اهمیت ورود به داستان




عنوان داستان : نقص ویژگی
نویسنده داستان : رویا جعفری

شهروند درجه دوم سرش را به آرامی برگرداند و بالا را نگاه کرد. وقتی دید چند سی سی بیشتر در سرم باقی نمانده خیالش راحت شد. به زودی میتوانست برود توی حیاط ول بگردد و در باغچه خاک بازی کند. چشم هایش را از سرم برداشت و به پزشکش نگاه کرد که با لبخندی بالای سرش بود. پزشک به او گفت خیالت راحت باشد. فقط یک مسمومیت غذایی بود. سرمت که تمام شد می توانی بروی ناهارت را بگیری و بخوری، تا شب هم رنگ و رویت بر می گردد.
چند ماهی بود که با هم صمیمی شده بودند. پزشک مخفیانه به آرما کتاب هایی میداد تا مطالعه کند. پزشک آدم خوبی بود. هیچ توجه نمی کرد که آرما شهروند درجه دوم است. گاهی آرما را صدا می کرد و مینشستند با هم کتاب ها را نقد می کردند. حتی انقدر به آرما اعتماد کرده بود که از آزمایشات غیر قانونی پزشکی اش هم به او چیزهایی گفته بود. آرما هم راجع به علاقه اش به لب خرمایی تنها با او حرف می زد.
سرم تمام شد. پزشک به آرامی آن را از دست آرما جدا کرد. آرما با کمرویی لبخندی به نشانه ی تشکر زد. پزشک در حالیکه در یک دستش بطری خالی سرم بود، با دست دیگرش صندلی چرخدار خود را به سمت سطل زباله هل داد و زباله ها را در آن ریخت.
آرما برنامه اش را برای بار دهم نگاه کرد. بله فردا باید برود اداره ی پست و بسته هایی را از آنجا به فرودگاه ببرد. بله فردا قرار است برود اداره ی پست و لب خرمایی را ببیند. انقدر شور و شوق داشت که ساعت سه نصف شب بود و هنوز نتوانسته بود بخوابد. وقتی به لب خرمایی فکر میکرد دیگر خوابش نمی برد. به آن لب های تیره و براق که مثل دو دانه خرمای درشت و براق روی هم آرام گرفته بودند. فکر می کرد که حتما باید از خرما هم شیرین تر باشند. لب هایش را آرام باز کرده بود تا لب خرمایی را ببوسد، اما یکهو به خودش آمد. ترس همه ی وجودش را برداشت. دور و برش را نگاه کرد و دید همه خوابند. قرص تپش قلبش را خورد تا آرام شود. پتو را روی سرش کشید و تا صبح صبر کرد.
صبح با صدای بوق از جایش بلند شد. در پنج دقیقه آیین نامه ی زندگی در بهزیستی را مرور کرد. در دو دقیقه آیین نامه ی حمل کالا را نگاهی انداخت. دست و صورتش را در ده دقیقه شست. صبحانه اش را در 15 دقیقه خورد. به در ده دقیقه لباس فرم حمل کالایش را پوشید. مأمور دم در منتظرش بود. با مأمور راه افتاد سمت اداره ی پست. مأمور یک پا نداشت. وقتی عصایش را می زد زمین انگار روی چوب جادویی جادوگر ها سوار بود. راه نمی رفت. با هر قدم پرش می کرد. و همین آرما را برای همراهی با او به نفس انداخته بود. همیشه عرق می کرد و با سر و صورت قرمز به اداره ی لب خرمایی می رسید. چقدر دوست داشت از آن کت شلوارهایی بپوشد که مردهای همکار لب خرمایی می پوشند. با آن کروات های شیک و کمربندهای خوشکل. اما باید این لباس را می پوشید. انگار این سه تا خط زرد روی سر آستین و یقه اش افتاده بودند دور گردنش و داشتند خفه اش می کردند.
