ضرورت حفظ ساختار داستانی




عنوان داستان : گل های وحشی
نویسنده داستان : مریم نوری

گذشتن از آن تونل تاریک و طولانی سخت ترین بخش سفرم بود. اما همه آن سختی با دیدن نخستین پرتو خورشید که از پیج تونل به درون می تابید به شیرینی بدل شد. بالاخره رسیدم! حس غریبی بود, نمی دانم! چیزی میان گریه و خنده. با اینکه نور چشمم را می زد ولی ارزش داشت. گونه هایم , تنم , خیس بودند, خیسِ خیس از اشکی که بی اختیار جاری بود. شاید عبور از آن تونلِ تاریک و لزج هم سخت و دلهره آور است که تمام نوزادان عالم از زرد و سرخ و سیاه و سفید, پس از رسیدن آن گریه معروف را سر می دهند. او آن سوی تونل, زیر درختان سپیدار که حالا سبزِسبز بودند, منتظرم ایستاده بود. آهسته به سویش گام برداشتم. نمی خواستم نگاه حریصم را یک باره سیراب کنم, باید جرعه جرعه می نوشیدم. خورشید از لابه لای شاخه و برگ انبوه درختان , تن تشنه ما را سایه روشن می کرد. کدام یک او را خبر کرده بودند؟! شاید کلاغ های آن مزرعه که دانه های در خاک کاشته را قبل از سبز شدن درو می کردند, شاید آنها او را خبر کرده بودند؟! همان مزرعه که آخرین بار از کنارش گذشتیم و گفتم: (آن گلهای وحشی را نگاه کن, کنار جاده. کاش نگه داری تا دسته ای بچینم.) و تو نگه داشتی اما پیاده نشدی! چون تنها من میل خیس شدن در آن باران پاییزی را داشتم و شوق چیدن آن گلهای وحشی را , قبل از آنکه دست های یخ بسته زمستان منجمدشان کند... گفته بودم می آیم. به زمین, به آسمان, به ماه به خورشید و ستارگان, به ابرها به دریاها به شن ها گفته بودم می آیم. مگر می توان پا بود و نرفت؟! من یکسر پا شده بودم. باید می آمدم. دیگر ماندم دلیلی نداشت, آخر تنم از بارانت سبز شده بود. از آن روز که جویبارت را به سویم روانه کردی تا موهایم که بوی خاک گرفته بود , تا چشم هایم که به تاریکی خو کرده بود, تا تنم, پاهایم, همه سبز شوند و از نو رویند , گفته بودم می آیم. حالا چند قدم با تو فاصله داشتم. به رویت لبخند زدم و تو دستت را به سویم دراز کردی و با تمام توان من را از کنار جاده ربودی و ماشینی خروشان که در آن جاده لیز ترمزش کاری نبود, همان ماشینی که با سرعت از من یا از تو گذشت. گفته بودم می آیم...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم نوری سلام

