قضاوت بدون شخصیت‌پردازی امکان‌پذیر نیست




عنوان داستان : قاب عكس
نویسنده داستان : راحله موسوی

باخودكارروي ديوار نقطه كوچكي گذاشت وميخ رادرست رويش قرار دادوكوبيد. بااينكه مي دانستم چكش براي ان دستان ظريف سنگين است وضربه هايش به ميخ كاري نيست اما ازروي مبل تكان نخوردم .
چون او دوست داشت صفرتاصدش راخودش انجام بدهد.
قاب راكه روي ميخ مي گذاشت كمي صافش كردوقدمي به عقب برداشت. بااينكه پشتش به من بودمي توانستم لبخند رضايت رابرلبانش ببينم .
-نظرت چيه؟
اين سوال رادرهمان حالتي كه ايستاده بود پرسيد.
-صاف صافه ..خوبه كه رنگ قاب به كمد كنارش مياد.
به طرفم چرخيد .موهاي ابريشمي اش را ازصورت كنارزد وگفت : عكس روپرسيدم اقا!
-اها ..اونوكه قبلاً گفتم ،قشنگه..
كف دستانش رابه هم زدوباهيجاني گفت: قشنگ نيس شاهكاره..
بعد همان طوركه بال دامنش تكان ميخورد به طرف قاب رفت .
-تو تمام عكسايي كه اين سفرگرفتم اين يك چيز ديگس.. نگا كن حالتشون رو..اصل شكارلحظس..
روزنامه را روي مبل انداختم وبه طرفش رفتم .
- شايد چون بچه ان ،اين قدر حس داري به عكس ..
دستم راكه روي شانه اش گذاشته بودم ،كنارزد وگفت : حس من تنها نيس، استاديوسفي هم كلي كيف كرد..اصلاً هركي ديده ميگه اين عكس زندس..
لبه قاب راكمي بالا برد تامطمئن شود صاف است.
- خاصييت بچه هاس ديگه ، زندگي موج مي زنه تو چشاشون..
دستش درون موهايش بود ونگاهش به تابلو .
- تضاد ظاهري اين دوتا خيلي كارو جون داركرده وعمق داده بهش ..وگرنه چيزي كه زياده عكس بچه.
عينكم رااز ميز برداشتم وبه قاب نزديك شدم .
- موافق نيستم باهات ..اگر جاي اين دوتا بچه دوتاادم بزرگ سياه وسفيد بود. چشم در چشم هم وبا لبخند ،بازم اين طور جذاب مي شد؟
گويي حرف مرا نشنيده باشد ،محو در تابلو زمزمه كرد: به نظرت جايزه مياره؟
دستمالي كشيدم ومشغول تميزكردن شيشه عينكم شدم .
-استاديوسفي مي گفت خيلي شانس داره تو جشنواره..
نفس عميقي كشيد و ادامه داد: جزو ده نفر اول هم بشم برام دعوتنامه ميفرستن..
دستمال روي شيشه عينكم پاره شد.
-تميز شد ديگه ..
ببين چي خوشگل لُپشو گرفته
عينك را روي ميز انداختم وروبه او كه چشم از قاب برنمي داشت گفتم : عكس بچه خودمون باشه چيكا مي كني پس؟
-باباي بچه سياهه خيلي بد اخم بود و جرات نكردم بچه توي بغلش روبگيرم بذارم اين طرف ديگه بچه سفيده .. اون هم عكس توپي مي شد ها..
با دستانش كادري درست كردوبه تماشاي قاب ازدرونش شد.
-دوس دارم عكس بچه خودمون رو اينجوري نگا كني..
لحظه اي ايستاد وخيره به من نگاه كرد.
-داري حسودي مي كني اونم به يك قاب عكس!
نزديكش شدم وبازويش راگرفتم .
-ازقراري كه داشتيم ده ماه گذشته ،حالا هم كه اين جشنواره.. پس كي ميخايم خانواده بشيم ؟
بازو را كشيد و ابروي باريكش را بالا برد.
-الان نيستيم ! حتماً بايد نق نق يك بچه خانوادمون كنه !
-نق نق چيه!؟ ثمره عشقمون ميشه ..
بادست ودندان به جان پوست لبش افتاد.واكنش هميشه اش بود درعصبانيت ..
-كاش ازاول گفته بودي كه فقط براجوجه كشي منو ميخاي ..
-خيلي بي انصافي
-بي انصاف منم ياتو كه درست حالا كه استرس جشنواره رودارم واحتياج به ارامش ،امدي واين بحث هاي قديمي رو پيش كشيدي..
با دست رگ گردنم كه منقبض شده بود را ماساژ دادم ،اين بحث ها خيلي وقت بود بي نتيجه مانده بود.
