تعادل، عدم تعادل و تعادل ثانویه




عنوان داستان : سفره ی مامان
نویسنده داستان : مصطفی پیشیار

مامان ظرف های ملامین را دستم داد و گفت: ببر بذار سر سفره، آی قربون پسرم بشم که کمک می کنه.
12 عدد بشقاب گرد با گل های درشت قرمز رنگ و 12 دست قاشق و چنگال به سر سفره بردم ، آن هم چه سفره ای، سفره ی پارچه ای با رنگ زمینه ی نخودی و طرح قلمکاری با رنگ های قرمز و زرد و سبز و سیاه که آدم وقتی کنارش می نشست قبل از اینکه شکمکش پُر شود، کَلَّه اش پُر می شد.
در هر خانه ای که این سفره ها پهن می شد، قبل از غذا، یک جلسه ی نقد ادبی و بررسی مبانی فلسفه وجود هم تشکیل می شد. آن موقع که هر کسی، شعری را که روبرویش روی سفره نوشته شده بود را می خواند.
اول بابا شروع کرد و انگشتش را زیر هر کلمه گذاشت و بلند خواند:
شکر نعمت نعمتت افزون کند کفرِ نعمت از کفت بیرون کند
عمو محمد گفت: دادا این کفرِ نعمت نیست، اینجا شاعر میگه: کفر، نعمت از کفت بیرون کند، یعنی کافر بشی نعمت از دستت بیرون می ره.
آقا مرتضی شوهر عمه ام خندید و گفت: چی می گی آقا ممد، کی گفته کفر، نعمت رو کم می کنه، پس چرا این خارجیا و کافرا اینقدر وضعشون خوبه؟ نمی بینی چقدر قشنگ و سر سبزِ کشوراشون، همه چی هم دارن، تازه کافر هم هستن، خلاصه که انگار اونا که کافرن، خدا بهتر هواشونو داره.
عمو محمد مِنُ و مِنّی کرد و گفت: پس سنّت فرصت و اتمام حجت چیه؟ بعدشم کی گفته همه ی اونا کافرن؟ برو خدا رو شکر کن که چارستون بدنمون سالمه.
بابا پرید وسط بحث و گفت : شما دو تا چی دارید می گید؟ اصلا ربطی به کفر نداره، این کفرِ نعمته، یعنی ناشکری و حروم کردن نعمت.
عمه هم از آن طرف سفره وارد بحث شد و گفت: آدم باید همیشه شکر خدا رو بکنه و قناعت داشته باشه، نگاه کن اینجا چی نوشته:
گر نباشد مرغ بریان و چلو خوش بود دوغ و پیاز و نان جو
تا حرف چلو شد، بوی عطرِ برنجِ فردِ اعلایِ لنجان که معلوم نبود مامان با چه ترفندی می پزد که اینقدر خوشمزه می شود، تمام فضای اتاق را پر کرد، برنجی که می توانستی خالی بخوری و کیف کنی، بدون حتی یک قاشق خورشت یا کباب یا هر چیز دیگر.
همه برگشتند سمت درِ اتاق، مامان که چادرِ سفیدِ گل گلی اش را دور کمرش بسته بود با دو تا دیس برنج در دهانه ی در بلند گفت: بحث دیگه بسه، الان وقته شامه، حاج صفر بسم ا...، بکش.
با آمدن برنج همهمه ای شیرین اتاق را پر کرد و بابا و عمو شدند مقسم.
تیرِ خلاص برای تمام شدن بحث، کاسه های بامزه و خوشگل خورشت قورمه سبزی بود که با ورودش به سفره، آب از لب و لوچه ی همه راه افتاد و دیگر کسی نمی توانست به چیز دیگری جز قورمه سبزیِ مامان فکر کند.
تزئین سفره هم سبزی خوردن، در سبدهای لاستیکی سفید رنگ بود که تا به سفره می رسید، من تربچه هایش را بر می داشتم و با صدای خرچ خرچ جویدنشان، اعصاب داداش احمد را به هم می ریختم و از این کارم کیف می کردم، او هم با پس گردنی دقِّ دلش را خالی می کرد.
ترشیِ سیرِ مامان که دیگر تعریف نمی خواهد، ترشیِ که خودش می گفت هفت ساله است، یعنی دقیقا هم سن من.
صدای قاشق و بشقاب، صدای گریه ی زهرا کوچولو که داداشش برنج را در خورشتش ریخته، صدای بهانه گرفتن های محسن که من لوبیا دوست ندارم، صدای گریه ی علی که عمه مجبور شد از سر سفره بلند شود، وضو بگیرد و برای شیر دادنش به اتاق کناری برود، صدای غر زدن های خواهرم سمیه که: مصطفی آخه این چه کاریه تو میکنی؟ چرا همه ی خورشتا رو می ریزی رو برنج و قاطیشون می کنی، مگه میخوای شله درست کنی؟ و من که با لج می گفتم: تازه شانس اوردی مامان ماست نیاورد وگرنه اونم می ریختم روش، صدای مامان در حالی که لبش را می گزید و ابرو بالا می نداخت و به بابا می گفت : حاجی، زشته جلو مهمون، اینطوری با دست نخور، اون قاشق برای شماست.
صدای بابا که انگشتانش را تا آخر در دهان برده بود و لقمه را با فشار داخل دهان می فرستاد و می گفت : مهمون کجا بود، اینا صاب خونن.
صدای زن عمو صدیقه که گیر داده بود به عمو که : مَمِد این دو تا بشقاب، آقا مَمِد..... شَبِس.
همه ی این صداها، موسیقی متن فیلم خاطراتِ دل انگیز است. خاطراتی که گذشته، اما نمی شود از آن ها گذشت.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مصطفی پیشیار

