همه روایت‌ها داستانی نیستند




عنوان داستان : ادکلن best
نویسنده داستان : مصطفی پیشیار

برایش هدیه برده بودم. یک ادکلنBEST، همانی که همیشه دوست داشت و استفاده می کرد. بویش تند بود اما خودش خیلی دوست داشت، هیچ وقت نمی شد که نداشته باشد.
رسیدم پشت در. چراغ ها خاموش بود. فکر کردم خوابیده، اما الان که ساعت خواب نیست! چه کسی ساعت 8 شب می خوابد؟
پس چرا خانه تاریک است؟ نکند بیرون رفته. اما نه، او فقط صبح ها یک ساعت به دکه ی روزنامه فروشی سر خیابان می رود و زود بر می گردد.
با ناامیدی شاسیِ شکسته ی زنگ را فشار دادم. صدای زنگ آن قدر بلند بود که فکر کنم همسایه هم شنید. اما کسی جواب نداد.
چند قدمی عقب آمدم و به پنجره های قهوه ای که شیشه هایش تا نصفه رنگ شده بود نگاه کردم، اما هیچ نوری ندیدم.
یعنی باید این همه راه را بر می گشتم، با این بدبختی در این ترافیک تا اینجا آمده بودم، درست یک ساعت در راه بودم. آن هم با این ماشین لکنته، که از بس در ترافیک خاموش کرد و هلش دادم دارم از کمر درد می میرم.
سوئیچ را از جیبم در آوردم و به سمت ماشین رفتم. ماشین که چه عرض کنم، پیکان جوانان 57 که با رنگ از رو رفته اش آبروی ما را هم برده. اما امان از دست خالی که نمی توانی چند مدل بالاتر بخری.
روی صندلی نشستم و سوئیچ انداختم که استارت بزنم، در یک لحظه پیش خودم گفتم بگذار به تلفن خانه زنگ بزنم.
این تنها شماره ای بود که ذخیره نکرده بودم و حفظ بودم. گوشی را از جلوی داشبورد برداشتم و شروع کردم شماره گرفتن.
تمام نوشته های روی دکمه ها پاک شده بود اما دیگر یاد گرفته بودم کدام دکمه مال چه شماره ای است.
صفر،سه،چهار، سه، دو، نه، پنج، چهار، یک، صفر، شش.
شروع کرد به زنگ خوردن، 4،5 زنگ خورد، دستم رفت که قطع کنم که یک صدای ضعیف از پشت گوشی گفت: بله. بلند گفتم: الو، سلام، سلام، خونه اید؟ احمدم. چرا در رو باز نمی کنی؟ چرا چراغا خاموشه؟
بدون اینکه جواب بدهد قطع کرد. همین که خواستم دستگیره ماشین را بگیرم که در را باز کنم، دیدم در خانه هم باز شد. از ماشین پیاده شدم و شاسی قفل در ماشین را رو به پایین فشار دادم و در را محکم بستم.
به سمت در ورودی خانه رفتم، آرام در را باز کردم و خیلی آرام تر پشت سرم در را بستم. اما بسته نشد. طبق معمول زبانه ی در گیر کرده بود، در را تا آخر باز کردم تا زبانه آزاد شد و دوباره بستم.
کفش هایم را در آوردم و روی جاکفشیِ فلزی پشت در گذاشتم.
همه جا تاریک بود، کورمال کورمال خودم را به اول راهرو رساندم.
کلید را پایین زدم و چراغ زرد 100 وات بالای سرم روشن شد.
داد زد: خاموش کن، اگه می خواستم خودم بلد بودم روشن کنم، خاموش کن اون لعنتی رو.
با دستپاچگی چراغ را خاموش کردم.
از راهرو رد شدم و رسیدم اول سالن پذیرایی.
جلوی تلویزیون روی مبل لم داده بود و مثل همیشه صدا را قطع کرده بود و به صفحه ی تلویزیون خیره شده بود، انگار که تلویزیون چراغ روشنائی بود.
بوی سیگار همه جا پیچیده بود، اما این سیگار، سیگار همیشگی نبود، معلوم بود از این سیگارهای ارزانی است که بوی کاغذ سوخته می دهند.
همانطور که اول سالن ایستاده بودم با صدای پر انرژی گفتم: سلام، چطوری بابا ؟ خوبی ایشالا. کم پیدایی. کیفین؟ نجورسن؟
گفت: چی می خوای اینجا؟ کاری داری؟
دو سه قدم در تاریکی جلو رفتم و گفتم: اومدم بهت سر بزنم، گفتم بیام امشب رو با هم باشیم. صفا کنیم.
دستش را لبه ی مبل گذاشت و با سختی از جایش بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت.
حین رفتن دستش را بالا آورد و گفت : ممنون، من حوصله ندارم، خوش اومدی، برو تا منم بخوابم، این تلویزیونم خاموش کن.
گفتم : بابا... من این همه راه اومدم ببینمتون، بعد شما اینجوری برخورد می کنی؟ آخه چرا؟ چرا بهم محل نمی ذاری؟ چرا همش تو خودتی. حداقل یه امشب رو یکم از این حال و هوا بیا بیرون، من این همه راه...........
