یک قدم مانده به شاهکار




عنوان داستان : کفشدوزک ها
نویسنده داستان : علی علی بیگی

- بچه ها وقت تمومه! ورقه ها بالا! زود باشید! محبی! پاشو ورقه ها رو جمع کن!
طوفان بلند می شود. اول از همه ورقه خودش را از روی میز برمی دارد و یواش یواش از ته کلاس شروع به جمع کردن ورقه ها می کند. نگاه طوفان روی پنجره ثابت می ماند. او همانطور که ورقه ها را می گیرد، آرام داد می زند: «مصطفی! مصطفی! جلوی پنجره!» مصطفی که کنار پنجره نشسته متوجه کفشدوزکی می شود که روی پنجره نشسته است. آرام دستش را دراز می کند و کفشدوزک را می گیرد. سپس کیسه فریزری از کیفش در می آورد و کفشدوزک را داخلش می اندازد. معلم داد می زند: «محبی! زود باش!» طوفان تند تند ورقه ها را جمع می کند و روی میز معلم می گذارد. معلم ورقه ها را با دستش مرتب می کند. زنگ مدرسه به صدا در می آید. معلم ورقه ها را به سمت طوفان می گیرد: «اصلاحش کن پنجشنبه بیار! دستت درد نکنه.» معلم از کلاس خارج می شود. همهمه دانش آموزان زیاد می شود. طوفان اخم در چهره می اندازد و می گوید: «ساکت باشین! به همه میرسه! بیاین یکی یکی بردارین.» دستش را به میز می کوبد و ادامه می دهد: «اولا بالای هیفده هیژده ننویسید که غلط میگیرم. دوما هم سه شنبه همه ورقه ها باید اینجا باشن وگرنه غایب رد میکنم. گفته باشم ها سه شنبه همه میارین ها! مصطفی! بده بیاد!» مصطفی نایلون فریزری که کفشدوزک داخلش کز کرده است را به طرف طوفان دراز می کند و می گوید: «آخه تو چیکار داری با این!»
- فضولیش به تو نیومده. تو مگه بیست نمیخوای تو هندسه؟ خوب من بت می دم دیگه! بیا اینم ورقه ات. سه شنبه بیار.
بعد نایلون را از دست مصطفی می قاپد و نگاهی به کفشدوزک درونش می اندازد و زمزمه می کند: «زیادم بزرگ نیست!»
***
سنگی ریز به پنجره می خورد. صدای جیرجیرک ها که فضای شب را پر کرده بودند با خوردن سنگ به شیشه قطع می شود. طوفان آن پایین گردنش را بالا گرفته و منتظر است کسی پنجره را باز کند. صدای آرامی با دهانش درمی آورد: «فس! فس!» سنگ ریز دیگری برمی دارد و به پنجره می اندازد. چراغ اتاق روشن می شود و دخترکی پنجره را باز می کند. طوفان با صدای خفه داد می زند: «کجایی پس مهتاب! صد بار گفتم چراغو روشن نکن. زن عمو بیدار میشه!» مهتاب چشمانش را می مالد و آرام میگوید: «سلام صب کن بیام!» چراغ اتاق خاموش می شود. مهتاب برمی گردد سمت پنجره و می گوید: «طوفان شیشه آوردی؟»
- آره. زود باش! مهتاب! کلید خونه یادت نره!
- باشه صب کن اومدم
مهتاب جلوی پنجره کمی مکث می کند.
طوفان: برا چی وایسادی؟
مهتاب در حالی که با روسری اش بازی می کند می گوید: «طوفان... دوچرخه رم... بیارم؟!»
طوفان نگاهش را از چشمان مهتاب برمی دارد و کمی سرخ می شود سرش را پایین می اندازد و می گوید: «آره!»
مهتاب خنده ای روی لبش می نشیند و به سرعت پنجره را می بندد.
***
نسیم خنکی در حال وزیدن است. طوفان روی صندلی دوچرخه نشسته است و مهتاب جلوی طوفان روی میله دوچرخه نشسته است. شب زیر نور ماه کمی روشن تر به نظر می رسد. باد خنکی موهای طوفان را روی پیشانی اش پراکنده کرده است. او آرام آرام رکاب می زند و در کوچه باغ های روستا پیش می روند.مهتاب خودش را جلوی دوچرخه جمع کرده که زیاد به طوفان برخورد نکند و لبخند به لب دارد.
