شخصیت بی‌شناسنامه




عنوان داستان : وقتی مجسمه ها کلاغ می گیرند
نویسنده داستان : کوروش جعفریزاده

باران که می بارد سر در گُم می شوم . گاهی حس می کنم در نَمناکی اش تحلیل می روم یا ذوب می شوم. همینطور یکباره و آنی ابرهای ضخیم و کبود محاصره ام می کنند وسقف آسمان بالا سرم سنگین می شود. قطره های باران که روی سنگفرش پیاده رو می ریزند سرعت می گیرم اما باران هم تند می شودو سریع به من می رسد. ثانیه ایی بعد انگار از آسمان سیل می بارد. خیس که می شوم یادم می آیدکه به خانم شکیبا بگویم به نادر سفارش کند برایم چتر بیاورد. شبها دائم یک نفر با دوربین سیاه و بزررگی مرا می پاید لابد ولگرد محتاطی ست که دزدکی خانه های مردم را دید می زند و این کار حالش را خوب می کند. زیر باران نزدیکی های خانه قیقاج می روم . همه چیز دورو برم سایه می گیرد و تار می شود . اگرمسیر پارک نیاوران تا خانه های چهار طبقه سازمانی شرکت نفت سر راست نبود همان حوالی گم می شدم .لابد خانم شکیبا همه همسایه ها را برای یافتن من بسیج می کرد. با کفشهای خیس , خودم را تا وسط اتاق می کشانم و روی کاناپه های ساییده و زخمی که بوی ماندگی وسیگار گرفته اند می افتم. صبح ها بیرون می زنم و ساعتی خیابان ها را گز می کنم و بر می گردم. هوا ابریست خانم شکیبا ایستاده است دم در و همینطور بر و بر نگاهم می کند. اگر باران نبارد و ابرهای متراکم کبود بالای سرم رسوب نکند تمام مسیر پارک تا خانه را تنهایی می روم.خانم شکیبا یک عصا برایم آورده است قهوه ای روشن است و چوبش برق می زند .همانطور به دیوار تکیه اش داده است .بی مصرف است .میدانم که مال پدر خدابیامرزرش است اما به روی خودش نمی آورد. چند بار خواسته ام به خانم شکیبا بگویم به جای عصا برایم چتر بیاورد.نمی دانم شاید هم گفته باشم. اما هیچگاه از خیس شدن من زیر باران شکایت نمی کند .دختر همسایه طبقه بالایی یک ساز بزرگ با جلد چرمی را به پشتش بسته است . سلام می کند و می گوید کلاس موسیقی می رود. همیشه عجله دارد .دوچرخه اش را همینطور زیر پله ها رها می کند و در حالیکه هنوز چرخ جلویی دوچرخه اش وز می کند و می چرخد پله ها را دوتا یکی می کند و می دَود .نمی دانم خانم شکیبا کی آمده است .مدام با خودش حرف می زند گمانم ماجرایی یا اتفاقی را تعریف می کند .راه می رود و کاسه بشقابهای آشپزخانه را جابجا می کند .سوپ آورده است .به خودش رسیده است .شاید قرار است برایش خواستگار بیاید.پیراهن یقه گرد گشاد صورتی پوشیده است و موهایش را قهوه ای روشن رنگ زده است و روی شانه هایش رها کرده است .گوشواره های بزرگی از گوشهایش آویزان است راه که می رود موهای رنگی اش می لرزد و گوشواره هایش در هوا تاب می خورد .از دور جوانتر به نظر می رسد .گاهی اوقات که قبضهای آب و برق را بر انداز می کند یک عینک بزرگ به چشمهایش می زند تیغه های عینک روی بینی اش علامت می اندازد . از طبقه بالا صدای موسیقی تند ی به گوش می رسد . گاهی اوقات هم یکی با صدای محزونی آواز می خواند .پشت پنجره روی تراس خانه مقابل سایه ای حرکت می کند .همان مردی است که با دوربینش دارد خانه های ما را دید می زند .شاید قد وبالای خانم شکیبا چشمش را گرفته است نمی دانم .بوی سوپ داغ زنده ام می کند.نیم خیز می شوم .خانم شکیبا روی صندلی چوبی ساده ای نزدیک در نشسته است . جورابهایم روی لبه تخت آویزان است کفشهایم توی جا کفشی است.نادر نیامده است خانم شکیبا گفته بود نادر دو روز دیگر راه می افتد .چمدانش نیست .هر وقت می آید چمدانش را همان گوشه اتاق کنار صندلی چوبی ساده می گذارد .
می گوید: سوپت را بخور سرهنگ......
از جلو ورودی تا کاناپه ها مثل مسیر سیمانی وسط چمنها ی پارک نیاوران روی فرش روزنامه چیده اند.کار خانم شکیباست .باران که می بارد وقتی سردر گم می شوم .حتی کفشهایم را هم در نمی آورم . خانم شکیبا کاسه خالی سوپ را برمی دارد .
