شناخت نقاط استراتژیک در داستان




عنوان داستان : تعدادی
نویسنده داستان : محمدحسین روشنی

مصطفی قد بلندش را که همیشه مثل پرچم نیمه افراشته، با خودش حمل می کرد، کمی خم تر کرد و وارد اتاق زیر پله مانند درازی شد که شیخ جواد اسمش را گذاشته بود کتابخانه .
اینبار که برای خلوتی با شیخ جواد از محله خودشان تا اکباتان این همه راه آمده بود، حال دیگری داشت. اینبار که خادم مسجد کلید انداخت تا در آن خلوتگاه را برایش باز کند، از حسهای خوشایند همیشگی خبری نبود، اینبار که با جوراب سفید روی موکتهای کرم آنجا راه می رفت، دل و دماغ نگاه کردن به کتابها را هم نداشت.هر چه به عمق فضا فروتر می رفت بلندی سقف بیشتر می شد و قامتش راحت تر می ایستاد.بالاخره انتهای تشکچه سفید، تکیه به دیوار گرفت نشست و منتظر شیخ جواد شد، نیم ساعت زودتر رسیده بود و وقت داشت که حرفهایش را تنظیم کند، برای مشاوره آمده بود. پیش خوب کسی هم آمده بود.شیخ جواد تنها روحانی مسلط به سه زبان و روانشناسی خوانده و با صفایی بود که مصطفی می توانست گیر بیاورد....آشنائیشان هم مربوط به آن روز غروبی می شد که توی خانه عمویش با دختر عمویش تنها شده بود. یعنی تنهایشان گذاشته بودند....شاید برای این که تکلیفشان را با خودشان و با دلشان معلوم کنند....اما مصطفی فقط نگران این بود که شالی که مهتاب روی سرش انداخته دارد می افتد و فقط به درد پوشاندن دست و بازوی او میخورد...مصطفی نمی توانست حرف را شروع کند، از آن مصطفای بازی های بچگی هم چیز زیادی نمانده بود، همانی هم که مانده بود همراه زنعمو از در بیرون رفته بود.
مهتاب سعی کرد او را به تراس بکشاند، زیر آسمان باز شاید داغیش مرتفع بشود، شاید بتواند حرف دلش را بزند و آن وقت برای مهتاب فقط می ماند شرط و شروط : این که مصطفی دو ماه محرم و صفر نباید کامل سیاه بپوشد و ریشش هم نباید این همه بلند بشود!
اما وقتی بر اثر فشار باز کردن در تراس، شال از روی سر و بازوی مهتاب سر خورد، مصطفی خودش را دید که دارد به سمت بیرون از آپارتمان می دود...
دختر عمو من میرم مسجد محله تون.....
صدای باز شدن در چرت خاطرات مصطفی را پاره کرد. بلند شد و با شیخ جواد روبوسی کرد. به خاطر آن غروب، برای او حال و هوای شیخ جواد و مهتاب و پرهیزگاری خیلی به هم مربوط شده بود.
همین که لبخند عمیق شیخ جواد توی چشمهای مصطفی نشست، چشمهایش را سوزاند و به اشک انداخت....با خودش گفت: چه دل تنگ شده بودم....
شیخ جواد دست خالی نیامده بود و تمام مدتی که مصطفی داشت ماجرای ازدواجش را تعریف می کرد شیخ جواد از فلاسکی که همراه آورده بود آب جوش روی پودر قهوه فوری می ریخت و با شیرخشک مخلوط می کرد و شکر می زد وعجیب این جا بود که هیچ جای روایت مصطفی را برای تبریک گفتن به او نگه نمی داشت...کم کم مصطفی داشت مشکوک می شد که شیخ جواد نه تنها زنش را می شناسد که چه بسا اصلا اختلافاتشان را هم خبر دارد....
هنوز لیوانشان ته نکشیده بود که مصطفی قصه اش را با گفتن این جمله به سکوت رساند:
دیروز رفته بودم مشاوره، پیش یکی از همین دکترهای تقریبا معروف، از اونجا که دست خالی اومدم بیرون، مطمئن شدم که باید بیام زیارت شما.....این فایلیه که توی جلسه مشاوره با اجازه اون دکتره ضبطش کرده ام:
"
:- همه‌ش تقصیر رئیسم بود. برداشت برد من رو توی خانواده‌ی زنش! خواهر‌زنش رو با تحریک انواع احساسات آرمان‌طلبانه‌ام انداخت به منِ از همه‌جا بی‌خبر! من خبر نداشتم که پسر خیلی تودل‌بروئی هستم. من خبر نداشتم که بین همین دخترهایی که می‌شه بهشون گفت زن چقدر خاطرخواه دارم.
