همه چیز را به حدس و هوش مخاطب واگذار نکنید




عنوان داستان : مدرسه ام دیر می شود
نویسنده داستان : سروناز سروقد

ببین، حالا که مامان نمی تواند برگردد، برایت یک پیشنهاد دارم. من این در را باز می گذارم. به نفعت است که از اینجا بروی. وگرنه هرچه دیدی از چشم خودت دیدی. اگر مدرسه ام دیر شود، قبل از من پای تو گیر است. فقط تا وقتی که مقنعه ام را سرم کنم می توانی بروی. خودت هم خوب می دانی که اگر مامان می آمد، مثل من با تو برخورد نمی کرد. کلا با شماها میانه ی خوبی ندارد. من وقتی می بینم با شماها چه کار می کند، می خواهم بالا بیاورم. همه می گویند من روحیه ی حساسی دارم. نمی دانم روحیه چیست؛ ولی خوب حتما به روح و این چیزها مربوط می شود دیگر. راستی، تو از روح می ترسی؟ من تا حالا از نزدیک روح ندیده ام. ولی چند وقت پیش با عمو مسعود، یک فیلم ترسناک دیدم که پر از روح بود. از آن موقع، خیلی می ترسم. این خانه هم خیلی قدیمی است. تا چند روز بعد از اینکه آن فیلم را نگاه کردم، هرجا می رفتم حسابی دور و برم را می پاییدم. مامان هی می پرسید:"چه شده؟" و من می گفتم:"هیچی."
آخر نباید می گفتم که آن فیلم را دیده ام. چون اگر می گفتم که از آن چیزهایی که توی ماهواره نشان می دهد نداشت، باور نمی کرد. عمو مسعود می گوید این ها دروغ مصلحتی است. ولی مامان هیچ وقت گول دروغ های مصلحتی من را نمی خورد. تازه، گفتنش به مامان فایده ای نداشت. من عمو مسعود را می شناسم! خودش همان روز اول که آمدیم توی این ساختمان، گفت که بچه ها را دوست دارد و من می توانم هر وقت که خواستم، بروم پیشش. اگر به مامان گفته بودم، دیگر نمی گذاشت بروم. آن طوری حوصله ام سر می رفت. چون هیچکس با من بازی نمی کند.
طرف من نیا. می گویم نیا! در، آن طرف است. چرا نمی روی بیرون و خیال خودت و من را راحت نمی کنی؟ ساعت را نگاه کن! بلدی بخوانی؟ هفت و نیم شده. من فقط ده دقیقه وقت دارم به مدرسه برسم. خواهش می کنم بگذار بروم. باور کن من دلم نمی آید کارهایی که بقیه می کنند را بکنم. ولی اگر عمو مسعود بیاید اینجا، دیگر هیچ وقت طلوع خورشید را نمی بینی. این را هم توی همان فیلم شنیده ام. به نظر من که خیلی ترسناک است؛ نیست؟ من که به جای آن زنه توی فیلم ترسیدم. اصلا اگر خورشید دیگر طلوع نکند چه می شود؟ برای تو که خوب است! در تاریکی هرجا بخواهی می روی؛ به جان هرکس بخواهی می افتی؛ کسی تو را نمی بیند. ولی فعلا هوا روشن است و من می بینمت. دو دقیقه بهت مهلت می دهم. اگر نروی، دیگر هرچه دیدی از چشم خودت دیدی. انگشت هایم را نگاه کن؛ ده بار ده تایشان را می شمارم. بعد به مامان زنگ می زنم. یک، دو، سه...
گفتم سمتم نیا! اگر بیایی ارواح را صدا می کنم که بوست کنند. تو نمی ترسی ارواح بیایند اینجا؟ یا نکند نمی دانی بوس کردن خوب نیست! من می ترسم. یک بار که عمو مسعود اینجا بود و داشتیم بازی می کردیم، سر و صدا کردم و او گفت:"هیس!"، و بعد گفت که ارواح را صدا می کند. دیگر ساکت شدم. بازیمان که تمام شد، آن قدر دندان هایم از ترس روی هم خورده بود که چانه ام درد گرفته بود. در مدرسه هم نمی توانستم روی صندلیم بنشینم.
چرا هنوز ایستاده ای؟ برو بیرون دیگر. نمی روی؟ تا همین جایش هم خیلی شانس آوردی که مامان گفت نمی تواند برگردد خانه و نصف راه را تا سر کارش رفته. می توانی بیشتر از این ها هم شانس بیاوری. به شرطی که بروی بیرون تا من به عمو مسعود زنگ نزنم که بیاید. نمی روی؟ زنگ می زنم ها!
ای بابا! عجب سرتقی هستی. تورو خدا برو دیگر. من نمی خواهم دوباره عمو مسعود بیاید اینجا. دفعه ی پیش که تو آمدی، وقتی او آمد و بیرونت کرد، مدرسه ام دیر شد. تازه، من گفتم بیرونت کند. وگرنه، خودش دمپایی برداشته بود که تو را بکشد. بعد می خواست بازی کنیم. اگر می گفتم نه، ارواح را صدا می کرد.
اوضاع را از این بدتر نکن. خودت برو دیگر. الان زنگ مدرسه ام می خورد و من هنوز از خانه بیرون نرفته ام. نمی گذاری بروم؟ من باهات شوخی ندارم ها! این دفعه نمی گویم بیرونت کند. اگر نروی، به مامان می گویم که اینجا ها را سمپاشی کنند. می گویم عمو مسعود پدرت را در بیاورد. هنوز هم فرصت داری تا زنگ نزده ام، با زبان خوش از جلوی چشم هایم دور شوی.
می دانی؟ اگر به عمو مسعود زنگ بزنم تا بیاید، حتما می گوید:"ای به چشم!". همیشه وقتی این را می گوید، انگار خنده اش گرفته و می خواهد خودش را نگه دارد. یک جوری می شوم. منظورم را می فهمی؟ آخر اینطوری بعضی کلمه ها خیلی ترسناک می شوند. نه اینکه از عمو مسعود بترسم ها؛نه! ولی می ترسم مدرسه ام دیر شود. انگار باید زنگ بزنم. یادت بماند چه کار کردی!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سروناز سروقد سلام

