ویژگی‌های برجسته برای شخصیت محوری



عنوان داستان : 100 تومنی

سرباز عراقی دستانش را بالا می آورد و ضربه می زند .باتون بالا و پایین می رود و به شانه های مرد می خورد.
صورت سرباز از عرق خیس شده . نفس نفس می زند . لحظه ای که با پشت آستین ؛ عرق پیشانی را پاک می کند عراقی دیگری با کلاه کج زرشکی و ستاره هایی بر دوش ؛ با دست چانه مرد را بالا آورده و می گوید :
- اعتراف کن ! حَرَس ( پاسدار ) خمینی!
سکوت با ضربه های باتون شکسته می شود ....

درِ آسایشگاه باز می شود . دو سرباز عراقی در حالی که زیر شانه های مرد را گرفته ، وارد می شوند .فقط دوسه قدم و بعد مرد را روی زمین پرت می کنند. از داخل آسایشگاه فقط صدای نفس های صد و پنجاه نفر شنیده می شود . وقتی دوسرباز خارج می شوند ، چند نفر به سمت مرد دویده اورا از زمین بلند می کنند .خونهای پیشانی و بینی تمام صورت مرد را خونین کرده .زیر چشم ها کبود و لباس وصله دار ؛ پاره پاره شده .مرد پایش را روی زمین می کِشد . تمام دست و پاها از روی زمین کنار می روند تا راه باز شود. مرد را سرجایش می خوابانند روی دو پتوی نازک سیاه که کف سیمانی آسایشگاه را پوشانده .خون بیشتر از کمر بیرون زده . لباس از بدن جدا نمی شود .ضربه های کابل و باتون تکه های پارچه را به پوست چسبانده. دست چپ ورم کرده و سیاه شده . اطرافِ مرد زخمی شلوغ و همهمه می شود.سرباز عراقی که پشت پنجره قدم می زند و داخل آسایشگاه را زیر نظر دارد محکم باتونش را به میله های پنجره می کوبد و به عربی چیزهایی می گوید.
رییس آسایشگاه می گوید : اجازه بدین تا به زخمی رسیدگی شود .
یک نفر چند تکه پارچه تمیز می آورد .زخم ها را شستشو میدهد و دست چپ را با تکه ای پارچه، بسته و از گردن آویزان می کند .
یک نفر در یک قوطی فلزی که قبلا شیر خشک در آن بوده از حُبانه کمی آب می ریزد و نزدیک دهان مرد می بَرَد مرد آب را نمی خورد ولی در گوشش چیزی می گوید . او خود را عقب می کشد ، به اطراف نگاه می کند . صدای ضربان قلبش را می شنود . به سمت کیسه مرد زخمی روی دیوارمی رود . دستانش می لرزد.کیسه را کنار مرد می گذارد .به سه نفر دیگر اشاره می کند که نزدیک شوند . آنها در اطراف مرد زخمی حلقه می زنند تا دو جاسوس و شاید بیشتر، چیزی نتوانند ببینند . مرد دست راستش را در کیسه فرو می برد و شلوارخاکی رنگ پر از وصله اش را بیرون می آورد .نخِ کنار درز شلوار را می کِشد.قسمتی از کش شلوار پیدا می شود. از زیر کش چیزی بیرون می آورد و بلافاصله در مشتش قایم می کند .به چند نفر که در اطرافش هستند نگاه و آرام مشتش را باز می کند .
در میان یک پلاستیک باریک ، اسکناسِ صد تومانی مثل بابزن ؛ تا خورده . تایش را باز می کند .چشمش که به عکس اسکناس می افتد لبخند می زند.
مرد از بالا تا پایین و چپ و راست اسکناس را نگاه می کند .ولی نگاهش روی عکس باقی می ماند.سپس چشمانش را می بندد .
- حاجی دلت نمیاد اسکناسو خرج کنی ؟رفتی میدان امام ؟داری واسه خانواده سوغاتی می خری؟
مرد چشمانش را باز می کند .می خواهد کمی جابجا شود اما صورتش در هم پیچیده می شود .چند نفری که کنارش نشسته اند اطراف را می پایند .
یکی از بچه ها می گوید : لباست خونی شد ! باز زخمت خونریزی کرد .
مرد لبخند می زند : . نگران نباش .خوب میشه
- تا زخمت عفونت نکرده باید تکه های لباستو در بیاریم.
- می دونم ...... در بیارید . حالم خوبه و به مشت بسته اش نگاه می کند .
اما چند دقیقه بعد بیهوش می شود.

