نویسنده نباید از داستانش بترسد




عنوان داستان : گاه شمار مرگ یک ساعت
نویسنده داستان : احسان رضایی کلج

یک صبح معمولی، ساعت بزرگ زنگ می‌زند. بعد ساعت‌ها زنگ می‌زنند. تو، می‌خواهی بلند شوی. می‌خواهم بیدار شوم.
به خودم می‌گویم: «پا می‌شی، پاشو‌، پامی‌شم.»
هنوز توی تخت خوابیده‌ام و هنوز توی تخت، سمج و مصرانه می‌خوابی.
یک صبح معمولی، از آن صبح‌هایی که نور از لای نقوش بی‌استفاده‌ی پرده‌ی اتاق تو می‌ریزد و چشم‌هایت می‌سوزد. دست می‌گذارم روی سرم. سایه، چشمت را می‌پوشاند. اما بعد نور، روی صورتم راه می‌رود و چشم‌هایت باز می‌شود. یک چشمی، به حجمی از نور که پاش‌پاش می‌شود توی اتاق، نگاه می‌کنم. طول می‌کشد چشم دوم هم به سفیدی بی‌قواره‌ی دیوار لخت عادت کند. از خواب بیدار می‌شوی.
پاهایم روی کف سرد اتاق گزگز می‌کند. بدت می‌آید ولی چاره چیست؟ باید بروی خودت را خالی کنی. یک مشت آب روی صورتت می‌پاشی، می‌پاشی، می‌پاشم. برق از سرم می‌پرد، از سرت برق ... در آیینه نگاهت می‌کنم. بُهت زده نگاهم می‌کنی. دو ماه و سه روز و چهار ساعت و بیست و سه دقیقه است که ... نه، سه ماه و دو روز و بیست و سه ساعت و چهار دقیقه است که ...
می‌گویم: «خفه شو.»
می‌گویی: «اما من که حرفی،»
می‌گویم: «کجای خفه شو اینقدر نامفهومه؟»
می‌گویی: «تو که نمیزاری آدم،»
می‌خندم و با کنایه می‌گویم: «آخه آآآآدم ...»
اخم می‌کنی. با حرص می‌گویی: «پس نه، تو آدمی؟»
تُف می‌کنم توی آینه. تُف کردی توی آینه. به هم تُف می‌کنیم. همدیگر را تُف کرده، می‌روی سراغ یخچال. یک مشت کشمش با دُم می‌ریزی توی کاسه‌ی ماست. می‌گذاری جلویم.
- «حالم ازت بهم می‌خوره.»
دسته‌ی چاقو را مشت می‌کنم. می‌ترسی! می‌ترسم! می‌ترسیم! چاقو را می‌گذاری روی میز. هنگام خوردن ماست، گوشه تیز قاشق آهنی دهانت را می برد. خون می‌ریزد توی ماست. خون و ماست داخل کاسه را هم می‌زنم.
می‌گویم: «خرفت جان تو بهتره با دست زهرمار کنی.»
بدت می‌آید. می‌دانم حالت به‌هم می‌خورد. یک قاشق را پُر می‌کنم. می‌گذارم دهنم. عق می‌زنی. کِیف می‌کنم. فحش می‌دهی. کاسه را برمی‌دارم. کاسه را می‌کوبی به دیوار. ماست می‌چکد پایین. از کنار ماست‌های خشکیده‌ی روی دیوار.
بلند می‌شوم. دستمال کهنه‌ای را می‌دهم دستت. کثافت‌های روی دیوار را پاک می‌کنم. جارو که می‌زنم در دکان را باز می‌کنم. شیشه‌ی ویترین را از بیرون دستمال می‌کشی. ها می‌کنم روی شیشه. چشمم به ساعت بزرگ است. تف می‌اندازی روی شیشه. پاک می‌کنم. تف‌ می‌کنی، پاک می‌کنم.
می‌گویم: «جان به جانت که کنند وحشی هستی.»
می‌گویی: «تف به ذات بو گندوی بی شعوری که نمی‌فروشد.»
می‌گویم: «تو دل نداری، عشق حالیت نیست.»
می‌گویی: «به ساعت؟ فقط همین یکی؟»
می‌گویم: «پس نه، به آدمی که هربار می‌رود و تنهاتر می‌شوی.»