طوفان: زن عمو چیزی نفهید؟
- نه
و باز سکوت حکمفرما می شود. پس از مدتی مهتاب می گویئد: طوفان!
- چیه؟
- می دونی اون روز مامانم چی می گفت؟
- چی می گفت؟
- می گفت تو دیگه بزرگ شدی نباید زیاد با طوفان...
- خوب می گفتی غریبه که نیست پسر عمومه
- گفتم دیگه ولی گفت عیب نداره شما دیگه نامحرم شدید.
طوفان دو چرخه را نگه می دارد و پایش را زمین می گذارد: رسیدیم مهتاب بیا پایین.
مهتاب پایین می پرد و طوفان دوچرخه را جلوی باغ رها می کند و در چوبی باغ را هل می دهد و باز می کند. آنها وارد باغ می شوند.
مهتاب: مامانم میگه حق نداری شب بری. لاقل روزها برید شکار جک و جونور!
- ول کن بابا. راستی مهتاب بابات چی گفته میاره از بندر؟
- چادر! چادر گلدار سفید. تو چی؟
- من هیچی به بابام گفتم دوچرخه بیاره. ولی می دونی چیه...
آنها به نزدیک درخت بزرگی می رسند. طوفان کیف دستی پلاستیکی را به مهتاب می دهد و کفش هایش را در می آورد و از درخت بالا می رود.
طوفان: چراغ قوه!
مهتاب چراغ قوه را می دهد و می گوید: خوب چیه؟
طوفان: هیچی! دیگه دوست ندارم دوچرخه داشته باشم.
- تو از کجا می دونی اینجا کفشدوزکه؟
- خوب این درخت و میبینی شته زده. کفشدوزک ها عاشق شته اند.
- خوب چرا شب ها میایم؟
طوفان کمی مکث می کند و می گوید: چون کیفش بیشتره!
مهتاب: دیروز من با بابام صحبت می کردم. میگفت بابای تو دوچرخه تو گرفته برات.
- ا... مگه بندر بودن؟
- نه سکوی نفتی بودن. بابا می گفت دیروز با عمو رفته بودیم بندر. الان برگشتیم سکو.
طوفان با دستش کفشدوزکی را می گیرد و می گوید: «شیشه را بده مهتاب.» مهتاب شیشه را می دهد و طوفان در شیشه را باز می کند و کفشدوزک را داخلش می اندازد. او نور چراغ قوه را باز به بدنه درخت می اندازد.
طوفان: چادر تو چی؟ اونم گرفتن؟
- آره، چادر که نه پارچه شو گرفته بابا از بندر
- تو هنوز بچه ای مهتاب چادر مال بزرگاست. می گفتی کاش برات یه... یه... موبایل می گرفت.
مهتاب چیزی نمی گوید و زیر درخت می نشیند.
طوفان: می دونستی کفشدوزک ها دوست دارن شبها بیرون بیان؟!
- راستی چرا گفتی دوچرخه نمیخوای؟
- خوب... خب تو داری دیگه!
***
طوفان ورقه ها را جلویش زمین ریخته و یکی یکی اصلاحشان می کند. آکواریومی پشت سر طوفان خودنمایی می کند. آکواریوم آب ندارد و پر از کفشدوزک است. سنگ های زینتی کف آکواریوم را زینت بخشیده اند. کلبه کوچک چوبی هم وسط آکواریوم است. کفشدوزک ها از آکواریوم بالا می آیند و سر می خورند پایین. طوفان برگ کاهویی داخل آکواریوم می اندازد و درش را می گذارد. کفشدوزک ها به طرف کاهو هجوم می آورند.
طوفان مدتی به کفشدوزک ها زل می زند. سپس شروع به شمردن ورقه ها می کند و بعد با خودش دو دوتا چهار تا می کند. زود موبایلش را برمی دارد و زنگ می زند.
- الو مهدی چرا ورقت نیست؟... فردا نیاری به خدا غیبت می زنم ها. میگم کلاس نبودی... حتما ها... خداحافظ.
و بعد دوباره شماره ای می گیرد.
- الو سلام... خره مگه امروز سه شنبه نبود؟... مریض بودی که بودی می دادی میثم می آورد... به قرآن آبروم میره ها... منتظرتم.... خداحافظ
طوفان شماره دیگری را م گیرد که می گوید: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. او عصبانی می شود و گوشی را زمین می گذارد و دراز می کشد.
