زمان را می‌شود غیرمستقیم نشان داد




عنوان داستان : چشمهای بسته
نویسنده داستان : لیلا نوروزی

آلبوم خاطرات را ورق می زنم.جای تک تک عکس ها در گلویم باد می کند.عکس هایی که در آتش شومینه می سوخت.من ساده فکر می کردم همراه آنها خاطرات دور و گنگ نیز می سوزد.نسوخت.انگار با هر شعله خاطرات درون من بیشتر گر می گرفت.دیر جنبیدم.کار از کار گذشت.خاکستر شد،عکس ها را می گویم.خواستم آخرین عکس را نجات دهم،نوک انگشتانم سوخت.همانی که دستم را یواشکی گرفته،چشم هایش بسته بود.به خاطر چند چکه آبی که به صورتش چکاندم .زیر شعله ها تاب نیاورد.طلایی شد،پیچ و تاب می خورد بعد قهوه ای و بعدش هم به سیاهی زد.حالا همه آدمهای پشت سرمان، فضای سبزو درختان ،حوض آبی ،خنده گرم و چند چکه آب روی صورتش هم سوخت.تیره و خاکستر شد. شاید انتهای آلبوم مرا از این دلتنگی نجات دهد.پاکتی پر از یادداشت روی کاغذهای رنگی،بوی عطر خودکار هنوز مانده،مرا می برد به همان روزها.دستم داخل پاکت ،چند گلبرگ خشکیده را له کرد.با چشم های بسته یادداشتی بیرون کشیدم.
یادداشت برای روزی بود که استاد غزل می خواند. با آرنجی که زد دستم تکان خورد.با چشمکی یادداشت را دستم داد.من خواندم.
"چشاتو ببند و نیت کن.این غزل برای توست. امیر"
- چشمهام رو بستم و تورو نیت کردم.
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر..."
-گند بزنن این غزل حافظ رو.
صدای در زدن اقدس بود،رد چرخ ها گل های قالی را له کرد.باغرغر همیشگی اش با همان بوی تن بخصوص،بغلم کرد.گل های سبز پیراهنش روی چشم هایم بود.
- باز جای همیشگی،باز جای همیشگی ...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
وحدت تأثیر اصلی است که آلن پو بدان اشاره کرده و منظورش این بوده که تمام اثر در خدمت تأثیر واحدی باشند. هر کلمه و خطی از متن می‌باید همان تأثیر مورد نظر نویسنده را دنبال نمایند. بخشی از این تأثیر واحد شاید در زمان جملات هم حضور داشته باشد لذا فراموش نکنید که زمان جملات هم بی‌دلیل عوض نشوند. برای مثال در سه جمله اول شما چرا ما دو فعل داریم که از لحاظ زمانی متفاوت هستند؟ "ورق می‌زنم" با "می‌سوخت" یک زمان واحد را به دست نمی‌دهند. یکی حال و یکی گذشته استمراری است. آلبومی را که در زمان حال دارد ورق می‌زند در همان زمان هم عکس‌ها بوده‌اند، پس نمی‌شود در گذشته عکس‌ها سوخته باشند.
همچنین، معمولاً پایان‌بندی داستان‌ها باید گره‌گشا و ساده‌کننده باشند، اما پایان‌بندی داستان شما کمی پیچیدگی دارد و کار را برای خواننده سخت کرده است. خواننده نیاز به حل معادلاتی دارد تا متوجه شود روابط میان شخصیت‌ها چگونه است و احیاناً چه گذشته است. این البته ایرادی نیست مگر آن که هدف شما استفاده از قالب خاصی از داستان مانند مینیمالیسم باشد که در آن، یکی از اهداف اصلی سادگی است و لذا ناگزیر می‌بایست از پیچیدگی و اطاله پرهیز کرد.
اما انتهای داستان شما را این‌گونه می‌شود معنا کرد که امیر بر اثر حادثه‌ای فلج شده و روی ویلچر نشسته است. این را از جمله‌ای که در آن از رد چرخ‌ها می‌گویید و همچنین جمله‌ای که لباس اقدس هنگام بغل کردن روی چشم‌های امیر قرار می‌گیرد باید نتیجه‌گیری کنیم. اما این که اقدس کیست هم کمی جای سئوال دارد. اگر بخواهیم روابط شخصیت‌ها را از لحاظ داستانی معنادار بسازیم باید چنین تصور کنیم که اقدس همسر فعلی امیر باید باشد اما چنین رابطه‌ای صددرصد نیست چرا که نشانه متقنی در این خصوص وجود ندارد. با این حال کلمه "همیشگی" که هم برای غرغر و هم برای جمله پایانی استفاده شده می‌رساند که این دو مدت زیادی است ارتباط مشترک دارند و لذا باید زن و شوهر باشند. این نتیجه‌ها را ساده به دست نمی‌آوریم و لذا از منظر داستان مینیمال چندان قابل قبول نیست.
