جزئیات موفقیت یک داستان را می‌سازند




عنوان داستان : غروبی در مترو
نویسنده داستان : مریم نوری

همراه با انبوه جمعیت از مترو میدان آزادی بیرون آمدیم. وقتی به فضای باز رسیدیم, باد سرد پاییزی لرزی خفیف در من ایجاد کرد. دستم را گرفت, ضربان قلبم تندتر شد و گرمای مطبوعی به گونه هایم بخشید. موقع غروب خورشید بود. آسمان سرخ فام تهران یکی از آن روزهای به ندرت پاکش را می گذراند. لکه های ابر در افق, نمایی خیره کننده به غروب بخشیده بود. دسته ای از پرندگان مهاجر شتابان از بالای سرمان گذشتند. من و او رو در روی هم, به فاصله ای کمتراز یک وجب از هم, چشم در چشم هم ایستاده بودیم. نیازی به حرف زدن نبود. چشم ها گویا بودند. انبوه جمعیت از کنارمان می گذشت; اما زمان برای من و او متوقف شده بود. او پیرتر از گذشته به نظر می رسید و من ساکت تر از قبل. نفس عمیقی کشید و گفت: (به خورشید نگاه کن; شاید این غروب آخرین غروبی باشه که من و تو همدیگر و می بینیم; نمی خوای حرفی بزنی؟) شانه هایم را بالا انداختم. برای یک خداحافظی توافقی, حرفی برای گفتن باقی نمانده بود; باید هریک راه خود را می رفتیم. از همان مترو میدان آزادی. دستهایم را در دستانش گرفت. صورتش را به صورتم نزدیک تر کرد. گرمای نفسش با طعم آدامس نعناع آمیخته شد. دسته ای کلاغ غارغار کنان از بالای سرمان گذشتند. عقب تر رفتم و به غروب خیره شدم. گفتم: (من دیگه باید برم. اگه این مدت دلخوری ازم داشتی ببخشید.) دل کندن دشوار بود; اما من و او چاره ای جز این نداشتیم. به قول حافظ: (می خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست...... که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم!) سعی کردم اشک.نریزم. سعی کرد اشک نریزد. با وجود ناامیدی برای دیدار, خداحافظی مختصری کردیم. سوار تاکسی شدم; تاکسی حرکت کرد. گونه هایم خیس بود. دستهایم بوی او را می داد. راننده رادیو را روشن کرد; شهرام ناظری چه چه می زد. خورشید در افق ناپدید شد.چراغ ماشین ها در ترافیک شامگاهی خط قرمزی تا بینهایت کشیده بود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین گام پیشنهادی من به شما این است که از شاعرانگی فاصله بگیرید. داستان‌نویس باشید و نه شاعر. از احساس نوشتن به این معنا نیست که باید شعر بنویسید. گاه می‌شود خیلی ساده از یک برخورد احساسی نوشت. متن شما بدون آن صحنه‌های رمانتیک پاییزی به نظر داستانی‌تر می‌شود. گاهی موضوع مهمتر از احساس پشت آن است. موضوع را نباید فدای احساس کرد. البته برخی موضوعات احساسی هستند و نمی‌توانند از آن احساس جدا شوند اما می‌شود احساس را در صحنه‌های مستقیم خود داستان آورد. افزودن صحنه‌های رمانتیک مانند غروب و کلاغ و شعر و امثال این‌ها فقط دکور هستند و غیرطبیعی. احساس باید به‌طور طبیعی بخشی از داستان باشد. دو نفر که روبروی هم قرار بگیرند و نتوانند حرفی بزنند خود احساس بین‌شان را می‌رسانند؛ دیگر نیازی به نسیم و برگ زرد و عبور کلاغ نیست. البته شما این‌طور ننوشته‌اید. این‌ها را برای مثال دارم می‌گویم. در تمام این قسمت حرف من این است که احساس باید بخشی طبیعی از صحنه باشد. با دکورهای رمانتیک به داستان احساس ندهید.