اینطور موقع ها انگار که بخواهد درجه هوشیاری مرا بسنجد صورتش را نزدیک صورتم می آورد. بوی آمونیاک می دهد . یکبار فکر کردم که دارد من را می بوسد..چهر ه اش شکسته و چینهای روی پیشانی اش به چشم می آید .نمیدانم چند سال از زمان ازدواجش گذشته است .خیس و آبکش سر می رسم همانطور من را بغل می کند و تاروی کاناپه ها می کشاند. یک لیوان چای داغ می آورد و قورت قورت به خوردم می دهد .گیج می شوم. به زحمت لباسهایم را در می آورد و روی طناب قرمز رنگی که یک طرف آن را بسته است به دستگیره در و یک سر دیگرش را به لبه بالایی تاج کمد , پهن می کند می گوید فردا دوباره به نادر زنگ می زند .خدا کند هوا بارانی نباشد که من را هم ببرد .چادر نازک نرمی را روی من می کشد و لبه تخت می نشیند و نگاهم می کند .گیج می شوم .گاهی فکر می کنم خانم شکیبا کنارم خوابیده است و من را در آغوشش گرفته است .خوابم می برد .بیدار که می شوم ساعتهای دوازده شب است.لباسهایم تنم است.برق اتاق همینطور روشن است . چشمهایم برای یافتن خانم شکیبا همه اتاق را دو دو می زند. چادر نازکش را برداشته و رفته است.
سایه پُل افتاده است توی شیشة اتاقک تلفن و عابرانی که به سرعت ازترس شروع رگبار باران می گریزند و در اعوجاج شیشه به تندی محو می شوند . خانم شکیبا پشتش را کرده است به من و با نادر حرف میزند .طول که می کشد سر در گم می شوم به شیشه کابین می زنم .خانم شکیبا وقتی با نادر حرف می زند خیلی طولش می دهد . شاید همه سفارشات و خواسته های من را برایش شرح می دهد. همیشه فراموش می کند که من بیرون کابین منتظرم .کلافه و بی تابم .دوباره به شیشه می زنم به سمت من بر می گردد با انگشت علامت دو را نشان می دهد.نمی دانم چه می گوید .حتما می گوید نادر دو روز دیگر می رسد .شاید هم می گوید دوساعت دیگر راه می افتد .نمی دانم .منظورش را نمی خوانم . وسط ابروهایش چین می اندازد طوری که حس پرسشگری را در درونم می کُشد . خسته می شوم . می گوید نادر سلام رسوند .نگاهش می کنم .اگر می توانستم حرف بزنم فریاد می زدم و اگر نای حرکت داشتم یقه اش را می چسبیدم و از نادر می پرسیدم. توی چشمهایم خیره می شود می فهمد که در باره نادر هزار تا سوال دارم .
با خنده سردی می گوید : حالش خوبه سرهنگ . بهش گفتم پول بفرسته تا برای خونت خرت و پرت بخرم.
هنوز نگاهش می کنم . تند می رود .تقریبا دنبالش می دَوم . هوا ابریست .به زحمت می پرسم کی میاد؟
با دست موهایش را توی روسری اش جمع می کند و می گوید تا دو ماه دیگه نمی تونه بیاد.
باران شروع می شود . رسیده ایم مقابل ساختمان . الان دو ماه شده است که نادرنیامده. باید همین روزها سرو کله اش پیدا بشود .خوابم می برد.
با صدای نجوای آشنای نادر بیدار می شوم .در اتاق خواب بسته است. گوش می کنم. صدای خانم شکیبا ست که ریز می خندد. تلو تلو می خورم. خودم را می رسانم پشت در اتاق خواب . صدای نادر هم هست. آمده است من را با خودش ببرد .شاید هم برایم چترآورده است. دستگیره را پایین می کشم.در بسته است . گوشم را می چسبانم به در. صدای نادر و خانم شکیبا قطع می شود .با انگشت به در می زنم . جوابی شنیده نمی شود .دوباره دستگیره را پایین می کشم. ناگهان در باز می شود .خانم شکیباست. می گوید چیه سرهنگ؟
از لای در تا ته اتاق را می بینم .خانم شکیبا در را تا آخر برایم باز می کند. ابروهایش را بالا می کشد و می گوید:
-کسی نیست سرهنگ. ببین
توی چشمهایش برق خاصی دارد وخنده سردی روی لبهایش نشسته است. در اتاق را می بندد .دستم را می گیرد و تا کنار تخت همراهی ام می کند . یک لیوان آب برایم می آورد .گیچ می شوم .به شیشه تار و مشجر پنجره چشم می دوزم .باران می بارد.فکر می کنم اگر خانم شکیبا نبود بیرون توی باران سردر گم می شدم .کاش نادر می آمد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب جعفری‌زاده عزیز درود.
