حفظ یکدستی فضای اثر



عنوان داستان : آدم برفی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «آدم برفی» منتشر شده است.

زمستان از راه رسیده بود، وهوای سرد آبادی همه را خانه نشین کرده بود،دانه های سپیدبرف مثل پنبه های حلاجی شده بر سر رهگذران فرو می ریخت ؛کوهها لباسی از برف پوشیده بودند،صدای زوزهء گرگها در آن طرف درّه ها شنیده میشد،ازبالای کوه دود اجاق خانه ها و چراغهای کم سوی آبادی در زیر بارش برف زیباتر به نظر می رسیدوصدای قارقار کلاغها که نویدزمستانی پر بار را می دادند؛پسرک چوپان با گلهء گوسفندان در راه بازگشت به خانه بود ،که برف با شدت بیشتری شروع به باریدن گرفت وهمه جا را سفید پوش کرد،پسرک چوپان باعجله گوسفندان را به طرف آبادی حرکت داد،برهء کوچک وسفید که در سپیدی برف گم شده بودشروع کرد به صدا کردن (بع بع بع)پسرک چوپان به طرف صدا رفت ،ولی هرچه تلاش کرد نتوانست برهء کوچکش را پیدا کند،اگربیشتر در زیر بارش برف می ماندبقیهء گله هم از سرما تلف می شدند،به ناچار به راه افتاد،شب فرا رسیده بود وهمه جاتاریک بود وبرف همچنان می بارید،پسرک غمگین بود وپیش خودش گفت ،حتماً تاصبح گرگهای گرسنه برهء کوچکش را تکه تکه خواهند کرد، شب سردی بود ،گوسفندان را در طویله جا داد برایشان آب و کمی علوفه گذاشت وخودش به اتاق کاهگلی قدیمیشان رفت ودرپای کرسی دراز کشید اما از غصه خوابش نبرد،پیش خودش میگفت حیوان زبان بسته حتی نمی تواندازکسی کمک بخواهد،باهمین فکرهاوخیالها تاصبح چشم به در،دوخته بود؛خورشیدازپشت کوههای پراز برف طلوع می کرد وانوارطلاییش را بر روی برفهامی پاشید ،بچه ها باخوشحالی برای تماشای آدم برفیهایشان به بیرون از خانه می رفتند، بچه ها دلشان میخواست تا گرمای آفتاب آدم برفی ها را آب نکرده با آنها بازی کنند،پسرک چوپان فکری کرد و گفت ،امروز روزی نیست که بتوانم گوسفندان را به صحراببرم ولی برای پیدا کردن برهء کوچکم باید به صحرا بروم؛ به راه افتاد کفشهای کهنه اش پراز برف شده بودندوانگشتانش بی حس شده بود ،سگ گله که جلوتر ازپسر حرکت میکرد،ناگهان بادویدن وپارس کردن ؛پسرک را به طرف آدم برفی کشاند؛وقتی به آدم برفی رسیدند،باتعجب بره کوچولو رادید،که کلاه به سرش و شال به دور گردنش دارد ،تکه هایی از هویج را که خورده بود به زیرپایش ریخته شده بود،آدم برفی که شال و کلاه را زینت خود می دید وبدون آنها هم میتوانست زنده بماند،آنها را به بره کوچولو بخشیده بود چون می دانست او برای زنده ماندن به آنها احتیاج دارد،پسرک چوپان با بره کوچولو و سگ با وفایش ،راه آبادی را درپیش گرفتند، به خانه که رسیدند ،بره را پیش مادرش بردوخودش با برداشتن شال وکلاه وکت مخملی که خیلی برایش عزیزبود به طرف آدم برفی به راه افتاد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم خدیجه مردانی سلام

