مراقب آن‌چه به جهان داستان وارد می‌کنی باش




عنوان داستان : خانه ای در دور دست
نویسنده داستان : سبیکه عزیزیان

وارد حیاط شدم و در را بستم. جلوی پایم احضاریه‌ای بود به نام و فامیلیِ من. با دیدن آن احضاریه غم و اندوه بر دلم نشست اما به آن بی‌توجه شدم و به حیاط نگاهی انداخت. من که مدت زیادی از خانه بیرون نبوده‌ام اما نمی‌دانستم چرا دلم برای باغچه و گل‌هایش برای درخت‌ها تنگ شده بود. شاید برای این بود که هیچ‌جا خانه‌ی خودِ آدم نمی‌شود.
به باغچه نزدیک شدم بوته‌ی گل رُزِ زیبایم کنار گل‌های سرخ و سفیدش سه غنچه درآورده بود. یک گل رز قرمز از شاخه چیدم چشم‌هایم را بستم و آن رابا تمام وجود و عشق بوییدم و بعد آرام همان‌طور که به درختان نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم وارد خانه شدم.
احضاریه در یک دستم و در دستِ دیگرم گل رزی سرخ. نگاهم که به خانه افتاد، غمی ناگهانی بر دلم نشست.
پارچه‌های سفیدی که روی مبل‌ها و صندلی‌ها کشیده شده بود و گرد و غُباری که خانه را گرفته بود.
چقدر خانه سرد بود.
رفتم و روی صندلیِ راحتی نشستم و به وسایل نگاهی انداختم و با تعجب با خود گفتم انگار مدت زیادی است که در خانه نبوده‌ام و انگار نه انگار که همین دیروز خانه را ترک کردم. یک آن غم نشسته بر دلم دوچندان شد و در تک تکِ سلول‌هایم دوید.
سریع به سمتِ در سالنِ پذیرایی که رو به حیاط باز می‌شد رفتم وحشت برم داشت همه‌ی درخت‌ها خشک شده بودند و شمشادهای منظم و کوتاهم بسیار قدکشیده بودند و به دیوار رسیده و محوطه‌ی تقریبا بزرگی را اشغال کرده بودند.
با سرعت به سمتِ گل رُزم رفتم. خبری از گل‌های رُز نبود شاخه‌هایش خشکیده و به زمین افتاده بودند. یاد گل رزی افتادم که آن راچیده بودم. به دستانم نگاه کردم گل رُزی در دست نداشتم ناگهان یادم آمد گلم را همان‌جا بر روی صندلی‌ای که نشسته بودم انداخته‌ام و بعد به حیاط آمده‌ام.
به سرعت وارد خانه شدم، رفتم سراغ گل رُزم اصلا گلی وجود نداشت. گلم چه شده بود؟ مگر می‌شود غیبش بزند؟! چه اتفاقی افتاده بود!!!
به سرعت دوپله را گذراندم و وارد سالن نشیمن شدم چشمم به دیوارِ روبه‌رویم خیره ماند.
اشک درچشمانم حلقه زد.
روی دیوارعکسِ من بود با یک روبانِ مشکی در گوشه‌ای ازعکس. پاهایم سست شد، روی زمین نشستم، دهانم خشک شده بود، چشم‌هایم روی قاب بی‌حرکت مانده بود.
.......
یادم آمد مرده‌ام. براثرسانحه‌ای ناگوار.
درست ۲۶اُم آوریل۲۰۱۷.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سبیکه جان عزیزیان، سلام. داستان «خانه‌ای در دوردست» را خواندم. نوشته‌ای پنج سال است داستان می‌نویسی. چه خوب که از جوانی انتخابت نوشتن بوده. حالا که پنج سال از روزها و ماه‌های پر شور جوانی را به نوشتن اختصاص دادی آن را جدی بگیر. این داستانی که فرستادی بی حوصله نوشته شده. طرحی که در ذهن داشتی خوب بوده و اگر برایش وقت می‌گذاشتی و در پرداخت آن حوصله‌ی بیشتری به خرج می‌دادی حتماً نتیجه و خروجی بهتری می‌داشت. اشکالی ندارد. هیچ‌وقت اجازه نده نقدهایی که به داستان‌هایت می‌شود، از نوشتن مأیوست کند. همه‌ی نکات را با دقت دنبال کن و هر کدام را که فکر می‌کنی به بهتر شدن داستانت کمک می‌کند انجام بده. «خانه ای در دوردست» را با هم مرور می‌کنیم تا با ضعف‌هایش آشنا شوی و در بازنویسی یا نوشتن داستان‌های دیگر به آن‌ها توجه کنی.