چنین داستان‌هایی معمولاً خیلی نمایشی هستند. تصور کنید دو بازیگر روی صحنه تئاتر آمده‌اند. کنش‌ها و دیالوگ‌های آن‌ها را روایت کنید. اگر از چیزی روی صحنه می‌خواهید حرف بزنید بگذارید بسیار مرتبط با داستان‌تان باشد یا استعاره‌ای از وضعیت خودتان یا شخصیت‌های داستان‌تان بشود. ببینید چه چیز در مترو می‌تواند استعاره‌ای از رابطه میان شخصیت‌های شما باشد. نمونه‌ای ذکر کنم: مثلاً اگر این دو شخصیت بعد از بیست سال به این جدایی رسیده‌اند در مترو به دختر و پسر جوانی اشاره کنید که گویی تازه با هم نامزد یا آشنا شده‌اند. این‌ها استعاره‌ای از هم می‌توانند باشند. آن دو جوان گذشته این دو شخصیت اصلی و این دو شخصیت اصلی استعاره‌ای از آینده آن دو جوان.
استفاده از رادیوی تاکسی بسیار هوشمندانه و خوب است، اما مانند داستان‌های عامه‌پسند سراغ موسیقی نروید. به همین برنامه‌های معمولی بپردازید که البته می‌تواند نوعی ارتباط معنایی و درونی با داستان‌تان داشته باشد. مثلاً برنامه‌ای در مورد موفقیت باشد و این، طعنه‌ای به زندگی این شخصیت‌ها خواهد بود. داستان‌نویسی نکات بسیار ریزی دارد که باعث می‌شوند یک داستان به موفقیت برسد و دیگری معمولی دانسته شود. به این نکات ریز باید توجه کنید. نمونه دیگری برایتان مثال می زنم: اگر بگویید همراه با جمعیت بیرون آمدیم با این که بگویید فشار جمعیت ما را بیرون آورد فرق دارد. اولی یعنی همراه شدن با دیگر مردم و دومی یعنی مجبور شدن. اگر جدایی این دو از روی فشار دیگران بوده، جمله دوم زیباتر خواهد بود چرا که استعاره‌ای از زندگی خود این‌ها می‌شود که ناخواسته در موجی قرار گرفته‌اند. پس ببینید چقدر شکل و ساختار یک جمله می‌تواند معنادار باشد.
دیالوگ‌ها را جدا بنویسید. متن تنوع چشمی هم نیاز دارد. خطوط زیاد و توی هم رفته چشم خواننده را آزار می‌دهد. خواننده لذت چشمی هم نیاز دارد. البته گاهی دیالوگ‌ها را می‌شود پشت هم نوشت اما به اقتضای سوژه و تکنیک کار خواهد بود.
من داستان شما را کوتاه تر کردم. به نظرم این‌طوری بسیار داستانی‌تر شده:
"همراه با انبوه جمعیت از مترو میدان آزادی که بیرون آمدیم و دستم را که گرفت، ضربان قلبم تندتر شد. رو در روی هم ایستاده بودیم، بی‌نیازی به حرف زدن. پیرتر از گذشته به نظر می‌رسید و من ساکت تر از قبل. نفس عمیقی کشید:
- شاید این غروب آخرین غروبی باشه که من و تو همدیگرو می‌بینیم. نمی‌خوای حرفی بزنی؟
شانه‌هایم را بالا انداختم. برای یک خداحافظی توافقی حرفی باقی نمانده بود. صورتش را به صورتم نزدیک‌تر کرد. گرمای نفسش با طعم آدامس نعناع آمیخته شد. گفتم:
- دیگه باید برم. اگه این مدت دلخوری ازم داشتی ببخشید.
سعی کردم اشک نریزم. سعی کرد اشک نریزد. سوار تاکسی که شدم دستهام بوی او را می‌داد. کاش راننده رادیو را روشن می‌کرد. چراغ ماشین‌ها در ترافیک شامگاهی خط قرمزی تا بی‌نهایت کشیده بود."

