رویکرد دوگانه




عنوان داستان : پیرمرد
نویسنده داستان : الهام قهرمانی

کار پیدا کردم، شانس آوردم ، چند روزی به دلم افتاده بود که بیام سمت شریعتی، یعنی خود خاتون گفت برو سمت شریعتی، حتما به دل اون هم افتاده بود، ولی نمیدونم چرا همش دست دست میکردم ، ولی خدا رو شکر اومدم. داشتم به دستفروشهایی جلو مترو، چای می دادم که چشمم خورد به آگهی رو دیوار . تا آگهی رو دیدم خودم رو رسوندم دم شرکت. توی یه مجتمع بود. طبقه چهارم، آسانسور خراب بود ، مجبور شدم از پله ها برم ، دم پاگرد چند بار نفسم گرفت. اما کم نیاوردم بالاخره خودم رو رسوندم. جلو شیشه آینه ای، بود که دیدم سر و وضعم خاکیه . ته دلم خالی شد. دو دل موندم برم داخل ! نرم داخل.! خاتون میگفت وقتی دودل شدی اون کاری رو بکن که آدمهای ترسو نمیکنن. چشمهات رو ببند تا ترست بریزه. اونوقت میفهمی کدوم کار رو باید بکنی. چشمهام رو بستم و دستم رفت روی زنگ در . در شرکت که باز شد فهمیدم فلاسک چای دستمه . سرمو چرخوندم یه گوشه پیدا کردم، قبل اینکه کسی بیاد بیرون فلاسک رو گذاشتم کنج دیوار و رفتم داخل. یه خانوم نشسته بود پشت میز و کلی دستگاه دوربرش بود. فقط سرش از پشت دستگاهها معلوم بود. سلام کردم بلند شد و یه کاغذ و قلم داد دستم. اصلا نپرسید برای چی اومدم. گفت فرم رو پرکن و بشین تا صدات کنم. یه نگاه به سالن کردم همه صندلیها پر بود. مثل وقتهای کنکور که به پدر و مادرهای دل نگرون چای می دادم. ته دلم بیشتر خالی شد. یه گوشه برای خودم پیدا کردم و نشستم. سوادم خیلی قد نمیداد که فرم رو کامل پر کنم.یه نگاه به برگه بغل دستیم کردم لیسانس بود. چند تا دختر خانوم هم روبروم نشسته بودند از کفشهاشون فهیمدم . با خودم گفتم مشهدی علی بین اینهمه جوون لیسانس و فوق دیپلم و دیپلم، چه شانسی برای تو پیرمرد هست. پاشو برو ، پشت پیرهنم خیس شده بود. خودکار و برگه از دستم افتادند. خم شدم بردارم. چشمم افتاد به خاک روی کفشهام. باز کفاش سر کوچه سمبل کرده بود، دو هفته ای نمیشد داده بودم بدوزتشون. پاهامو زیر صندلی قایم کردم که خیلی معلوم نباشه.خانومه گفت برو اولین اتاق دست چپ . فرمت هم با خودت ببر. از یه راهرو باریک رد شدم، نور کم رنگ زردی داشت. داخل یه سالن بزرگتر پیچیدم . پر از میز و صندلی بود که با یه سری پارتیشن از هم جدا شده بودند. نفسم گرفت. از کنار یک میز رد شدم تا وارد اولین اتاق بشوم. در باز بود و یه آقای ریزی پشت میز نشسته بود و با تلفن حرف میزد. با دست اشاره کرد نشستم. برگه رو گذاشتم رو میز. نم بود و زود به شیشه روی میز چسبید . کلاه سبز سیدیم رو از سر برداشتم و تو دستم مچاله کردم. لرزش انگشتام رو کم میکرد. به صندلی تکیه کردم و صاف نشستم. چند نفر از پشت میزهاشون بلند شدن و یه نیم نگاهی به اتاق کردند و پچ پچی با بغل دستیهاشون کردند. خودم رو جابجا کردم و رو لبه صندلی نشستم. کلاهمو بیشتر فشار دادم. تلفنش تموم شد. گوشی رو گذاشت و گفت چند سالته؟ جواب دادم 65 سال آقا . گفت: کارمون از 7 صبح تا 7 شبه ، حقوقشم ماهی 300 تومن، چون سنت بالاست برات بیمه رد نمیکنیم. صبح قبل همه کارمندا کف رو کامل تی میکشی و دو بار هم چایی میدی . بعدش هم کامل در اختیار منشی و حسابداری هستی. دفتر حسابداریمون اون دست خیابونه، از پنجره بهم دفتر رو نشون داد.