-نكن لبتو ..
- چرادادمي زني ، اصلا لب خودمه..
دلم ميخاد
جعبه دستمال را بر مي داشتم و به ديوار كوبيدم .. براي لحظه اي صداي شكستن هردويمان راسرجا خشك كرد. به ديوار نگاه كرديم وبعدزمين .. جعبه به قاب خورده وانرا انداخته بود. صورتش را ميان دستهايش گرفت وهمان طوركه بلند گريه مي كرد از كنارم ردشد. براي لحظه اي خواستم بگويم متاسفم ..بگويم نمي خواستم اين طور بشود و بگويم زندگي ام را همين حالا هم دوست دارم و..هيچ نگفتم.
كنار قاب نشستم، شيشه ها عكس را پاره كرده بودند اما دو بچه هنوز به هم مي خنديدند.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. اگر قرار باشد در مورد داستان شما صحبت کنم چند نکته اساسی هست که داستان شما من را وادار به گفتنشان می‌کند. بسیاری از نویسندگان معتقد به دنیای زنانه و مردانه در داستان نیستند و بسیاری دیگر سفت و سخت به این تقسیم‌بندی اعتقاد دارند. من از دسته‌ی دوم هستم و به این فکر می‌کنم که وقتی کیفیت زندگی خانم‌ها و آقایان در اجتماعی به واسطه جنسیتشان متفاوت باشد پس این اختلاف کیفیت باید بر بازتابی که آنها از جامعه‌شان در دنیای داستانشان ارائه می‌دهند تاثیرگذار باشد. حداقل در داستانی مانند داستان شما که درونمایه‌ای اجتماعی دارد و ادعای دنیای برساخته ندارد باید باشد. وقتی صحبت از زنانگی و مردانگی در داستان باشد جنسیت نویسنده نقش مهمی را در انتخاب راوی ایفا خواهد کرد. راستش را بخواهید جز یک یا دو مورد استثنا هیچ داستانی را سراغ ندارم که در آن یک زن به جای یک مرد نوشته باشد و یا یک مرد به جای یک زن نوشته باشد و داستان نمونه موفقی از آب درآمده باشد. این مساله زیادی به پوسته خارجی ماجرا ربطی ندارد و درونی‌تر از این حرف‌هاست. این‌که راوی بگوید با سبیلم بازی می‌کنم یا چین دامنم را مرتب می‌کنم زیاد نقشی در شناساندن دنیای راوی به ما ندارد. بخش مهم‌تر ماجرا درونیات راوی و نظام فکری او در مواجهه با اتفاق‌های بیرونی است که حقایق را بر ما مشخص می‌کند. به عنوان مثال در جایی از داستان راوی داستان شما می‌گوید: «موهای ابریمشمی‌اش را از صورت کنار زد». واقعیت این است که این جمله یک جمله کاملا زنانه است و قبول آن از یک ذهن مردانه برای من کمی دشوار است. داستان شما پر است از این توصیف‌ها که پشتشان یک فکر زنانه پنهان است. این ماجرا اجتناب ناپذیر است و افاقا وقتی مردها به جای زن‌ها می‌نویسند بیشتر کمبودها و کاستی‌هایش را به ما نشان می‌دهد چون مردها به بازه‌ی بسته‌تری نگاه می‌کنند و کلی‌نگرتر از زن‌ها هستند و همین عدم توجهشان به جزئیات کار را برای آن‌ها سخت‌تر می‌کند. مساله دیگری در داستان شما وجود که موقع رد و بدل شدن دیالوگ‌ میان شخصیت‌ها خودش را نشان می‌دهد. در یک داستان خوب شخصیت‌ها خون دارند. نویسنده آن‌ها را به خوبی می‌شناسد و این شخصیت‌ها هستند که داستان را پیش می‌برند یعنی هر شخصیتی با توجه به ویژگی‌های بی‌شمار خودش خرده روایت مربوط به خودش را پیش می‌برد و داستان را شکل می‌دهد شاید به همین خاطر است که یک داستان خوب بیشتر از هرچیزی به زندگی شبیه است. در این دسته داستان‌ها بخش غیرقابل انکاری از شخصیت پردازی بر عهده‌ی دیالوگ‌ است و هر شخصیتی به بهانه پاسخ‌هایی که به پرسش‌های اتمسفر داستانی‌اش می‌دهد خودش را به ما می‌شناساند. دیالوگ‌ها داستان شما پیش‌برنده نیستند. بهتر است بگویم دست نویسنده از پشت دیالوگ پیداست. زن و مرد داستان شما تک‌صدا هستند یعنی کاملاً مشخص است که یک نفر به جای هردوی آنها صحبت می‌کند. وقتی این اتفاق می‌افتد مشخص می‌شود که نویسنده نه