یک نفر از کنارم عبور می‌کند. مکث می‌کند و نگاهت می‌کند. به من سری تکان می‌دهد و بدون هیچ حرفی راهش را می‌کشد و می‌رود.
می‌گویی: «مردم دیوانه شده‌اند.»
می‌گویم: «تو فقط عاقلی!»
برمی‌گردم تو. در چوبی دکان را پشت سر می‌بندم. کوچکترین ساعت پاندولی کوکوی بی‌وقتی می‌کند. زبان آهنی دراز بدون پرنده‌اش بیرون می‌زند. «کوکو، کوکو.»
روی میز را نگاه می‌کنی. توی ظرف کوچکی پرنده‌ی چوبی زرد بی‌سر افتاده.
می‌گویی: «پس کی تمام می‌کنی تعمیر این لعنتی را؟»
می‌گویم: «وقتی تو زورم می‌کنی که بفروشمش دستم به کار نمی‌رود.»
می گویی: «دو ماه و بیست روز و یازده ساعت است که هیچ پولی در نیاورده‌ای.»
با مشت می‌کوبم روی میز. پرنده‌ی زرد پرت می‌شود روی زمین. با پا محکم می‌کوبی رویش.
داد می‌کشم: «نه.»
خرد می‌شود. خرد می‌شوم. خرد می‌شوی. می‌نشینم روی زمین و پرنده را توی دستم می‌گیرم و نوازشش می‌کنم. زل می‌زنی به در. زل می‌زنم. زندگی پشت در جریان دارد. سایه‌هایی از پشت ویترین و در عبور می‌کنند. و صداهایی از لای درزها تو می‌ریزند.
ساعت بزرگ زنگ می‌زند. بعد ساعت‌ها زنگ می‌زنند. با خشم ساعت بزرگ را نگاه می‌کنی. با ترس نگاهش می‌کنم.
مرد کوتوله و خپل که در را باز می‌کند، ضربان قلبم تند می‌شود. خوشحال می‌شوی. بلند می‌شوی. می‌نشینم. می‌خندی، اخم می‌کنم.
می‌گوید: «چطوری پیرمرد؟ بالاخره آماده شد این ساعت ما؟»
و صورتش را به سمت ساعت بزرگ برمی‌گرداند.
می‌گویم: «تازه یک ماه و ...»
می‌گوید: «باز که شروع کردی! اصلا من نمی‌دونم تو واسه چی در این دکونو باز می‌کنی؟»
می‌گویی: «حالا شما اوقاتتو تلخ نکن قربان. بنشین برات یک پیاله چای بریزم و ساعتو ...»
می‌گویم: «چای هنوز دم نکشیده. اگر دوست داری بمونی بشین. ولی ساعت آماده نیست.»
کلاهش را پرت می‌کند روی میز و صورت گوشت آلودش را ‌روبروی صورتم می‌گیرد.
- «بیشتر از دو ماهه از من پولشو گرفتی که بسته بندیش کنی.»
می‌گویم: «پولتو پس ...»
می‌گویی: «از کجا؟»
می‌گوید: «برای من ادای دیوانه‌ها رو در نیار که پولمو بپیچونی.»
داد می‌زند، دست می‌اندازد و یخه‌ام را می‌گیرد. عصبانی می‌شوی. آنقدر خرخره‌ام را فشار می‌دهد که نزدیک است خفه شوم. دستت را روی میز می‌گردانی. ظرفی توی دستم می‌آید. به سرش می‌کوبی. به سرش می‌کوبم. آهی می‌کشد و یک خط باریک خون روی سرش راه می‌افتد. یخه‌ام را ول می‌کند و گلویت را می‌چسبد و دوباره فشار می‌دهد.
می‌گوید: «همینجا می‌کشمت روانی. پول منو بالا می کشی؟»
می گویم: «نمی‌دهم. اصلا کدام پول؟»
می‌گوید: «ساعتو می‌برم.»
با ترس می‌گویی: «بردار بِبَر بی‌شرف.»