ته دلم اروم شد . حتی خودم هم باورم نمیشد بین اونهمه جوون من رو قبول کنه. چشامو بستم و ته دلم انگار شیرین شد. گفت حواست بامنه. از فردا با سر و وضع تر و تمیز بیا. جواب دادم چشم آقا. با دست اشاره کرد که برم. گفتم با اجازه آقا. بدو از شرکت زدم بیرون. چند پله رفتم پایین ، یاد فلاسک چای افتادم. برگشتم فلاسک چای رو بردارم.فهمیدم خورجینم دستم نیس. خورجین که نبود کیف بود، خاتون برام دوخته بود ، توش یه لقمه نون و پنیر برام میذاشت و چند تا قرص آسپرین. یه جورایی دخلمم بود. یادم افتاد تو شرکت جامونده. اومدم برم شرکت برش دارم ولی ترسیدم فک کنن حواس پرتم، به خودم گفتم فردا برش میداری.
خدایا شکر، یه کار خوب پیدا شد، شستن ظرفها، تی کشیدن، چای دم کردن اونم دوبار ، خنده ام گرفت، فقط دوبار! تو دلم گفتم چه چایی براتون دمم کنم. الان دو سال خرج زندگی رو از همین چای فروشی تو خیابون و پارک میدم.یه نگاه به فلاسکم کردم ، خوشحال بود که برمیگرده سر جاش وسط جهاز خاتون، بعد چند سال بازنشسته می شد.
از پله ها رفتم پایین و جلو مغازه لوازم خانگی وایستادم یه نگاه به تلویزیونها بکنم، با حساب سر انگشتی بعد یه سال کار کردن میشد یه دونه برای خاتون بخرم. تو هیر ویر حساب کتاب بودم که همه تلویزیونها من رو نشون دادن. مدیره گفت فردا صبح سر و وضعت تر و تمیز باشه. هول شدم باید خودم رو زود میرسوندم خونه، قبل اینکه خاتون بره. پیرهن و شلوارمو بدم بشوره و یه اتویی بکشه. رنگ و روش رفته اما به قول خاتون تمیز که میشه عین روز اولش برق میزنه.
به سمت ایستگاه مترو دویدم ، به خودم گفتم " برسم خونه به خاتون میگم بره امشب تسویه کنه. نمیخاد دیگه کار کنه، خیلی وقت پیش از این باید تسویه میکرد ، وسواسِ خانوم رو بهونه کرده و موهاش رو از ته زده . من که میدونم از بیخوابی شبونه همه موهاش ریخته. باید امشب تسویه کنه و بگه خانوم، یکی دیگه رو جاش بگیره . خدایا چه حکمتیه که من و خاتون چهل سال تو حسرت صدای گریه بچه تو خونه امون موندیم و اونوقت به یکی که میترسه با صدا بچه از خواب بیدار بشه، پشت سر هم بچه میدی؟" .
