توجه به فرم، ضرورت اول ِ داستان‌نویسی




عنوان داستان : دل ... آرام
نویسنده داستان : نجمه خسروپوربروجنی

دستش را روی قاب عکس کشید ، بغضی که از صبح همانند سدی بتونی در گلویش قد علم کرده بود ناگهان شکست و روی پهنای صورتش آوار شد.قطرات اشک غلت زنان روی قاب عکس افتادند. صورت مهربان پشت شیشه خیس دلتنگی شد...
آرمان بادست اشک هایش را از روی قاب عکس پاک کرد ،کنج اتاق نشست ،زانوهایش را به همراه قاب عکس بغل گرفت ،دستانش را جلوی صورتش گرفت ،و اینبار باصدای بلند شروع کرد به گریه کردن. دلتنگی اما بی امان چنگ میزد بر تار نای دلش...
چشمانش رابست سرش را به دیوار تکیه داد
#
دکتر عکس سونو گرافی را از لای پرونده دلآرام بیرون آورد و به سمت همسرش گرفت

خیلی متاسفم ، من چندین بار به خانمتون تذکر دادم که باردار شدن براشون خطرناکه و ممکنه جانش را بگیره ولی ایشون اصرار کردن و گفتن که شما عاشق بچه هستید ...
#
آرمان با صدای گریه دلآرام به خودش آمد ، دخترش را به آغوش کشیدو گردنبندی که روی پلاکش اسم دلآرام نقش بسته بود را از گردن خودش باز کرد و به گردن دخترش انداخت اشک در چشمان پدر حلقه زد ، سکوت سنگینی بر فضای خانه حکمفرما شد ، دلآرام پدرش را بغل کرد و اشک هایش را از گونه هایش پاک کرد
نقد این داستان از : احسان عباسلو
بازی که با عنوان داستان‌تان داشته‌اید زیباست. دلارام و دل آرام دو معنای متفاوت دارند. آرمان در داستان به دنبال هر دوی این‌ها بوده اما به یکی رسیده است. داشتن یکی برایش به معنی از دست دادن دیگری تمام شده. این به دست آوردن و از دست دادن حتی خودش دو جنبه پیدا کرده که داستان شما را زیباتر نموده. دلارام (مادر) دلارام (دختر) و دل آرام. آرمان در اصل هر سه این‌ها را طلب می کرده. ابتدا شاید دلارام (مادر) و دل آرام را داشته اما هوس او به داشتن سومی (دلارام دختر) باعث شده تا دوتای قبلی را از دست بدهد. این نکته آموزه اخلاقی خوبی را در خصوص راضی بودن به حکمت خداوندی بیان می‌کند.
متن شما از حیث احساسی قوی است. البته یک داستان احساسی که تمرکز آن بیشتر بر احساس است تا فرم. اگر کمی روی فرم نوشتاری خود کار کنید نویسنده موفقی خواهید شد.
"قطرات اشک غلت‌زنان روی قاب عکس افتادند. صورت مهربان پشت شیشه خیس دلتنگی شد..." در این جا برای نمونه یک معنای واحد را با دو جمله بیان کرده‌اید. جمله دوم همان منظور را می‌رساند و لزومی به جمله اول نیست. خواننده می فهمد که صورت پشت قاب فقط وقتی در این حالت خیس می شود که فرد گریه کرده باشد. نکته دیگر در مورد فرم آن است که از نوشتن افعالی که شبیه هم هستند در فواصل خیلی کوتاه خودداری کنید. برای مثال فعل "شد" دو بار در همان سطرهای اول تکرار شده است. یا فعل "گرفت" در ادامه که پشت سر هم تکرار شده. همچنین برای رسیدن به فرم ادبی، گاه لازم است جای فعل را در جمله عوض کنید: "دستش را کشید روی قاب عکس" همان معنی اولین جمله شما را دارد اما از حالت معمول انشائی خارج شده است.
تکه اول داستان کمی بی‌مورد تکراری و کند شده است. در بخش اول، یک صحنه واحد را داریم که می‌شد در یک خط آن را گفت. داستان به این کوتاهی نباید این همه از حجم خود را روی یک صحنه خرج کند. اگر عمق احساس مد نظر شما بوده لااقل معانی جدید بدان بیافزایید یا حس دیگری را بگویید. در تمام این هفت خط ما فقط یک نکته را داریم که مدام تکرار شده.
به این تکه دقت کنید: "براشون خطرناکه و ممکنه جانش را بگیره". این تکه پنج کلمه اصلی دارد و اگر دقت کنید متوجه می‌شوید که کلمه "جانش" از لحاظ لحنی با چهارتای دیگر متفاوت شده و شکل رسمی پیدا کرده. باید بر استفاده از لحن واحد دقت نمایید.
نکات دیگری هم در مورد داستان شما وجود دارد. برای مثال ضرورت تکه آخر. تکه آخر فقط آورده شده تا بگوید آرمان نام دختر را دلارام گذاشته است در حالی که این را می‌شد در همان تکه اول هم گفت بدون این که ضرورتی بر آوردن شخصیت دختر باشد.
یک تکنیک دیگر در فرم استفاده از فلش‌بک و یا استفاده از خاطره است. می‌شد بخش مربوط به دکتر را با یک فلش‌بک به گذشته و یا رجوع به خاطره‌ی آرمان بازگو کرد بدون آن که ضرورتی به تغییر زمان و سکانس باشد. در همان تکه اول در حالی که آرمان دارد به قاب نگاه می‌کند ذهنش به گذشته برگردد و سکانس دکتر را مرور کند. در داستان کوتاه معمولاًً رسم نیست در زمان جلو و عقب برویم به خصوص در داستانی به این کوتاهی.
"دستش را روی قاب عکس کشید، قطرات اشک غلت‌زنان روی صورت مهربانش افتادند. دلارام رفته بود و از او نامی مانده بود که آرمان برای بچه انتخاب کرده بود. با دست اشک‌هایش را از روی قاب عکس پاک کرد، کنج اتاق نشست، زانوهایش را به همراه قاب عکس بغل گرفت. حرف‌های دکتر به ذهنش هجوم آوردند: خیلی متاسفم، من چندین بار به خانمتون تذکر دادم که باردار شدن براشون خطرناکه و ممکنه جونشون رو بگیره ولی ایشون اصرار کردن و گفتن که شما عاشق بچه هستید ...
دستانش را جلوی صورتش گرفت، و این بار باصدای بلند شروع کرد به گریه کردن. دلتنگی اما بی‌امان چنگ میزد بر تار نای دلش...
چشمانش را بست. سرش را به دیوار تکیه داد. "
این بازنویسی داستان شماست بدون آن که نیاز به جلو و عقب رفتن در زمان و مکان باشد.
روی فرم نگارشی خود و تکنیک‌های داستان‌نویسی کار کنید. کلاس بروید و داستان‌های خوب بخوانید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.