آنچه با عنوان «سفره مامان» نوشته‌اید در واقع همان خاطره‌نگاری است که در سطر پایانی به آن اشاره کرده‌اید و یا شرح یک سفره شام، اما داستان نیست. داستان به یک حادثه محوری نیاز دارد که بتواند تعادل جهان داستان را به هم بزند که به اصطلاح به آن «عدم تعادل داستانی» می‌گویند. در واقع وقتی شرایط عادی است و به نظر می‌رسد همه چیز سرجایش است، یک‌دفعه چیزی، حادثه ای، حسی و ... تعادل و آرامش همه چیز را به هم می‌زند که همان عدم تعادلِ معروف است ،بعد وضع بدتر و بدتر می‌شود و با روابط علت و معلولی درست مخاطب پی می‌برد که سرنخ اتفاق‌ها کجاست و دلیل هر کدام از کنش‌ها و ماجراها روشن می‌شود، آن وقت گره‌ها اگر گشوده شدند و آرامش از دست رفته برگشت، داستان به مرحله دیگری می‌رسد که به اصطلاح به آن «تعادل ثانویه» می‌گویند و می‌ماند پایان‌بندی کار و تمام. اما میان عدم تعادل و تعادل ثانویه شخصیت‌پردازی داریم، مکان، گفت و گوها، صحنه‌ها، نوع چینش و پرداخت همه عناصر، نثر و همه ریزه‌کاری‌ها و جزئیات داستانی دیگر هستند که فرم و محتوای اثر را می‌سازند و در واقع همه آن مراحل و گذارها جوری در هم ادغام می‌شوند و در دل هم فرو می‌روند که اصلاً پرش ایجاد نمی‌کنند و انسجام حسی اثر از بین نمی‌رود. اما در «سفره مامان» چه داریم؟ همه خانواده با مهمان‌هایشان دور سفره شام نشسته‌اند و دارند گل می‌گویند و گل می‌شنوند. خوب عدم تعادل کجاست؟ ماجرا چیست؟ هیچ. نمی‌دانم داستان «مهمان مامان» نوشته هوشنگ مرادی کرمانی را خوانده‌اید؟ یا اگر داستان را نخوانده‌اید فیلمی که داریوش مهرجویی بر اساس آن ساخت دیده‌اید؟ در آن داستان مهمان آمده اما مشکل چیست؟ عدم تعادلی که از آن حرف می‌زنیم کجاست؟ در خانه غذایی ندارند که از مهمان‌ها پذیرایی کنند؛ همین. اما یکدفعه دنیای خانواده زیر و رو می‌شود. همه چیز به همه می‌ریزد و ببینید نویسنده چقدر هنرمندانه با این مشکل بازی می‌کند و از همین ماجرای ساده چه داستان پرکششی درآورده است. پیشنهاد می‌کنم برای سوژه‌هایتان اتفاق‌های داستانی طراحی کنید و تکرار و تمرین را ادامه بدهید تا نوشته‌تان به ساختار داستانی منسجم و درستی برسد. منتظر داستان‌های فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 26 روز پیش
منتقد داستان
سلام. امیدوارم نکات اشاره شده در خلق آثار جدید موثر و کارآمد باشند. منتظر داستان های فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
مصطفی پیشیار » 27 روز پیش
سلام و ممنون که وقت گذاشتید و خاطره ی بنده را خواندید. از راهنمایی شما تشکر می کنم و به زودی داستانی با معیارهایی که فرمودید می نویسم وخواهش می کنم که شما نقد آن را در دست بگیرید. با سپاس فراوان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.