***
طوفان سنگی به پنجره می اندازد و مهتاب آرام بیرون می آید. مهتاب دوچرخه اش را هم بیرون می آورد. طوفان سوار می شود و مهتاب را سوار می کند. در تاریکی شب کسی در کوچه نیست و صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد. آنها از کوچه خارج می شوند. چراغ خانه مهتاب روشن می شود و زنی از در بیرون می آید و به کوچه نگاه می کند. کسی در کوچه نیست. زن داخل می رود و در را می بندد. طوفان و مهتاب کوچه های روستا را طی می کنند و به کوچه باغ ها می رسند. صدای آبی که در کوچه باغ به گوش می رسد، شب را آرام بخش تر کرده است. آنها از دوچرخه پایین می آیند و لب آب می نشینند. طوفان شروع به خوردن آب با دست هایش می کند. مهتاب مشتی آب به صورت طوفان می پاشد و می خندد و کمی عقب تر می رود.
طوفان: باشه خودت خواستی!
و آبی به طرف مهتاب پرت می کند که به مهتاب نمی رسد. مهتاب مدام می خندد و نمی تواند خنده اش را کنترل کند.
طوفان: دیوانه دیر شد. زود باش بریم. آنها سوار دوچرخه می شوند و راه می افتند.
***
- بچه ها کسی از این مجید خر خبر نداره؟
صدای همهمه کلاس نمی گذارد صدای طوفان را کسی بشنود. طوفان عصبانی است. به شدت مشتی محکم میزند بر میز معلم و داد می زند: «کسی این مجید رو ندیده؟» همه ساکت می شوند.
- خوب به گوشیش زنگ بزن.
- گوشیش خاموشه. تلفن خونه شون هم قطعه.
کسی چیزی نمی گوید.
طوفان: من اگه بهتون دوباره ورقه دادم! خدا لعنتتون کنه. عجب خری ام من.
اضطراب طوفان را گرفته است. معلم وارد کلاس می شود. یکی از بچه ها از ته کلاس داد می زند: «برپا!» همه بلند می شوند و طوفان به ته کلاس می رود و سرجایش می نشیند. به بغل دستی اش میثم می گوید: «حالا چه خاکی سرم کنم؟ زنگ بعد هندسه است. وای ورقه ها رو باید بدم. بمیری مجید.»
میثم: چطوره بریم دم درشون؟!
طوفان چشمانش برق می زند: «آره! زود باش! راس میگی. پاشو.» میثم دستش را به نشانه اجازه بالا می برد. و از کلاس بیرون می رود. طوفان الکی سرفه می کند. سرفه هایش را تند تر می کند و دستش را جلوی دهانش می گیرد و از کلاس بیرون می زند. میثم و طوفان جلوی در خانه مجید می رسند و آیفون را میزنن. در باز می شود ولی آنها داخل حیاط نمی روند. طوفان دوباره آیفون را می زند. صدای زنی از آیفون میگوید: «کیه؟»
- سلام حاج خانم ببخشید مجیدو صدا میزنید؟
- مجید!؟ مجید مدرسه است!
- مدرسه؟ ولی اون...
میثم دستش را جلوی دهان طوفان می گیرد و داد میزند: ممنون دستتون درد نکنه.
طوفان آرام می نشیند روی زمین و می گوید: وای پسر این الاغ کجا رفته!؟
میثم: پاشو باید بریم مدرسه. دیر میشه.
***
طوفان پکر است و میثم سرش پایین. آنها وارد حیاط مدرسه می شوند و کسی در حیاط نیست. صدای معلمین از کلاس ها به گوش می رسد. آنها وارد سالن مدرسه می شوند. ناگهان چشم طوفان در جلوی دفتر میخکوب می شود. معلم هندسه همراه مجید آنجا ایستاده اند. مجید ورقه ای در دست دارد که به معلم هندسه نشان می دهد. معلم هندسه و مجید متوجه حضور طوفان و میثم می شوند.
معلم هندسه: «محبی! بیا اینجا!» میثم همانجا می ماند و طوفان آرام آرام جلو می رود. چند قدمی مانده سیلی محکمی طوفان را به عقب هل می دهد. دست طوفان ناخودآگاه صورتش را می گیرد. موهای طوفان از پیشانی اش بلند می شوند و دوباره سرجای خود می نشینند.
