پایان غیرمحتمل بهترین پایان‌هاست




عنوان داستان : یک غروب در پارک
نویسنده داستان : مریم نوری

_ احمدآقا! قامت بستی؟ پس من غذارو گرم می کنم و سفره می ندازم تا نماز شما تموم بشه بچه ها از بازی برگردن. _ ا...اکبر. اعوذ باا... من الشیطان رجیم. بسم ا... الرحمن الرحیم. الحمد... اِ این دختره چرا صاف اومد نشست روی این نیمکته؟ مگه نمی بینه من پشت این نیمکت دارم نماز می خونم؟! چه آرایشی هم کرده! هِرهِرهِر, معلوم نیست با کدوم کره خری داره پای تلفن لاس می زنه که این طور غش و ریسه می ره! ا...اکبر. نکنه داره به نماز خوندن من می خنده؟ سبحان ربی العظیم... آخه اینا که دین و ایمون ندارن. یعنی داره منو نگاه می کنه؟! ا...اکبر. آره داشت منو نگاه می کرد. سبحان ربی العلا... چه چشایی داره بی پدر! ا...اکبر. همینا آدم و می ندازن وسط جهنم. سبحان ربی العلا. .. با اون موهای قرمزش که پریشون کرده, خودِ شیطانه. ا...اکبر. اعوذ باا... من الشیطان رجیم... چرا همش اینوری می شینه؟! ابن ملجم هم سرنماز, یه قطام مثل این از راه به در کرد. این همه جا تو این پارک, چرا عین اجل معلق اومد نشست اینجا؟! ربنا آتنا... یقه اش هم که بازه! ا...اکبر. چقدرم سفیده لاکردار! سبحان ربی العظیم... بازم داره می خنده! نکنه زیپ شلوارم وازه؟! ا...اکبر. نه! واز نیست. سبحان ربی العلا. .. یعنی شوهر داره؟ ا...اکبر. چه خوش خیالی احمد! سبحان ربی العلا. .. اینا مگه زن و شوهری سرشون می شه! تن شون و دل شون عین طویله می مونه. چند رکعت خونده بودم؟! این رکعت شماره چرا خراب شد؟! دین و ایمون مردم شده بازیچه دست یه مشت نامسلمون. آخه بازی بازی با دین مردم هم بازی! چقدر پول پرست و متقلبن این جماعت تجار. دِین نمازم گردنشون با این مهر رکعت شماره خرابی که بهم انداختن. خدا لعنت شون کنه. السلام علیکم و رحمه ا... و برکات. ا...اکبر ا...اکبر ا...اکبر. _ قبول باشه احمد آقا. التماس دعا. _ قبول حق باشه. شما چادرتو بکش جلوتر. پارک پر از مرد چشم چرون بی ناموسه... (جوراب دارم. جوراب دارم. حاج آقا یه جوراب ازم می خری. ثواب داره به خدا) (ا...اکبر. برو پسر. برو خدا روزی تو یه جای دیگه بده. اینجا زن و بچه نشسته. مگه نمی بینی سر نمازم. تو این گرونی وانفسا. ا...اکبر.) (خانم! شما جوراب می خری؟ زنونه هم دارم.) (یه زنونه بده یه مردونه.) (بفرما. این رنگش خوبه؟) (آره. چقدر شد؟) (مردونه پنج تومن زنونه سه تومن.) (بیا. اینم ده تومن. بقیه اش هم مال خودت.) (دستت درد نکنه. چقدر موهای شما قشنگه! تا حالا موی قرمز ندیده بودم!) _ ا...اکبر...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک داستان که نقدی اجتماعی است و نویسنده تلاش داشته تا نشان بدهد دین داری واقعی به ظواهر نیست بلکه به رفتار است. دو جور می‌شود داستان شما را به نقد نشست: اول از لحاظ فرم و ساختار و دوم از لحاظ مضمون و محتوا.
در خصوص فرم ابتدا به سراغ موقعیت برویم که بیشتر بر نماز خواندن احمدآقا در پارک محوریت یافته. این‌که نماز خواندن این فرد در پارک است انتخاب جالبی است چرا که در ملأعام نماز خواندن خود به نوعی نشان از ریا هم می‌تواند تلقی شود. اسم شخصیت هم خوب انتخاب شده و همان بار دینی را که نیاز این شخصیت و داستان است را در خود قرار داده. تلفیق جملات نماز با هر آنچه در ذهن احمدآقا می‌گذرد کار زیبایی است. چنین تکنیک روایتی معمولاً ادبیات و متن را جدی‌تر می‌کند.
تکنیک خوب دیگر شما توصیف غیرمستقیم آن زن است که خواننده او را از نگاه احمدآقا به تماشا می‌نشیند. به جای راوی، این اوست که زن را توصیف می‌کند و این روال معمولی در داستان‌نویسی نیست و به همین دلیل خلاقانه حساب می‌شود و خیلی خوب است. البته منظورم این نیست که دیگران تا حال استفاده نکرده‌اند بلکه منظورم به تناسب داستان‌های نوشته‌شده به‌خصوص از دوستان تازه‌کار است. در هر حال هر چه شیوه‌های جدیدتر روایت را به کار بگیرید و از روش های نگارشی کلیشه‌ای فاصله بگیرید قلم شما بهتر و بیشتر به چشم خواهد آمد.
