چی از این بهتر؟




عنوان داستان : دروغ
نویسنده داستان : حسن سالارنیا


«همه اش تقصیر من بود، من نباید جزوه ام را به او می دادم» این جمله ای بود که زهره به دوستش لیلا گفت. زهره و لیلا دو دوست خیلی همدل و صمیمی بودند، آن طوری که هر دو زندگی شان را برای همدیگر تعریف کرده بودند، در یک جایگاه و پایگاه اجتماعی زندگی می کردند ،ولی معلوم نبود آیا واقعاً راست گفته اند یا نه!!
زهره و لیلا دانشجوی ترم هفت گیاه شناسی پزشکی در دانشگاه کرمان بودند، یادش بخیر سال هزار و سیصد و هفتاد و پنج چقدر خوشحال بودند که در دانشگاه قبول شده اند، آنها ازسختی های روزهای اول یادشان نمی آید، روزهای سخت غربت.
زهره از شهرستان لار از استان فارس بود ، ولی به هیچ کس نگفته که خانواده اش در روستا زندگی می کنند.البته روستاها هم به روستای درجه یک و درجه دو و درجه سه تقسیم می شوند و زهره از یک روستای درجه سه بود ولی افسوس که خودش را از یک روستای درجه یک هم معرفی نکرده بود، او خودش را از یک مرکز بخش معرفی کرده بود، معلوم نبود چرا خودش را این طوری معرفی کرده بود، آیا عقده حقارت و محرومیّت داشت یا دلیل دیگری؟ و دوست او لیلا از مشهد بود، آن دو خیلی با هم صمیمی بودند اما با این همه صمیمیّت، زهره خودش را به لیلا هم دروغ معرفی کرده بود. در نگاه لیلا پدر زهره چهل و هفت سال سن داشت! و کارمند اداره برق بود! و دارای تحصیلات فوق دیپلم بود! و مادر زهره دیپلم انسانی بود! وخانه دار، دو برادرش در حال تحصیل در دبیرستان بودند! و تنها خواهر کوچکش در مدرسه ابتدایی بود، ولی در حقیقت پدر زهره دو زن داشت و چوپان بود و از هر زنش هفت فرزند داشت که همه یا بیکار بودند و یا آواره و فقط زهره که توسط دایی اش بزرگ شده بود، توانسته بود درس بخواند. برای پدر زهره زاد و ولد فرزند شباهتی به گوسفندها داشت. او همانند قوچ گلّه تندتند دو زنش را باردار می کرد و آنها هم فرزند را می زاییدند و فرزند طبق قانون خلقت مجبور بود رشد کند و بزرگ شود و دریغ از یک عبارت تربیت و دریغ از یک لحظه تلاش و وقت گذاشتن برای فرزندان.زهره هیچ وقت فکر نمی کرد که دنیا خیلی کوچک است، خیلی کوچک تر از آنچه که او فکر کرده بود.
بله داشتم می گفتم که زهره به لیلا گفت: «کاش جزوه ام را به او نمی دادم» و «او» کسی نبود جز حمید؛ یکی از دانشجوهای پسر کلاس، اهل آذربایجان غربی، نژادش ترک و ساکن شهر ماکو و خودش را دوستدار زهره معرفی کرده بود. البته درسته که از زهره خودش را به دروغ معرفی کرده بود ولی انصافاً که نقّاش روزگار و خالق این گردِ دوّار خیلی روی زیبایی این دختر دقّت کرده بود، زهره آن قدر زیبا بود که همه دخترهای کلاس زیباییش را پذیرفته بودند! و همه در زیبایی بعد از او با هم رقابت می کردند. و در نتیجه این زیبایی بود که باعث شده بودپسره ی آذربایجانی به دختره ی شیرازی علاقه مند شود ، حمید پسر یک سرهنگ بازنشسته بود و مادرش هم با چهار نسل عقب گرد از نژاد قاجار بود؛ وقتی حمید از خانواده اش به زهره می گفت، زهره ناراحت می شد، ولی به روی خودش نمی آورد و هر چه بیشتر از خانواده ی حمید می فهمید، بیشتر به این پی می برد که آنها وصله ی هم نیستند، ولی همیشه با خودش می گفت بگذار این چند روز که با هم هستیم خوش باشیم، در نهایت اگه حمید بخواد بیاد خواستگاری قبل از این که قرار باشه با خانواده بیاد جواب رد بهش می دم و با همین عبارات و خوشی های موقّت خودش را سرگرم کرده بود.