پرید وسط حرفم و داد زد: مگه من گفتم بیا؟ می خواستی نیای، برو همونجا که بودی، برو و دیگه هم نیا تا ناراحت نشی.
با شنیدن این حرف آتش به جانم زد و شعله اش تمام وجودم را خاکستر کرد. درست مثل خاکستر آن ده سیگاری که کشیده بود و فیلترهایش را کنار استکان چائیش روی میز جلوی مبل گذاشته بود.
از همان جا به سمت درب خانه برگشتم و در همین چند ثانیه هر چه فحش بلد بودم به خودم دادم و لعنت گذاشتم برای کسی که دیگر پایش را به این خانه بگذارد.
در حالی که از عصبانیت برافروخته بودم و همه چیز در برابرم تیره و تار شده بود، پایم به لبه ی قالی پوسیده و قدیمی سالن گیر کرد و محکم بر روی زمین افتادم، از سر زانوهایم تا مغز سرم تیر کشید. برخورد آرنج دست راستم با زمین آن قدر دردناک بود که تمام وجودم از ناله پر شد.
دیگه تحملم رو از دست دادم و داد زدم: اصلا من احمقم که اومدم اینجا، خاک بر سر من، خاک بر سر من که برات هدیه اوردم. بی شعورم من که رفتم گشتم ادکلنی که دوست داشتی رو برات خریدم. همون BEST لعنتی.
از اتاقش بیرون آمد و با آن زیرپوش سوراخ سوراخش کنار مبل ایستاد و نگاهی به من کرد و گفت: خوب... چیزیت نشده، پاشو، پاشو، جمع کن خودتو.
و دوباره برگشت به سمت اتاق.
همینطور که می رفت با صدایی که معلوم بود لبریز از بغض است گفت:
من دیگهBEST دوست ندارم. چون اونی که بوشو دوست داشت دیگه نیست.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان شما از چند وجه باید مورد توجه قرار گیرد. اول شکل داستان از لحاظ فرمی و دومی منطق داستانی. و سومی تعریف وضعیت داستانی.
داستان با یک جمله خبری شروع می‌شود. اینکه کسی برای کسی دیگر یک عطر هدیه گرفته. خب این شروع قابل قبولی است. اما چیزی که بعد از آن رخ می‌دهد مسیر کشداری است که گویا قرار نیست حالا حالاها به اصل داستان برسد. خواننده همراه راویِ هدیه در دست پشت در مانده. سوار ماشین زهوار در رفته می‌شود‌، حتی مجبور می‌شود همراه او شماره را بگیرد... و خب این بخش طولانی تا روشن شدن چراغ بعدی در مسیر داستان آن‌قدر طولانی و خسته‌کننده است که خطر رها شدن داستان از سوی مخاطب وجود دارد. حالا در نظر بگیرید خواننده سمج همچنان کنار شماست و وارد خانه می‌شود. پدری تنها. روی مبل. یک آدم از دنیا بریده ناامید که حتی حوصله فرزندش را ندارد. میزبان هیچ کسی نیست. و حتی روشنایی چراغ را برنمی‌تابد. صدای تلویزیون را قطع کرده و خب این آدم به کلی با آن چیزی که ما منتظرش بودیم منافات دارد: کسی که نشده بدون عطر محبوبش سر کند و صبح‌ها می‌رود پی روزنامه‌ خریدن. ولی پدری که می‌بینیم تقریباً مرده است. دیالوگ پدر و فرزند به شدت فاقد قدرت انتقال امری داستانی است. قرار است رازی افشا شود که عدم دانش کسی که با هدیه آمده نسبت به آن بعید است.
حقیقتاً هیچ وضعیت داستانی محرک و قابل اعتنایی در داستان شما وجود ندارد. هیچ چیزی قرار نیست تأثیر عمیق و شوک پایان باشد. مسئله دیگری که باید به آن توجه کنیم راوی است. شما منِ راوی را برای داستانتان انتخاب کرده‌اید. پس خواننده گفتگوی ذهنی راوی را هم می‌شنود. برای چنین راوی‌ای استفاده از توضیحاتی مثل اینکه با خودم گفتم، با خودم فکر کردم، عهد کردم، به خودم قول دادم و ... نه اینکه کاملاً ممنوع باشد، اما استفاده نکردن از این قسم عبارات و نشان دادن آنچه در ذهن راوی می‌گذرد با ساخت جملاتی که حاوی بار معنایی باشند متن شما را وزین‌تر و صحیح‌تر کرده و از حالت خامی و ابتدایی بودن خارج می‌کند.
و در پایان آخرش معلوم نشد راوی جوان است، زن است، چه ظاهری دارد؟ فقط فهمیدیم که وضع مالی مناسبی ندارد و پیکان قدیمی سوار می‌شود. از راوی‌تان چیزهایی را برایمان برملا می‌کردید که به شناخت بیشتر وضعیت داستانی منجر شود.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
مصطفی پیشیار » 12 روز پیش
سلام و تقدیم بهترین ها به شما از اینکه وقت گذاشتید و داستان بنده رو خواندید سپاسگزارم. ان شااله با راهنمایی های شما بتونم در داستان بعدی بهتر بنویسم و نکات مفید شما را به کار بگیرم. با سپاس فراوان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.