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱۱
مریم نوری » 19 روز پیش
...به یک مثلث عشقی پایان دادند . حتی برای انتخاب ایستگاه مترو و نامش سعی کردم فکر کنم تا با محتوای هم خوانی داشته باشه و استفاده از خط قرمز و بی نهایت و ... من برای تک تک واژه های این داستان فکر کرده بودم . اما به قول شما باید زبان داستانی رو رعایت می کردم و استعاره های متناسب بیشتری به کار می بردم. کاش فرصت داشتم و می تونستم در کارگاه های داستان نویسی تون شرکت می کردم . اما فعلا با همین امکانات توصیه ها رو به جان می خرم .
مریم نوری » 19 روز پیش
در رابطه با این داستان خاص (که حتما دوباره براساس پیشنهادهای خوبتون بازنویسی می کنم) راستش چون موضوع جدایی بود , سعی کردم از نمادهای کهن الگویی که متناسب با موضوع باشه استفاده کنم .( البته در محضر استاد دارم درس پس می دم) . شما بهتر از بنده می دونید که پاییز در کهن الگوها برابر با تراژدی , غروب نماد پایان و مرگِ. پرندگان (مهاجر) نمادی از کوچ و رفتن. حتی انتخاب مکان مترو اینکه از زیر زمین به روی زمین آمدند کنش کهن الگویی مرگ و تولد دوباره است که برای شخصیت ها اتفاق افتاده چون ...
مریم نوری » 19 روز پیش
سلام جناب عباسلو. باز هم ممنونم از راهنمایی های خوب تون. حتما فیلم نابغه رو می بینم و سعی می کنم واژه هایی که بار شاعرانه دارن رو از نوشته هام حذف کنم. امیدوارم بتونم موفق به این کار بشم. در مورد توصیه تون که باید برم در ذهن شخصیت هام و از زبان و دیدگاه اونها بنویسم, فوق العاده بود. تا حالا انقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم. معمولا خودم رو جای شخصیتهام می ذارم ولی باز خودم بیرون از اونها هستم و اینکه برم به ذهن شون کار سخت و هیجان آوری باید باشه. پیشنهادتون عالی بود. سپاسگزارم.
احسان عباسلو » 19 روز پیش
منتقد داستان
"غروب حس قشنگی داشت" این هم همان حس را تقریبا دارد اما از شاعرانگی فاصله گرفته. در عبارت "پرندگان مهاجر" هم باز نوعی شاعرانگی وجود داره. بار حسی کلمات میزان شاعرانگی رو تعیین می کنه. این که چطور می تونید در ذهن نباشید تنها راهش اینه که برید در ذهن شخصیت داستان تون. وقتی از زبان او حرف می زنید و می بینید باید او باشید نه خودتون. ببینید او چطور می بینه و حرف می زنه. داستان یعنی مجال دادن به شخصیت برای عرضه خودش، نه خلق کسی که حرف های خودمون رو از دهان او بگوئیم.
احسان عباسلو » 19 روز پیش
منتقد داستان
فیلم "نابغه" را با بازی جود لاو و کالین فرث حتماً ببینید. ویراستار صدها صفحه از داستان رو حذف می کنه چون شاعرانه است و در نهایت یک شاهکار بدست می یاد. صحنه واقعی پردازش واقعی می خواد. باید متوجه منظر خود باشید تا نظرتون درست بشه. از منظر رئال اگر نگاه می کنید زبان هم باید رئال باشه. من تضاد موجود در صحنه ی داستان را خیلی دوست دارم. جمعیت و شلوغی همراه با غروب آفتاب و زیبایی. اما نوع کلمه در توصیف مهم است. "سرخ فام" واقعا شاعرانه است. متاسفانه اینجا باید تکه تکه نوشت و این سخته تا کامل توضیح بدم.
احسان عباسلو » 19 روز پیش
منتقد داستان
سلام مجدد. نه منظورم اصلا این نبود و برعکس همیشه از نوقلم ها ایراد گرفته ام که چرا از تمثیل و استعاره و صنعت تشخیص و امثال این ها استفاده نمی کنند. اما شاعرانه حرف زدن ربطی به این ها نداره. در داش آکل هدایت آن طوطی استعاره ای از خود داش آکل است که در قفس عشق گرفتار آمده. اما با این حال ما داش آکل را اثری شاعرانه نمی دانیم. منظور از شاعرانگی استفاده از کلمات خاص و احساسی بودن آن هم در جایی است که باید رئال بود. در داستان شما عبارت "آسمان سرخ فام" شاعرانه است.