در «آدم برفی» حس و حالی هست که مرا به قصه‌های خاطره‌انگیز کودک و نوجوان دهه شصت می‌کشاند. توصیف فضای سرد و برف‌گیر روستا و مجموع صمیمیتی که در صحنه‌های ساده‌ی بی آلایش آن هست، داستان را آشنا و دلنشین کرده است؛ اما نکته‌هایی که دیده نشده‌اند را یادآوری می‌کنم تا در سایر آثار به آن‌ها بپردازید. اولین نکته این است که پسرک داستان تا وقتی در کوه و دشت و بیابان است، تنهایی‌اش پذیرفتنی است و اگر فقط با خودش یا با گوسفندانش حرف بزند باورپذیر است اما وقتی به خانه می‌رسد که دیگر تنها نیست. بالاخره در آن خانه کاهگلی کوچک خانواده‌اش زندگی می‌کنند و می‌تواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند پس شما می‌توانید در توصیف‌ها و صحنه‌ها و دیالوگ‌ها، دیگران را هم وارد بازی کنید و اگر جز این است و پسرک در خانه هم تنهاست، این تنهایی باید منطق داستانی و باورپذیری داشته باشد. اینجوری مثل این است که پسرک آخرین بازمانده‌ی انسان‌های روی زمین است. نکته دوم پایان‌بندی داستان شماست. داستان تا جایی که پسرک خوابش نمی‌برد و صبح زود به دنبال بره‌اش از خانه بیرون می‌زند رئال است اما وقتی به بره می‌رسد و می‌بیند آدم برفی شال و کلاهش را به او داده است، کار از فرم رئالیستی‌اش خارج می‌شود اما این تغییر، این عبور، خوب درنیامده است چون تا انتهای کار، هیچ نشانه‌ای که ما را به جهان غیرواقعی یا خیالی یا هرچه که اسمش را بگذاریم پیوند بزند وجود نداشته؛ بنابراین بهتر بود برای نجات بره از سرما فکر دیگری می‌کردید تا با اتمسفری که کل داستان را دربر گرفته، همخوانی و سنخیت داشته باشد. اگر به نوشتن داستان‌های کودک و نوجوان علاقمند هستید، کار دشواری پیش رو دارید اما با تلاش و تمرین خستگی ناپذیر از پس آن برخواهید آمد. پیشنهاد می‌کنم مجموعه قصه‌های سبلان نوشته محمدرضا بایرامی را بخوانید، به‌ویژه «کوه مرا صدا زد» را. پایگاه نقد داستان منتظر آثار شماست. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۴
آناهیتا آروان » شنبه 14 مهر 1397
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. منتظر آثار خوب و خواندنی شما هستیم.
خدیجه مردانی » شنبه 14 مهر 1397
بینهایت سپاس گذار ومنت دار شما هستم براتون آرزوی سلامتی و شادی دارم
آناهیتا آروان » پنجشنبه 12 مهر 1397
منتقد داستان
سلام. حس کلی حاکم برفضای داستان شما آشنا و صمیمی بود. امیدوارم نکاتی که به آنها اشاره شده کاربردی و راهگشا باشند. گفتگو با شما دوستان و خواندن آثارتان باعث افتخار است. کاش فرصت آشنایی ها و دوستی های بیشتر بود؛ با این حال واقعیت این است که فرصت پاسخگویی و نقد خصوصی ندارم و پایگاه نقد داستان فرصتی است تا بتوانم در خدمت شما باشم؛ بنابراین از اعتمادتان به پایگاه نقد بی اندازه سپاسگزارم و امیدوارم همچنان خواننده داستان های خوب شما باشیم.
خدیجه مردانی » چهارشنبه 04 مهر 1397
سلام خانم آروان عزیز ازاین که برای داستان آدم برفی وقت گذاشتید بینهایت سپاس گذارم و توصیه های بسیار مهم ومحترم شما رو با جان ودل به کارمیگیرم ؛نقدشما حکم کلاس درسی بودبرای من، درحضور استادی به حق شما و درخواست یک خواهش ،البته اگر برای شما مقدورباشد؛جهت نظرخواهی خصوصی درمورد دیگرنوشته هام ؛اگه امکانش هست توتلگرام ۹۱۵۴۷۵۹۹۷۱ ؛جسارت منو ببخشید وبازهم ازشما قدردانی میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.