پازلی از وقایع




عنوان داستان : چِلپَسه
نویسنده داستان : زهرا فرهنگي

-شاید شما بگوئید «چِلپَسه» یا «رود وَلوک»، خیلی هم بخواهید آدم حسابی باشید می گوئید «مارمولک»، اما ما می گوئیم «کتّه کَلاس» «کتّه» روی «ت» تشدید دارد و وقتی با «کَلاس» دمخور می شود، خزنده ای کوچک می شود که خانه می کند در سوراخ سمبه های دیوارهای کاهگلی و آجری.
- سرِ دیگ بودیم، داشتیم هم می زدیم، شاطرداشت پلو رو آبکش می کرد، سبد از دستش در رفت، اصغر پخی زد زیر خنده، شاطر کفری شد، سرآشپزی بود برا خودش، کتّه کلاسی دیوار رو سفت چسبده بود، زدم به زنگیچه اش و گفتم: «نگا... کته کلاسو» بیشتر خندید .
گفت: «بوی مهمونی وَرِش خورده، فهمیده عروسی بزرگونه. بیمده دعوتی.»
زدم پس سرش و گفتم: «نخند، دندوناتو می شمره»
-صدای ساز و دُهُل قطع نمی شد، صداش آن قدر بلند بود که اگر سر دیگ هم ایستاده باشی و توی گرما گرم قیمه و پلو تفت هم بخوری، باز هم کمی قِرِ کمرت می آمد، بشکنی می زدی و هوس می کردی گاهی دستی هم بالا کنی.
-دور هم نشسته بودیم، خورشت مان جا افتاده بود و برنج مان داشت دم می کشید.
-اصغر را فرستادم تا خورشت را هم بزند که ته نگیرد، گفتم سرش رو نزار تا به روغن بیفته، سینی استکان ها که خالی شد، برداشتم و دایره زدم.
- شاطر دایره می زد و می خواند :
توکه حج آقا مشی، حج آقا مشی ... رویم میشینی
مویم عروس مشم، عروس مشم .... پهلوت میشینم
توکه عروس مشی، عروس مشی .... پهلوم میشینی
مویم دوماد مشم، دوماد مشم .... دستتا می گیروم
- چایی ام رو داغ داغ هورت می کشیدم و دور خودم می چرخیدم.
- فرهاد می چرخید و می رقصید، اصغر دیر کرده بود، چای اش سرد می شد، صداش زدم.
- اصغر اومد، رنگش پریده بود، همون طور که می خوندم براش چشم و ابرو اومدم که یعنی ته نگرفته بود، ابروهاش رو انداخت بالا که یعنی «نه، ته نگرفته»، چشمام رو بستم و دوباره از سر خوندم.
تو که ماه بلند آآآآآسمونی
مویم ستره مشم .... ستره مشم .... دورتر مگیرم
تو که ستاره مشی ..... ستاره مشی .... دورم مگیری
مویم آب مشم .... آب مشم .... رو تر مپوشم

- فرهاد انگشتاش رو کرده بود تو استکانای خالی و به هم می زد و می رقصید.
- حبیب انگشتاش رو به هم غلاف کرده بود و بشکن می زد.
- اصغر خیس عرق شده بود، کت اش رو انداخت رو دوشش و رفت بیرون.
- وقت شام شد، اول برا بچه ها می کشیدیم، شاطر یه ته کفگیر پلو می ریخت تو دیس، فرهاد زرشک و زعفرونش رو می ریخت، حبیب هم پیاله ها رو قیمه می کرد، من سیب زمینی سرخ کرده رو قیمه می ریختم.
-23 تا بچه بودند، 3 تا دیگه مونده بود تا برا بزرگا دیس بکشیم، اصغر دوباره سرو کله اش پیدا شد، شاطر صداش زد: « اصغر!، ماست!، بدو ماست ببر. » اصغر دوباره رفت.
- ساز و دُهل خیلی وقت بود قطع بود، از اول شام، یهو سرو صدا زیاد شد، همهمه شد، مادر عروس خودشو انداخت تو زیرزمین.
- فخرالسادات همیشه چادرش رو سفت می گرفت دور صورتش، از صورتش فقط یه جفت چشم و یه دماغ بیرون بود، انگشتش رو زیر چادر طوری تیز می گرفت که دهن و چونه اش رو همیشه می پوشوند.
