یک نقطه اتکا به من بدهید، تا برایتان جهان را جا به جا کنم




عنوان داستان : تمام شد.
نویسنده داستان : مهرداد دیواندار

زندگی یک حقیقت را خوب نشانش داده بود، اینکه نباید از آدمها گریخت، چون هر آیِنه از کسی بگریزی، گیر بدتر از آنی خواهی افتاد؛ لیکن شاگرد خوبی نبود و هیچگاه از چوب استاد درس نمیگرفت.
روی تختخواب فلزی نشسته بود، با تکه ملافه ای سپید به روی پایش، زانو در بغل، غرقه در فکر. ملافه، کم جسم و جان تر از آن بود تا یارای ستیز با سرمای استخوان ترکان گوردَخمه باشد، اما مگر دیگر فرقی هم میکرد.
به یاد مادرش افتاد به یاد موهای بلند و سپیدش، به یاد صدای همیشه آمرانه اش؛ زنک مهربان نبود، نه، هیچ مهر مادری نداشت ولی هر چه بود مادر بود، مادر او... زادروزش را تجسم کرد، یعنی چه شکلی بوده؟، میباید خیلی زشت بوده باشد، مثل بوزینه بچه، سرخ و لزج و کچل. البته هنوز هم کچل بود، مثل زمان کودکی، آن موقع که پدرش با نمره ی شش سرش را میزد، مثل جوانی، آن زمان که در پادگان، ماشینِ نمره چهار میخورد، و خوب، همین حالا هم که با نمره ی صفر کله اش را تیغ انداخته بودند.
نباید لوَش میدادند و نباید لوِشان میداد. اما دیگر فرقی نمیکرد، به زودی همه چیز تمام بود؛ یک بار برای همیشه سیلی و کمربند و ترکه و باتوم و شلاق و گلوله را یکجا میخورد و دیگر وقت داشت تا ابد فرار کند و تا ناکجاآباد بدود. ناکجایی که پشت یک کوه بود و پر از درختان گیلاس و توت. او بود و تنهایی و نهایتاً واق واق سگی. از سگها نمیترسید، از درختها هم، فقط از آدمها؛ چیزی درون ذهنش میگفت: «از دور که دیدیشان، نگذار تو را ببینند، گوشه ای، در سایه ای، در چاله ای و دخمه ای، پنهان شو. آن نابکاران فکر دارند و آن فکر به هزارتو میرود و تو را هم به دنبال خود میکشد، حال میخواهی در هزارتوی ذهن دیگری چکار کنی؟! مینوتوری (۱) هستی که به اندازه ی انسان ضعیف و به اندازه ی گوساله ابله است؛ راه راست را گم میکنی، میخواهی سر از هزارتو درآوری؟!...
این ذهنها عین غریبه ای در شلوغی یک شهر، غرقت میکنند. تو را به سیاهچال کشانیده، قل و زنجیرت میکنند، به بازیت گرفته، بازیچه ات میکنند.» آخ که چقدر از بازی خوردن خسته بود!
آن لحظه که سکه ها را مشت مشت در دست گرفته و چشمانش از شوق، تاب دیدن آن همه نور را نداشت، با خود میگفت دیگر همه چیز تمام است، به سمت همدستانش فریاد میزد: «هی رفقا... بچه ها... همه چیز تمام است»؛ اما حالا هم همه چیز تمام بود. خوب که فکر میکرد آن چنان تغییر بخصوصی هم رخ نداده، مثل همیشه کچل است و مثل همیشه کارش تمام.
غروب است یا شاید نزدیک طلوع، اتاقِ قرنطینه ساعت ندارد، اما توضیح مکررات اینکه برای او نیز توفیری نمیکند... شب است یا روز، ولی چرا، یک تفاوت کوچک هست؛ به خاطر ندارد... ها، یادش آمد، وعده ی اتمام... وعده ی اتمام، سپیده دم بود. ملافه را کنار زده، با یک هراس و دلمشغولی برمیخزد. مردد است. چند قدم در سیاهی به سوی تنها نورگاه محبس پیش میخزد، به یگانه پنجره ی فولادی زندان نزدیک شده به آن می آویزد تا بلکه نشانه ای بیند، از طلوع... از طلوع؟... از طلوع؟... برایش عجیب است... چرا طالب دیدنش شده؟ چرا غروب نه؟ مگر از این غروب مادرمرده چه گناهی سر زده؟ چه ظلمی به او روا داشته؟ مگر قرار نیست کار او را با برآمدن آفتاب تمام کنند؟ مگر همیشه این آفتاب نبوده که دستش را میخوانده، مچش را میگرفته، مشتش را باز نموده، کلکش را میخوانده و کارش را تمام میکرده؟ یعنی چه؟ دیدن آفتاب را میخواهد؟ یا تمام شدن را؟ خودش هم به درستی نمیدانست؛ نمیتوانست حقایق را از هم تمیز دهد.
نگاهی به بیرون... نه، تمیزشان نمیداد، چقدر شبیه همند، هر دو گرگ و میشند، هر دو مبهمند، هر دو ناپایدار اند و چون صخره ای لغزان به مویی بند شده در شرف سقوط اند، هر دو جای سؤال دارند، از کجا پیدایشان شده؟ سر از کجا در می آورند؟ اول این یکی بوده یا آن یکی؟ پیش از اول چه بوده؟ و پس از آخر چیست؟
نه، هیچ نشانه ای نبود، باید منتظر میبود که یا همه جا را روشنی بگیرد یا دنیا در سیاهی غرق شود. باید جدال این گرگ و میش تمام میشد؛ یا گرگ، میش را میگرفت یا میش از مهلکه میگریخت.
تاریکی... مثل همیشه این تاریکی بود که ناجی اش بود. به کمکش میشتافت، او را به مانند دایه ای در بغل میگرفت، تابش میداد و نجواکنان لالایی میخواند. او را درون ملافه ای قیری میپوشاند و از دید دنیا و مکافات پنهانش میداشت، اما... این بار او دلش روشنی میخواست؛ میخواست از دست دایه ی مهربانِ مشکین ابرو به دامان مادر بیرحم گیس سپیدش پناه برد. میخواست غرولندهای مادرش را بشنود که محکم به کفلش میزند و تنبیهش میکند که: «باز کدام گوری قایَم شده بودی پدر سوخته؟»
لحظه ای بیش نگذشت، پرتو نوری از پشت لکه ابری بیرون آمد، شعله اش چشم را میسوزاند، نسیمی به درون زندان وزیدن گرفت، به یکباره احساس سرمایی کرد و بر خود لرزید. چشمانش آتش گرفت. بهت زده، یک قدم به عقب برداشت. به خود آمد. به سمت تختش شتافت. ملافه را به دور خود پیچید و دراز کشید. مثل نوزادی بود قنداق پیچ، همانقدر کچل و همانقدر ناتوان، فقط گریه نمیکرد. چشمانش را بست، با خود پوزخندی زد و زمزمه کرد: «تمام شد.»