از دل داستان که از بالا به داستانش نگاه می‌کند و این مساله به نفع هیچ داستانی نخواهد بود. وقتی که این‌طور می‌شود شخصیت‌ها حواسشان را به این مساله می‌دهند که مخاطب را در جریان داستان قرار بدهند و بیشتر از این‌که صحبت کنند و با صحبت‌هایشان خصوصیات اخلاقی خودشان را بروز بدهند حواسشان به منافع داستان است و هیچ‌چیز مانند پیش بردن منافع داستان یک داستان را نابود نمی‌کند. به نظر شما در ساختن کیفیت این زندگی پیش از شروع شدن داستان موفق نبوده‌اید. عمر یک داستان به شروع شدن و به پایان رسیدن کلماتش نیست. تمام داستان‌های خوب و موفق دنیا داستان‌هایی هستند که به وقت خواندن آن‌ها حس می‌کنیم این داستان‌ها پیش از آن‌که شروع شوند هم در جریان بوده‌اند که این می‌شود کیفیت این زندگی پیش از شروع شدن داستان. تمام داستان‌های موفق دنیا بعد از تمام شدن کلمات تمام نمی‌شوند. درست همان وقتی که داستان به پایان می‌رسد تازه در ذهن ما شکل می‌گیرد و شروع می‌شود. داستان موفق داستانی است که بعد از به پایان رسیدن کلمات تمام نمی‌شود و دست از سر مخاطبش برنمی‌دارد. داستان شما نه کیفیت پیش از شروع دارد و نه بعد از تمام شدن در سر مخاطب به حیاتش ادامه می‌دهد. شاید اصلی‌ترین دلیل این ناکامی مهندسی نادرست اطلاعات داستانی شما باشد. مساله داستان شما تازه در یک سوم پایانی داستان راه به داستان شما پیدا می‌کند. این مساله همین‌که به داستان شما راه پیدا می‌کند داستان تمام می‌شود و قبل از این‌که سر و کله این مساله در داستان پیدا بشود هم هیچ نشانه‌ای از حضورش در داستان نبود. باز هم نقش شما به عنوان نویسنده در این داستان است که از پشت کلمات پیداست و همین نقش داستان را ضعیف کرده است. شخصیت‌ها کاملا تسلیم شما هستند و هیچ تلاشی برای ساختن داستان خودشان نمی‌کنند. اگر داستان شما از همان جایی شروع شود که عکس روی دیوار است و مرد مسأله بچه‌دار شدن را مطرح می‌کند چه می‌شود؟ یک‌سوم ابتدایی داستان چه کمکی به شکل گرفتن داستان می‌کند؟ اگر حذف شود داستان شما ناقص می‌شود؟ پاسخ این سوال‌ها ارتباط مستقیمی با درست یا غلط بودن مهندسی اطلاعات در داستان شما دارد. داستان شما در گروی تنشی است که در این رابطه وجود دارد و این تنش باید از ابتدای داستان وجود داشته باشد. مخاطب باید حضور تنش در این رابطه را حدس بزند و منتظر یکی از آن مهم‌ترین‌هاش در مسیر داستان شما باشد. این داستان باید بیشتر از این‌ها نفس‌گیر باشد. فقدان شخصیت پردازی ضربه زیادی به این داستان زده است. ما باید این شخصیت‌ها را بشناسیم و مواضع آن‌ها را بدانیم. شناخت ما از این شخصیت‌ها و قضاوتی که به پشتوانه این شناخت داریم به این داستان عمق می‌دهد و آن‌را موجه می‌کند وگرنه در شرایط فعلی که به خاطر عدم شخصیت پردازی ما شخصیت‌ها را نمی‌شناسیم چه فرقی می‌کند که حق با کدامشان است؟ ما از کجا باید بدانیم که کدام‌یکی درست می‌گوید و کدام‌یکی در حق دیگری ظلم می‌کند؟ شخصیت پردازی اصلی‌ترین جای خالی در داستان شماست و تا وقتی شخصیت‌های داستان شما ساخته و پرداخته نشوند این داستان شکل نمی‌گیرند. امیدوارم که برای این داستان وقت بیشتری بگذارید و از نو این داستان را با بنویسید. این داستان بیشتر از بازنویسی به مهندسی مجدد احتیاج دارد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
راحله موسوی » دوشنبه 12 شهریور 1397
ممنونم جناب خانلري كه اين طور موشكافانه ودقيق نقد كردين .. قطعاً نظرهاي شما رو به جان مي خرم ودر نوشته هاي بعدي اعمال مي كنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.