به اداره ی پست رسید. لب خرمایی آرام و متین نشسته بود پشت میزش. وای که قلب آرما چقدر تند می تپید. مخصوصا وقتی لب خرمایی خودکار را با لب هایش برداشت و برگه های بارنامه را امضا کرد. برای این کار باید لبهایش را کمی غنچه می کرد. این موقع دیگر نمیتوانست به او نگاه کند. دوست داشت همین الآن برود زانو بزند جلوی لب خرمایی و از او تقاضای ازدواج کند. اما او که شهروند درجه دوم بود. او فقط می توانست بسته ها را حمل کند. قلب آرما دوباره تند تند تپید و ترس تمام وجودش را برداشت. به مأمور گفت بسته ها کدام است تا ذهنش را منحرف کند.
بعد از اینکه کارش تمام شد و از فرودگاه به بهزیستی برگشت، حتی یک لحظه هم از فکر لب خرمایی بیرون نمی رفت. الآن دقیقا شش ماه و شش روز و 5 ساعت بود که لب خرمایی را هر هفته میدید. کاش آدم خیالپردازی نبود. صدای بوق که آمد خوشحال شد. آیین نامه ی مقررات بهزیستی را برداشت و آن را در پنج دقیقه مرور کرد. پتو را روی سرش کشید.
هفته ی بعد فرا رسید. صدای زنگ بیدار باش شنیده شد. آرما آیین نامه ی مقررات بهزیستی را برداشت و در یک دقیقه آن را مرور کرد. تمام چهار دقیقه ی بعد را فقط به لب خرمایی فکر کرد. گلی را که دیشب دزدکی از باغچه دزدیده بود در جیبش قایم کرد. به اداره ی پست رسید. وقتی از پله داشت بالا می رفت قلبش داشت وحشیانه می تپید. آنقدر وحشیانه که در سینه اش کمی جا به جا شده بود. حتی فکر می کرد همین الآن است که سینه اش را بشکافد و بپرد بیرون. خودش را ملامت می کرد که سینه اش چنین قلبی را در خودش جا داده بود. کاش می توانست به پزشک بگوید که قلبش را دستکاری کند. درست است. این فکر خوبی است. این قلب داشت بدبختش می کرد. داشت سرش را به باد می داد. داشت دودمانش را نابود می کرد. فکر می کرد اگر آن گل را به لب خرمایی بدهد چه بلایی سرش می آید. شاید مجبور باشد روزها گرسنگی بکشد. شاید مجبور باشد بیشتر از قبل کار کند. آنها دودمانش را به باد خواهند داد. پیش خودش می گفت امروز حتما پیش پزشک می رود و از او می خواهد تا این قلب لعنتی را سر جای اصلی اش بنشاند.
وقتی وارد اداره شد از دور لب خرمایی را دید. به لب خرمایی لبخند زد. این بار لب خرمایی لبخند او را دید. لب خرمایی لب هایش را با بی تفاوتی جمع کرد و به کارش ادامه داد. آرما دیگر نمی توانست صبر کند.
وقتی به بهزیستی رسیدند، آرما پله ها را سراسیمه پایین رفت. صورتش قرمز شده بود و به سختی نفس می کشید. پزشک سرش را کرده بود توی یک مشت کتاب و داشت چیزی می نوشت. آرما جلو صندلی چرخدارش زانو زد. انگشتهایش را در هم قفل کرد و با چشم هایی که اشک ها از آنها جاری بودند به پزشک التماس کرد: التماست می کنم این کار را بکن. اگر می خواهی من نمیرم این کار را بکن. تو که داری اینجا روی زنده نگه داشتن اعضا تحقیق می کنی. التماست می کنم دست مرا هم قطع کن و برایم زنده نگه دار.
پزشک بهت زده گفت چه می گویی؟ مگر احمق شده ای. من هنوز به نتیجه ی کارم مطمئن نیستم. هنوز نمی دانم برای انسان جواب می دهد یا نه. آرما چشم های اشکبارش را به پزشک دوخت. با مظلومیت گفت: نمی خواهی من شهروند درجه اول باشم. نمی خواهی پشت آن میز کنار لب خرمایی بنشینم و مرا دوست داشته باشد. پزشک سرش را برگرداند، لبخندی زد و گفت: قبول.