یک روز که دانشجویان در کلاس درس بودند، استاد خبری به دانشجویان داد که همه خوشحال شدند و همین خبر بود که باعث نگرانی زهره و درد دل کردنِِ او با لیلا شده بود، خبر از این قرار بود که در ایران گیاهی وجود دارد که در هر سی سال یک بار گل می دهد، آن هم دقیقاً در فاصله ی غروب خورشید و اذان مغرب و از این گیاه در داروسازی جهت درمان زخم اثنی عشر استفاده می شود و فقط در استان فارس و در شهرستان لار و در دامنه ی یک کوه صعب العبور از سلسله کوه های زاگرس می روید و ما از مؤسسه ی گیاه شناسی خواستیم یک نفر محلّی را به عنوان راهنما در اختیار ما بگذارند و قرار است وقتی ما به آنجا رسیدیم، راهنمای ما برای رسیدن به این گیاه باشد و این خبر برای زهره یک بیچارگی تمام بود، چون طبق نشانی های استاد آن کوه و آن منطقه باید دقیقاً محل تولد زهره باشد و به احتمال زیاد راهنمای محلّی هم ، پدر او خوهد بود، چون مؤسسه ی گیاه شناسی چند بار دیگر هم از پدر او به عنوان راهنمای محلّی استفاده کرده بود، ولی اینها همه احتمالات بود ، از کجا معلوم که راهنما پدر او باشد ،
او از طرفی عاشق رفتن به این سفر بود، آن هم با حمید، آن هم در یک صندلی و از طرفی می ترسید همه ی دروغ هایش رو بشود و بین یک و دو مانده بود که ناگهان مطلبی به ذهنش رسید؛ بله تنها مشکل زهره این بود که راهنما پدر او باشد، حالا اگر زهره می توانست کاری بکند که راهنما او را نشناسد، مشکلش حل می شود. بنابراین اگر همان تیپ دانشگاه را در سفر هم داشته باشد، پدر که نه ، مادرش هم نمی تواند او را بشناسد. تازه پدر که نمی داند او دانشجوی چه رشته ای است؟ کجا درس می خواند؟ ترم چند است؟ و همه ی اینها باعث می شود پدر او را نشناسد، تازه از کجا معلوم که پدر او راهنمای محلّی باشد. بنابراین یک روز مانده به سفر یعنی روز چهارشنبه بود که زهره به لیلا گفت: «تصمیم رو گرفتم، من می خوام بیام به سفر، حمید هم حق داره این طور خواهشی از من بکنه، تازه من با تصمیم حمید موافقم» و خلاصه هر آن چه که روزهای قبل نفی کرده بود، حالا همه را تأیید می کرد.
روز پنج شنبه رسید و دانشجویان با شور و حرارتی که فقط در جوانی می شود آن را پیدا کرد، سوار اتوبوس می شدند، دخترها در صندلی های عقب ماشین و پسرها در صندلی های جلو و مرز بین دخترها و پسرها با یک صندلی متفاوت الجنس پر شده بود یعنی حمید و زهره.
داد و بیداد و شادی تمام اتوبوس را پر کرده بود.
از همان هایی که اوّل اردوها همه را جَوگیر می کند و راننده که تجربه اولش نبود، می دانست یک ساعت یا دو ساعت دیگر همه ی این انرژی ها فروکش می کند بنابراین هیچ اعتراضی به وضع موجود نمی کرد.
آنها باید نزدیک پانزده ساعت حرکت می کردند تا به محلّ مورد نظر برسند و هنوز یک و نیم ساعت نگذشته بود که همگی به چُرت سنگینی فرو رفته بودند و در همین خواب و بیداری بود که زهره خودش را به استاد رساند و آهسته پرسید: «استاد ببخشید اسم و فامیل راهنمای محلّی چیه؟» استاد از زهره پرسید: «واسه چی؟مگه شما از اون منطقه اید؟ »زهره گفت: «نه همین طوری استاد، فقط یک فضولی بود ببخشید.» و استاد گفت : «نه مهم نیست، ولی جهت اطلاع من هم نمی دونم اسم راهنمای محلّی چیه، اما به اونجا که رسیدم حتماً اسمش رو می پرسم، معلومه دختر با انضباطی هستی و داری تمام سفر رو دقیقاً می نویسی، من از این جور آدم ها خوشم میاد» و زهره که این حرف رو شنید، فوراً گفت: «آره استاد دارم خاطرات سفر رو می نویسم. می خواستم چیزی از قلم نیفتد» و سپس خداحافظی کرد.
