روی کنش‌ها و دیالوگ‌ها هوشمندانه فکر کنید




عنوان داستان : تپش قلب آسمانی
نویسنده داستان : فاطمه علیرضایی

دست انداز های جاده دست به دست هم داده بودند و مانند موج های پی در پی ماشین قراضه غلام را به عقب می راندند. هر بار که ماشین تکان شدیدی می خورد غلام فحشی حواله می کرد و بیشتر گاز می داد. اسد روی صندلی عقب ماشین خود را گوشه ای جمع کرده بود. هنوز هم وحشت در دلش موج می زد. حالا هوا روشن شده بود ولی تصویر آسمان در هوای گرگ و میش ساعت 6 صبح یکی از روز های جمعه دی ماه که گویی خون گریه کرده بود در ذهن اسد نقش بسته بود. مادرش همیشه نقل می کرد که وقتی خون تعداد زیادی بی گناه بر زمین بریزد آسمان خون گریه می کند. اسد مردد و آشفته بود. نوجوان 15 ساله ما آنقدر در این دنیا تجربه زیستن نداشت که بداند می تواند از حالت آسمان پی به آن چه گذشته ببرد یا نه...یادش می آمد که وقتی مادر این حرف را می زد با خود می گفت اصلا چرا باید خون بی گناه بر زمین بریزد؟!
به یاد مادرش افتاد. آخرین صحنه ای که از او به یاد داشت صبح همان روز قبل از حرکتشان بود. غلام ناپدری اسد برخلاف هر روز که تا لنگ ظهر می خوابید، آن روز سحرخیز شده و به آلونک گوشه حیاط که اسد در آن می خوابید رفته و با لگدی او را از خواب بیدار کرده بود و گفته بود که باید برای کار به شهرستان بروند.
غلام رادیوی ماشین را روشن کرد.گوینده خبر داشت از زلزله ای که صبح آن روز در بم به وقوع پیوسته بود می گفت.
وقتی پدر اسد مرد و مادرش که تنها و بی کس بود از ترس حرف مردم به همسری غلام در آمد ؛ اسد آنقدر کوچک بود که بی هیچ اعتراضی با اخلاق گند غلام کنار آمده بود. می دانست نباید سوالی از او بپرسد. پس بدون مقاومت از جا برخواسته بود. غلام قبل تر هم گاهی اسد را برای کار با تودش برده بود. گاهی به گدایی در شهر های بزرگ می گماردش و گاهی به جیب بری در محل های شلوغ شهر اما این اولین بار بود که می خواستند برای کار به شهرستان بروند. اسد می خواست سمت مادرش که در ایوان کوچک خانه کلنگی چمباتمه زده بود برود. می خواست از او بپرسد که قرار است کجا بروند و چه کار کنند ولی غلام مانع او شده بود او را به سمت درب خروجی خانه هل داده بود. مادر فقط توانسته بود یک جمله به اسد بگوید.
جاده بدتر و بدتر می شد. حالا در اطراف خرابه هایی مشخص بود و آدم هایی که تک و توک دیده می شدند مانند مردگانی که سر از قبر بیرون آورده باشند آواره و سرگردان بودند. اسد تابلوی نیمه سرپای "به بم خوش آمدید" را دید.
اسد ناراحت بود. جمله مادر محبت آمیز نبود. دعای خیر هم نبود. فقط بیشتر از قبل بر دلهره اش افزوده بود. در همین افکار بود که ماشین قراضه تکان سختی خورد و از حرکت ایستاد.
غلام در حالی که به روبرو چشم دوخته بود گفت: "پیاده شو. رسیدیم. "
اسد فهمیده بود چه در سر غلام می گذرد ولی نمی توانست باور کند. حتی غلام هم به این اندازه پست به نظر نمی رسید.
_مگه کری؟ گفتم پیاده شو
اسد تصمیمش را گرفته بود. از ماشین پیاده شد و به دنبال غلام به راه افتاد.