می‌گویم: «چی‌چیو ببر؟»
گلویم را فشار می‌دهد. خفه‌ می‌شوم. خفه می‌شوی. با مشت به تنش می‌کوبی. دستش شل می‌شود و با مشت می‌کوبد توی صورتم. پرت می‌شوم روی ساعت‌های روی دیوار. دو تا از ساعت‌های چوبی روی دیوار خرد می‌شوند. وقتی می‌افتم روی زمین، می‌بینی پرنده‌ی بی‌سر زیر پایش افتاده. از لای وصله پینه‌های زانوی شلوارت خون می‌چکد.
از روی زمین بلندم می‌کند و به سمت دیگر می‌کوبد. چند ساعت روی زمین می‌افتند. به سمت ساعت بزرگ می‌رود و سعی می‌کند از روی دیوار برش دارد. به سمتش می‌روم. از پشت می‌گیرمش. از پشت می‌کوبی توی سرش. عصبانی می‌شود. برمی‌گردد. هُلش می‌دهی. با پشت می‌خورد به ساعت بزرگ و صدای خرد شدنش می‌آید. می‌افتد روی خرد شده‌های ساعت بزرگ و می‌افتی رویش. با مشت می‌کوبم توی صورتش. بی‌وقفه می‌کوبمش. با لگد می‌گذارد توی شکمم. پرت می‌شوم به عقب. پرت می‌شوی کنار میز شکسته. پرت می‌شوم کنار چاقوی روی زمین. دست می‌اندازی و چاقو را بر می‌داری. چاقو را می‌اندازم. چاقو را برمیداری. حمله می‌کنم به سمتش. می‌زنی. می‌زنم. می‌زنم و ...
می‌نشینم روی زمین. اطراف را نگاه می‌کنم. ساعت کوچک پاندول دار بی وقت کوکو می‌کند و زبان دراز آهنی‌اش را بیرون می‌دهد. چشم‌هایت سنگین می‌شوند. چشم‌هایم داغ می‌شود. و برای آخرین بار با دست‌های خونی پرنده‌ی زرد چوبی بی‌سر خرد شده را نوازش می‌کنم.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم و نکاتی به نظرم آمد که به واسطه‌ی خواندن داستان شما لازم است آن‌را با شما در میان بگذارم. اولین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد مساله ترس از داستان است. بیشتر وقت‌ها ترس نویسنده از داستانی که می‌نویسد باعث می‌شود به عنوان مخاطب نتوانم با داستان ارتباط برقرار کنم. گاهی وقت‌ها حس می‌کنم نویسنده بیشتر حواسش را داده به ‌این‌که کجا می‌شود این داستان را به پایان برد؟ کجا بهترین جا برای ایجاد گره است و کجای داستان جای مناسب‌تری برای گره گشایی است؟ نتیجه می‌شود این‌که به‌جای این‌که نویسنده داستان را پیش ببرد این داستان است که نویسنده را پیش می‌برد و همین مساله برای مخاطب قابل درک است و میان او و داستان فاصله می‌اندازد؛ مساله یعنی ترس نویسنده از داستانش. در مورد شما به نظرم آمد که اصلا از داستانتان نمی‌ترسید و این یک ویژگی بسیار مثبت در دنیای داستان نویسی شماست. انگار که داستانتان را اهلی کرده باشید. قبل‌تر از این‌ به بهانه داستان دیگری گفته بودم که مثبت‌ترین ویژگی که یک نویسنده می‌تواند داشته باشد جسارت است. در حقیقت تمام شاهکارهای ادبی دنیا در سایه جسارت نویسنده خلق شده‌اند و این جسارت هیچ‌وقت در کنار ترس نویسنده از داستان وجود نخواهد داشت. لحن راوی شما گاهی به لحنی کاملا یگانه تبدیل می‌شود و گاهی انتظاری که راوی به واسطه لحن یگانه‌اش در من به عنوان مخاطب داستان ایجاد کرده است برآورده نمی‌شود. استفاده از ترکیبی مانند «پاش‌پاش» که یک ترکیب برساخته و به شدت دراماتیک است من را متوقع می‌کنند که این راوی قرار است به بهانه داستانش با این واژه سازی‌های صمیمانه و دراماتیک من را کیفور کند اما با استفاده از ترکیبی مانند «مصرانه» که نه تنها داستانی نیست که زیادی هم ادیبانه است من را از داستانش بیرون می‌اندازد و من به بهانه این بیرون افتادن کمی از داستن عقب می‌افتم.
