده است. وقتی همه چیز را این‌طور به کلی گویی‌ها و مچاله کردن اتفاق‌ها واگذار می‌کنید همه عناصر حیاتی از دست می‌روند؛ شخصیت‌پردازی به وجود نمی‌آید، فضاسازی شکل نمی‌گیرد، کنش‌ها ضعیف می‌شوند و روابط علت و معلولی لنگ می‌زند و ... مثلاً معلوم نیست نیلوفر یکدفعه از کجا پیدا شده؟ چه ربطی به ماجرا دارد؟ کجای کار به او اشاره شده بود و پیوندش با پیرنگ اثر چیست؟ راوی چرا به صورتش سیلی می‌زند؟ و...و...و... ممکن است در ذهن شما تمامی پرسش‌های احتمالی جواب ساده و سرراست و قابل پذیرشی داشته باشند اما مهم، متن است. متن است که باید پاسخ هر سوال احتمالی را در خودش داشته باشد که ندارد. پیشنهاد می‌کنم برای شخصیت‌های داستانتان و به طور کلی برای تمامی عناصر داستان، طراحی و پرداخت داشته باشید. فکر کنید این آدم از کجا آمده؟ حالا چرا اینجاست؟ چه اتفاقی برایش افتاده؟ قرار است چه کار کند؟ ماجرایی که قرار است در این داستان به خواننده نشان بدهید چیست؟ مکانی که قرار است بستر اتفاق باشد کجاست؟ آدم‌هایی که قرار است در این اثر دیده شوند چه کسانی هستند؟ چه ارتباطی به ماجرا دارند و ... متن را جوری سر و سامان بدهید و مهندسی کنید که پاسخ هر پرسش احتمالی را در خودش داشته باشد. با توجه به اینکه شما یکی از نویسنده‌های پرکار پایگاه نقد داستان هستید امیدوارم نکاتی که در هر نقد مورد اشاره قرار می‌گیرند به کار خلق آثار بعدی بیایند و همچنان خواننده داستان‌های فراوان و قابل بحث شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
امید غریب » سه شنبه 24 مهر 1397
تنها توصیه به نوشته ی اثر که میتواند مفید باشد ؛ دوست عزیز بخوانید و بخوانید و بخوانید! جالب است از بیسوادی گله میکنید و بعنوان کسی که قصد نوشتن دارد متن شما از غلط املایی رنج میبرد! مثلا تفصیر غلط و تفسیر صحیح است.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.