زیر زمین بویی عجیب می داد. مخلوطی بود از بوی الکل و بتادین و چند بوی منفور دیگر. آرما حس می کرد که این بوها با فشار دارند در دهانش وارد می شوند. چشم هایش را باز کرد. سوزشی در بازوی چپش حس کرد. همه اش فکر می کرد که چه شده. به بازویش نگاه کرد. یک استوانه ی کوتاه کبود دید که دیگر ادامه نداشت. نفس هایش تند شد. از وحشت می خواست جیغ بزند اما انگار نمی توانست. چند بار که برای جیغ زدن تقلا کرد، تازه یادش آمد که برای چه این کار را کرده است و خیالش راحت شد که دستش یک جایی توی آن زیرزمین سالم می ماند و منتظر اوست تا برود لب خرمایی را عاشق خودش کند و دوباره وصلش کند.
پس از پایان دوران نقاهتش به دنبال کار رفت. طبق قانون او دیگر می توانست شغل دولتی داشته باشد. خیلی سرخوش به اداره ی کار رفت و برای اداره ی لب خرمایی درخواست نوشت. اما حسابی حالش گرفته شد. به او گفتند که هنوز حرفه ای نیستی و تخصص آنجا را نداری. فعلا باید در یک اداره ی پست کوچک مسئول بارنامه باشد و اگر به کارش مسلط شد می تواند به اداره ی مرکزی برود. از متصدی پرسید که فکر می کند چقدر طول بکشد تا حرفه ای شود. متصدی گفت شغل سختی نیست. سه هفته تا نهایتا یک ماه می توانی خوب مسلط شوی. سه هفته یا نهایتا یک ماه زمان خیلی زیادی بود. پزشک به او گفته بود دو ماه بیشتر وقت ندارد تا لب خرمایی را عاشق خودش کند. وگرنه دیگر دستش را از دست خواهد داد.
آرما از بهزیستی به منزل سازمانی ای که به او دادند اثاث کشی کرد. وقتی وارد اتاق شد ترس برش داشت. الآن باید چه کار می کرد. چه کسی بیدارش می کرد؟ چه کسی غذایش را به او میداد؟ می خواست برگردد بهزیستی اما آنجا راهش ندادند. گرسنه اش بود. با دست راستش ماهیتابه را برداشت و گذاشت روی گاز. کبریت را برداشت. شیر گاز را باز کرد. کبریت را بین شکمش و گاز گذاشت. سه بار کبریت کشید تا بلاخره روشن شد. شیر گاز مدت طولانی بود که روشن مانده بود. شیر گاز را بست. گوشی تلفن را برداشت، به پزشک زنگ زد و گفت مهمان نمی خواهی؟ و سریع خودش را به بهزیستی رساند.
از آن به بعد گرسنه می ماند تا هفته ای دو بار بتواند مهمان پزشک شود. پزشک یک چیزهایی هم برای بقیه ی روزهای هفته کش می رفت و به او می داد.
سر کار اوضاعش خیلی بهتر نبود. وقتی خودکار را با دست راستش می گرفت، دیگر نمیتوانست صندلی را به میزش نزدیک کند. اگر خودکار را در دهانش می گذاشت که اصلا نمیتوانست بنویسد. او زیاد وقت نداشت و هر چه زودتر باید ارتقا می گرفت. اما هنوز حتی نمی توانست بی زحمت یک دستشویی برود. حتی همکارهایی اش که دو دست نداشتند از آرما در همه چیز بهتر بودند.
یک ماه گذشت. آرما هنوز در همان اداره ی کوچک کار می کرد و نتوانسته بود ارتقا بگیرد. مدام به تقویمش نگاه می کرد و اضطراب سر تا پایش را فرا می گرفت. باید هر چه زودتر کاری می کرد. دو هفته ی دیگر هم تقلا کرد. اما آن لعنتی ها به او ارتقا نمی دادند. همه اش ایراد های الکی می گرفتند. مثلا می گفتند وقتی داری بارنامه ها را تنظیم می کنی چرا تلفن ها را جواب نمی دهی؟ خوب او که یک دست بیشتر نداشت. چطور می توانست این همه کار را با هم انجام دهد.
زمانش داشت تمام می شد که دلش را به دریا زد و رفت سراغ لب خرمایی. حالا دیگر اجازه داشت به او گل بدهد. دسته گل زیبایی خرید. با دست راستش آن را گرفته بود. لب خرمایی با همان متانت همیشگی پشت میزش نشسته بود. لب هایش را غنچه کرده بود و بارنامه های این و آن را امضا می کرد. آرما نزدیک شد. لب خرمایی کاملا به او بی تفاوت بود. آرما دست راستش را به همراه گلها دراز کرد سمت لب خرمایی. ناکهان تعادلش به هم خورد با سر افتاد روی میز او و همه وسایلش را به هم ریخت. لب خرمایی عصبانی شد و با حالت چندش او را کنار زد و گفت: تو بی عرضه هیچوقت نمی توانی مثل ما باشی، از جلوی چشمم گم شو.
