مقتصد بودن در داستان کوتاه




عنوان داستان : آژیر قرمز
نویسنده داستان : حمید صادقی

صدای گنجشک ها از روی شاخه های درختهای کنار کوچه به گوش می رسد. خانه های آجری و کاهگلی انگار در پناه سایه درختان آرمیده اند. بابا کلا مثل هر روز روی سنگ بزرگی که کنار درب خانه بی بی قرار دارد نشسته و کوچه را تماشا می کند. کلاهش را که بر می دارد رد آفتاب سوختگی روی سر کچلش پیدا می شود ، دستمال پارچه ای سفیدش را از جیب کتش بیرون می آورد و عرق روی سرش را خشک می کند. آفتاب و گرمایش را دوست دارد حتی اگر خیس عرق شود. از پشت عینک ته استکانی نگاهش می افتد به چند گنجشک که کنار جوی آب وسط کوچه نشسته اند و به زمین نوک میزنند. از جیبش مشتی گندم بیرون می آورد و می پاشد کنار جوی آب. گنجشک ها جیک جیک می کنند و نوک می زنند به زمین. نزدیک ظهر است و بوی نان تازه و غذا توی کوچه پیچیده است. آن طرف کوچه میرزا یداله با شلوار محلی مشکی و پیراهن بلند سفید رنگی که روی آن انداخته است به سمت بابا کلا می آید. کنار او می ایستد و می گوید:
-سلام بابا کلا !
بابا کلا هم در حالیکه چشمهایش را از زیر عینک ته استکانی ریز تر می کند تا سر تا پای بابا ذبیح را برانداز کند سرش را تکان می دهد و با صدای نازکش آهسته می گوید:
- وقت بخیر مش ذبی کم پیدائی؟
-بابا کلا سرمون گرم زمینه. امشب هم نوبت اب داریم. غروب باید شام بخورم و برم سر زمین.
- خدا قوتت هادی.
- جاهان چطور؟
- بد نی . توی اتاق افتاده. دیگه شب هم که میشه بی بی و بچه هاش میرن خونه عمو مسلم. زیر زمین خونه اش می خوابن.
- بله دیگه ! هواپیمای عراقی میاد و میره. ما هم که سر زمین هستیم می پریم توی چاله گود.
- بابا جان مرگ دست خداست. میگن تو هم بیا بریم اینجا اعتبار نداره. میگم من جاهان را تنها نمیزارم. بچه می ترسه!
-خدا خیرت بده بابا کلا. خدا سلامتی به شما بده که سایه ات بالای سر جاهان باشد.
صدای اذان از مسجد جامع به گوش میرسد. بابا ذبیح دستش را به نشانه خداحافظی بالا می برد و برای بابا کلا تکان می دهد و به سمت پائین کوچه حرکت می کند. بابا کلا عصای چوبی اش را که به دیوار تکیه داده دست می گیرد و آرام بلند می شود. پشتش را می تکاند و وارد حیاط خانه بی بی می شود. وسط حیاط حوض آب کوچکی قرار دارد که چند ماهی سیاه و سفید هم توی آن شنا می کنند. یک طرف حیاط اتاق کوچکی است که بابا کلا و جاهان در آن زندگی می کنند. جاهان دختر بزرگ بابا کلا است که دست و پایش معلول است و نمی تواند راه برود. بعضی وقتها خودش را به زور روی زمین می کشد و تا جلوی در خانه می آید. همانجا جلوی در می نشیند و به مردم نگاه می کند. جاهان با اینکه بالای پنجاه سال سن دارد اما جثه کوچک و ضعیفی دارد. آن طرف حیاط هم اتاقهای خانه بی بی و بابا عبداله قرار دارند. بابا کلا آستینها را بالا می زند و لب حوض دست نماز می گیرد و با همان آستینهای بالازده وارد اتاق کوچکشان می شود .
***
هوا تاریک شده و ستاره ها در آسمان به زمین چشمک میزنند. هوا کمی سرد شده و نسیم خنکی در حیاط می وزد. بابا کلا از اتاق بیرون می آید و لب حوض بشقاب و قاشقی را که با آن به جهان شام داده است می شوید. بی بی و بابا عبداله و چهار تا دختر هایشان هم توی حیاط آماده می شوند که به خانه عمو مسلم بروند. بی بی رو به بابا کلا می کند و می گوید:
-بابا کلاه ما داریم می ریم خونه عمو مسلم بخوابیم. میگن امشب هم آژیر قرمز می شه. تو هم بیا بریم.
بابا کلا نگاهی به اتاقشان می اندازد و می گوید:
- شما برید. من نمی تونم جهان را تنها بزارم.
