وقتی عروسک و عروسک‌ساز یکی می‌شوند




عنوان داستان : عروسک
نویسنده داستان : ناهید بناپور

عروسک
میل بافتنی را کنار گذاشتم. چند بار انگشتهایم را باز و بسته کردم. تک تک مفاصل دستم درد می کرد. چشمم می سوخت. سرم را به دیوار تکیه دادم و چند لحظه چشمم را بستم. کلمات دختر توی گوشم پیچید. «خدافظ. گریه نکن. فردا میام می برمت.» چهره دختر را آنموقع که عروسک را می بوسید، بخاطر آوردم.
دوباره میل بافتنی را برداشتم. نگاهم روی کلافهای رنگی کاموا چرخید. باید برای لباس لاله رنگی انتخاب می کردم. گفتم: «لاله خانم دوست داری لباست بنفش باشه یا قرمز. فکر کنم قرمز بیشتر بهت بیاد » کلاف قرمز را برداشتم و شروع به بافتن کردم. چند دقیقه بعد یادم افتاد لباس گلی قرمز است. پس باید لباس لاله را بنفش می کردم تا آنها را با هم اشتباه نگیرم.
حالا باید لباسی را که بافته بودم، میشکافتم و دوباره با بنفش می بافتم. یاد لباس بنفشی که دختر پوشیده بود افتادم. اتفاق صبح را از آنجایی که دختر لباس بنفش با لبخند دست و دل بازانه به طرفم آمده بود مرور کردم. دختر روبروی بساطم ایستاد. نگاهش روی عروسکها چرخید و ناگهان خنده بلندی کرد. انگار یکی از عروسکها را پسندیده بود. به موهای سیاهش دست کشیدم و پرسیدم «خوشگل خانم کدومو میخوای» دختر با همان لبخند شیرین گفت: «اونی که لباسش توریه» بعد به مادرش نگاه کرده و با عشوه کودکانه ای گفت: «مامان اونو برام می خری» عروسک را برداشتم . حلقه آویز یکی از عروسکها به لباس توری عروسک گیر کرده بود. مشغول جدا کردن دو عروسک بودم که ناگهان دختر فریاد زد: «نه جداشون نکن. ناراحت میشن. من هر دوتا رو میبرم» بعد به صورت مادر نگاه کرد. مادر اخم کرد و گفت: «نه لازم نکرده. یکی کافیه.» ناگهان خنده دختر از روی لبش پرید. نگاه ملتمسانه ای کرد. «خواهش میکنم این دوتا با هم دوستن. باید با هم بمونن» مادر با همان قاطعیت گفت: «فقط یکی» بعد از کمی تقلا دو عروسک را جدا کردم. عروسک لباس توری را به دختر دادم و آن یکی را دوباره روی بساطم گذاشتم. توی دلم گفتم: «باید حلقه این عروسک را عوض کنم. دائما به عروسکهای دیگه گیر میکنه.» مادر عروسک را از دست دختر گرفت و نگاه کرد.
• آخه این عروسک چی داره؟
• خیلی خوشگله.
• کجاش خوشگله؟ تو خونه اون همه عروسک خوشگل داری. مثلا اونی که از ترکیه خریدیم. اون قشنگتره یا این. اینو می خوای چیکار؟
• آخه اونا با من حرف نمیزنن. اونا اصل بلد نیستن حرف بزنن. ولی این عروسکه باهام حرف میزنه. خودش صدام کرد و گفت بیا منو ببر.
حرف دختر را باور کردم چون بعضی وقتها که با عروسکهایم حرف میزنم حس میکنم جوابم را می دهند. حالا چرا نباید با این دختر حرف بزنند. توی همین فکرها بودم که دختر عروسک را از دست مادر گرفت و به گوشش نزدیک کرد. بعد از چند لحظه گفت: «گوش کن. داره میگه چرا منو از دوستم جدا کردی.» بعد عروسک را بطرف مادرش گرفت« ببین داره گریه میکنه.» انگار مادر از این حرف دختر عصبانی شد. با لحن تندی گفت: « مگه بهت نگفتم حرفای الکی نزن؟»
• بخدا الکی نمیگم . خودت گوش کن.