مادری برای بچه هایش گریه می کرد. کودکی دست زنانه ای که از خاک بیرون مانده بود را می کشید. پدری که کمرش نه زیر آوار خانه که زیر غم زنده به گور شدن خانواده اش شکسته بود. غلام همه را می دید و باز هم می گذشت. اسد بیشتر مصمم شد. غلام سراغ خانه ای نیمه مخروبه که کسی دور و برش نبود رفت. قسمتی از اسکلت خانه هنوز سرپا بود.آشپزخانه و اتاق کوچکی که گویی اتاق خواب بچه است. به نظر می رسید تمام اعضای خانواده در اتاق پذیرایی خوابیده و زیر آوار مانده بودند.غلام به جست و جو پرداخت.
_چرا ماتت برده؟ تکون بده خودتو. بیا اینا رو بگیر بنداز تو اون کیسه. هووی اسد با توام
وقتی جوابی نشنید صدایش را بالاتر برد.
_دلت کتک میخواد نکبت؟د میگم تکون بده هیکلتو مفت خور
هر دو متوجه نگاه سنگین نفر سومی شدند. تماشاچی کوچکی با صورتی خاکی و چشمانی وحشت زده مکالمه آن ها را دنبال می کرد. دختربچه سه یا چهار ساله می نمود. اسد با دیدنش به یاد خواهرش کبری افتاد. چقدر دلش می خواست قبل از حرکت کبری را به آغوش می کشید.کبری تنها نقطه روشن در صفحه سیاه زندگی اسد بود. هروقت با دستان کوچک و نرمش از پشت چشمان اسد را می بست و با صدای کودکانه اش به او می گفت چقدر دوستش دارد، اسد احساس می کرد هنوز آدم است چون قلبی معصوم او را صمیمانه دوست دارد.
سمت کودک رفت و جلویش روی زانو نشست.
_کوچولو اسمت چیه؟ اینجا خونتونه؟
کودک چیزی نگفت و فقط به نشانه تایید سرش را تکان داد.
به طرف غلام نگاه کرد. امیدوار بود شاید غلام با دیدن کودکی که همه چیزش را از دست داده از دزدیدن اموال باقی مانده اش پشیمان شود؛ ولی حالا چیز دیگری در چشمان غلام می دید.
_با خودمون می بریمش
غلام در حالی که بی تفاوت به دور و بر نگاه می کرد دماغش را بالا کشید و ادامه داد:
_می فروشمش به دار و دسته عباس گدا.خوب پولی میدن.آره!
اسد حس می کرد قلبش درون جمجه اش می تپد و ناگهان در اتفاقی بی سابقه متوجه شد که دیگر از غلام نمی ترسد. دختر کوچولو گریه می کرد. او شاهد دعوای دو غریبه بود.
غریبه قوی تر آن یکی که مهربان تر بود را هل داده بود و با برخورد او به دیوار خانه باقی اسکلت خانه روی سر آن ها خراب شده بود.اسد به سوراخ کوچکی که نور ضعیفی از آن جا به داخل می تابید نگاه می کرد. به یاد حرف مادرش افتاد. حرفی که حالا آرامش می کرد ؛ "اسد اگر قراره به کسی ظلم کنی برنگرد..برنگرد که اگر برگشتی میشی یکی مثل غلام" لبخند کم جانی روی لبان اسد نقش بست و چشمانش بسته شد. اسد حالا دیگر فهمیده بود که خون مظلوم برای چه باید ریخته شود. شاید برلی این که ظالمی را از پای در آورد. آن شب وقتی مادر به آسمان نگاه می کرد می فهمید که خون بی گناهی روی زمین ریخته.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
سوژه تازه‌ای که انتخاب کرده‌اید اولین امتیاز شماست. پیدا کردن سوژه‌هایی که تکراری نباشند و خواننده از همان ابتدا تصور نکند یک داستان تکراری دارد می‌خواند و تا انتهای آن را بتواند حدس بزند بخش سختی از داستان‌نویسی است. متاسفانه همه داستان‌های ایرانی در سطح عشق و عاشقی و یا مسائل عاطفی گیر کرده‌اند. سوژه شما دوگانه است. هم مشکل فقر و یتیمی را نشان می‌دهد و هم معضل عواقب حوادث طبیعی را. بماند که مسائل مفهومی نظیر انسانیت و ظلم و امثال این‌ها را نیز می‌شود در داستان دنبال کرد.