- پس شما الان باجناغ رئیستون هستید. درسته؟
:-بله
- دو تا سوال توی ذهن من ایجاد کردید الان. به چه جور دختر‌هایی میشه گفت زن؟
:- همین. مشکل من همین‌جاست. وقتی از خواستگاری رقیه برگشتیم خونه حتی بابا هم به زبون بی‌زبونی داشت می‌گفت این دختر خوشگل نیست!
-صبر کنین از همین‌جا شروع می‌کنیم وقتی از خواستگاری برگشتید رو تعریف کنید و این‌که چه حسی داشتید رو
:- خواستگاری؟ مادرم توی راه برگشت فقط می‌گفت" خره بیا یه دختر تو مایه‌های زندایی عروس، همون که چادر آبی سرش بود، برات بگیرم. توی مسجد محل خودمون چند تا برات نشون کرده‌ام".. به چشم خواهری زندایی عروس دختر خوش برورو و خوش برخوردی هم بود.
-خب وقتی این حرف را می‌شنیدی چه احساسی داشتی؟ با توجه به این‌که تائید می‌کنی دختر مقبول و وجیهی هم چشم مادرت را گرفته بوده؟
:- آقای دکتر خوب یادم هست که آن‌موقع من خیلی به فامیل شدن با رئیسم اهمیت می‌دادم، چون خیلی دوستش داشتم. کلا مجید شخصیت جذابی دارد فقط روزی هشتصد نهصد کامنت پای مطالب وبلاگش می‌نویسند. در طنز نابغه است. مطمئنم در پول درآوردن هم اگر اراده کند نابغه است. با این سن کمش بیشتر از ده تا کار پرفروش، منتشر کرده. نمی‌دانم چطور بگویم که نزدیک شدن به او برایم خیلی جذاب بود. خصوصا از آن جهت که از بچگی رویای نوشتن داشتم.
- اجالتا به من بگو چه فرقی بین ازدواج به خاطر پول پدرزن و ازدواج به خاطر پول باجناغ هست؟
:- اولا مجید پولدار نیست! خیلی مشهور و محبوب هست اما پولدار نیست. ثانیا من الان می‌گویم تحت تاثیر جو مجید بودم. آن موقع متوجه نبودم. فقط در ناخودآگاهم اتفاقی افتاده بود، انگار علاقه‌ای که به مجید داشتم نوری روی همه چیزهای اطرافش پخش کرده بود و آنها را هم برای من تزئین کرده بود. واقعا احساس می‌کردم همه چیز چقدر خوب و متفاوت است با جو خانواده ما! تازه مجید همیشه به من پر و بال داده بود و من احساس می‌کردم با فامیل شدن با او وارد یک حریم خانوادگی خیلی فرهیخته و رویایی می‌شوم.
-حالا چی؟ حالا آن جو رویایی را حس نمی‌کنی؟
:-نع....همان شب عقد دود شد و رفت هوا!
-واقعا آقای مجید مقصر بود؟ مثلا جوی ایجاد کرده بود یا...
:-نع....بعد از جلسه خواستگاری مجید آمد پیشم و گفت من از این معرفی پشیمان شدم بیا یک معرفی دیگر برایت دارم.
-سراغ آن معرفی دیگرش رفتید؟
:- نه فکر کنم می‌خواست امتحانم کند که چقدر پای کار هستم. از لابلای حرفهای خودم فهمیده بود خانواده ام مخالفند
-خانواده چه جور مخالفتی می‌کردند؟
:-خواهرهایم می‌گفتند تو خوشگل‌تر از عروس هستی.
-تو چه جوابی داشتی؟
:- یادم نیست. خواهرهایم زیاد جدی نگرفته بودند قضیه را. زیاد با هم بحث نکردیم. اما همانجا خوشگلی برایم یک چیز عجیب و غریبی شد. اگر من خوشگل‌ترم پس خوشگلی زیاد هم جزو کمالات نیست!