• اصلا برات چیزی نمی خرم .
مادر عروسک را از دست دختر بیرون کشید و کنار بقیه گذاشت. بعد دست دختر را گرفت. تا از جلوی بساطم دورش کند. اما دختر دستش را کشید و دوباره عروسکها را از روی زمین قاپید و به سینه اش چسباند و گفت:
• تورو خدا مامان اینا رو واسم بخر
• اگه فقط میگفتی عروسک میخوای. شاید می خریدم. اما حالا که دروغ میگی اصلا واست چیزی نمیخرم.
• مامان اگه این عروسکا رو بخری به همه حرفات گوش می کنم.
• من اینقدر پول ندارم .
• اینا رو بخر پولای قلکم مو واسه ی خودت بردار.
• همین که گفتم. راه بیفت بریم.
وقتی دیدم دختر چطور به مادرش التماس میکند، دلم سوخت. انگار خودم بچه شده بود و به مادرم التماس می کردم، برایم چیزی بخرد. به مادر دختر گفتم :
• خانم این عروسکا خیلی ارزونن. فقط 5 تومنه. اگه الان پول همراهتون نیست ، فردا بیارین. من هر روز اینجا هستم
• مسئله پولش نیست. چون دروغ میگه نمی خرم.
بعد به صورت دخترش نگاه کرد. چشمای دختر پر اشک شده بود. مادر با دیدن اشک دخترش انگار دلش سوخت. با آن قاطعیتی که مادر صحبت میکرد، انتظار نداشتم اینقدر زود تسلیم بشود. خوشحال شدم چون امروز این اولین فروشم بود. مادر گفت:« خیلی خوب این دفعه رو ندیده می گیرم» یکی رو انتخاب کن دختر با صدای بغض کرده گفت: «اما مامان این دوتا با هم دوستن مگه ندیدی همدیگه رو محکم بغل کرده بودن.»
گفتم : «خانم دخترتون خیلی خوشش اومده هر دوتاش رو بخرین. ارزونتر هم میدم. اینا رو خودم می بافم فقط پول کامواشو ازتون میگیرم » مادر با ناراحتی. گفت: «نه حتی اگر مجانی هم بدین نمیگیرم. همین یکی هم زیادیه. عادت کرده با گریه کارش رو پیش ببره. خونه رو پر از این آت آشغالا کرده.» وقتی کلمه آت آشغال از دهان مادر بیرون آمد. انگار تیری مستقیم به قلبم فرو رفت. به عروسکهایی که با آن همه زحمت بافته بودم می گفت آت آشغال. حتی همین حالا که یاد این کلمه افتادم قلبم درد گرفت. به بافتنی توی دستم نگاه کردم. حواسم نبود. می خواستم فقط چند ردیف قرمزی را که بافته بود بشکافم ولی یک قسمت از بدن لاله را هم شکافته بودم. به صورت سفید لاله که مثل آدم برفی آفتاب خورده شل و وارفته بود نگاه کردم. میل بافتنی را برداشتم و با سرعت شروع به بافتن کردم. درد دوباره توی دستم پیچید اما اصلا مهم نبود. باید زودتر کارم را تمام می کردم. نمی خواستم گلی بیشتر از این تنها بماند. دوباره بافتم و بافتم و بافتم. دوست نداشتم به چیزی غیر از بافتن فکر کنم. اما اتفاق صبح دوباره خزید توی ذهنم. از همانجایی که مادر به عروسکهایم گفته بود آت و اشغال همانجایی که قلبم تیر کشیده بود. به بساطم که روی زمین بود نگاه کردم . تک تکشان را می دانستم کی بافتم. میدانستم موقع بافتنش چه حالی داشتم. می دانستم هر کدام را چند بار بافته و شکافته بودم تا شکلی که می خواستم در بیایید. مثلا عروسک جیمبو خیلی اذیتم کرده بود. تا شکلش درست شود. و عروسک باب اسفنجی آنقدر راحت بود که چشم بسته می بافتمش. عروسک نی نی را وقتی خواهر زاده ام بدنیا آمده بود بافتم و عروسک گلی. راستی گلی را چطور بافته بودم . اصلا چیزی یادم نمی آمد. گلی را خیلی وقت پیش بافته بودم. به کارتونهای که دیده بودم فکر کردم. گلی شکل هیچکدام نبود. گلی شکل کسی بود که میشناختم. ولی یادم نیامد چه کسی. به افراد دورو برم فکر کردم کسی به اسم گلی یادم نیامد.