هم «گل‌های وحشی» را خواندم و هم یادداشتی که زیر آن نوشته بودید. معلوم است که برای خلق داستانی شاعرانه تلاش کرده‌اید اما این نوشته بیشتر شبیه متن ادبی است و ساختار داستانی به خودش نگرفته است. ما برای داستان به پیرنگ نیاز داریم و به طراحی و به پرداخت عناصر. اجازه بدهید اشاره‌ها را به سمت تمرین کارگاهی بکشانم تا قابل لمس‌تر و کاربردی‌تر شوند. فرض را بر این می‌گذاریم که شخصیت داستان شما در حال سفر است و به‌طور کلی از فضای اشاره به زایش و تولد خارج شوید. قرار است قصه‌گو باشید و می‌خواهید داستان تعریف کنید؛ بنابراین قطعه‌هایتان را جوری طراحی کنید و بچینید که از فضای شاعرانه به چارچوب داستانی‌تری برسید. پس همان طور که گفتم فرض بر این است که نوزادی در کار نیست، بلکه کسی است که واقعاً در سفر است. زن یا مرد بودنش را هم خودتان تعیین کنید. این‌ها به طراحی خود شما بستگی دارد. حالا همان مرد یا زن داستان شما در حال سفر است، اما درست بعد از تونل اتفاقی می افتد یا با چیز عجیبی مواجه می‌شود و مسیر سفرش تغییر می‌کند. لطفاً یک بار دیگر به جمله اول نگاه کنید: «گذشتن از آن تونل تاریک و طولانی سخت‌ترین بخش سفرم بود ...» و فکر کنید اگر این طور ادامه پیدا کند چه اتفاقی می‌افتد: «نمی‌دانم برای چه آن تونل که تا پیش از آن یکی از بخش‌های معمولی سفر بود یک‌دفعه غولی شده بود که می‌خواست مرا ببلعد. توی تونل نفسم را حبس کرده بودم و همه حواسم به نور تند بعد از تونل بود که در چشم برهم زدنی آن گوی درخشان چرخان از سمت راست چرخید تا وسط جاده و از جلوی چشمهای حیرت زده‌ام رد شد و خورد به گاردریل و از بالای آن پرید و رفت پایین ...» می بینید ذهن چقدر با مسأله درگیر می‌شود؟ مخاطب می‌خواهد بداند آن گوی درخشان چه بوده. تازه برای همان گوی درخشان هم ده‌ها احتمال می‌توان در نظر گرفت. مهم این است که یک‌دفعه تعادل حاکم بر فضای اثر به هم می‌خورد و به نویسنده فرصت ایجاد تعلیق می‌دهد. این فقط مثال کارگاهی است و ذهن خلاق شما با تمرین و تکرار قادر است کار را بسیار هوشمندانه‌تر و خلاقانه‌تر از این پیش ببرد. تمام قصدم این است که بگویم وقتی فکرهای اولیه تان را انتخاب کردید ببینید چگونه می‌توانید ماجرا را به جذاب‌ترین و داستانی‌ترین شکل ممکن تعریف کنید. حتی در شاعرانه‌ترین آثار داستانی، پیرنگ و طراحی و پرداخت است که اثر را نجات می‌دهد وگرنه زیباترین جمله‌ها و تعبیرهای شاعرانه بدون پیرنگ داستانی درست و مستحکم، در نهایت همان شعر هستند. نکته دیگر اینکه وقتی قرار است با الهام از شعر یا هر اثر هنری دیگری داستان بنویسید ممکن است نتیجه، اثر کاملاً متفاوتی باشد که هیچ اشاره‌ای از شعر یا اثر هنری سابق در آن نیست و هیچ ایرادی هم ندارد. هر اثر جدیدی فضا و عناصر خودش را دارد؛ بنابراین حتی اشاره به نشانه‌ها یا عناصر اثر پیشین ضرورت به حساب نمی‌آیند چون کار، در واقع نوعی تولید هنری جدید است، بازنویسی یا حتی بازآفرینی که نیست. حالا چون در شعر فروغ فرخزاد آمده: «آن کلاغی که پرید از فراز سرِ ما ...» لازم نیست در اثر شما هم کلاغ و ابر و خبر و ... بیاید. امیدوارم نکاتی که به آن‌ها اشاره شد به کارتان بیایند و همچنان خواننده آثار فراوان و قابل بحث شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
مریم نوری » 28 روز پیش
سپاسگزارم.
آناهیتا آروان » پنجشنبه 26 مهر 1397
منتقد داستان
سلام. امیدوارم خواننده داستان های خوب و قابل بحث شما باشیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
مریم نوری » چهارشنبه 25 مهر 1397
خانم آروان عزیز, سلام . خیلی ممنونم بابت توصیه های خوب و کاربردی تون. امیدوارم بتونم بهترین بهره رو ازشون ببرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.