محدودیت زمان و مکان در داستان کوتاه




عنوان داستان : یخچال سبز فیلکو
نویسنده داستان : راضیه رئیسیان

تــــــرم تـــابســـــتانـــه

به اطلاع دانشجویان محترم ایثارگر دانشگاه میرساند ؛

ترم تابستانه 3-68 تا سقف 10 واحد برگزار می گردد.

متقاضیان برای کسب اطلاع بیشتر به آموزش دانشکده

مراجعه نمایند.
آموزش دانشکده کشاورزی
دانشگاه صنعتی اصفهان
بهروز عینک ش را با انگشت اشاره بالا برد و گفت:
-سعید! بیا اینجا رو ببین!
جوانی با قد متوسط نزدیک تابلوی اعلانات شد. پیراهن سفید مردانه و شلوار جین نشان می داد در عین سادگی دوست دارد به روز و شیک پوش هم باشد و کفشهای کتانی سفیدش می گفت که اهل ورزش هم هست.
- چی شده بهروز؟
بهروز به اطلاعیه تابلوی اعلانات اشاره کرد و گفت:
-ترم تابستونه برنمی داری؟
-اممممم! چه خوب! میتونیم از فرصت تابستون هم استفاده کنیم. فقط بدیش اینه که تابستونا آشپزخونه ی سلف کار نمی کنه و خودمون باید به فکر غذا باشیم.
بهروز دستانش را به نشانه فراغت خاطر در هوا تکان داد و گفت:
-اینکه مسأله ی مهمی نیست، اول بریم آموزش واسه انتخاب واحد؛ بعدش هم میریم تعاونی هرچی احتیاج داریم میخریم، شنیدم امروز مرغ تازه آوردن.
سعید انگشتانش را لای موهایش برد و گفت:
-نه بهروز ما که یخچال نداریم، کجا نگهشون داریم؟!
-آقا سعید! داشتیم!!؟ این چه حرفیه، خوب بذارید یخچال ما
-دستتون درد نکنه، نمیخواد
-بهروز دستی به پشت سعید زد و گفت:
-تعارف می کنی؟
و سعید را دنبال خودش کشید.


***********

سعید ترم چهارم مهندسی آب را به تازگی پشت سرگذاشته بود. علاوه بر موهای پر پشت ش سبیل و ته ریش او را پخته تر از انچه باید نشان می داد و الان با کیسه ی خرید امروزش بیشتر احساس مردانگی و غرور می کرد. حالا پشت دراتاق 404 خوابگاه متأهلی منتظر بود تا پریدخت در را باز کند.

-سلام خانوم!
-سلام آقا سعید! خسته نباشی، اینا چی ان؟
-رفته بودیم تعاونی، دیدم مرغ تازه میدن یه کم گرفتم بعداز مدتها یه غذای مقوی بخوریم، خودمون هیچی، امیر و اون کوچولوی تو راهی چه گناهی کردن همراه ما شدن
-دستت درد نکنه، اما ... اما آخه ما که یخچال نداریم، کجا نگه شون داریم؟ اون هم این همه ....
سعید همین طور که وارد راه رو می شد گفت:
-نگران نباش، فکر اون جاش رو هم کردم، آماده شون کن می ذاریم یخچال بهروز اینها

سمت راست راه رو یک سینک بعلاوه ی آبچکان و یک چراغ خوراک پزی آشپزخانه شان را تشکیل می داد.
سعید کیسه را روی سینک ظرفشویی گذاشت و راهی حمام شد که سمت دیگر راه رو قرار داشت تا تنش را به خنکای آب بسپارد.
راه رو ختم میشد به یک اتاق مفروش با دو قالی دستبافت کوچک یادگار روستای وطن شان، که دو طرف آن کمد دیواری تعبیه شده بود و در روبرو پنجره های بزرگی اتاق را به محوطه ی خوابگاه وصل می کرد.
گوشه ای از اتاق رختخواب یک زوج جوان و یک پسر 3-4ساله با سلیقه روی هم چیده و با یک چادر شب ابریشمی پوشانده شده بودند. گوشه ای دیگر اتاق تلویزیون چهارده اینچ وی اچ اف قرمز رنگ پارس دیده می شد. علاوه بر اینها یک چرخ خیاطی سینگر با بدنه چوبی و یک پنکه ی رومیزی آبی رنگ کل وسایل خانه ی کوچک دانشجویی شان را تشکیل می داد.