: چرا؟
:- همین جوری. بالاخره چیزی نیست که آدم خودش به دستش آورده باشد.حتی یادم هست به مجید گفتم چرا باید با دختر خوشگل ازدواج کرد؟ خندید و گفت ابی جون پاشو پاشو برو کنار بذار باد بیاد تو این کاره نیستی! تو هنوز وقت زنت نشده!
: حرف منطقی‌ای زده این آقای مجید. من هم در پایان این جلسه می‌خواهم همین رای را بدهم!
:- آقای دکتر من الان یازده ماه شده که رقیه را عقد کرده‌ام. الان که وقت این رای دادن ها نیست!
: از اول جلسه صحبت از "دخترهایی که بهشان می‌شود گفت زن" کردی من حدسهایی زدم. اما بی‌زحمت خودت توضیح بده
:- نه فکر بد نکنید.
: چه فکر بدی! ته تهش این است که با کس دیگری آشنا شده‌ای و کلا به فرآیند انتخاب همسرت شک کرده‌ای . مثلا دیگر!
:-آشنا که بودم. دخترعمویم بود. خیلی دوستم داشت. اما
:ادامه بده...
:- چطوری بگویم. اعتقاداتش به من نمی خورد.یعنی اهل نماز و روزه بودها. اما حجاب نه! همه‌اش دارم به خودم می‌گویم زنم که این همه خودش را می‌پوشاند چیزی برای پوشاندن ندارد، عوضش دخترعمویم....نمی‌دانم شاید این‌همه که من را می‌خواهد به خاطر من حجاب هم می‌کرد؟
:متوجه نمی شوم
:- دارم از این صحبت می کنم که چقدر مقصرم؟ دیشب تا صبح نخوابیدم. صبح اول صبح هم رقیه زنگ زد سراغ عینکش را گرفت که از تعمیرگاه گرفته ام یا نه. تا گفتم نه....نمی دانم با او هم خیلی بد حرف زدم....
: کلا اعتماد به نفست هم اصلا سر جایش نیست.دیشب نخوابیدی؟ دیشب چه اتفاقی افتاده که نخوابیدی؟
:- راستش تقصیر اینستاگرام هم هست! این صفحه رو دیشب پیدا کردم:
: بده ببینم...این استوری ....آهان این بایدصفحه همان دختر عموی مورد اشاره باشد نه؟
:- بله..این استوری را دیروز گذاشته.....
:....بیا آقای بیمار بنشین روبروی من و با صدای شمرده خودت بخوان که چی نوشته:
:-نوشته: هر شب خواب تو را می بینم. بیشتر خوابها یادم نمی ماند. توی اکثر خوابهایم من هستم، تو هستی، دیگران هم برای خالی نبودن عریضه هستند. تمام توجه من به تو است. با این حال، تمام تلاشم صرف این می شود که به تو بی محلی کنم! با تمام وجود واکنشهایت را می پایم. این که با دیدن فلان حالت من چه عکس العملی داری؟ با شنیدن بهمان حرفم؟
یک شب خواب می بینم با زنت دعوا کرده ای و آمده ای پیش من درد دل.....یک شب خواب می بینم....
از آن روز که دختری را که همکارت به تو معرفی کرده بود عقد کردی به این روز افتادم. وقتی زنعمو زنگ زد و خبر داد که پنج شنبه عقد کنان تو است و دعوتمان کرد،من بودم که مامان اینها را راضی کردم راه بیافتند سمت تهران.