نه حاج علی ، الان وقت ناشکری نیس. انقدر خوشحال بودم که انگاری رو ابرها داشتم میدویدم. مثل اونوقتی که خاتون بهم جواب بله داد. ابرها من رو دست به دست میکردن و قلبم بلند بلند آواز میخوند. وسط ابرها بودم که یهو یه پله وسط پیاده رو سبز شد و منو از اون بالا تا کف کاشیهای جلو مغازه سمساری کشید پایین. فلاسک تا دوستاش رو داخل مغازه دید از دستم سر خورد رفت پایین پله و خرد شد. خدا رو شکر مغازه تعطیل بود. مگه نه میرفت داخل مغازه اونم دردسر میشد. خرده ریزهاش رو جمع کردم اما زانوم نذاشت بلند بشم و تو جوب بریزم . ولی همونجا کنار دیوار، ولش کردم. زانوم عین این بچه بی ادب پرروها از شلوارم زده بود بیرون و از درد جیغ میکشید ، دستم رو گذاشتم رو چشماش تا با ناز و نوازش آروم بشه اما هی داشت زیر دستم ورم میکرد. به دیوار تکیه کردم و یه نگاه به شلوار پاره ام کردم، میدونستم سوراخش رو با صدتا وصله پینه هم نمیشه گرفت. موندم فردا رو چی کار کنم. به خاتون چی بگم. کل امروز 8 تومن کاسب شدم که اونم جا گذاشتم تو شرکت.بدنم به لرزه افتاد.دست کردم تو جیبم قرص بردارم. هیچی نبود. حالا بدون قرص فردا چطور خودم رو با قلب نصفه نیمه سرکار برسونم. سرم گرم و گرمتر میشد و عرق بود که از پیشونیم سرازیر میشد. درد عین چکش به زانوم ضربه میزد و زانوم از زیر دستم داد میزد و به خودش میپیچید. پام رو بیشتر دراز کردم تا دردش اروم بشه.عرق پیشونیم رو پاک کردم و دیدم کلاهم نیست. پی کلاهم که گشتم دیدم وسط پیاده رو نشسته و بین عابرعا میچرخه و پول جمع میکنه.هاج و واج به کلاه نگاهش کردم. درد زانو نمیذاشت دستم بهش برسه. با هر اسکناسی که میگرفت قلبم تو قفسه سینه ام مچاله میشد. دستم رو گذاشتم رو قلبم.سرم بخاطر کارهای کلاه از عصبانیت داغ شده بود، اما پیرهن خیسم بی توجه به همه چی با دیوار سرد حرفاش گل افتاده بود. چشمهامو بستم و به خاتون فک کردم. به لبخندش وقتی سفره خالی صبحونه رو جمع میکرد و چای صبحونه برام می ریخت.عطر چاییش بوی نون تازه میداد با پنیر تبریز و گردوی تویسرکان. چشمم رو باز کردم تا دستم رو دراز کنم و هر طور شده کلاه رو بردارم که نگاه سنگین مدیر شرکت از توی ماشینش دستم رو تو هوا خشکوند. از سری که تکان داد همه وجودم یخ کرد. خواستم بلند بشم و بهش توضیح بدم اما چراغ سبز و بوق ماشینها امان نداد.
نزدیک اذان بود حتما خاتون الان چادرش رو سر کرده بود و به شوق بچه راهی شده بود. بچه ای که قرار بود مال ما باشه.چش رنگی باشه مثل من . سبزه باشه مثل خاتون، قدبلند باشه مثل من، خانوم باشه مثل خاتون....
صدا آواز خاتون که تو گوشم پیچید درد پامم کمی آروم شد. زور زدم بلند بشم. اما نتونستم . درد دوباره عین خنجر زد به زانوم و تا نوک انگشت هام رو سوزوند .
دستم رو انداختم که بین درد و زانو وساطت کنه که دستش رو اورد جلود و کلاه رو گرفت سمتم و گفت حاج آقا کمکتون بکنم. پاتون درد میکنه؟ بوی عطر چای خاتون رو میداد . سرمو بلند کردم ، سبزه بود و قد بلند .