خواندن آثار نویسنده جوانی مثل شما باعث امید و شادمانی است. «مدرسه‌ام دیر می‌شود» زبان ساده و صمیمی و روانی دارد.ساختار اثر را با تک‌گویی و یا گفتگوی بین راوی و موجودی که ما نمی‌بینیم، چیده‌اید که به خودی خود اشکالی ندارد اما مشروط بر این که در پیرنگ و طراحی کار ایرادی نباشد. در این داستان راوی دختر نوجوانی است (به نظر می‌رسد نوجوان است) که می‌خواهد به مدرسه برود و چیزی، موجودی، حشره‌ای واقعی یا حتی خیالی و یا چیزی شبیه به این‌ها مانع اوست. راوی تمام مدت از عمو سعید حرف می زند و فیلم‌های ترسناکی که دیده و مدام از همان موجود که ما نمی‌بینیم و درست نمی‌دانیم چیست می‌خواهد از سر راه کنار برود تا او بتواند به مدرسه‌اش برسد. بنابراین همه تک‌گویی‌ها و گفتگوها و در واقع تمام ماجرا فقط و فقط درباره خود راوی به مخاطب اطلاعات می‌دهند؛ اطلاعاتی که کامل نیستند و قدرت ساخت داستانی تمام و کمال ندارند. یعنی ترسیدن از یک موجود نادیدنی و گفتگو با آن نتوانسته به اثر فرم و محتوای داستانی کاملی ببخشد؛ ضمن اینکه بهتر و درست‌تر این است که آن موجود هم بالاخره خودش را نشان بدهد، یعنی می‌بایستی دیده شود نه این‌که مخاطب تلاش کند منظور نویسنده یا راوی را حدس بزند. داستان باید قصه‌گو باشد خیلی جای طرح معما و تست هوش نیست؛ به این معنی که نویسنده تمام تلاش و توانش را برای داستان‌گویی می‌گذارد و برای اینکه اثرش بتواند حس‌برانگیز و خواندنی و لذت‌بخش باشد. پس آن موجود هر چه که هست بهتر است نشان داده شود. حتی اگر خیالی است باز هم درست‌تر این است که نتیجه را به حدس و هوش مخاطب واگذار نکنید بلکه نشانش بدهید. البته حضور عمو سعید بارقه‌هایی، یا احتمال‌هایی ایجاد می‌کند، مثلاً ممکن است مخاطب کم کم به فکر بیفتد نکند ماجرای اصلی و تنش واقعی در واقع خود عمو سعید است؟ نکند عمو سعید به اسم بازی دارد این دختر را آزار می‌دهد؟ اما همه این پرسش‌ها در حد همان احتمال‌ها باقی می‌مانند. فرض را بر این می‌گذاریم که راوی از سوسک می‌ترسد و سوسک درست دم در است. حالا باید برای چنین موقعیتی کنش‌ها و صحنه‌های پرکشش طراحی کنید. فکر کنید دختر جز حرف زدن چه کارهای دیگری انجام می‌دهد یا چه کارهای دیگری می‌تواند انجام بدهد. موقعیت ساده است و تکراری است اما می‌توانید با طراحی و چیدمان درست و به‌موقع عناصر، آن را تبدیل به اثری خواندنی بکنید. با این حال پیشنهادم عبور از این اثر و انتخاب سوژه‌هایی است که ظرفیت طراحی داستانی‌تری داشته باشند. سوژه‌هایی انتخاب کنید که قلمرو بیشتری برای تاخت و تاز در اختیار خیال‌تان بگذارند. این داستان را هم بگذارید به حساب دست‌گرمی و تمرین. دست از تلاش و تمرین پیوسته و البته مطالعه خستگی‌ناپذیر برندارید. پایگاه نقد داستان منتظر آثار خوب و خواندنی شماست. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.