آرما سراسیمه و گریه کنان از اداره ی پست بیرون آمد. به بهزیستی رفت. سریع رفت به زیرزمین سراغ پزشک. به او گفت دستم را برایم پیوند بزن.
این بار هم وقتی چشم باز کرد بوهای زیرزمین آزارش می دادند. اما این دفعه یادش بود که چرا آنجاست. خوشحال بود. پیش خودش به لب خرمایی می گفت تو فکر کردی خودت زرنگی؟ به دست چپش نگاه کرد. اما باز هم همان استوانه ی کوتاه را دید. نفسش بند آمده بود. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که بیهوش شد.
پزشک با شرمساری بالای سرش نشسته بود. بدون اینکه به چشم های آرما نگاه کند گفت: من به تو گفته بودم که هنوز مطمئن نیستم. کاش اصرار نکرده بودی. کاش عاشق نمی شدی. کاش به جای دستت، قلبت را عمل کرده بودم.
آرما زیر لب ناله می کرد و می گفت: من متعلق به طبقه ی شما نیستم. هیچوقت نخواهم بود. من الآن متعلق به هیچ طبقه ای نیستم. من دستم را از دست دادم. حالا چطور زندگی کنم. من یک دست ندارم.
پزشک با متانت به او گفت: آرما تو الآن یک دست داری.
ناگهان آرما چشم هایش را گرد کرد و با خشم به پزشک نگاه کرد. طوری که پزشک از آرما ترسید. آرما شروع کرد به فریاد زدن. گفت: همه اش تقصیر توست. تو با برنامه آمدی تا مرا بدبخت کنی.
پزشک هم فریاد زد و گفت احمق بازی از خودت بود من خواستم جلویت را بگیرم تو اصرار کردی.
آرما از جایش بلند شد. سرمی که به دستش وصل بود از پایه جدا شد و به زمین افتاد شد. هنوز سرش گیج می رفت. به زور خودش را سر پا نگه داشت. به پزشک حمله کرد. یقه اش را گرفت و از جایش بلندش کرد. پزشک را به گوشه ای پرت کرد و فریاد کنان گفت: گناه تو بیشتر از این حرف هاست. تو برایم آن کتاب ها را خواندی. تو برایم آن داستانها را تعریف کردی. تو با من صمیمی شدی چون میخواستی روی من امتحان کنی. وگرنه شهروند درجه اول با شهروند درجه دوم دوست نمی شود. قلب آرما به شدت می تپید. اما دیگر جایش در قلب آرما تکان نمی خورد. آرما با کاسه ی سرش تخت خواب را از جا بلند کرد و در هوا پرت کرد. با دست راستش تمام شیشه های پر از الکل و نمونه را به سمت پرشک پرت می کرد. سرمش مدام این طرف و آن طرف می افتاد و سوزنش در پوست آرما جا به جا می شد. اما آرما نه این را می فهمید، نه سرگیجه اش را.
با تمام وجود فریاد می زد و هر چه دم دستش می رسید خرد می کرد. دوباره رفت سراغ پزشک. با دست راستش پس کله اش را گرفت و بلندش کرد. چسباندش به دیوار و با زانو می زد توی شکمش. با سرش می کوبید توی سر پزشک.
بلند فریاد می زد و می گفت می کشمت، می کشمت.