... حالا تقریباً چهارده ساعت بود که آنها در راه بودند ، هرچه ماشین جلوتر می رفت منطقه برای زهره آشناتر می شد تا اینکه اتوبوس در چند کیلومتری روستای آنها ایستاد ، از این قسمت به بعد باید دو وانت زحمت حمل دانشجویان را به اندازه نه کیلومتر متحمّل می شدند،
دخترها سوار یک وانت و پسرها سوار یک وانت دیگر شدند، آنها باید تا دامنه کوه «شب گرگ» می رفتند و دانشجویان را تحویل راهنمای محلّی که در آنجا منتظر بود می دادند، بعد از بیست دقیقه به محل موردنظر رسیدند، ولی هنوز راهنما نیامده بود، در این هنگام زهره خودش را به استاد رساند و گفت: «نمیشه از این آقایان بپرسید اسم و فامیل راهنما چیه؟» و استاد هم چند دقیقه بعد پیش زهره آمد و گفت: «بنویس، در دفتر خاطراتت بنویس راهنمای ما چوپانی است به نام "رضابیک بذرپاش مقدسی "و با شنیدن این اسم تمام دنیا در نگاه زهره تیره و تار شد، آری پدر او راهنما خواهد بود، او حالا مانده بود چه کار بکند، و در نهایت به این نتیجه رسید که باید خودش را به دست تقدیر بسپارد، باید خودش را به طبیعت واگذار کند و تنها یک امید برایش باقی مانده بود و آن هم این که انشاالله پدر او را نخواهد شناخت، آنها ده دقیقه ای منتظر بودند تا اینکه مردی پنجاه و هفت ساله با چهره ای هفتاد ساله و با نگاهی که صداقت در آن فریاد می زد از راه رسید، دانشجویان به سلامتی راهنما دست زدند و دیگر همه چیز برای ادامه سفر آماده شده بود.
...«چه منطقه قشنگیست» این جمله ای بود که مریم یکی از دانشجویان دختر گفت و مثل این که همه در دلشان داشتند این جمله را نجوا می کردند، یک دفعه همه با هم تأیید کردند و شروع به تعریف کردند، حرکت در دامنه کوهی که تا ته دره ی آن سه هزار متر فاصله بود ،پوشیده از درخت و عبور یک رودخانه که اگر پر آب نبود، کم آب هم نبود، منظره ای اگرچه دلهره آور، ولی زیبا را در طبیعت به وجود آورده بودند، دانشجویان مثل یک گله گوسفند یا مثل سربازانی که از میدان مین عبور می کنند، پشت سر هم در یک ردیف در حال حرکت بودند و در جلوی همه رضابیک حرکت می کرد و البته همه ساکت بودند و رضابیک داشت صحبت می کرد، او از منطقه و ارتفاع و گیاهانی که در این منطقه می رویند می گفت ، البته سؤال های دانشجویان باعث می شد که رضابیک از این مسائل صحبت کند، کمتر از هزار متر نرفته بودند تا به قسمتی از کوه رسیدند که می توانست هفت کیلومتر از ته دره را با تمام درخت هایش و رودخانه اش نمایان سازد. آن چنان قشنگ بود که همه ایستادند و به نگاه کردن مشغول شدند. رضابیک که طبیعت و خستگی دانشجویان را دید، بدون وقفه سر توبره اش را باز کرد و نی اش را درآورد و بدون این که کسی از او درخواستی کند، شروع به نواختن نی کرد. آری بیرون ریختن همه ی احساسات بشری، تکلم زیبایی از لبان نی ، چیزی شبیه از خود بیخود شدن،غمناک می زد اما لذت آور می زد، همه ی دانشجویان خودشان را در فکرشان گم کردند و رضابیک هم بی وقفه می نواخت و چه قشنگ می نواخت. هیچ کس چنین برنامه ای را برای اردو ردیف نکرده بود، آنچه در این لحظه جاری می شد، خلقت یک بی نظیر بود که همه را در خود یله کرده بود؛همه در خودشان فرو رفته بودند. حمید و زهره که مرز دانشجویان پسر و دختر بودند، نیز درهم درگیر شده بودند ، خلاصه هر کسی داشت به شادترین و شاید هم غمناک ترین لحظه ی زندگیش فکر می کرد و رضابیک همچنان بی وقفه می نواخت و بعد از مدّتی موسیقی به پایان رسید و همه ی دانشجویان بدون آن که از قبل هماهنگ کرده باشند، با صدای بلند شروع به دست زدن کردند و به مدت زیادی دست زدند. دلشان می خواست به همان اندازه که رضابیک برایشان نواخته بود، آنها هم برایش دست بزنند. شاید در این لحظه بود که زهره دلش می خواست حرکت کند و بلند بگوید بچه ها رضابیک پدر من است و برای لحظه ای هم که شده بود، زهره به پدرش افتخار کند. خلاصه دوباره سفر شروع شد و همه از زمین برخاستند و راه افتادند و تقریباً ده دقیقه به غروب بود که به مقصد رسیدند.