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. مثل همه‌ی داستان‌های دیگر در داستان شما هم ویژگی‌های مثبت و ویژگی‌های منفی به صورت همزمان وجود دارند. در مورد هردوی آن‌ها با شما صحبت می‌کنم اما عجله‌ام برای گفتن ویژگی‌های مثبت داستان شما بیشتر است. در تمام این سال‌هایی که داستان می‌خوانم دقت کرده‌ام که تنها یک ویژگی است که تمام نویسندگان داستان‌های موفق دنیا به صورت مشترک از آن برخوردار هستند و آن ویژگی جسارت است. تقریبا تمام داستان‌های خوبی که در زندگی‌ام خوانده‌ام راوی جسوری داشته‌اند. این‌ جسارت نه به کنش راوی که منش او و ساختار ذهنی او مرتبط است. این جسارت به این منتهی خواهد شد که نویسنده به داستانش اعتماد کند و همین اعتماد نویسنده به داستانش است که باعث می‌شود کمتر دست به انتخاب‌های اشتباه و کارهای اضافی بزند. نقطه‌ی مقابلش می‌شوند نویسنده‌هایی که جسور نیستند و معمولاً این فقدان جسارت نویسنده را وادار می‌کند که داستان را در مشتش نگاه دارد و برای مخاطب به جای داستان، یک پازل ذهنی بسازد و مخاطب به جای خواندن داستان و لذت بردن از آن محکوم می‌شود به حل کردن یک معمای برساخته. داستان «بیگانه» و داستان «مسخ» به عنوان ۲ نمونه از بهترین داستا‌ن‌هایی که در این سال‌ها خوانده‌ام سرشار از این جسارت هستند. «امروز مادر مرد، شاید دیروز» این جمله‌ی اول داستان بیگانه است و داستان مسخ با این جمله شروع می‌شود؛ «یک روز صبح همین‌که گره‌گور سامسا از خواب آشفته‌ای بیدار شد، متوجه شد که در رختخوابش به حشره‌ای تمام‌عیار تبدیل شده است». هر ۲ داستان در همان جمله‌ی اول تکلیفشان را با مخاطب مشخص می‌کنند و این همان جسارتی است که از آن صحبت می‌کنم. این رویکرد نشان می‌دهد که آقای کافکا و آقای کامو چقدر به داستانشان اعتماد داشته‌اند. می‌دانسته‌اند که داستانشان برای مخاطب کافی است و احتیاجی به نگه‌داشتن حقیقت در مشتشان نیست. «کار پیدا کردم، شانس آوردم» این جمله‌ی اول داستان شماست و به نظرم همین جنس از جسارتی که در داستان کامو یا کافکا وجود دارد در داستان شما هم هست و این اتفاق دلگرم‌کننده‌ای است. نکته مثبت دیگری که در داستان شما وجود دارد شناخت شما از داستانتان و توالی رویدادها در مسیر روایت است. انگار که شما برای نوشتن این داستان طرح مشخصی داشته‌اید و تمام بزنگاه‌های داستانی را می‌شناخته‌اید. شاید این به نظر مسأله خاصی نیاید، اما به نظرم همین شناخت به جسارتی که صحبتش بود دامن می‌زند یعنی این ۲ ویژگی مثبت در داستان شما ارتباط مستقیمی با یکدیگر دارند و هیچ‌کدام بدون آن دیگری حاصل نمی‌شود. شناخت شما از بزنگاه‌های داستانتان باعث شده که داستان گرفتار نبایدها نشود و اگر مشکلی هست از بایدهاست. از طرفی کارهای دیگری که در داستان انجام داده در سایه‌ی همین شناخت شکل گرفته‌اند. به عنوان مثال شما شخصیت خاتون را در سایه شکل داده‌اید. یعنی ما بدون این‌که خاتون را ببنیم او را به خوبی می‌شناسیم. شما به برشماری تعدادی از گفتارها و رفتارهای خاتون در بعضی از موقعیت برای شناساندن شخصیت او به ما بسنده کرده‌اید. این‌که چه گفتارها و رفتارهایی از او را ذکر کرده‌اید یک مسأله است و این‌که چه قسمت‌هایی از داستان را برای آوردن این گفتارها و رفتارها انتخاب کرده‌اید مساله دیگری است. به‌نظرم این قسمت‌ها به خوبی انتخاب شده‌اند و انتخاب این قسمت‌ها در سایه همین شناخت شما از بزنگاه‌های روایتتان شکل گرفته است.