- اولین بار بود که فخرالسادات رو می دیدم، اولش نشناختم، جوری لپ هاش رو قرمز کرده بود که انگار رژلب رو اشتباهی تو لپ هاش کشیده بودند، چشم هاش داشت از حدقه در میومد، دامن گیپورش رو داده بود بالا و از پله ها تند تند پایین می اومد، پاهای لختش از سفیدی برق می زدن، کفگیر رو از دست شاطر کشید بیرون و پرت کرد، کفگیر خورد به دیواره آجری مطبخ، صدای فخرالسادات با سرو صدای بالا تو هم می ریخت.
- صدای دوتا ماشین که روشن شدند و با سرعت رفتند، میخکوبم کرد، با دستم مشتی پلو ریختم تودهنم، همه چی اش خوب بود، نه شور بود ونه بی نمک.
-شاطر که پلو روچشید، منم خورشت رو چشیدم، یه مزه عجیبی توخورشت بود، گفتم : شاطر آبلیمو چی ریختی ؟
-گفتم : فخرالسادات داد. خونگی بود، خودش درست کرده
-گفتم: حتما مال همونه،
- یه کمی اش مانده، اونجا کنار تنوره.
- چشیدم، مزه اش بد نبود.
- صداش اورژانس که اومد، همه رفتیم بالا، از 12 بچه سه تا رو برده بودند، 8 تا دیگه رو سوار 3 تا آمبولانسی که اومدن کردیم و رفتیم.
-بچه ها رو که آوردن، لب و دهنشون کبود شده بود، یکی شون رو که معاینه کردم، دیدم شکمش باد کرده، فهمیدم مسمومیته . گفتم : «باید معده و روده هاشون رو شستشو بدن، کار ما نیست»، ببریدشون مرکز بهداشت.
- از بهداری تا مرکز بهداشت نیم ساعتی راه بود، تا برسیم، 6 تا از بچه ها تموم کردن، دو تای دیگه هم صبح نشده، تموم کردن.
- فرهاد دل پیچه داشت، همونجا بستریش کردن.
-اصغر توی کلانتری هی از حال می رفت، با پای خودش رفته بود. رفته بود که دستِ پُر باشه.
-برا هر جمله ای که می خواست بگه باید با پِشِنگ آب به هوشش می آوردم، آخرش نفهمیدم، چطور مارمولک رو از توی دیگ خورشت به اون بزرگی درآورده بود و انداخته بود بیرون، خلقم تنگ شده بود، به سرباز گفتم : بندازش تو انفرادی، دمخور همون مامورلکا باشه تا صبح.
-ساعت 2 شب بود، تعویض پست داشتیم، تو تاریک روشن هوا از زیر انفرادی، باریکه ای دیدم، مثل دم مار یا دم یه «چِلپَسه»، پامو گذاشتم روش، پخش شد، مثل آب، عین خون، در رو که باز کردم، انگار تو انفرادی گوسفند قربونی کرده بودن، اصغر گوشه انفرادی مچاله شده بود، کلید برق رو که زدم، چِلپَسه ای خزید تو سوراخ گوشه دیوار،
- اصغر خیلی وقت بود مرده بود...
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم فرهنگی عزیز درود
داستان «چلپسه» شما یاد گذشته‌ها را برایم زنده کرد. یاد همان وقت‌هایی که مارمولک‌ها توی حیاط فراوان بودند و درباره این موجودات افسانه‌ها می‌گفتند و من همیشه از آن‌ها می‌ترسیدم و می‌ترسیدم اگر یک‌بار یکی از این‌ها توی غذا بیفتد ما حتما می‌میریم و مارمولک‌ها همیشه همه‌جا بودند و از دست‌شان گریزی نبود. هنوز هم هستند. محل کار من چند مارمولک دارد که خیلی مسالمت‌آمیز داریم با هم زندگی می‌کنیم. این‌ها را نوشتم که بگویم داستان شما داستان تاثیرگذاری بود. از چند جهت این تاثیر خودش را نشان می‌دهد.
اولین نکته این‌که ضرب‌آهنگی که در داستان استفاده شده خیلی خوب و مناسب داستان است. داستان با سرعت بالایی اتفاق می‌افتد. از همان ابتدا انگار عجله‌ای برای روایت وجود دارد و اتفاقات پشت سر هم رخ می‌دهد. این‌که می‌گویم اتفاقات یعنی دیالوگ‌هایی که هرکدام‌شان دارند داستان را می‌سازند.