***********
پریدخت آخرین تکه ی مرغ را هم درون کیسه ی فریزر جا داد و با دقت و ظرافت خاص خودش هوایش را خالی کرد و بسته را توی سبد گذاشت.
-آقا سعید! اینها دیگه آماده ن!
-دستتون درد نکنه خانوم! زحمت کشیدین!
سعید طبق قراری که با بهروز داشت سبد مرغ ها را به اتاق آنها برد تا در یخچال شان به امانت نگه دارند.


***********

پریدخت با سینی چای کنار سعید نشست که داشت برگه های جزوات ترم قبل را مرتب می کرد تا برای ترم جدید آماده شود.
-ببین بچه م چجور خوابیده! تمام بعدازظهر توی محوطه داشت بازی می کرد، از خسته گی تا سرش رو گذاشت رو بالش خوابش برد.

- تق تق تق ...
سعید سرش را از لای جزوات بیرون آورد، نگاهی از سر تعجب به پریدخت انداخت و از جا بلند شد. پرده ی راه رو را انداخت و در را باز کرد.
با کمال ناباوری بهروز را پشت در دید. بهروز نگاهش را از سعید دزدید و گفت:
- شرمنده آقا سعید، چجوری بگم آخه ... خانمم ... امممم ... حرفمون شده ... و از لجش گفته نمیخوام مرغ های دوستت رو توی یخچال جهیزیه م نگه دارم... و شرمنده ی شما شدم، بفرمایید این هم مرغ هاتون...
سعید اصلا نفهمید چطور به بهروزدلگرمی داد و خداحافظی کرد و به اتاف برگشت. مانده بود حالا با این مرغ ها چه کند.
ناگهان جرقه ای به ذهن پریدخت خطور کرد که هم سعید را از این دغدغه می رهاند و هم برای همیشه یک مشکل بزرگ را از زندگی شان حذف می کرد.
-شاید بشه با این یه یخچال کوچیک بخریم
و گردنبند عروسی شان را روی دست به سمت سعید دراز کرد.
سعید لبش به خنده باز شد و از ته دلش احساس خوش بختی می کرد که چنین بانوی فداکاری در خانه دارد.