(۱) بنا به افسانه های یونان موجودی بوده با سر گاو و بدن انسان، که هزارتو را برای به دام انداختن او ساخته اند.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
نثر سنجیده و با وقار نویسنده در همان بند اول چشم گیر و دلنواز است. آرامشی که از نوعی رویکرد کلاسیک به زبان و ادبیات نشان دارد. بسیاری از لحظه ها نیز خوب ساخته شده اند. به ویژه فلاشک بک هایی که کودکی و پنهان شدن در گوردخمه را روایت می کنند.
اما به واقع اگر توضیح نویسنده در پایان داستان نبود شاید گروه زیادی از خوانندگان اصلا متوجه نمی شدند که اصل ماجرا چیست و تمام نیروشان سر فهمیدن آن مصرف می شد و احتمالا در پایان داستان با حدس و گمان می توانستد با تردید بگویند که این روایتی ذهنی از واپسین لحظات زندگی یک اعدامی ست. چنان که من نیز نیمه اول داستان را سه بار خواندم تا خط و ربط داستان دستم بیایید و بفهمم داستان کی و کجا و چرا اتفاق می افتد. در حالی که نویسنده همه ی نشانه های لازم را بیان کرده است و در دادن اطلاعات لازم نیز خسیس نبوده است و هر چه را که باید می گفت گفته است. پس اشکال کار کجاست؟
اشکال در نکته ای چنان ساده و ابتدایی اما مهم و حیاتی ست که بسیار از نویسندگان از آن در می گذرند و همین داستان شان را زمین می زند. مشکل در فقدان یا کم رنگ بودن نقطه ی پایگان در این داستان. نقطه ی پایگان آن عصر و فضا و زمان و مکان و شخصیت و موقعیتی در داستان است که به خواننده امکان می دهد به آن تکیه کند و بر مبنای آن هر چیز دیگری را در داستان بشناسد و نسبت خود را با آن بسنجد. در بسیاری از داستان ها نقطه ی پایگان همان زمان حال روایت است. یعنی زمانی که داستان به واقع در آن در حال رخ دادن و جریان داشتن است. و باز مثلا در این داستان زمان حال روایت می توانست همان لحظه هایی باید که شخصیت داستان منتظر رسیدن لحظه ی اعدام است. اگر این لحظه به طور کامل و روشن و مشخص و قطعی در داستان ساخته می شد آن وقت نویسنده به هر کجا که سرک می کشید ما می دانستیم که در اصل کجا هستیم و این فلاش بک ها و فلاش فوروارد ها و این طرف و آن طرف پریدن ها فقط حاصل ذهن پریشان یک اعدامی ست. به قول فیثاغورث که می گوید یک نقطه ی اتکا به من بدهید تا با آن جهان را جا به جا کنم، اگه نویسنده بتواند یک نقطه ی پایگان محکم در داستان خود بسازد می تواند جهانی را جا به جا کند و به هر کجا که خواست سفر کند.
این داستان بیشتر ماده لازم برای تبدیل شدن به داستانی کامل را دارد و نیاز اصل آن ساختار و چیدمانی ست که منجر به خلق یک نقطه ی پایگان شود.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.