مساله مهم بعدی این ریتمی است که در روایتتان ساخته‌اید ریتمی که گاهی به عمد ضدضرب می‌شود و این ضدضرب شدن عامدانه عیار آن‌را بالا می‌برد. در میان نکاتی که معمولا در آموزش داستان‌نویسی تدریس می‌شوند نکاتی هستند که تکثیر ناپذیرند، نکاتی که نمی‌شود آن‌‌ها را آموزش داد نکاتی که جوششی هستند هستند و داستان‌نویس‌ها لدنی از آن‌ها بهره می‌جویند و به همین خاطر در همه‌ی داستان‌نویس‌ها وجود ندارد در نتیجه همین نکات تکثیر ناپذیر است که فقط تعداد کمی از نویسندگان هستند که داستان‌هایشان عیار بالایی دارد. در داستان شما نکته مهمی وجود دارد که هم نقطه قوت داستان شماست و هم نقطه ضعف آن؛ دنیای شخصی شما. شما در داستانتان دنیایی را تصویر کرده‌اید که بسیار شخصی است، همین مساله بیشتر از هرچیزی داستان شما را جذاب کرده است ما می‌دانیم شنوای داستانی هستیم که فقط راوی داستان شما می‌تواند آن‌را برای ما تعریف کند و از طرفی گاهی داستان شما چنان شخصی می‌شود که بیم آن می‌رود که هیچ‌کس داستان را آن‌طور که خود راوی می‌فهمد نفهمد. اولین و بزرگ‌ترین شرط موفقیت هرداستانی فهم مخاطب از آن است. این مهم نیست مخاطب درست همان‌چیزی را بفهمد که راوی می‌فهمد، درست این است که مخاطب بعد از خواندن داستان با خودش اطمینان داشته باشد که به اندازه خودش از داستان فهمیده است. خب طبیعی است که در داستان‌های شخصی این فهمیدن جذاب‌تر باشد چون مخاطب بیشتر به این حس مومن است که این شناخت به واسطه‌ی ذهن ورزیده‌ی خودش به دست آمده است و برای همه حاصل نمی‌شود اما از همان طرف این بیم وجود دارد که مخاطب جایی تسلیم شود و به خودش بقبولاند که وقتی مدام از دریافت داده‌های داستانی عقب است، وقتی راوی همیشه داستان را بیشتر از او می‌فهمد و می‌داند بهتر است که دیگر این داستان را ادامه ندهد. به همین خاطر است که آن‌را هم نقطه قوت داستان شما بدانم و هم نقطه ضعف آن چون از یکجایی به نظرم می‌رسد که بخشی از داستان در ذهن شما باقیمانده است. یعنی از یک‌جایی اطمینان دارم که داستان این‌قدر شخصی شده است که به ساختمان آن لطمه بخورد. این شخصی شدن با درونمایه داستانی شما همخوانی زیادی دارد. بیشتر از هرچیزی به نظرم می‌رسد که درونمایه اصلی داستان شما رنج است و هرکدام از ما خوانشی جداگانه از رنج داریم. رنج از نظر من یک چیز است و از نظر شما چیز دیگری است و همین یعنی شخصی‌سازی این مفهوم کار درستی است چون این شخصی‌سازی در ذات این مفهوم است. در تاریخ ادبیات داستان همین رنج بارها و بارها مضمون اصلی داستان‌های بسیاری بوده است، داستان‌هایی که به شاهکارهای ادبیات داستانی تبدیل شده‌اند به این‌خاطر که آشنایی با خوانش شخصی نویسنده‌های مختلف از رنج برای مخاطب جذاب بوده است. داستان نوشتن شباهت زیادی به بندبازی دارد، حیات و ممات داستان شما به حفظ تعادل در داستان شما بسته است به عنوان مثال در داستان شما همه‌چیز به رعایت تعادل در ارتباط با همین شخصی‌سازی و شخصی‌زدایی است. این‌که چقدر مختصات داستان شما شخصی می‌شود و حواستان باعث که این شخصی شدن تا کجا به جذاب‌تر شدن داستان شما کمک و از کجا این شخصی‌سازی به سلامت داستان شما ضربه می‌زند. به این سوال یک پاسخ صادقانه بدهید؛ مخاطب داستان شما همان قدری که شما داستانتان را می‌فهمید سر از داستان شما در می‌آورد؟ دقت کنید که برای این جواب فرضی نباید مخاطب را کندذهن یا که زیادی باهوش در نظر بگیرید، حواستان را بدهید به مخاطبی که کمی بیشتر از یک آدم معمولی باهوش است. نکته مهم دیگری که می‌ماند استفاده از راوی دوم شخص است. راوی دوم شخص از آن راوی‌هایی است که مخاطب را گیج می‌کند و همین مساله باعث می‌شود که استفاده از فقط در مواردی انجام شود که جز راوی دوم شخص راوی دیگر مناسب این روایت نباشد مانند وقتی که قرار است برای کسی که دیگر نیست پرده از رازی برداشته شود. راوی داستان شما همان‌قدری که راوی دوم شخص است راوی اول شخص هم است و همین مساله کمی به تخطی از زاویه دید شبیه است. بهتر است پیش از این‌که به این مساله بپدازیم که راوی دوم شخص برای داستان شما راوی مناسبی هست یا نه؟ به این مساله بپردازیم که استفاده شما از راوی دوم شخص استفاده درستی هست یا که نه؟ شما همان قدری که از افعال دوم شخص استفاده می‌کنید از افعال اول شخص هم استفاده می‌کنید و این یعنی دسترسی‌های راوی اول شخص و دسترسی‌های راوی دوم شخص برای روایت داستان شما به تنهایی کافی نیست و شما برای روایت این داستان به ترکیبی از این دسترسی‌ها نیاز دارید. این استفاده توامان از دو زاویه دید به ما اثبات می‌کند که استفاده شما از راوی دوم شخص استفاده درستی نیست. شاید راوی سوم شخص دانای کل یا راوی سوم شخصی که به ذهن هردو شخصیت داستانتان دسترسی دارد انتخاب بهتر و مناسب‌تری باشد. یک اصل کلی هست که می‌گوید تا وقتی یک اثر هنری به مخاطبش لذت بدهد دیگر بایدها و نباید بر آن اثر بی‌اثر است. در مورد داستان شما هم باید بگویم با وجود باید و نبایدها استفاده شما از این زاویه دید با همه اشتباهاتی که وجود دارد برای من لذت‌بخش بود و این صرف افعال با وجودی که هیچ پشتوانه‌ای در دل داستان نداشت یا من ندیدم اما لذت‌بخش بود. به نظرم شما کارتان را درست انجام دادید. البته نکات دیگری هم در داستانتان مثل تغییر استراتژی شما در قصه‌گویی یعنی درست از همان‌جایی که مشتری وارد مغازه می‌شود شما سیاست داستانیتان را عوض می‌کنید و راوی شما تبدیل به یک راوی قصه‌گو می‌شود. هیچ‌وقت تغییر استراتژی در داستان سیاست درستی نیست. داستان شما به بازنویسی احتیاج دارد. بهتر یکدست شود هم در سیاست روایی و هم در لحن. از طرفی به نظر کمی هم شخصی‌زدایی لازم است. فراموش نکنید که شما نویسنده خیلی خوبی هستید و این داستان یکی از بهترین داستان‌هایی بود که به بهانه پایگاه نقد داستان خواندم. امیدوارم که در آینده نزدیک داستان‌های بیشتری از شما و امیدوارم که نوشتن داستان را بیشتر از این جدی بگیرید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
احسان رضایی کلج » دوشنبه 26 شهریور 1397
درود جناب خانلری عزیز و ممنونم بابت نقد بسیار خوب شما از داستان من. در این داستان سعی شده بود دو وجه یک نفر و کشمکش های درونی اش نگاشته شود. این داستان آنقدرها که می طلبد بازنویسی نشده و ترجیح دادم اول نقدش را بشنوم و بعد دست به بازنویسی های بیشتر بزنم. در میان نقد شما نکات خوبی بود که سخت خود نویسنده از ان اگاهی پیدا می کند. همچنین به طور قطع نوشتن برای من جدی ترین کار دنیاست و امیدوارم به زودی کارهایی که در حال چاپ است را از من بخوانید و بیشتر با هم آشنا شویم. ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.