مریم نوری » 21 روز پیش
ببخشید یک سوال دیگر هم داشتم. مگر نه اینکه تشبیه , استعاره, مجاز , تشخیص و ... ابزارهای یک نویسنده هستند برای خلق اثر و داستانهای فراوان و مشهوری با استفاده از این ابزار نوشته شده. شاید من منظورتون و بد متوجه شدم . اما اینطور که از فرمایش تون برداشت کردم باید یا بهتره , این ابزارو کنار بذارم؟! منظورتون این بود؟
مریم نوری » 21 روز پیش
جناب عباسلو سلام. خیلی ممنونم که باز برای من وقت گذاشتید و توصیه های کاربردی تری کردید. راستش این بار حرفهاتون بیشتر به دلم نشست چون احساس کردم که این بار درک شدم. سعی می کنم نکاتی که گفتید و رعایت کنم ولی راه دشواری در پیش دارم. خوب یه داستان ممکنه رگه هایی از واقعیت داشته باشه اما در ذهن ساخته می شه و شکل می گیره . در ذهن هم همه چیز هست: خاطرات, احساسات, و... نمی دونم چطور می تونم هم در ذهنم باشم و هم نباشم؟! اما مسلما توجه به نکات بیرونی که متناسب با محتوای داستان باشه پیشنهاد خیلی خوبیه.
احسان عباسلو » 24 روز پیش
منتقد داستان
از صحنه های تلخ خود مترو هم بگویید. تمام آنچه در ایستگاه مترو وجود دارد ابزار کار شما می تواند باشد،منتها هنر داستان نویس هنر انتخاب است. از میان آن ها بهترین ها را انتخاب کنید که به درد داستان تان می خورد. از دستفروشها، از دعواهای توی مترو، سرفه ها و عطسه ها، نوشته های روی دیوار. یک راه برای گریز از شاعرانگی همین توجه به صحنه های واقعی است. از آنچه در بیرون و واقعیت هست بنویسید نه از آنچه در ذهن شماست. این هم تمرین خوبی است. هر چیز که در بیرون نیست را از داستان تان حذف کنید. موفق باشید
احسان عباسلو » 24 روز پیش
منتقد داستان
سلام، برای تمرین تلاش کنید داستان هایی غیراحساسی بنویسید. داستان هایی که مسائل عاطفی موضوع و محور اصلی آن ها نباشد. بعد هم کلمات و عبارات شاعرانه را مدام از متن خود حذف کنید. جایی که احیاناً از غروب آفتاب و برگ های پاییز و یا گل ها و شکوفه ها می گوئید. از آوردن شعر و آهنگ در متن خودداری نمائید. گاهی یک داستان خوب پس از بارها ویرایش بدست می آید. اولین متن همیشه کامل ترین متن نیست. پس شتاب نکنید. اگر متن نیاز به اصلاح داشت اصلاً درنگ نکنید. همین داستان را بار دیگر بنویسید.
مریم نوری » 26 روز پیش
جناب عباسلو , سلام. از اینکه برای داستانم وقت گذاشتید و توصیه توصیه های خوبتون سپاسگزارم. نکاتی که گفتید خیلی می تونه برام کاربردی باشه. راستش من نمی دونم چطور می تونم با زبان شاعرانه فاصله بگیرم. وقتی که اقدام به نوشتن می کنم , بدون اینکه بخوام , کاملا ناخودآگاه تصویرهایی که در ذهنم ایجاد می شه و به زبانم می آید شاعرانه است. خیلی جالبه, حتی در بخش هایی از پایان نامه ام گاهی زبانم به شاعرانگی لغزش کرده بود که در جلسه دفاعم , داور خارجی به آنها تذکر داد. ممنون می شم راهنمایی کنید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.