داستان «وقتی مجسمه‌ها کلاغ می‌گیرند» داستان خوبی است. مهم‌ترین ویژگی‌اش هم این است که همه چیز خوب روایت شده است. شخصیت داستان شما همه چیز را خوب می‌بیند و خوب هم روایت می‌کند. سرهنگ توجه ویژه‌ای به اطرافش دارد و همه را برای‌مان شرح می‌دهد. بنابراین ما می‌دانیم در اطراف سرهنگ چه اتفاق‌هایی در حال رخ دادن است. چه آدم‌هایی هستند و چه آدم‌هایی نیستند. اما چیزی که این داستان نمی‌دانیم این است که این روایت قرار است چه کار انجام بدهد. یک نفر را داریم که در انتظار فرزندش است که الان دو ماه شده که رفته و پیدایش نیست. یک نفر را هم داریم که مواظب این شخصیت است. این‌ها مهم‌ترین شخصیت‌های داستان شما هستند. شخصیت‌هایی که خوب روایت شده‌اند اما نمی‌دانیم در داستان چه کسانی هستند و قرار است چه کاری انجام بدهند. درواقع شخصیت‌های شما هیچ تصویری از خودشان برای ما به جا نمی‌گذارند. شخصیت‌هایی هستند معلق که ما هیچ اطلاعاتی از آن‌ها نداریم. سرهنگ چه کسی است؟ وقتی شخصیت اصلی ما سرهنگ است و داستان هم از زبان او روایت می‌شود باید بدانیم این سرهنگ قرار است چه کاری انجام دهد یا چه کاری پیش از این کرده یا اصلا حضورش در داستان برای چیست؟ یعنی باید برای شخصیت‌ها کارکرد ایجاد کنیم. تا حدودی می‌دانیم شخصیت شکیبا کسی است که مواظب سرهنگ است و فرعیات زندگی او هم خوب روایت شده است. اما اصلا داستان شما به اصل زندگی آن‌ها نمی‌پردازد. شاید اگر بخواهم حرف‌هایم را در یک جمله خلاصه کنم این می‌شود که شما در این داستان فرعیات زیادی را وارد داستان کرده‌اید اما اصلا داستان شکل نگرفته است. این‌که یک نفر که فقط می‌دانیم سرهنگ است و دیگر چیزی از او ندانیم کمکی به پیش‌برد داستان نمی‌کند. شاید مقوله انتظار یکی از مهم‌ترین تم‌های ادبیات باشد و دراماتیک هم به نظر برسد اما باید این انتظار داستانی باشد. نوشته شما بیش‌تر از آن‌که داستان آدم‌های قصه‌تان باشد خرده روایت‌هایی از اطراف و آدم‌هایی که حضورشان برای داستان شما ضروری نیست یا هم اگر ضروری باشد فقط به داستان شما رنگ داده است و کار بیش‌تری نکرده‌اند. مردی که با دوربین خانم شکیبا را دید می‌زند تصویر خوب و خلاقانه‌ای ایجاد می‌کند اما در طول داستان چه کمکی به داستان شما کرده است؟ فقط می‌توانم بگویم داستان را خوش‌رنگ‌تر کرده اما عملی و اتفاقی را پیش نمی‌برد. نمی‌توانم پیشنهاد بدهم که مثلا این شخصیت می‌تواند چه کاری در داستان بکند اما اگر من این داستان را می‌نوشتم او را با دوربین جوری تصویر می‌کردم که به توهمات سرهنگ دامن بزند و داستان مرا شکل دهد و حداقل فضایی ایجاد کنم که بدانم سرهنگ مثلا دچار توهم شده. اما واقعا سرهنگ چه ویژگی‌ای دارد؟ چه عملی در داستان انجام می‌دهد؟ پسرش چرا رفته؟ این‌ها سوال‌هایی کلیشه‌ای است که حتما باید داستان‌ شما به آن‌ها پاسخ بدهد. شخصیت داستان شما شناسنامه ندارد و همین باعث شده که روایتی که خلق کرده‌اید بی‌دلیل جلوه کند. با این‌همه نمی‌توانم کتمان کنم که روایت‌های شسته و رفته‌ و توصیف‌هایی که در داستان وجود دارد برای خواندن آن آدم را ترغیب می‌کند. داستان شما ابهامی دارد که برایش ضرورتی وجود ندارد. اگر شخصیت شما بازتر شود و انگیزه‌ها و شخصیتش ساخته و پرداخته شود با چنین توصیف‌هایی که شما در داستان دارید حتما اثری درجه یک خلق خواهد شد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
کوروش جعفریزاده » دوشنبه 17 مهر 1396
استاد ارجمندم جناب مرشدی .ممنون از توجه و وقتی که گذاشتید .از نکات اشاره شده جنابعالی استفاده خواهم کرد .سعی کرده ام در لابلای داستان عدم توجه پرستار و سود جویی او را هم از پولهای ارسالی پسر سرهنگ بیاورم اما ظاهرا این موضوع دیده نمیشود .سپاس از اعلام نظرتان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.