در آغاز متن دخترخانم یا زنی وارد حیاط خانه‌اش می‌شود. می‌گویم دخترخانم یا زن چون تا پایان داستان خواننده نمی‌فهمد که حدود سن و سال راوی چقدر است. فقط می‌شود حدس زد که پیر نیست چون نشانه‌هایی از پیری در کنش‌ها دیده نمی‌شود. احضاریه‌ای در حیاط می‌بیند. غمی به دلش می‌نشیند. با دیدن حیاط غمی به دلش می‌نشیند. وارد خانه می‌شود و ملحفه خاک گرفته روی مبل‌ها را می‌بیند و غمی که بر دلش نشسته دوچندان می شود. سبیکه جان، مدام از غم گفتن خواننده را با راوی همراه نمی‌کند. برای نشان دادن غم باید فضا را بسازی. اصلاً در آغاز داستان که همه چیز خوب به نظر می‌رسد چرا باید به دل راوی غم بنشیند؟ از غم گفته‌ای که خواننده را برای ضربه‌ی پایانی آماده کنی و وقتی فهمید راوی شگفت است غم را به مردنش ربط بدهد؟ ولی این کمکی برای آماده کردن خواننده نمی‌کند. اصلاً نشانه‌ی درستی برای آگاهی خواننده نیست. با این روش فضا را شبیه کابوس کرده‌ای. این‌که راوی اول همه جا را سرسبز می‌بیند، گل می‌چیند و بعد با حیاطی که گل و گیاهش خشک شده‌اند مواجه می شود شبیه به کابوسی شده که خواننده هر لحظه منتظر است که راوی از خواب بپرد. اما به جای پریدن از خواب با قاب عکسش روی دیوار مواجه می‌شود که روبان سیاهی روی آن است و یادش می‌آید که بر اثر سانحه‌ای ناگوار مرده و به تاریخ میلادی زمان مرگش را می‌گوید. سبیکه عزیز، همه‌ی این اشکالات به دلیل عجله در پرداخت بوده. احضاریه‌ای که برای راوی آمده چه بوده؟ آیا راوی قصد سفر داشته که روی مبل‌ها ملحفه کشیده؟ خانه‌ای که بعد از مرگ راوی وسایلش جابجا نشده و همه چیز دست نخورده است چرا باید کسی بیاید و روی قاب عکس روبان سیاه بزند؟ راوی همسر داشته؟ بچه داشته؟ نداشته؟ تنها بوده؟ چرا بعد از مرگش خانه سوت و کور است؟ چرا راوی به جابجا شدن چیزی در خانه اشاره نمی‌کند؟ فقط کسی آمده و روی قاب روبان سیاه زده؟ اگر خوب به طرح داستان و پیرنگ فکر کنی و برایش وقت بگذاری حتما به پرداخت خوبی می‌رسی. به داستانی می‌رسی که کامل باشد و اطلاعات لازم را به خواننده بدهد و این همه سوال بی جواب باقی نماند.
شما بهتر از من می‌دانی که ورود هر چیز به جهان متن می‌تواند ذهن خواننده را درگیر کند. پس نویسنده باید حواسش به این ورودها باشد. اگر احضاریه‌ای در حیاط است، باید به خواننده بگویی چیست؟ اگر قصد داری گذر زمان را نشان دهی از قبض آب و برق و تلفن بگو نه از احضاریه. اگر زن قبل از مرگ قصد سفر داشته باید گفته شود؟ اگر نداشته چر اروی مبل‌ها ملحفه کشیده؟ دلیل گفتن تاریخ فوت به میلادی چیست؟
سبیکه عزیز، برگرد به طرح داستان و دوباره روی آن وقت بگذار. فکر کن و با پرداختی درست داستان را از نو بنویس. من اطمینان دارم کسی که پنج سال داستان نوشته و با تکنیک و عناصر و فضای داستان آشناست می‌تواند از چنین طرحی داستان خوبی بنویسد. داستانی که تاثیر عمیقی روی خواننده بگذارد و او را از مرگ راوی متاثر کند. درگیر کردن حس خواننده کار ساده‌ای نیست و وقتی اتفاق می‌افتد یعنی نویسنده کارش را درست انجام داده. زن یا دختر جوانی مرده و حالا به خانه‌اش برگشته. این فکر اولیه‌ی خوبی است و پتانسیل لازم برای تبدیل شدن به یک داستان خوب را دارد. پس با حوصله و صبوری دوباره آن را بنویس و برای پایگاه بفرست. من منتظرم که نسخه جدید «خانه‌ای در دوردست» را بخوانم.
بخوان و بنویس و باز هم برای ما داستان بفرست که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.