صدای کوبیده شدن پنجره من را از خاطره صبح بیرون کشید به پنجره نگاه کردم. در آن تکه از آسمان که سهم پنجره من بود حتی یک ستاره هم وجود نداشت. آهی کشیدم و گفتم : «بخت منم مثل آسمون این پنجره تاریک و خالی از ستارست.» دوباره فکرم لیز خورد توی اتفاق صبح همان جایی که مادر با بی میلی از کیفش یک اسکناس در آورد و دخترش را مجبور کرد یکی از عروسکها را انتخاب کند. و دختر با چشمهای پر اشک اصرار میکرد مادرش باور کند عروسکها در حال گریه کردن هستند ونمی خواهند از هم جدا شوند.
بالاخره دختر تسلیم شد. عروسک لباس توری را انتخاب کرد و گفت: «گریه نکن می برمت پیش بقیه عروسکام اونجا یه دوست تازه پیدا می کنی.» و عروسک را به سینه اش چسباند و چند قدم از بساطم دور شد. ولی دوباره برگشت. پرسید:
• همه ی عروسکات اسم دارن .
• آره همشون اسم دارن. اگه کارتی که روشون هست بخونی اسمشو نوشتم. مثلا عروسک تو اسمش بتیه
• اما خودش بهم گفت اسمش ملوسکه. حتما اسم بتی رو دوست نداره. اسم دوستش چیه؟
• گلی
دختر گلی را که نتوانسته بود بخرد برداشت و گفت: «گلی خانم گریه نکن فردا میام می برمت .» عروسک را آرام بوسید و کنار بقیه گذاشت بعد با قیافه مظلومی گفت: «گوشت رو بیار یه چیزی می خوام بگم» خم شدم. دختر آهسته گفت:
• شاید فردا مامانم منو نیاره. واسه اینکه گلی خیلی غصه نخوره یه دوست دیگه براش بباف.
• باشه حتما همین امروز واسش یه دوست می بافم. راستی خوشگل خانوم اسمت چیه؟
• لاله
• اسم دوست گلی رو میزارم لاله.
• اسم شما چیه
• گلنار
دختر خندید و گفت: « گلی شما رو خیلی دوست داره آخه اونم مثل شما روی لپش خال داره .