جمله پایانی هم این نتیجه را به دست داده که امیر کماکان در حسرت رابطه گذشته خود است و تا اینجا خاطره آن را حفظ کرده که البته بخشی را با عکس‌ها از بین برده است. چیزی که خواننده بدان نمی‌رسد این است که چرا امیر روی ویلچر افتاده اما این از نظر نویسنده مهم نیست. مهم وضعیت فعلی امیر است و عشقی که به هر حال از دست رفته. امیر با بیان این که "گند بزنن این غزل حافظ رو" برداشت خود از رابطه عشقی گذشته را بیان می‌کند اما همچنان درگیر آن باقی مانده.
حال با این تفاسیر ببینیم چقدر در نوشتن داستانی که گفته شد موفق بوده‌اید. پس در مجموع سرگذشت جوانی را داریم که عاشق دختری بوده و بر اثر حادثه‌ای فلج شده و آن عشق از دست رفته و فرد دیگری جایگزین شده اما جوان همچنان در حسرت عشق گذشته است. خوب باید گفت که همه‌ی داده‌های لازم برای چنین داستانی را بدست داده‌اید اما کمی برای خواننده عام رسیدن به این داستان سخت است. یادتان باشد خواننده عام حوصله و وقت حل معادله ندارد. داستان شما اگر یک داستان مینیمال است (که از حجم آن چنین می‌نماید) باید ساده‌تر حرف بزند و واضح‌تر. حتی اگر گفته بودید امیر روی ویلچر است از منظر داستان مینیمال مشکلی ایجاد نمی‌شد.
جدای از این‌ها، هنگام نوشتن از بخش‌ها و عبارات تکراری خودداری کنید. وقتی می‌گویید: "من ساده فکر می‌کردم همراه آنها خاطرات دور و گنگ نیز می‌سوزد. نسوخت." نسوخت در انتها اضافه است چرا که جمله اول خود حکایت از آن دارد که خاطرات نسوخته‌اند. حتی جمله اول هم که گفته‌اید "آلبوم خاطرات را ورق می‌زنم" هم اضافی است. چون در ادامه مشخص شده که در حال مرور عکس‌ها و خاطرات هستید. چند خط اول داستان را می‌شود فشرده‌تر گفت.
توالی منطقی صحنه را هم فراموش نکنید. صحنه‌ها و تصاویر نباید بدون منطق و دلیل جا به جا شوند. منطق روایت به‌هم می‌خورد. به این نمونه از متن خود دقت کنید: "خواستم آخرین عکس را نجات دهم، نوک انگشتانم سوخت. همانی که دستم را یواشکی گرفته،..." از عکس می‌گویید و بعد از انگشت بعد دوباره از عکس. این اشکال بیشتر به چشم می‌آید وقتی از کلمه‌ی اشاره "همان" استفاده کرده‌اید که به چیزی پیش از خود باید اشاره بکند که همان عکس است اما در پیش از این جمله از انگشت خود حرف زده‌اید و این از لحاظ دستوری غلط است. انقطاع در روایت و تصویرسازی شکل گرفته است. بهتر بود مثلاً این‌گونه می‌گفتید: "انگشتم سوخت وقتی دست بردم تا آخرین عکس را نجات بدهم، همانی که ..." این‌طوری توالی روایت و صحنه حفظ شده بود و از لحاظ دستوری هم مشکلی ایجاد نمی‌شد. کلمه "همان" به ضمیر پیش از خودش که عکس بود بازمی‌گشت.
اگر به عنوان یک داستان کوتاه به نوشته شما نگاه کنیم داستان خوبی نوشته‌اید فقط هنوز به اندکی شفافیت در بیان روابط میان شخصیت‌ها نیاز دارید. تکنیک نگارشی شما و این که سعی کرده‌اید برخی نکات اصلی را در انتها قرار دهید البته نشان می‌دهد چندان هم با داستان غریبه نیستید.
به امید نوشته‌های بیشتر شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.