زبان خیلی خوبی دارید. این زبان هم اینک نیز خوب است و با تجربه نوشتن‌های مکرر، بهتر هم خواهد شد. ولی به تناسب داستان‌های خوانده‌شده در این پایگاه می‌شود گفت زبان متن شما کیفیت خیلی خوبی دارد و کاملاً داستانی است. فقط در مواردی دقت خود را در انتخاب واژه‌ها بیشتر کنید. مثلاً فعل "گماردن" فعلی نیست که با زبان داستان شما همخوانی داشته باشد: "گاهی به گدایی در شهرهای بزرگ می‌گماردش". شما خیلی راحت‌تر از این حرف زده‌اید پس همان زبان ساده و راحت را حفظ کنید. مثلاً بگویید "می‌گذاشتش تا گدایی کند" یا "گاهی می‌بردش برای گدایی". فعل شما (می‌گماردش) هم سخت تلفظ می‌شود و هم سطح بالاتری نسبت به زبان معمولی دارد.
دیگر این که بنا به نیاز، شخصیت وارد داستان نکنید. ورود دادن کبری خواهر اسد به نظر غیرمنطقی است. گویا فقط برای دادن انگیزه به اسد برای حمله به غلام آورده شده است. قبل از آن هیچ نام و نشانه‌ای از کبری نداریم اما ناگهان از او ذکر یاد می‌شود. داستان، ضرورت خود را از درون خود می‌گیرد. چیزی را از بیرون به آن تحمیل نکنید.
انتهای داستان نیز به نظر کمی شعارزده می‌آید. "اسد حالا دیگر ...... از پای درآورد" متن را به سمت شعار می‌برد. این مفهوم را خواننده از متن می‌گیرد. اگر هم بر ارایه آن در دل داستان تأکید دارید با نشانه‌ها یا نمادها آن را نشان دهید. برای مثال اگر دنبال داستان دینی یا اخلاقی هستید که همین مفهوم مظلومیت را بخواهد تداعی کند می‌توانید نام پسر را حسین بگذارید و آن دختر را رقیه. و این که غلام به دنبال گوشواره‌ای بر گوش رقیه گوش وی را زخمی و خونین می‌کند و حسین این تعدی را برنتافته به او حمله می‌کند و حادثه نهایی اتفاق می‌افتد.
به نظر مشکل شما بیشتر در انتخاب دیالوگ و کنش باشد. زبان را دارید و از این نظر خیلی جلو هستید اما در انتخاب کنش‌ها و دیالوگ‌ها بیشتر باید دقت کنید. بسیاری از نویسندگان نوقلم با مشکل زبان مواجه هستند و علیرغم داشتن سوژه خوب با زبان بد آن را خراب می‌کنند اما شما برعکس زبان خوبی را رقم می‌زنید. حواس‌تان باشد که شخصیت‌ها باید به اندازه سن و جایگاهشان صحبت کنند. کنش‌ها مطابق سن و جایگاه‌شان باشد. در این داستان جملات انتهایی خوب نیستند. دلیل بهتری برای حمله اسد به غلام پیدا کنید. حتی می‌تواند تصمیم غلام به تعدّی به دختر باشد که داستان را خیلی جدی‌تر می‌کند.
از فیلم‌ها و داستان‌های دیگر می‌توانید ایده بگیرید و به نظر خیلی از بزرگانِ داستان‌نویسی، ایده گرفتن از این طریق عیبی ندارد. پس با بیشتر بخوانید و یا فیلم ببینید.
آینده خوبی در انتظار شماست. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.