دلم خیلی می خواست زنت را ببینم. "ما زن و بچه تنها عموی داماد هستیم باید برویم دیگر." مراسم عقد،که قرار بود خودمانی باشد، خودمانی نبود، خودتانی هم نبود. درباره عصا قورت دادگی های خانواده عروس حرف نمی زنم. این که رفته ای یک دختر گرفته ای به چه زشتی! بماند. رفته ای از سیصد کیلومتر آن ور تر، پشت کوه گرفته ای هم که بماند.آخر چرا حداقل نرفتی یکی از آن، تهرانی الاصلهای باشعورش را بگیری؟ از آنهایی که وقتی کیک عقد دهنش می گذارند، آلرژیش گل نکند و آدم و عالم را خبر نکند......همه اهل مجلس با خبر شدند که دختر عموی داماد، عروس خانم را چیز خور کرده....وا مگر داماد دختر عمو داشت؟ ای وای؟ همان دختر عمویی که با هم بزرگ شده بودند؟. همان دختر عمویی که توی جوبهای محل، بچه قورباغه توی جیب هم می گذاشتند؟ همان دختر عمویی که تا کلاس سوم راهنمایی با هم نامه رد و بدل می کردند؟
ته و تویش را در آورده ام. از همان وقتی که چند جا را توی عقدنامه امضا نمی کردی وعاقد هم صیغه را نمی خواند تا همه چیز را برای زنت توضیح بدهد و همه مهمانها را یک لنگ در هوا نگه داشته بودی فهمیدم که تو هنوز بوی عشق را از همان گوشه که من نشسته ام می شنوی...لطفا نگو که برای ایدئولوژی ات بود که امضا نمی کردی آن بند مربوط به اجازه از همسر اول برای ازدواج مجدد را! خواهرت می گفت تو ودوستانت هم قسم شده اید جاهای فمینیستی عقدنامه را امضا نکنید...می گفتند آن دوست ریشویت که واسطه ازدواجت هم بوده، با لجبازی و اصرار امضا نکرده اما تو! تو که لجباز نبوده ای و نیستی!.......ای کاش من بودم آن کسی که آمد و خودکار را دست تو داد و جلوی جمع پرسید ایدئولوژی به کنار اگر من به شما بگویم اینجا را امضا کن امضا می کنی؟ و تو مگر نه می گفتی با آن همه نازنینی مرام مردانه ات ؟ کاش من بودم و آن سر به زیر انداختن و چشم گفتن را با من می گفتی...
می دانی از چه چیزی حرص می خوردم ؟ از این که بعد از مراسم تا همین الان توی اینستای زنت حتی یک استوری درباره چشمهای تو نیست! باور کن اصلا خودم مطرح نیستم مساله عشق است ...حیفم می آید کسی که عاشق تو نباشد هم-سرت باشد!
توی عقد کنان که تمام مدت داشت درباره عکسها و آرایشش ...درباره خیاط لباسش درباره تزئین پنیر و سبزی سفره عقدش حرف می زد درباره آلرژیش به گردوی کیک حرف میزد انقدر که نفهمید تو شام نخورده رفتی! الان توی اینستایش هم اگر حرفی درباره تو باشد بیشتر درباره فلان کافی شاپ که فلان روز رفتید و یا فوقش عکس غذا و بستنی ای که با هم خورده اید است ، ته تهش سفارشی توصیه ای چیزی درباره رماتیسم مادرت و رطوبت هوای لاهیجان
کاش ای کاش آنجا را امضا نمی کردی....
دلم برای این ازدواج آرمانی ای که کرده ای سوخت! مخصوصا که شنیدم ...چقدر چیز توی این مجلس عقد کنان با این دو تا گوش کوچک شنیدم....
شنیدم خواهرت از تو نقل کرده که گفته ای: خب دختر زشت هم باید ازدواج کند...یا اصلا خوشگلی به چه کار ازدواج می آید؟
راست میگویی خصوصا وقتی که طبق عقایدت بتوانی زن را "تعدادی" داشته باشی....
راستش دیشب خواب دیدم دوباره...خواب دیدم آمده ام همه جملات عربی را که آن روز عاقد خواند پای سفره.....خودم برای تو خوانده ام. و با هم تا صبح ساحل دریا را سیل کرده ایم....هنوز هم دیر نشده! تو که با اعتقاد امضا نکردی؟
همین تموم شد متن استوری دخترعموم!
مصطفی گوشی را از روی بلندگو برداشت و خودش را سپرد به شیخ جواد، توی اخم شیرین شیخ جواد حتما چیزی پیدا می شد....
شیخ جواد چشمهای مصطفی را بوسید و گفت: دخترعموت راس میگه چشای قشنگی داری.... همین جوری پیاده کنار خروجی شهرک قدم بزنی صد تا دختر برات بوق می زنن
اما راستش فعلا تو فقط یه نفری و فعلا دختری تو رو با بقیه تقسیم نمی کنه!
