کوتاه کردن زمان تقویمی




عنوان داستان : لباس تقدیر
نویسنده داستان : مهرانگیز محمودی

مادرم یک خیّاط‌خانه داشت بزرگ. آن قدر بزرگ که زن ها و دختر های زیادی توی آن استخدام می‌شدند. من مثل عروسکم نبودم، لباس های من و او کاملاً با هم فرق داشت، امّا قد‌مان اندازه ی هم بود. مادرم هرگز اجازه نمی‌داد لباس های خودم را تنش کنم و لباس های او را هم برای خودم بپوشم، مادر چرا باید این همه لباس زرق و برق و خوشکل را فقط برای او می‌دوخت؟ اصلاً مگر عروسک را برای هم بازی من نخریدند؟ پس چرا این همه با من متفاوت بود؟.
من هر روز صبح می‌رفتم مدرسه و موقع ی ناهار هم بر‌می‌گشتم، تا درس و مشقم تمام می‌شد بعد از ظهر بود، مادرم می‌رفت خیّاط‌خانه، جای عروسکم توی ویترین شیشه ای بود، فرق او با من این بود که او با لباس های زیبایش که دست رنج بی‌نظیر مادر است با کفش های پاشنه دار گچیش مشغول ترانه خواندن و رقصیدن بود امّا من رقص بلد نبودم، اگر هم بلد بودم مثل او نمی‌رقصیدم. من با کفش های چرمیم روزی ده بار زمین می‌خوردم. کارم این بود که عصر ها بعد از تمام شدن درس و مشقم توی کوچه می‌رفتم و با بچه های هم بازیم مشغول می‌شدیم. » گرگم به هوا، لیلی بازی، چوب‌گال، هفت سنگ، دو میدانی، والیبال، بعضی وقت ها هم که کوچه خلوت می‌شد دوچرخه سواری. «
مادر‌بزرگ همیشه می‌گفت: رقص مال عروس هاست، که روز عروسی به وسیله ی آن عروس خودش را به دامادش معرّفی می‌کند. امّا عروسک من هر روز می‌رقصید و همیشه هم لباس رنگی می‌پوشید، ساده و گل‌دار، سفید، قرمز، نارنجی، بنفش، صورتی. من یک دختر بچّه ی هفت هشت ساله بودم که مادرم همیشه می‌گفت: بچّه ها فقط باید بچّگی کنند، هر کسی باید به اندازه ی عقل و ظرفیتش باشد، نه کمتر و نه بیشتر. نمی‌فهمیدم. اصلاً ظرفیت یعنی چه؟ انگار دنیا مال خود‌مان بچّه ها بود، عقل و ظرفیت نمی‌شناختیم، هر کاری به نظر‌مان می‌رسید انجام می‌دادیم و فکر می‌کردیم درستش هم همین است.
جشن تولدم بود، قانونی که پدر در زندگی برای بچّه هایش تعیین کرده بود: بچّه ها به چند جشن تولد نیاز مبرم دارند، یک جشن برای روزیست که تازه متولد می‌شوند و آن را ما برای‌شان می‌گیریم، جشن دو سالگی‌شان را هم ما برای‌شان می‌گیریم، آنها فقط بازی با شمع ها و بادکنک ها را یاد می‌گیرند، جشن بعدی جشن تولد و در واقع جشن تکلیف است. بچّه ها باید وظایف‌شان را بشناسند.
من به جشن تولد و جشن تکلیف رسیده بودم، پدر کیکش را سفارش داده بود، با تزئین آیه ای در مورد حجاب و یک بیت شعر زیبا برای تبریک تولد. مسئولیت من این بود که دوستانم را دعوت کنم، میز را با سلیقه ی خودم بچینم، یک لباس سر تا پا بپوشم و شالی مناسب هم دور سرم بپیچانم، یعنی که من به سن تکلیف رسیده و برای انجام وظایفی مکلّف هستم. خبری از کلاه تولد نبود، پدر برای هر یک از دختر های هم سن و سالم یک روسری خریده بود. امّا من,
فقط یک بار می‌توانستم لباسم را با عروسک هم قدّم عوض کنم، لباس سفید ساتن تنش بود، بالا‌تنه اش از شانه ها تا مچ دست لخت بود، البته که شنل هم داشت امّا من دوست نداشتم بپوشم، چین پایین دامنش ملیله کاری و مروارید دوزی شده بود، شکل قلب های کوچکی که مادر یکی در میان تراش زده بود و گل های ریز و درشتی که با مروارید پر شده بودند. هنوز خودم را بچّه ای می‌دیدم که باید بچّگی کند. کسی خانه نبود، مادر مشتری خیّاط‌خانه اش را رد می‌کرد، یک مشتری لوس و سمج که هر وقت پا در آنجا می‌گذاشت ول کن نبود. پدر رفته بود شیرینی پزی تا کیکی را که سفارش داده بود بیاورد.