یک نفر از افراد حلقه زده، اسکناس را از دست مرد بیرون می کِشد و نگاه می کند .
اسکناس برای چند دقیقه دوسه دست می چرخد.
- واقعا حاجی این اسکناسو از استخبارات بغداد و بصره و.... با خودش آورده و کسی هم ندیده ؟
- اره ! از اول توی درز شلوارش بوده.لای یک تکه پلاستیک
- می ترسم زیر شکنجه ها طاقت نیاره.اگه فقط یکبار؛ از این در ، به جای بعثی ها نیروهای صلیب سرخ وارد می شدند !

یک نفر کنار پنجره ایستاده .انگار سایه ای از پشت پنجره رد می شود .
چند دقیقه بعد، یکدفعه در آسایشگاه باز می شود و با صدایی بلند ، محکم به دیوار می خورد .5-6 سرباز عراقی با کابل و باتون در دست وارد می شوند.
- عکس خمینی ؟ کو؟ کجاست؟
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمیرا مختاری سلام

«۱۰۰ تومنی» را خواندم. یکی از دشواری‌های داستان نویسی با سوژه‌هایی از این دست که شما برای داستانتان انتخاب کرده‌اید این است که همیشه خطر کلیشه‌ای شدن و افتادن به دام تکرار و تصویرهای تلویزیونی و سینمایی وجود دارد. جان‌فشانی هشت ساله‌ی مردان و زنان این مُلک به خودی خود آنچنان شگفت‌انگیز است و چنان بار دراماتیکی دارد که می‌توان هزاران داستان تکرارناپذیر از دل آن بیرون کشید اما باید مراقب کلیشه‌ها و پرهیز از شعارزدگی نیز بود. در داستان شما رزمنده‌ی آزاده‌ای داریم که زیر شکنجه‌ها دوام آورده و وقتی به بند برمی‌گردد با دیدن تصویر امام خمینی (ره) روی اسکناس آرام می‌گیرد اما جز این، اتفاق داستانی دیگری نداریم. در واقع ما نمی‌دانیم بعثی‌ها او را به چه بهانه‌ای شکنجه می‌کنند. درست است که در واقع درنده‌خویی دشمن ممکن است بی هیچ دلیل قابل توضیح و روشنی خودش را نشان بدهد و در دفاع هشت ساله‌ی ما نیز نمونه‌هایش کم نیست، اما باید حواسمان باشد که در جهان داستانی به روابط علت و معلولی و منطق روایی نیاز داریم. شما یک آزاده را انتخاب کرده‌اید؛ بنابراین در جهان داستان شما خاص و ویژه می‌شود. حالا او شخصیت محوری است و مخاطب می‌خواهد کارکرد تمامی صحنه‌های داستان شما و دلیل کنش‌ها و یا افکار و احساسات او را ببیند تا بتواند بشناسدش و انسجام حسی اثر نیز حفظ شود؛ در حالی که تنها چیزی که از او می‌بینیم مقاومت است که حرف تازه‌ای نیست و تقریباً در تمامی رزمنده‌ها مشترک بوده و همیشه دیده و شنیده شده؛ اما آنچه شخصیت داستان شما را از سایر آدم‌های دور و برش متمایز می‌کند و آنچه که باعث شده فقط او را از میان همرزمانش انتخاب کنید تا در دنیای داستان شما قرار بگیرد معلوم نیست. پیشنهاد می‌کنم با پرهیز از کلیشه‌ها و شعارزدگی، سوژه‌هایتان را پرداخت کنید و به اتفاق داستانی و ویژگی‌های منحصر به فرد شخصیت‌های محوری اثر نیز بپردازید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم همچنان خواننده داستان‌های خوب و قابل بحث شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.