حالا باید سر حوصله بشینیم و ببینیم این چشمای خوشگل رو میشه به چه تعدادی تقسیم کرد؟
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. وقتی داستانی به مخاطب‌ش اجازه می‌دهد که آن‌را پیگیری کند یعنی وظیفه‌اش را درست انجام می‌دهد. به بهانه‌ی داستان شما به نظرم آمد مسائل مهمی هست که باید با شما از آن‌ها صحبت کنم. اولین و مهم‌ترین چیزی که لازم است با نویسنده‌ی این داستان در ارتباط با آن صحبت کنم «فن روایت» است. بعد از مدتی کسب تجربه در زمینه نوشتن داستان به این نتیجه خواهید رسید که این، داستان‌ها هستند که خودشان را تعریف می‌کنند، نه ما. هر داستانی در دنیا تنها یک فرم برای روایت‌ش وجود دارد که نسبت به بقیه‌ی فرم‌ها فرم منطقی‌تری برای روایت آن داستان است و تقریبا یکی از عوامل اصلی موفقیت بیشتر شاهکارهای داستانی دنیا در این است که نویسنده‌ی آن داستان برای نوشتن داستان‌ش از همان فرم آرمانی استفاده کرده است. در مورد داستان شما باید بگویم قالبی که برای روایت این پیرنگ استفاده شده قالب مناسبی نیست. شما در مسیر روایت داستان‌تان دو مرتبه مجبور به جابه‌جایی نظرگاه شده‌اید؛ یک مرتبه وقتی که شنوای صحبت‌های شخصیت اصلی با مشاور هستیم و مرتبه‌ی دیگر وقتی که شخصیت اصلی استوری دخترعمویش را می‌خواند. اگر نظر من را بخواهید باید بگویم که فرم دیگری برای این روایت وجود داشت که احتیاجی به این‌ جابه‌جایی‌ها نداشته باشد. این ‌جابه‌جایی‌ها همان‌قدری که جذاب به نظر می‌رسند برای داستان کشنده هم هستند چون مخاطب را در داستان شما سردرگم می‌کنند و اجازه همراهی را از او می‌گیرند. حالا شما انتخاب کرده‌اید که شخصیت اصلی به بهانه مشورت با روحانی مورد علاقه‌ش که روحانی آوانگاردی هم هست با ما از مساله‌ش صحبت کند. شاید این فرم، فرم بدی برای روایت داستان شما نباشد اما شما به خوبی از آن استفاده نکرده‌اید. در مورد جابه‌جایی نظرگاهی اول خود راوی می‌توانست چکیده‌ی صحبت‌هایش با مشاور را برای روحانی بگوید و به همین واسطه ما را هم در جریان امور قرار بدهد. در این شرایط شخصیت مشاور هم به داستان شما وارد نمی‌شد و ضریب شکست داستان شما کمتر می‌شد. در مورد استوری دخترعمو هم باید بگویم بیشتر اطلاعاتی را که ما به بهانه‌ی این استوری با آن‌ها مواجه می‌شویم می‌توانست از زبان شخصیت اصلی داستان به روحانی گفته شود و دخترعمو در استوری‌ش فقط پرده از آن بخشی از حقایق بردارد که جز خودش کسی نمی‌توانست از آن‌ها پرده بردارد. حالا می‌شود سوال‌های جزئی‌تری مطرح کرد؛ چرا روحانی در داستان وجود دارد؟ چرا فایل صوتی مشاوره در داستان پخش می‌شود؟ چرا استوری دختر عمو خوانده می‌شود؟ اگر جواب این است که چون به نظر می‌رسید به واسطه‌ی این‌ها داستان جذاب‌تر می‌شود یا که بخشی از روابط علی و معلولی حاکم بر نظام داستان به واسطه‌ی حضور آن‌ها کامل می‌شود باید بگویم که جواب مناسبی به پرسش من نیست. آن‌ها در داستان شما حضور دارند چون به واسطه‌ی حضور آن‌ها داستان شما کامل می‌شود و این کمال فقط به واسطه حضور آن‌ها حاصل نمی‌شود بلکه به واسطه‌ی حضور مناسب آن‌ها داستان شما کامل می‌شود. حضور روحانی می‌تواند بخشی از شخصیت اصلی شما را کامل کند. اما حضور مناسب روحانی یعنی چه؟ می‌شود همین حالا جای روحانی را در داستان شما با یک حسابدار با یک بزرگ‌تر فامیل یا با یک دوست قدیمی عوض کرد و به‌جایی ضربه‌ای نخورد. حضور روحانی در داستان هزینه‌ای دارد یکی شرایط داستانی است که با حضور او کامل می‌شود و دیگری حضور مناسب او به واسطه‌ی لحن و کنش‌های اوست. در مورد شرایط داستانی شما سعی کردید و با خرده روایت تنهایی شخصیت اصلی و دخترعمویش و اعتقادات شخصیت اصلی آن‌را حاصل کنید اما در مورد حضور مناسب روحانی به نظرم آمد هیچ تلاشی برا ساختن لحن او یا کنش‌های او نکرده‌اید. به‌نظرم او باید نقش بیشتری در داستان شما داشته باشد، در شرایط فعلی کمی منفعل‌تر از آن‌است که باید باشد. همین هزینه در مورد شخصیت مشاور هم وجود دارد که به نظرم هزینه‌ی حضور او در داستان‌تان هم پرداخت نشده است. به عنوان مشق بد نیست در زمینه‌ی مشاورها و روحانی‌ها تحقیق بیشتری بکنید و نتیجه‌ی این تحقیق را در داستانتان پیاده‌سازی کنید. راستش را بخواهید تمام جذابیت دنیای داستان به تحمل همین سختی‌هاست. در حال حاضر تمام شخصیت‌های داستان شما شبیه به یک نفر صحبت می‌کنند و آن یک‌نفر احتمالأ خود شما هستید. داستانی که چند شخصیت مؤثر دارد باید چند صدایی باشد.