-بیا بریم. جهان که نمی ترسه. میگن این چند شب هواپیمای صدام دو سه تا شهر را بمباران کرده . خطرناکه.
بابا کلا بشقاب و قاشق جاهان را روی طاقچه کنار حیاط می گذارد تا خشک شود و جواب می دهد:
-باشه بی بی من نمی ترسم ... شما برید. .. خدا به همراهتان. من اینجا توی اتاق خودمون می خوابم.
بی بی و بابا عبداله و بچه ها از خانه بیرون می روند و درب حیاط را می بندند. بابا کلا نگاهی به آسمان می اندازد و لبخندی میزند و وارد اتاق می شود.
***
صدای ممتد بوق در کوچه های شهر پخش می شود. مردم از این سو به آن سو می دوند. شهر پناهگاهی ندارد ، اما بعضی از خانه ها زیر زمین دارند که امن تر است و همسایه ها داخل این زیر زمین ها پناه می گیرند. صدای رادیو از پشت پنجره یکی از خانه ها به گوش میرسد:
-صدایی که می شنوید آژیر قرمز است... لطفا از خانه های خود خارج شده و در پناهگاه ها پناه بگیرید...
بابا کلاه نگاهی به جهان می اندازد که خوابیده است جلوتر می رود و پتو را رویش می اندازد. بعد هم به سمت در چوبی اتاق می رود و از پنجره کوچک شیشه ای نگاهی به آسمان می اندازد. بعد هم در حالیکه زیر لب دعائی را زمزمه می کند دستش را دراز می کند و لامپ اتاق را خاموش می کند.
بی بی و دخترهایش در زیر زمین خانه عمو مسلم نشسته اند. راضیه زن عمو مسلم سعی می کند نوزاد کوچکش را ساکت کند. صدای شیون نوزاد توی زیر زمین پیچیده است. عمو مسلم در حالیکه سراسیمه وارد زیر زمین می شود می گوید:
-این بار خیلی طول کشید ... مثل اینکه خبریه!
بابا عبداله از پنجره کوچک زیر زمین نگاهی به بیرون می اندازد و زیر لب می گوید:
- خدا خودش رحم کند!
ناگهان صدای مهیبی از بیرون به گوش میرسد و شیشه های پنجره زیر زمین پائین میریزند. عمو مسلم و بابا عبداله از در بیرون می دوند و فریاد یا حسینشان در میان جیغ های زنها گم می شود.بی بی زیر لب زمزمه می کند:
-بابا کلا... جاهان ...
***
چند گنجشک کنار حوض خشکیده وسط کوچه نوک به زمین می کوبند. گنجشکها می پرند و روی سنگی که هر روز بابا کلا می نشست و برایشان گندم می ریخت می نشینند. بعضی از خانه های کوچه فرو ریخته اند. کنار درب هر خانه چند نفری ایستاده اند و با هم صحبت می کنند. صدای ناله زنها هم از هر طرف به گوش میرسد . درب چوبی خانه بی بی هم شکسته و دیوار و اتاق بابا کلا و جهان کامل فرو ریخته.. بی بی کنار حوض وسط حیاط روی زمین نشسته و به ماهیهایش نگاه می کند که روی خاک افتاده اند. تکان نمی خورد و حرفی هم نمیزند ، فقط گاهی چادر مشکی پر از خاکش را روی سرش جلو می کشد. آن طرف بشقاب و قاشق جهان روی خشتهای آوار وسط حیاط به چشم می خورند. بابا عبداله که پیراهن سیاهی به تن کرده پارچه سیاهی را از بالای چارچوب درب خانه آویزان می کند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای حمید صادقی، سلام. «آژیر قرمز» را خواندم. از اسم داستان هم برمی‌آید که قرار است وارد فضای جنگ شویم. گر چه این احتمال هم می‌رود که آژیر قرمز مربوط به اتفاق دیگری باشد و همین خواننده را جذب می‌کند که داستان را بخواند و ببیند که درست حدس زده یا نه.