لباس سر تا پا را کردم تن عروسک و خودم لباس او را پوشیدم. من، مقلّد خوبی بودم و بیشتر بچّه ها برای شوخی میمون صدایم می‌زدند. یکی دو سالی هم کلاس نقاشی رفته بودم و اگر آدم ها از جای‌شان تکان نمی‌خوردند فیگور‌شان را خیلی خوب می‌کشیدم. به ذهنم رسید که وسایل آرایش زن همسایه که پیش مادر جا مانده بود هیچ فرقی با ماژیک و گواش ندارند. عکس صورت عروسک را روی صورتم نقاشی کردم، مو هایم را که صبح مادر گل کرده بود هنوز خراب نشده بودند. با خودم گفتم: دوستان و هم کلاسی هایم ببینند چه لذّتی می‌برند!. حالا من جای عروسکم بودم و این تنها آرزویم بود که فقط برای یک بار نقش او را بازی کنم. فقط به جای کفش های گچی کفش های پاشنه دار شادی را غرض گرفتم.
دعوت عاطفه و مادرش را گذاشتم برای آخر سر، هر چند که همسایه ی دیوار به دیوار‌مان بود. پدر و مادر لای چارچوب در منتظر ایستاده بودند. آرش، برادر عاطفه شش سال از من بزرگ‌تر بود، تا چشمش به من افتاد گفت: بهبه! عروس کوچولو، چه خبره امشب؟. بچّه ها همه خندیدند. من هم خندیدم و خوشحال بودم، امّا معنی خنده های‌شان را نمی‌گرفتم. پدر متوجّه این متلک شده بود. من آن روز متوجّه بد‌ترین سرزنش زندگیم شده بودم.
اخم هایش توی هم رفته بود،. پدر از دست من عصبانی شد، سیلی محکمی به بازوی راستم زد و گفت: یک جشن تولد بیشتر نبود آرزو، مگه فکر کردی پارتی آمدی یا اینجا هرزه خانه است؟. مادر با یک اشاره ی او میز تولد را جمع کرد و آن شب تا سحر در اتاقم بست نشسته و غرق تفکر بودم. جملات آخر پدر را با گواش روی یک مقوّا نوشتم و گذاشتم تا خشک بشود، کلمات پارتی و هرزه خانه را پر رنگ کردم، کلماتی که درشت‌تر از مفهوم ذهنی من بودند. شاید اگر چند سال بزرگ‌تر بودم حرکت پدر و حرف هایش برایم عقده ای سنگین می‌شد. چون شکستن دل جوانم برایم مهم‌تر از ناراحتی پدرم بود. امّا آن شب پدر از دستم دل‌خور شده بود و این بزرگ‌ترین سیلی زندگیم بود.
صبح روز بعد داشتم عروسک را توی جلدش می‌گذاشتم، آن را بغل زدم و تا این که چشمم به پدر افتاد در رفتم. با زیرکی صد راهم شد و گفت: آرزو یک لحظه صبر کن، تو دیروز چند جا به چشمم خوردی امّا تذکّر ندادم، چون خواستم جلوی دوستانت خجالت بکشی تا دیگر تکرار نکنی. بعد لبخندی زد و دور شد. رفتم خیّاط‌خانه، عروسک را روی میز مادر گذاشتم و گفتم: بفرما، این هم یک مدل برای لباس های خودت، اندازه ی من که نیست، پس به دردم نمی‌خورد. کف هر دو دستش هم نوشته بودم شیطان بزرگ.
12 سال از آن شب گذشت، من 21 ساله بودم و آرش هم 27 سالش بود، سرنوشت ما همان 12 سال پیش در هم گره خورده بود و خانواده های‌مان هیچ مخالفتی با ازدواج‌مان نداشتند. تا یک هفته قبل از عروسی نتوانستیم لباس عروس مناسبی پیدا کنیم، لباس ها یا گل و گشاد بودند یا به قدّ و قواره ی من نمی‌خوردند، انگار که توی دنیا هیچ لباسی مناسب من دوخته نشده بود.
عاطفه دیپلم آرایش‌گری گرفته بود، او داشت با ذوق و سلیقه روی صورتم تمرین می‌کرد تا مدل دل‌خواهش را انتخاب کند. اینجا بود که پدر در زد و با یک چمدان قدیمی مربوط به چند سال پیش وارد اتاق شد و گفت: هدیه ای از طرف من و مادرت است، حتماً خوشحال می‌شوی. رفت و در را هم پشت سرش بست. آن را باز کردم، سر همان عروسک کذایی بود، روی پیشانیش نوشته بود: دلم می‌خواهد چهره ات را این شکلی آرایش کنی. کادوی اصلی را باز کردم. همان لباس بود! دقیقاً همان لباس با همان شکل و شمایل. فقط بزرگ‌تر از هیکل عروسک بود. روی برچسبش نوشته بود: مثل فرشته ها میشوی. تاریخ دوخت لباس را این طور نوشته بود, سلام آرزو جان، آن روز که عروسکت را روی میزم گذاشتی خیلی فکر کردم، روز عروسیت با این لباس توی ذهنم مجسم شد، چون برای تنها دخترم است مهم نیست چه قدر طول کشیده باشد، این بچّگی تو بود که فکر می‌کردی تنها فرصت برای پوشیدنش آن شب بود، امّا شب طلایی زندگی تو امشب است، شک ندارم خوش‌بخت‌ترین دختر دنیا هستی.