اما در ارتباط با خود داستان. دو نقطه‌ی آسیب‌پذیر در روایت شما وجود دارد که باورپذیری داستان شما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. این دو نقطه هردو برای داستان شما نقاط استراتژیکی هستند. نقطه‌ی اول همان‌جایی است که شخصیت اصلی تعریف می‌کند که چرا با خواهر همسر مدیرش ازدواج کرده است که متاسفانه بعد از توضیح‌ش هم نفهمیدم که چرا این‌کار را کرده است. البته به نظرم این نقص بیشتر از این‌که به طرح داستان شما مربوط باشد به ساخته نشدن شخصیت اصلی داستان شما مربوط است. شخصیت مذهبی علاقه‌مند به فضای مجازی و سلبرتی‌های مجازی شخصیت جالبی است به شرطی که ساخته شود. در ذهن ما یک آدم مذهبی زیاد سر و کاری با وبلاگ و ایسنتاگرام و این‌چیزها ندارد. حالا اگر آدمی مذهبی باشد که این فضاهای مجازی حتی در انتخاب همسرش هم موثر باشند شخصیت دراماتیکی است به شرطی که ساخته شود که در داستان شما آن‌قدری ساخته و پرداخته نشده است. اما دومین نقطه‌ی استراتژیک داستان شما همان استوری دختر عمو است. راستش را بخواهید از زمانی که اینستاگرام امکان انتشار استوری را فراهم کرده است تا همین امروز ندیده‌ام که کسی یادداشتی به این بلندی را در استوری‌ش بنویسد، نمی‌دانم خود شما دیده‌اید یا نه اما مهم‌تر از همه، این است که متن این استوری زیادی رو است. بعید می‌دانم کسی باشد که این‌قدر مستقیم در استوری اینستاگرام‌ش در مورد عروسی پسرعمویش و همسر او صحبت و از بدی‌های او بگوید. این یادداشت این‌قدر شخصی است که بعید می‌دانم کسی آن‌را به عنوان استوری منتشر کند. اگر دختر عموی شخصیت اصلی روی این را دارد که در یک فضای همگانی مثل اینستاگرام این‌حرف‌ها را بگوید چرا قبل از همه‌ی این ماجراها این‌ها را به خود راوی نگفته است. به نظرم این داستان احتیاج به بازنویسی دارد. روی طرح‌تان خوب فکر کنید. به حرف‌های من هم فکر کنید. داستان را دوباره بازنویسی کنید چون بهترین راهی که برای نوشتن یک داستان خوب و موفق وجود دارد همین بازنویسی است.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
محمدحسین روشنی » 14 روز پیش
خیلی خیلی ممنونم آقای خانلری....و خیلی خیلی با نقدتون موافقم. حدود هفتصد هزار کلمه داستان و رمان نوشته ام اما هنوز مثل روز اولی که قلم دستم می گرفتم با زاویه دید و راوی دارم کشتی می گیرم! آخرش راوی پیرم می کند! اما اینجا غیر از راوی یک دشواری دیگر هم داشتم! موضوع! موضوع خیلی بغرنج بود و به تشخیص خودم در انتخاب موضوعی برای این روایت شکسته بسته خیلی خیره شدم! اما الان با صحبتهای شما گره گشایی خوبی از کارم شد! ممنونم!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.