اما مشکلاتی هم در داستان شما وجود دارد که کمی از جان داستان را گرفته است. یک مسأله شکل روایت شما و نحوه‌ی استفاده از راوی اول شخص است. شما در قمست‌هایی از داستان از راوی اول شخص شبیه به راوی سوم استفاده می‌کنید. راوی شما حرف‌هایی می‌زند که خودش بهتر از هرکسی از آن‌ها خبر دارد و هیچ رویداد بیرونی هم وجود ندارد که راوی را به این یادآوری تحریک کند. بیشتر به نظر می‌رسد که راوی چیزی را که خودش خوب می‌داند بدون هیچ پشتوانه‌ای از ذهنش می‌گذارند که مخاطب هم در جریان آن مسأله قرار بگیرد. مثلا راوی داستان شما می‌گوید «کلاه سبز سیدیم را از سرم بر می‌دارم»خب طبیعی است که یک نفر بگوید کلاهم را از سرم بر می‌دارم اما چرا باید رنگ آن‌را هم در هر مرتبه به سر گذاشتن و یا از سر برداشتن با خودش مرور کند. اتفاقی هم نیفتاده که در این لحظه سبز سیدی را تبدیل به یک موتیف بکند، پس این‌جا این حرف گفته می‌شود که ما بفهمیم کلاه پیرمرد چه رنگی است و احتمالا به این واسطه کمی از شخصیت پردازی او انجام بشود. مسأله دیگری هم وجود دارد که بی‌ارتباط با همین مسأله قبلی نیست. راوی برای اطلاعات دادن به مخاطب از اتمسفر داستان کمی شتابزده عمل می‌کند و این شتابزدگی هم مانند مساله کلاه در ارتباط با چیزهایی است که خودش بهتر از هرکسی به آنها اشراف دارد و هم در مورد مسائلی که همزمان با بدنه روایت به کشف و شهود آن‌ها می‌پردازد مثلاً در مورد این‌که آدم کناری‌اش در صف انتظار لیسانس دارد یا روبه‌رویش دخترهایی نشسته‌اند که فقط کفش آن‌ها پیداست؛ این‌جا همان‌جایی است که شتاب‌زدگی راوی در روایت باعث می‌شود که ما به عنوان مخاطب دست نویسنده را پشت داستان ببینیم و همین مساله کمی باورپذیری داستان را زیر سوال می‌برد اصلا هرکجایی که ما حضور نویسنده را در داستان حس کنیم به نظر باورپذیری داستان به مقدار زیادی زیر سوال می‌رود. مساله مهم دیگری هست که باید در مورد آن صحبت کرد. راوی با ۲ رویکرد داستانش را روایت می‌کند. در بخش پایانی داستانی او به ناگاه شروع می‌کند به جان بخشی به اشیا و نوعی فانتزی در نگاهش به چشم می‌آید که تا این‌جای داستان وجود نداشته است. مثل این‌که او فکر می‌کند فلاسک دوست داشت برود پیش دوستانش یا این‌که کلاهش تصمیم به گدایی می‌گیرد یا زانویش سرش را از شکاف شلوارش بیرون می‌آورد. حرف من این نیست که این جنس از نگاه نباید در داستان شما وجود داشته باشد، حرف من این است که این جنس از نگاه نمی‌تواند به یک‌باره در داستان شما ظاهر شود و قبل از پاراگراف انتهایی و در همان ابتدای داستان باید حتی اگر شده به هوای یک جمله این جنس از نگاه در داستان می‌آوردید تا داستان شما این‌طور دودست به نظر نیاید و ما با خودمان بگوییم این حال و هوا از شیدایی در نگاه راوی شما به دنیای اطرافش وجود داشت و حالا به شوق پیدا کردن کار جدید یا استرس نداشتن لباس مناسب برای اولین روز کاری دوباره در دنیای شخصی‌اش جا گرفته است.
خوشحالم که دنیای داستانی شما از داستان قبلی تا حالا این‌قدر رشد کرده و قد کشیده است. امیدوارم که نوشتن داستان را همین‌طور جدی بگیرید و در آینده داستان‌های بیشتری از شما بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.