خواست چاقوی پشت یخچال را بردارد. یخچال مزاحمش بود. بدنش را چرخاند و به سمت جلو دولا شد. دست راستش را گذاشت روی زمین و با کف هر دو پایش یخچال را ولو کرد کف زمین. خواست از روی یخچال بپرد که دید در آن باز شده و همه ی چیز های داخل آن پخش زمین شده. دست راستش هم بین آن چیزها بود. برگشت دستش را نگاه کرد. یک لحظه ساکت شد. یک دفعه با صدای بلند گریه کرد. دستش را روی چشم هایش گذاشت و گریه کرد. چشم های اشکبارش را به پزشک دوخت که رنگش پریده بود و مثل کودکی کنار اتاق کز کرده بود. به اتاق نگاه کرد که انگار با بولدوزر از رویش رد شده بودند. داشت فکر می کرد که دستش را در باغچه ی حیاط بهزیستی خاک خواهد کرد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. به نظرم بهتر است قبل از هر چیز با هم در مورد مقوله‌ی مهمی در داستان صحبت کنیم به نام «ورود به داستان»؛ به زبان ساده ورود به داستان همان آسمان و ریسمان‌ بافتن‌هایی است که راوی انجام می‌دهد تا ما را با ماجرایش آشنا بکند یا بهتر آشنا بکند. فکر کنید داستان شما یک خبر خیلی مهم است، یک خبر خیلی خیلی مهم. فرقی نمی‌کند که این خبر خوشحال‌کننده باشد یا ناراحت‌کننده، در هر صورت شما قبل از گفتن اصل ماجرا مخاطبتان را آماده‌ی شنیدن خبر می‌کنید. درست شبیه به همین کار در دنیای داستان هم انجام می‌شود یعنی راوی به بهانه بعضی آشنایی‌های ضمنی کمی ما را آماده شنیدن داستان می‌کند. البته اهمیت ورود به داستان در داستان‌های کلاسیک و صد البته در داستان‌های بلند خیلی خیلی بیشتر از داستان‌های مدرن و داستان‌های کوتاه است. اما خوشبختانه یا متاسفانه هیچ قانون کلی و هیچ نسخه‌ی جامعی برای همه‌ی داستان‌ها وجود ندارد. داستان شما به نظر داستان مدرنی است و صد البته داستانی کوتاه اما ساز و کار پیرنگ آن نشان می‌هد که به ظاهر به این ورود به داستان احتیاج است. وقتی شما برای اولین بار شخصیت داستانتان را «شهروند درجه دوم» صدا می‌زنید و در ادامه هم روی این اسم و مختصاتش تاکید می‌کنید، یعنی ساز و کار زندگی اجتماعی در اجتماع داستانی شما مسأله مهمی است و برای ارتباط بیشتر با مسأله این داستان باید با این ساز و کار اجتماعی آشنا شد و همین مسأله به عنوان پیش‌نیاز اهمیت ورود به داستان و طرح این مسأله را برای داستان شما زیاد می‌کند تا داستان شما فقط تعلیق این مسأله نباشد که چرا شخصیت داستان شما شهروند درجه دوم صدا زده می‌شود که این مسأله قطعاً از عمق داستان شما کم خواهد کرد و آن را سطحی خواهد کرد. اهمیت آشنایی با ساز و کار این اجتماع و زندگی اجتماعی وابسته به آن بعد بیشتر هم می‌شود، وقتی که شخصیت اصلی داستان شما آیین‌نامه‌های مرتبط با زندگی‌اش را در مدت زمان کوتاهی مرور می‌کند و مسأله این اجتماع چه بخواهید چه نخواهید، کم‌کم به مسأله اصلی داستان شما تبدیل می‌شود و هر مسأله دیگری را تحت الشعاع قرار می‌دهد و داستان شما می‌شود همین تعلیق که حقیقت این اجتماع چیست و در آن چه خبر است؟ وقتی لب خرمایی خودکارش را با لب‌هایش بر می‌دارد باز هم این تعلیق بیشتر می‌شود و کم‌کم نگران می‌شوم که چرا شما از چنین اجتماع دراماتیکی که در ذهنتان ساخته‌اید فقط می‌خواهید یک پرسش و پاسخ ساده بسازید. قهرمان داستان شما می‌گوید که کاش این‌همه خیال‌پرداز نبود، من با خودم فکر می‌کنم چرا با وجودی که راوی شما در اختیاراتش اجازه دسترسی به ذهن راوی را هم داشت اما من متوجه این خیال‌پردازی نشدم؟ به نظرم این خیال‌پردازی بیشتر یک ادعا آمد تا حقیقیت ماجرا. پیش از این‌هم بارها و به بهانه داستان‌های مختلف در مورد تفاوت میان گفتن و به تصویرکشیدن صحبت کرده‌ایم. آخرین راهکار برای یک داستان‌نویس این است که چیزی را بگوید و اولین راهکار برای او این است که چیزی را که می‌خواهد بگوید نشان بدهد. خب انتظار من و دیگر مخاطب‌های داستان شما هم همین است. وقتی من با توجه به دسترسی‌های راوی شما از ذهن شخصیت اصلی داستان باخبر می‌شوم، باید قبل از این‌که راوی شما بگوید من به خودم بگویم که چقدر این شخصیت داستانی خیال‌پرداز است. باز هم می‌گویم که آخرین راهکار شما به عنوان یک داستان‌نویس باید این باشد که چیزی را اعلام کنید، همان‌طوری که دیگران اعلام می‌کنند. نکته مهمی که در داستان‌نویسی وجود دارد و شاید مهم‌ترین نکته‌ای باشد که به قدرت و قوام یک داستان می‌انجامد فاصله میان داستانی است که در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد تا داستانی که توسط نویسنده روی کاغذ می‌آید. به نظرم این فاصله در داستان شما کمی زیاد است، یعنی بیشتر داستان در ذهن شما باقی مانده است. در بیشتر مدت زمانی که داستان شما را می‌خواندم گیج و گول بودم که چه اتفاقی در داستان شما در جریان است. به نظرم این باقی ماندن داستان در ذهن شما باعث شده است که داستان شما آن‌قدری که برای خودتان قابل فهم است برای مخاطب قابل فهم نباشد. اولین مساله‌ای که باعث می‌شود یک داستان برای مخاطب تبدیل به داستانی دلنشین شود یا که با آن ارتباط نگیرد امکان همراهی با آن است. در مورد داستان شما هم باید بگویم از آن‌جایی که داستان برای مخاطب به یک پازل شبیه شده است. این تعلیق در ماهیت داستان که به نظر یک داستان عاشقانه است جایی ندارد و همین مسأله مخاطب را درست مثل در یک حالت گیجی و گولی نگاه می‌دارد و امکان همراهی و لذت بردن را به او نمی‌دهد. راستش را بخواهید درست و حسابی متوجه پیرنگ داستان شما نشدم. اگر می‌بینید که این همه در مورد داستان شما حرف می‌زنم به این خاطر است که به نظرم شما یک نویسنده مادرزاد هستید. ذهن داستان‌سازی دراید و ذهن شما داستان‌های جذاب می‌سازد. نکته دیگری که وجود دارد این است که با وجود علاقه این روزهای مخاطب ادبیات داستانی به ادبیات داستانی گمانه‌زن وجود نویسندگانی مانند شما که ذهنشان مختصاتی فانتزی دارند ضروری است. به همین خاطر است که دوست دارم شما داستان نویسی را بیشتر از این جدی بگیرید و دنیای داستانی خودتان را توسعه بدهید. در مورد همین داستانی که از شما خواستم بهتر است قبل از نوشتن داستان یک مرتبه آن‌را به ساده‌ترین شکل ممکن و در کم‌ترین تعداد کلمه برای خودتان تعریف کنید. صادقانه به خودتان حفره‌های روایتتان را یادآوری کنید و سعی کنید در طرحی که مجدد می‌نویسید این حفره‌ها را پر کنید. اما در نسخه نهایی داستان این مسأله را گوشه ذهنتان داشته باشید که ساز و کار دنیای داستانتان را به مخاطب بفهمانید. به او بفهمانید که دنیای داستان شما چه‌جور جایی است؟ چه شخصیت‌هایی در آن زندگی می‌کنند. شهروندهای درجه یک چه‌جور شهروندهایی هستند و شهروندهای درجه دوم چطور؟ چه تفاوتی میان آن‌هاست و آیا امکان تبدیل میان آن‌ها وجود دارد و آن‌وقت به داستان شهروند درجه دومی می‌رسیم که بنابر ضرورتی عاشقانه تصمیم می‌گیرد که به شهروندی درجه یک تبدیل بشود. امیدوارم که این داستان را جدی بگیرید و برای بازنویسی کردن آن زمان زیادی را در نظر بگیرید تا تبدیل به داستانی بشود که مخاطب را همراهی کند و از نظر تمام مخاطب‌های داستانتان این داستان داستان همراه و دلنشینی باشد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.