حذف آن‌چه به پیش‌برندگی داستان کمک نمی‌کند




عنوان داستان : تاکسی
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

- کوتاه بیا دیگه ٬ بچه پنج ساله که تولید ملی سرش نمیشه.خوشت میاد هی به جونمون غر بزنه»
اما من کوتاه بیا نبودم و در جوابش گفتم:«محاله٬ واسه چی کلی پول بدم پای جنس خارجی؟ بذار این دلار گور به گور قیمتش به فلک برسه ؛ من دیگه فقط جنس ایرانی میخرم»
از پاساژ که خارج شدیم گنبد طلایی در برابر دیدگانم قرار گرفت زیر لب زمزمه کردم« السلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا»
هنوز چیزی از مسیر را نرفته بودیم که احساس کردم دستم از سنگینی سوغاتی ها در حال کش آمدن است.آفتاب روی سرمان تمام انرژی مان را گرفته بود و دخترم همچنان داشت غر میزد.احساس کلافگی باعث شد که بی خیال از پیاده روی شویم.
همسرم با یک دستش دخترم را بغل کرده بود و دست دیگرش را مدام برای تاکسی ها بالا و پایین میرفت٬ اما خبری از تاکسی نمی شد. به همسرم گفتم :« بیا بریم سر خیابون شاید تاکسیا اینجا نمی ایستن»
اما سر خیابان هم تاکسی گیرمان نیامد.انگار تاکسی ها مسافر نمیخواستند.شاید هم به خاطر قیمت همان دلار بی همه چیز اعتصاب کرده بودند.
شاید هم .....وای خدای من نکند ما نامرئی شدیم.از عابری پرسیدم ساعت چند است در جوابش از آن همه کلمه عربی که گفت من فقط یک چیزش را فهمیدم« لا»
خدا را شکر نامرئی نشده بودیم.همسرم گفت: « مشهد پر شده زایر عراقی خدا رو شکر انگار پول ایران بهشون ساخته ها» و بعد هر دو زدیم زیر خنده.
درد معده ام دوباره شروع شده بود و دولا دولا راه میرفتم.هر قدم را فقط به امید اینکه «الان تاکسی گیرمون میاد» بر می داشتم.
دخترم دیگر آرام شده بود و به یک فرفره چوبی رضایت داد.اما ادامه راه با وضعیت من غیر ممکن بود.به همسرم گفتم:« دیگه نمی تونم راه بیام ٬ میرم تو پیاده رو میشینم تاکسی گیرت اومد بگو بیام»
در پیاده رو در دکان پیرمردی نشستم.پیرمرد داشت عطر محمدی در هوا اسپری میکرد.استشمام عطر گل محمدی و گردش فرفره دخترم مرا به دوران خوش کودکی برد و خستگی ام یادم رفت.نگاه م به همسرم بود که همچنان برای گرفتن تاکسی تغلا میکرد.کمی جلو تر از همسرم دو زایر عراقی ایستادند گویا آنها هم تاکسی میخواستند٬ اما هنوز دستشان بالا نرفته بود که تاکسی برایشان بوق زد و ایستاد٫ آنها هم سوار شدند و رفتند.
به همین سادگی.
همسرم با چشمان گرد شده به من نگاه می کرد .احساس کردم صورت همسرم بلند تر شده ٬ خطای دید بود یا واقعا صورتش کش آمده بود نمیدانم.
روبه پیر مرد کردم و گفتم:« چرا تاکسیا برامون نمی ایستن؟ مگه ما مسافر نیستیم»
پیرمرد گفت:« اگه تو رو سوار کنن به زور بهشون پنج هزار تومن میدی اما عراقی ها بیست هزار تومن میدن٬ خو کیه که از پول بدش بیاد؟»

نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم زهره طالبی عزیز, سلام. از نوشتن داستان دوم و فرستادنش برای پایگاه بسیار خوشحال شدم. با این حرکت نشان دادید که به نوشتن جدی فکر می‌کنید و تصمیم دارید این راه را مصمم و بااراده دنبال کنید. خوشحالم که در کلاس‌های نقد شرکت می‌کنید. در این کلاس‌ها با اشکالات داستان‌ها و نقاط ضعف و قوت‌شان آشنا می‌شوید و یاد می‌گیرید چطور از آن نقاط قوت در داستان استفاده کنید و ضعف‌های متن را در بازنویسی برطرف کنید.
طرح داستانتان را با هم مرور می‌کنیم: «زن و مرد و دختر پنج ساله‌شان به پابوس امام رضا (ع) رفته‌اند. مدت طولانی در خیابان منتظر می‌مانند و هیچ تاکسی برایشان نگه نمی‌دارد اما راننده‌ها جلوی پای عراقی‌ها ترمز می‌کنند و سوارشان می‌کنند.» این طرح برای نوشتن یک داستان کوتاه چقدر پتانسیل دارد؟ این دغدغه را می‌شود برای نوشتن یک فلش‌فیکشن استفاده کرد. برای نوشتن داستان کوتاه چیزی کم دارد. چیزی که بتواند به قدر یک داستان کوتاه خواننده را جذب کرده و با راوی متن همراه کند. اگر به نوشتن این طرح اصرار دارید باید از حجم متن کم کنید و هر چه به پیش‌برندگی داستان کمک نمی‌کند حذف شود. در داستان کوتاه هر جمله‌ای باید به پیش‌بردن داستان کمک کند. هر نشانه‌ای که می‌دهید، هر اتفاق یا کنشی را که وارد جهان داستان می‌کنید باید در خدمت طرح و پیرنگ یا ساختن فضای داستان باشد. این که راوی شما برای بچه اش لباس خارجی نمی‌خرد و دوست دارد برای حمایت از اقتصاد داخلی از تولیدات ایرانی استفاده کند، چه کمکی به پیش‌بردن این داستان می‌کند؟ این مطلب جایی در متن شما ندارد. درد معده راوی چیست که یکدفعه وسط داستان پیدایش می‌شود؟ معلوم است دردی کهنه است و هر چند وقت یک‌بار به سراغ راوی می‌آید. چرا راوی برای خواننده توضیح نمی‌دهد این درد چیست؟ حالا که ضرورتی در توضیحش نمی‌بیند و کمکی به داستان نمی‌کند چرا واردش کرده‌اید؟ اگر می‌خواهید موقعیتی برای زن بسازید که خواننده را متأثر کند که حتی یک راننده هم محض رضای خدا این خانواده زائر را سوار نمی‌کند، نباید درد معده زن را پیش بکشید. می‌توانید او را خیلی خسته نشان دهید و در خلال گفتگو با شوهرش بگوید که از صبح زیارت بوده‌اند و مشغول خرید سوغاتی و حالا پاهایش از درد ورم کرده و نمی‌تواند راه برود و حتما باید تاکسی بگیرند. ورود دردی مزمن به داستان ذهن خواننده را درگیر می‌کند در حالی که در داستان شما قرار نیست هیچ اتفاقی را رقم بزند.
زن و مرد و بچه‌ای مدتی است کنار خیابان منتظر تاکسی هستند و از این انتظار مستأصل شده‌اند. بچه مدام نق می‌زند (بچه پنج ساله غرغر نمی‌کند. غر زدن کار آدم بزرگ‌هاست.» ولی ما صدای نق زدنی نمی‌شنویم. کلافه گی زن و مرد را از نق زدن نمی‌بینیم. خسته شدن‌شان را نمی‌بینیم. می‌دانید چرا؟ چون نویسنده نق زدن بچه، خستگی و کلافه‌گی زن و مرد را نشان نمی‌دهد. فقط از آن‌ها می‌گوید و این گفتن تاثیر لازم را روی خواننده نمی‌گذارد.
راوی اول شخص در داستان به شوهرش نمی‌گوید همسرم. شوهرش اسم دارد و راوی موظف است شوهرش را به اسم صدا بزند. دخترش را به اسم صدا بزند. استفاده از واژه‌ی همسر و دختر قابل استفاده در متنی است که راوی‌اش دانای کل است.
راوی جایی در داستان می‌گوید فکر کردم نامرئی شدیم. چرا باید چنین چیزی به ذهن راوی برسد آن هم در داستان واقع گرا که جایی برای این جور اتفاقات نیست. می‌دانم که با این حرکت می‌خواستید بی‌توجهی راننده ها و مردم را نشان دهید و این‌که راوی واقعا از این رفتار شوکه است اما در داستان رئال این شوک باید متناسب با موقعیت داستان مطرح شود.
زمان و مکان را محدود کرده‌اید (معلوم است که به نقطه ضعف داستان اول‌تان توجه داشته‌اید.) و این خیلی خوب است. حالا موقعیت داستان را بسازید. به خواننده نشان بدهید که این سه نفر چقدر خسته و مستأصل شده‌اند. بچه بی‌تابی می‌کند. راننده ها ترمز نمی‌کنند. توجه مردم را به عراقی‌ها نشان بدهید و دلخوری این زن و مرد را. اگر درگیری هم ایجاد کنید بد نیست. مثلا مرد جلوی یکی از تاکسی‌ها را بگیرد و مسیر را بگوید و راننده سوارشان نکند در حالی که مسافری عراقی همان مسیر را بگوید و راننده برایش ترمز کند. مرد با راننده بگو مگو کند و راننده پیاده شود و درگیر شود یا پایش را روی گاز فشار بدهد و با سرعت دور شود. این‌ها مثال است که من برای تفهیم کردن منظورم می‌نویسم. شما باید ماجرایی را که به ذهن خودتان می‌رسد استفاده کنید. این داستان شماست و همه جزئیاتش باید به دست شما خلق شود.
در پایان اشاره کرده‌اید که این متن خاطره است. نه. خاطره نیست و نویسنده تمام تلاشش را کرده که داستان بنویسد و نشانه‌های داستان بودنش هم مشهودند اما نقاط ضعف و اشکالات، متن را از بودن در جایگاه یک داستان خوب پایین آورده. من اطمینان دارم که در بازنویسی می‌توانید به داستان بهتر و قابل قبول‌تری برسید. بازنویسی را جدی بگیرید و برای نوشتن داستان‌های بهتر صبورانه تلاش کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.