«برو همه ورقه ها رو بیار! زحمت شد آقای محبی!» صدای معلم است که در سالن می پیچد.
طوفان فقط به چشمان مجید نگاه می کند. مجید نگاه طوفان را تاب نمی آورد و صورت برمی گرداند و با پایش ریگی را روی زمین این ور و آن ور می کند.
***
طوفان جلوی پنجره می رسد. در تاریکی شب سنگ ریزی از زمین می یابد و به سمت پنجره روانه می کند. کسی در کوچه نیست.
طوفان: «فس! فس! مهتاب.» نه چراغ اتاق روشن می شود نه و پنجره باز. او سنگ دیگری را روانه می کند که چراغ اتاق روشن می شود. پنجره باز می شود. طوفان بهتش میزند. زنعمو است!
- دستت درد نکنه طوفان جان! خوب آبرو داری کردی! می دونی این بچه رو به چه امیدی باباش گذاشته رفته تو اون سکوی لعنتی روز و شب کار میکنه!؟ لاقل به بابای این رحم نمی کنی به بابای خودت دلت بسوزه. این هنوز بچه است! فقط 12 سالشه. اون بدبختها ماه به ماه دورن از خونواده به خاطر تو. به خاطرمن. بخاطر این دختر. میدونی اگه عموت بفهمه چیکار میکنه؟! برو خودت به جک و جونورات برس.
پنجره را می کوبد و پس از مدتی چراغ اتاق مهتاب خاموش می شود. طوفان سرش را پایین می اندازد و در تاریکی کوچه گم می شود.
***
مینی بوس نگه می دارد. دو مرد در میدان اصلی روستا از مینی بوس پیاده می شوند. یکی از مردها از پشت مینی بوس دوچرخه ای را زمین می گذارد و دیگری ساک ها را برمی دارد. مینی بوس به سمت ده بعد راه می افتد.
***
شب است و طوفان مشغول بازی با کفشدوزک هاست. کفشدوزکی در دست دارد. کفشدوزک از مچ طوفان بالا می رود. او کز کرده و گوشه ای نشسته است. طوفان یکی یکی کفشدوزک ها را از آکواریوم در می آورد و داخل شیشه مربا می کند. نیمه های شب از خانه می زند بیرون. دوچرخه ی نو اش زیر نور مهتاب می درخشد. او از جلوی خانه عمویش می گذرد و به کوچه باغ ها می رسد. دوچرخه را کنار باغ ول می کند و داخل باغ می رود. به درخت بزرگ میرسد و شیشه مربا در دست، از درخت بالا می رود. روی درخت می نشیند. نسیم خنکی موهای طوفان را تکان می دهد. طوفان شیشه مربا را باز می کند و کفشدوزک ها یکی یکی از شیشه بیرون می آیند.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. شروع داستان شما بهترین شروع در میان تمام داستان‌هایی بود که به بهانه پایگاه نقد داستان خواندم. اصلا فراموش کردم این داستان را به بهانه‌ی نقد کردن و گپ و گفت در ارتباط با آن می‌خوانم داستان شما شروعی کاملاً حرفه‌ای دارد، آن‌قدر حرفه‌ای که می‌توانم بگویم مو لای درز شروع داستان شما نمی‌رود. خواستم در همین ابتدا برای این شروع کوبنده‌ و حرفه‌ای به شما تبریک بگویم و بگویم شروع داستانتان بهتر از این نمی‌شد. به گمانم نمی‌توانستم این داستان را با شروعی به این خوبی و تمیزی شروع کنم. فضاسازی، شخصیت‌پردازی و عنصر درام تا به این‌جای داستان کار خودش را به خوبی انجام می‌دهد. روایت داستان شما به نرمی ادامه پیدا می‌کند و همچنان مخاطب از خواندن آن لذت می‌برد. البته این فاصله‌گذاری میان خرده‌روایت‌ها در مسیر روایت اصلی کمی مخاطب را از داستان عقب می‌گذارد. به نظرم بهتر است از تمهیدی استفاده کنید که برای روایت داستان احتیاجی به این فاصله‌گذاری‌ها نداشته باشد چون این فاصله‌ها و در حقیقت جای خالی روایت‌هایی که گفته نمی‌شوند کمی از شیرینی داستان شما را کم می‌کند. مشکل اصلی از آن‌جایی شروع می‌شود که راوی به یک‌باره فاصله‌اش را با روایت زیاد می‌کند. تا به‌ این‌جا راوی به دنبال شخصیت‌ها توالی رویدادها را به خوبی به تصویر می‌کند و به فراخور اطلاعاتی در مورد اتمسفر دنیای داستان شما و شخصیت‌ها به ما می‌دهد اما از پاره‌ی سوم به یک‌باره فاصله راوی از رویدادها زیاد می‌شود و جنس روایتش را هم عوض می‌کند. مثلاً می‌گوید یک آکواریوم آن پشت خودنمایی می‌کند یا سنگ‌ها زینت‌بخش آکواریوم هستند، استفاده از چنین ترکیب‌هایی علاوه بر این‌که غیرداستانی هستند و تا حدودی مخاطب را از فضای داستان جدا می‌کند، سوای از این تغییر استراتژی در روایت هیچ‌وقت به خیر و صلاح داستان نیست و معمولاً باعث پایین آمدن عیار داستان می‌شود. در مورد داستان شما باید بگویم که این تغییر استراتژی تا حدودی تخطی در روایت هم محسوب می‌شود. در ادامه هم جایی هست که راوی می‌گوید زنی از خانه‌ی عمو بیرون می‌آید و به بیرون از خانه نگاه می‌کند. سوالی که مطرح می‌شود این است که وقتی راوی شبیه به راوی دانای کل تمام آدم‌های داستان را می‌شناسد و از حال و روز آن‌ها با خبر است چطور است که یک نفر را نمی‌شناسد و او را «زن» صدا می‌زند، آن‌هم وقتی در ادامه راوی این زن را می‌شناسد و او را زن عموی طوفان صدا می‌زند؟ به نظر این‌هم مشکل دیگری است که در روایت وجود دارد. خواستم بگویم چرا آن روایت از سر حوصله و موزون و درست ابتدای داستان را فراموش کردید؟ چرا برای روایت ادامه داستان از رویکرد جدیدی استفاده کردید؟ به نظر همان رویکرد، برای شما و برای داستان شما رویکرد پاسخگویی بود. من به عنوان مخاطب داستان شما در حال لذت بردن از خواندن آن بودم که به ناگهان هم فرم روایت را عوض کردید و هم ریتم آن‌را بالا بردید. در دو یل سه بند پایانی داستان‌تان این‌قدر ریتم روایت سریع شد و این‌قدر اطلاعات جدید وارد داستانتان کردید که به نظرم آمد چرا پایان داستان تا این حد شتابزده شده است؟ راستش را بخواهید درست نفهمیدم با خرده روایت مجید کجای داستان را هدف گرفته بودید؟ یعنی نفهمیدم ماجرای مجید پاسخ به کدام سوال داستان بود؟ ماجرای ارتباط طوفان و دختر عمویش و ماجرای کفشدوزک به بهانه‌ی این ارتباط روایت اصلی داستان شماست که ساخته و پرداخته شده است و کار خودش را به درستی انجام می‌دهد اما ماجرای برگرداندن برگه به بچه‌ها و به دنبال آن ماجرای مجید که از قضا ماجرای جذاب‌تری هم هست به حق خودش در داستان نرسیده است. نه ارتباط خودش با خودش معلوم است و نه ارتباطش با تنه‌ی اصلی داستان، یعنی نمی‌توانم برآیند این دو ماجرا را با هم بفهمم. یک مرتبه این داستان را به ساده‌ترین زبان ممکن برای خودتان تعریف کنید و ببینید کجای این تعریف حفره وجود دارد و بعد سعی کنید با شرح روایت این حفره‌ها را بپوشانید. این داستان ارزش وقت گذاشتن و بازنویسی کردن را دارد. دقت کنید که این داستان تا تبدیل شدن به یک داستان شش‌دانگ و همه‌چیز تمام فاصله‌ی زیادی ندارد. ممنونم که من را در لذت خواندن آن شریک کردید. امیدوارم به همین زودی نسخه‌‌ی تمام و کمال‌ش را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
امید غریب » 27 روز پیش
داستان عالی و سنجیده بود و نگارنده از قبل ماجرا را بخوبی پرورانده بود در انتها روایت کمی نامنسجم و شتابزده میشود و از انچه در نیمه ی اول کاشته بخوبی بهره برداری نمیکند دلیل کار مجید مشخص نمیشود! در کل کار زیبا و خوش ساختی ارائه کردید!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.