دوم، استفاده درست از دیالوگ برای پیش‌برد موضوع. خیلی مهم است که ببینیم شخصیت‌ها با هم حرف می‌زنند و هریک رفتار خودش را در داستان دارد و لحن خودش را نمایندگی می‌کند. دیالوگ می‌تواند عنصر مهمی باشد که هم فضا را نشان بدهد و هم قصد شخصیت‌ها را نشان دهد. مقوله‌ای که اگر درست استفاده نشود به داستان ضربه می‌زند. این‌که بدانیم دیالوگ را چقدر در داستان خرج کنیم اهمیت دارد. داستان شما این حدود را رعایت می‌کند.
نکته سوم هم که مرا جذب داستان کرد شروع آن است. با این‌که شروع و فضای ادامه به من می‌فهماند که قرار است اتفاقی بین خورشت و مارمولک رخ بدهد اما ورود به داستان خلاقانه بود. این‌که چلپسه معنا می‌شود و در زبان خراسانی به این موجود پرداخته می‌شود و نشان می‌دهد که قرار است با این موجود کار داشته باشیم. اما هم مارولک در داستان وجود دارد و هم فضاسازی رخ می‌دهد.
نکته چهارم توجه به فضاسازی است. فضای عروسی‌ای که در این داستان تصویر شده و پخت و پزی که صورت می‌گیرد یکی از نکات تصویری داستان شماست. این‌که یکی از مراسم‌های ایرانی با شکل و ساختار ویژه‌اش به داستان شما ورود کرده به این اثر رنگ داده است. داستان باید رنگ داشته باشد. باید شکل خودش باشد. باید شکل زندگی باشد. باید شکل همین مردم دور و اطراف خودمان باشد. داستان شما همین رنگ‌ها را دارد. آدم در داستان شما زندگی می‌کند.
نکته پنجم که به کمک‌تان آمده استفاده از فرهنگ مردم خراسان و ترانه فولکلور است. خیلی اهمیت دارد که آدم‌ها شبیه به خودشان حرف بزنند. خیلی مهم است که شما توانسته‌اید شخصیت‌های داستان‌تان را با همان لهجه‌ای که دارند در داستان جا بدهید. باز هم می‌گویم این‌ها به داستان رنگ می‌دهند. همین که از فرهنگ و آداب و رسوم خطه خودتان نوشته‌اید داستان‌تان را خوش رنگ‌تر کرده است.
می‌خواهم به نوستالژی خودم برگردم. این‌که واقعا مارمولک‌ها سمی این‌ اندازه قوی دارند که چندین و چند نفر را تار و مار کنند؟ این به داستان شما ربطی ندارد و سوالی شخصی بود.
ششم هم پازلی از وقایع و اتفاقات و آدم‌هاست که وارد داستان شما شده‌اند و هریک به اندازه‌ای که باید به داستان‌تان ورود کرده است.
اما باز به یکی از بندها بر می‌گردم که شما دست خودتان را از همان ابتدا برای خواننده رو می‌کنید و ماجرا را لو می‌دهید و شتاب زیادی هم برای جمع‌بندی دارید. شتابی که گاهی اجازه تامل و تفکر را از خواننده می‌گیرد. برای این‌که تاثیرگذاری داستان‌تان بیش‌تر شود یک جاهایی باید از این ضرب کاسته شود و اتفاقات و وقایع به خواننده بهتر نشان داده شود.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۲
سعید نریمانی » شنبه 22 مهر 1396
سلام من از این روایت خوشم نیامد. بیشتر شبیه خاطره س تا داستان. به نظرم روایت به زبانِ محلّی، مادامی که تعریفِ واژگان و جملات توسّطِ نویسنده انجام نشه، توهین به مخاطبِ غیرِ هم زبانه و از غنای کار هم کم می کنه. یه ایرادی اَم که تو نوشته های بیشتر نویسنده های ما چه باسابقه و چه مبتدی هست، اینه که روزنامه ای می نویسن و تو نوشته هاشون ادبیّتی وجود نداره. نه تشبیهی، نه استعاره ای، نه ضرب المثلی، نه کنایه ای، نه تمثیلی، و... امیدوارم از شما خیلی بهتر از این روایت رو بخونم. موفق باشید.
زهرا فرهنگي » شنبه 16 تیر 1397
ممنون از نظرتون سعی می کنم این نقایص رو برطرف کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.