هیچ وقت انتظار نداشتم این طور غافل‌گیر شوم، واقعاً این هدیه از طرف پدر هم بود؟ چه طور ممکن است؟. عاطفه گفت: چرا معتّلی؟ بپوش ببینم چه طور است؟. آن را پوشیدم. بدون شک مناسب‌ترین لباس همین بود. عاطفه با تمرین چهره ی عروسک را روی صورتم آرایش می‌کرد، از طرف پدر باورش برایم سخت بود! تصمیم گرفتم پیش از همه نظر او را بدانم که یک مرتبه خودش توی اتاق آمد. حیرت‌زده نگاهم می‌کرد! خوشحالی توی نگاهش موج می‌زد. مادر هم کنارش ایستاده بود. ذوق‌زده گفت: مثل فرشته ها شدی دخترم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مهرانگیز محمودی سلام

«لباس تقدیر» را با حال و هوایی بسیار نزدیک به خاطره آغاز کرده‌اید که به خودی خود اشکالی ندارد، چون می‌تواند خاطره‌ای باشد که به داستان تبدیل شده است. اینجا دختری داریم که لباس عروسک مدل خیاط‌خانه مادرش را می‌پوشد اما سرزنش می‌شود و در عروسی لباسی شبیه همان لباس را از طرف پدر و مادرش کادو می‌گیرد. این ماجرای دختر داستان شماست، حالا می‌ماند طراحی و پرداخت عناصر که ببینیم شما با آنچه که به عنوان سوژه در اختیار داشته‌اید چه کرده‌اید. اگر یک بار دیگر به اثر نگاه کنید متوجه می‌شوید تقریباً یک‌سوم ابتدای کار را فشرده‌سازی حوادث گذشته (تلخیص) تشکیل داده است در واقع دختر راوی دارد درباره‌ی خیاط‌خانه مادرش و عروسک مدل و ماجراهایی که در خیاط خانه داشته‌اند اطلاعات می‌دهد در حالی که می‌توانستید همه اطلاعات لازم را با یک صحنه یا توصیف جمع کنید و بعد به اتفاق اصلی و شرح صحنه‌های پر کنش شخصیت‌ها بپردازید؛ به این معنی که بهتر بود داستان بعد از یک مقدمه کوتاه از ماجرای همان شب تولد و عوض کردن لباس‌ها شروع می‌شد. پس نکته اول این است که خیلی فرصت را از دست ندهید و پیش از آن‌که حوصله مخاطب سر برود و همراهی او را از دست بدهید به سرعت بچسبید به اصل ماجرا؛ اما نکته دوم نوع برخورد خانواده با رفتار ساده و کودکانه راوی است. آوردن واژه‌های هرزه‌خانه و پارتی در اثر ضرورتی ندارد، اگر هم قرار بوده به نتیجه اخلاقی برسید یا مثلاً چنین هدفی را در نوشتن این اثر لحاظ کرده بودید، راهش را اشتباه انتخاب کرده‌اید چون چنین شیوه شعارزده کلیشه‌ای نتیجه‌ای کاملاً معکوس خواهد داشت. هیچ کس رفتار کودکانه را در هر حالت و هر شکلی به هرزگی تعبیر و تفسیر نمی‌کند، بنابراین درست‌تر این است که این نوع رفتارهای نادرست که بیشتر از سر ناآگاهی است، در آثار داستانی منعکس نشوند. نکته سوم زمان تقویمی داستان است. از زمان پوشیدن لباس عروسک تا عروسی راوی ۱۲ سال فاصله داریم که بهتر است در داستان کوتاه، این فاصله را به کوتاهترین زمان ممکن برسانید. درباره انواع زمان داستان مطالعه کنید و در تمرین‌های کارگاهی‌تان تلاش کنید داستانی بنویسید که در یک روز اتفاق افتاده باشد یا در یک نصف روز یا حتی در یک ساعت یا حتی چند دقیقه. ماجرای ازدواج با همان پسری که در جشن تولد راوی دیده بود هم باورپذیری اثر را به‌شدت پایین آورده و آن را به کارهای بسیار سطحی و نخ‌نما تبدیل کرده است. امیدوارم بتوانید از نکاتی که به آن‌ها اشاره شد در خلق آثار جدید استفاده کنید. همچنان منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.