در بعضی داستان‌هایی که در ارتباط با جنگ است نویسنده از عوارض جنگ بر زندگی آدم‌ها می‌گوید، داستان‌هایی هم با محوریت فداکاری و ایثار رزمندگان نوشته می‌شود که به تصویر کشیدن انسانیت و از خودگذشتگی در ذهن نویسنده پررنگ‌تر از سیاهی‌های جنگ است. اما این‌طور که از متن شما استنباط می‌شود قصدتان نشان دادن روزهای سخت جنگ و بمباران بوده. آنچه که دور از جبهه‌ها اتفاق می‌افتاده. پس باید بیشتر تمرکزتان را روی نوشتن از لحظات و فضایی بگذارید که خواننده را درگیر و متأثر کند. شما می‌خواهید به خواننده بگویید شهادت پیرمردی که انسان خوبی است و از دختر فلجش تا این سن و سال نگه‌داری می‌کند از همان سیاهی‌هایی است که جنگ با خودش می‌آورد. تلاش‌تان را برای رسیدن به این منظور و به تصویر کشیدنش کرده‌اید اما کافی نبوده. با برطرف کردن اشکالات متن می‌توانید به آنچه دغدغه‌ی نوشتنش را داشته‌اید نزدیک‌تر شوید.
آقای صادقی عزیز، وحدت زمان و مکان در داستان کوتاه از ضروریات است. شما داستان را به چهار پاره تقسیم کرده‌اید که به راحتی می‌شود همه‌ی این پاره‌ها را بی تقطیع زمانی و دنبالِ هم روایت کرد. این تکه تکه روایت کردن‌ها از ضرب‌آهنگ داستان و تاثیری که می‌تواند بر خواننده داشته باشد، کم می‌کند. می‌توانید تکه‌ها را به هم بچسبانید و داستان بی مکث و فاصله روایت شود تا از نفس نیافتد و خواننده هم یک‌نفس آن را دنبال کند. اما قبل از وصل کردن بخش‌های جدا افتاده، نکته‌ی بسیار مهمی هست که باید به آن توجه بفرمایید. داستان کوتاه همان‌طور که از اسمش پیداست، باید کوتاه باشد و مجالی برای پرداختن به جزئیاتی که در پیش‌برندگی داستان کمکی نمی‌کنند، ندارد. هر جمله باید به فهم بهتر خواننده و جلو رفتن داستان کمک کند. بخش اول داستان شما بسیار با دقت و ظرافت نوشته شده. پر از جزئیاتی است که خواننده را به ترسیم فضای کوچه، جوی آب، درختان بلند و گنجشک‌ها کمک می‌کند اما این جزئی‌نگری در این داستان کاربردی ندارد و متن را دچار اطناب می‌کند. در داستان کوتاه در همان سطرهای آغازین باید گره زده شود و عدم تعادل اتفاق بیافتد. می‌شود بخش اول داستان را کوتاه‌تر از این روایت کرد تا هم اطلاعات لازم به خواننده داده شود هم بر ایجاز متن افزوده شود. برای پیوند زدن چهار بخش به هم، باید زمان بودن پیرمرد در کوچه را به غروب نزدیک کنید تا شب زودتر از راه برسد و بمباران هوایی بدون فاصله‌انداختنی اتفاق بیافتد. از وجود دختر و شرایطی که دارد استفاده کنید. با کنش یا پرداخت صحنه‌ای موقعیت او را برای خواننده بسازید تا دردش را لمس کند و اتفاق آخر داستان متاثرترش کند. با گفتن هرگز به قدر نشان دادن خواننده را تحت تاثیر قرار نمی‌هید.
آقای صادقی عزیز، برای خواننده مهم نیست که اتفاق داستان شما در جهان واقع رخ داده یا نداده. او تصمیم گرفته که داستان بخواند نه مستندنگاری. اگر چیزی در واقعیت به وقوع پیوسته و نویسنده پتانسیل لازم را در آن می‌بیند که به داستان تبدیلش کند، باید قادر باشد واقعیت و خیالش را چنان در هم بیامیزد که خواننده همه را باور کند و قدرت تمیز دادن بخش خیال و واقعیت را نداشته باشد. این همان جایی است که نویسنده تبحرش را به رخ خواننده می‌کشد.
«آژیر قرمز» داستان خوبی است و عیان است که نویسنده برای نوشتنش تلاش کرده. اگر قصد دارید که راه نوشتن را دامه دهید که به نظرم هم استعدادش را دارید هم پشتکارش را، حتماً داستان‌تان را بازنویسی کنید. همیشه در بازنویسی‌هایی که از سر صبوری و دقت انجام می‌شود، اتفاقات خوبی برای داستان می‌افتد و در جایگاه بهتری قرار می‌گیرد.
بخونید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
حمید صادقی » 20 روز پیش
سرکارخانم جودت... با افتخار فراوان نقد شما را خواندم. از اینکه وقت گذاشتید بسیار سپاسگذارم. حتما از موارد مهم و خوبی که بیان نمودید استفاده کرده و داستان را بازنویسی می کنم. با تشکر حمید صادقی
نازنین جودت » 17 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.