یادم آمد گلی را از روی یکی از عکسهای قدیمی خودم بافته بودم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم ناهید بناپور سلام

«عروسک» داستان لطیفی است که از خواندنش لذت بردم. به شما تبریک می‌گویم. فضای داستان صمیمی است و مجموع اثر روان و خوشخوان است. صداقتی که در مجموع کار موج می‌زند بر مخاطب اثر می‌گذارد. داستان ساده و بی ادعا شروع می‌شود اما همان کنش ساده‌ی باز و بسته کردن انگشت‌ها و کنار گذاشتن و باز برداشتن میل بافتنی کافی است و کنش کوتاه و بسیار خوبی است برای اینکه مخاطب را با اصل ماجرا آشنا کند. چه خوب که فرصت را از دست نداده‌اید و بلافاصله و با یک فلش‌بک و یک دیالوگ مختصر و مفید، دختربچه را هم وارد کرده‌اید تا کم کم جهان داستانی‌تان شکل بگیرد. همین شیوه ورود به داستان و دانستن اینکه کجا و چگونه می‌توانید قطعه‌های پراکنده را در کنار هم بگذارید تا تصویر نهایی کامل شود، بسیار مهم است و شما موفق به این کار شده‌اید. می‌دانید یکی دیگر از جنبه‌های مثبت و آموزنده این داستان چیست؟ اینکه در طراحی و پرداخت سوژه‌ای به شدت ساده، بسیار هوشمندانه عمل کرده‌اید و نتیجه اثری خواندنی شده که معصومیت و راستی‌اش را می‌شود دریافت. تمام ماجرا این است که مادر دختربچه‌ای حاضر نمی‌شود دو عروسک را با هم برای دخترش بخرد و دختر از خانم فروشنده که خودش عروسک‌های کاموایی را می‌بافد قول می‌گیرد تا برای عروسکی که جا مانده، دوست تازه‌ای ببافد و خانم عروسک‌ساز به قولش عمل می‌کند. همه‌اش همین است؛ اما شما با همین ماجرای به ظاهر ساده داستانی نوشته‌اید که بیانگر معصومیت‌های کودکانه، رویاهای دور و دراز، باورهای عمیق، تنهایی‌های نادیدنی و رنج‌های ناگفتنی است. شما موفق شده‌اید عروسک‌های داستانتان را درست مانند شخصیت‌های محکم و باورپذیری که هر کدام نماینده کسی یا بیانگر حسی انسانی هستند، نشان بدهید. اوج داستان جایی است که راوی (عروسک‌ساز) دارد به شباهت عروسک‌ها با شخصیت‌های کارتونی که الگوی ساخت عروسک‌ها بوده‌اند فکر می‌کند و به اینکه هر بار و در زمان خلق هر عروسک چه حس و حالی داشته است و دارد فکر می‌کند عروسک گُلی که تنها مانده شبیه کیست و چرا این همه آشنا به نظر می‌رسد. غافل از اینکه گلی در واقع خود اوست که همیشه تنها می‌ماند و هرگز کسی او را با خودش نبرده است. این رازی است که با آخرین سطرها و با دیالوگ دخترک بر راوی و بر مخاطب آشکار می‌شود:"دختر خندید و گفت: «گلی شما رو خیلی دوست داره آخه اونم مثل شما روی لپش خال داره» یادم آمد گلی را از روی یکی از عکسهای قدیمی خودم بافته بودم."
همین واقعیت تلخ یکی از قوی‌ترین بخش‌های داستان شماست چون در واقع آنجاست که عروسک و عروسک‌ساز یکی می‌شوند و مخاطب، وسعت عشق و تنهایی راوی را درک می‌کند. باز هم به شما تبریک می‌گویم و پس از خواندن این اثر بسیار امیدوارم خواننده آثار درخشان و مثال‌زدنی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
آناهیتا آروان » 11 روز پیش
منتقد داستان
سلام. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
فرخنده رضاپور » 13 روز پیش
به نام خدا سلام دوست خوبم ناهید جان من شاهد تلاش شما برای نوشتن بودم. خوشحالم که اینقدر پیشرفت کردی. داستانت زیبا است. خوشحالم که موضوع‌ و قهرمان یک داستان شدم. خیلی عالی نوشتی. انگار همه حرفهای مرا در داستانت آوردی. تبریک. ان شالله به همین زودی ها نامت جزو نویسندگان بزرگ قرار خواهد گرفت و من به داشتن چنین دوستی افتخار خواهم کرد.
ناهید بناپور » 15 روز پیش
ممنون از اینکه وقت گذاشتید و داستانم را نقد کردید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.