***********

و حالا نزدیک 30 سال از آن شب می گذرد و هنوز آن یخچال سبز فیلکوِ کوچک کنار ساید بای ساید سفیدشان موتورش کار می کند و تا به حال اخ نگفته و پریدخت چند سال بعداز آن ماجرا عین همان گردنبند را دوباره از سعید هدیه گرفت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
راضیه جان رئیسیان، سلام. خوشحالم که به ما و پایگاه نقد اعتماد کردی و اولین داستانت را برایمان فرستادی. نوشته‌ای که حدود یک سال است به داستان نویسی روی آوردی و از همین اولین داستان به قول خودت اولین داستان جدی‌ات، معلوم است که تمام تلاشت را برای نوشتن داستانی قابل قبول کرده‌ای. این تلاش قابل تحسین است اما برای نوشتن داستان‌های بهتر و موفق‌تر کافی نیست. شما باید عناصر داستان کوتاه را بشناسی و بدانی که هر کدام چه خصوصیاتی دارند. بدانی از چه تکنیک‌هایی در داستانت استفاده کنی که به بهترین پرداخت برسی تا خواننده با متن ارتباط بیشتری برقرار کند و داستانت در یادش بماند.
اولین و مهم‌ترین اصل در پرداخت داستان کوتاه این است که وحدت زمان و مکان و موضوع در داستان رعایت شود. داستان کوتاه مجالی برای تعدد زمان و مکان ندارد. در داستان شما چند جابجایی زمانی و مکانی داریم؟ برای استفاده از یک لوکیشن در داستان و محدود کردن زمان، باید داستان در مکان و زمانی روایت شود که بشود پاره‌های دیگر را هم در روایت، فلش بک‌ها و یا گفتگوها استفاده کرد. برای روشن‌تر شدن موضوع مثالی می‌زنم. می‌شود داستان را در زمان حال روایت کرد. مثلا روزی که سعید و همسرش بعد از سی سال تصمیم گرفته‌اند یخچال فیلکویشان را ببخشند به کسی. می‌شود روز بیرون بردن یخچال از خانه فضایی را فراهم کنی که سعید و همسرش در گفتگویشان فلش‌بک بزنند به گذشته و حکایت خریدن این یخچال و خاطرات آن روزها را با هم مرور کنند. اگر علاقه‌مند باشی می‌توانی بچه‌هایشان را هم وارد ماجرا کنی تا گفتگو بین همه‌ی اعضای خانوده باشد و داستان جان‌دارتر شود. این فقط مثال بود و شما باید با تامل بیشتر روی طرح بهترین پرداخت را برای داستانت رقم بزنی. به این نکته هم توجه داشته باش که در داستان چیزی هم به اسم تعلیق داریم که نویسنده باید برای همراهی خواننده تا پایان، توانایی حفظ تعلیق را داشته باشد. چیزی که خواننده را تشنه و مشتاق نگه دارد. هر تصمیمی که در بازنویسی گرفتی به تعلیق هم توجه باش.
انتخاب زاویه دید متناسب با متن و تخطی نکردن از آن یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که نویسنده در استفاده‌ی از آن باید دقت دشته باشد. انتخاب زاویه دید درست می‌تواند داستان را به موقعیت بهتری برساند. هر زاویه دیدی که انتخاب می‌کنی باید از توانایی‌هایش استفاده کنی. اگر زاویه دید دانای کل انتخاب می‌کنی یعنی در داستانت این ضرورت را احساس کرده ای که به درون همه‌ی شخصیت‌ها بروی و خواننده را در جریان همه چیز بگذاری. در داستان «یخچال سبز فیلکو» تکلیف خواننده با زاویه دید داستان مشخص نیست. نمی‌داند با راوی دانای کل طرف است که اگر چنین است پس چرا به درون هیچ شخصیتی راه پیدا نمی‌کند و اگر چنین نیست چطور از رختخواب های جمع شده پشت چادر شبی که روی‌شان را پوشانده به خواننده اطلاعات می دهد. راضیه‌ی عزیز، در بازنویسی حتما تکلیف زاویه دید را مشخص کن و هر جایی که از آن تخطی داشته‌ای را برطرف کن.
وظیفه‌ی توصیف شناساندن اشیاء، مکان، زمان و آدم‌های داستان است. پس چیزی است که در خدمت داستان است و به پیش‌برد متن کمک می‌کند. نباید داستان را نگه‌داری و خانه و قسمت‌های مختلفش را توصیف کنی. ایستا کردن داستان به متن ضربه می‌زند و از ضرب‌آهنگش کم می‌کند. حین گفتن از صحنه‌ها و کنش‌ها بخشی از خانه که به مشخص کردن موقعیت زندگی دانشجویی سعید و همسرش کمک می‌کند را توصیف کن.
راضیه‌جان، داستانت را حتما بازنویسی کن. بازنویسی همیشه به بهتر شدن متن و رسیدنش به موقعیت بهتر کمک می‌کند. اگر تصمیم داری که این راه را با علاقه دنبال کنی، داستان کوتاه زیاد بخوان و به تکنیک‌هایی که نویسنده استفاده کرده توجه کن. به شخصیت‌ها، پیرنگ، داده‌های ضروری و نحوه‌ی ورودشان به داستان. مطمئن باش که در نوشتن بسیار کمکت می‌کند.
بخوان و بنویس و باز هم برای ما داستان بفرست که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.