اما آوردن پسرک جوراب‌فروش داستان را به سمت کلیشه شدن پیش می‌برد و دقیقا انتهای داستان لو می‌رود. این نوع داستان متأسفانه تکراری است که در انتها اتفاقی بیافتد و داوری‌ها تغییر کند. بهترین کار آن است که هیچ اتفاقی نیافتد و کسی هم نیاید و زن بلند شده برود. داوری را بر عهده مخاطب بگذارید. خودتان شرایط داوری را فراهم نکنید تا به قضاوت خاصی برسید. پایان‌بندی داستان شما خیلی کلیشه‌ای شده است.
بهترین نقطه پایان داستان شما جایی بود که احمدآقا می‌گوید "قبول حق باشه". کنایه و طعنه‌ای که خود این جمله ایجاد می‌کند به اندازه تمام خطوط بعدی کاربرد دارد. باید به شعور خواننده اعتنا بکنید و نیازی نیست تا معادله را برایش حل کنید. خواننده هر آنچه را لازم باشد می‌گیرد. در مجموع پایان غیرمحتمل بهترین پایان‌هاست. به گونه‌ای داستان را تمام کنید که خواننده در نهایت احساس کند داستان تازه‌ای خوانده. نه فقط در فرم که حتی در محتوا.
در خصوص محتوا: نشان دادن آدم‌هایی که شیوه درست دین‌داری را نمی‌دانند در رسانه‌ای مثل داستان لازم است. گرچه شاید کسی ادعا کند شما نگاه مخالف با آدم‌های مذهبی دارید اما این ادعا اصلاً در داستان شما درست نیست. نشانه‌های داستان شما به سمت اصلاح در نگاه دین مدار است. کسی که دین‌دار واقعی است طبیعتاً حتی اگر از چنین صحنه‌ای ناراحت هم شود با طمأنینه و متانت محل نماز خواندنش را عوض خواهد کرد. جملات درونی احمدآقا نشان از مشکل درونی این شخصیت دارد. هستند افرادی که موقع نماز خواندن حواسشان به همه جا هست الا به نمازشان. داستان شما نقد چنین شخصیت‌هایی است. هیچ نوهین و تحقیری هم نسبت به افراد متدین واقعی مشاهده نمی‌شود.
زبان احمدآقا هم زبان خوبی است. استفاده از الفاظ کوچه‌بازاری جملات او را طبیعی‌تر کرده.
اما یک ایراد فنی داستان شما دارد که قابل تامل است:
اگر احمدآقا پشت نیمکت دارد نماز می‌خواند (طبق حرف خودش) پس دختر طوری نشسته که پشتش به اوست و در چنین حالتی احمدآقا چطور شر و وضع و چشمهای دختر را دیده است؟
در چنین مواقعی بهترین کار این است که داستان را به شکل نمایشی در پیش‌روی خود مجسم کنید یا در ذهن‌تان تصویرسازی نمایید. این تکنیک به نویسنده مجال و امکان می‌دهد تا صحنه‌پردازی خوبی از موقعیت داشته باشد و چنین اشتباهاتی شکل نگیرد.
توصیه نهایی: پیدا کردن موضوعات تازه از سخت‌ترین بخش‌های داستان‌نویسی است. به سراغ موضوعات تازه بروید. حرف‌هایی را که همواره می‌شنوید یا شنیده‌اید را کنار بگذارید مگر این که فرم جدیدی برای بازگویی آن داشته باشید.
در مجموع داستان قبلی که از شما خواندم را خیلی بیشتر دوست داشتم. خیلی داستانی و زیبا بود.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۲
مریم نوری » 21 روز پیش
به هر حال تازه کار بودن حسن ها و عیب های خودشو داره . حسن اش به اینه که بدون ترس از منتقدانی که منتظر داستان بعدی نویسنده ای هستند می نویسی و عیب اش هم مربوط به همه نقدهایی هست که فرمودید یا خواهند گفت. با همه این اوصاف بسیار بسیار ازتون ممنونم . حرفهاتون بهم دلگرمی می ده و امیدوارم می کنه به اینکه خیلی هم از وادی داستان نویسی پرت نیستم . هرچند که باید خیلی بخوانم و بنویسم تا ذهن و قلب و چشم و گوش و زبان و قلمم یکی شود. امیدوارم با کمک شما و دوستانتون به آرزوم برسم.
مریم نوری » 21 روز پیش
جناب عباسلو. سلام . امیدوارم حالتون خوب و قلم تون سبز باشه. خیلی خوشحالم که در دورانی زندگی می کنم که به برکت فضای مجازی; برای تازه کارانی مثل من فرصتی ایجاد شده تا در محضر استاد فرزانه ای چون شما و سایر دوستان اندیشمندتون دانش آموزی کنیم و قلم مون و محک بزنیم. به همین دلیل از شما و همه بزرگوارانی که برای پایگاه نقد داستان تلاش می کنید سپاسگزارم. از این سه داستانی که تا به حال توسط شما و خانم آروان عزیز نقد شده درس های فراوانی گرفتم و نکاتی که فرمودید سعی در اصلاحش در داستان هام داشتم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.