آنها باید صبر می کردند تا در لحظه غروب باز شدن گل را ببینند،ولی چیزی که از بازشدن گل ها برای زهره جالب تر بود، این بود که پدر او را نشناخته بود و خوشبختانه تقدیر هم با زهره همراه شده بود. همه دانشجویان غرق در بوته های گیاه موردنظر بودند تا این که لحظه ی موعود رسید و در کمتر از پانزده دقیقه تمام قلّه کوه پر شد از گل های زرد و بنفش و قرمز ، صحنه قابل وصف نبود.چهل و پنج دقیقه تا یک ساعتی که گذشت همه آماده برگشت شدند. برنامه سفر برای چهار روز تدارک دیده شده بود و یک روزش مربوط به بازدید علمی بود که استاد آن را در اوّل سفر قرار داده بود و بقیّه سفر بیشتر تفریحی بود. آنها راه برگشت را کمی دیرتر از راه رفت طی کردند. علّتش هم تاریکی و گرگ و میش شدن هوا بود تا این که به محلّ اوّلی که راه افتاده بودند، رسیدند.وانت ها قبل از آنها آمده بودند و منتظر دانشجویان بودند، دانشجویان همه از رضابیک تشکّر کردند و بعضی از آنها هم با او عکس یادگاری گرفتند.از جمله حمید که حتی از زهره درخواست کرد بروند و سه نفره یک عکس یادگاری بگیرند و زهره که می دانست در این تاریکی اصلاً پدر او را نخواهد شناخت به درخواست حمید پاسخ مثبت داد. خلاصه موقع خداحافظی رسید و همه با رضابیک خداحافظی کردند و سوار وانت ها شدند و در این لحظه رضابیک استاد را صدا کرد و دانشجویان دیدند که از داخل توبره یک بسته ای را که در یک پارچه چهارگوش گره خورده بود، به عنوان سوغات به استاد داد، همه برای رضابیک دست زدند و وانت ها راه افتادند و دقیقاً بیست دقیقه بعد به اتوبوس رسیدند و سوار اتوبوس شدند تا به مقصد بعدی که شیراز بود بروند و دوباره نشاط جوانی همه ی ماشین را پر کرد و تقریباً ساعت های دو و نیم شب بود که به مقصد رسیدند و هر کس خسته و کوفته به سمتی می رفت و در این لحظه بود که استاد زهره را صدا کرد و در حالی که خودشان دو نفری بودند، بسته رضابیک را از داخل کیف همراهش برداشت و به زهره داد و گفت: «راستی داشت یادم می رفت.آن پیرمرد به من گفت: حاج آقا به من الهام شده این دانش آموز شما عاشق قیماق و روغن حیوانی است، من مقداری در توبره همراه دارم، اینها را بعداً به او بدهید.» همه ي اندام زهره به لرزه درآمد. آری پدر، دختر را شناخت، ولی چون دخترش آن طور خواسته بود، پدر هم به نظر دخترش احترام گذاشت؛ یک احترام فداکارانه، یک تمکین پدرانه و یک صبر عاشقانه؛ تازه زهره فهمید چرا پدر چنان غمگین نی زد و چرا او را سرپرست خانوم ها گذاشت؛ چون دخترش استاد این کوه بود. استاد هیچ چیز از این ماجرا نفهمید ، فقط زهره را دید، در حالی که بلندبلند گریه می کرد و می گفت: پدر من را ببخش و از او دور می شد.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
شما یک قصّه دارید، چی از این بهتر؛ داشتن یک قصّه برای تعریف کردن، یک جریان، یک روایت. «جریان رو بگو! قصّه‌ش چیه؟ تعریف کن ببینم!» شما برای این درخواست‌ها و سوال‌ها جواب دارید، چون چیزی برای تعریف کردن دارید. شما می‌خواهید تعریف کنید که؛ زهره دوست ندارد به همکلاسی‌هایش بگوید که دایی‌اش بزرگش کرده و پدرش چوپانی است در روستایی دورافتاده. پس دروغ می‌گوید و خودش را طور دیگری معرفی می‌کند. از شانس بدِ زهره، دانشجویان گیاهشناسی به روستای زهره می‌روند و بدتر از آن پدر زهره هم راهنمای محلّی آنهاست. زهره فکر می‌کند در ریخت و رخت دانشجویی، پدر او را نمی‌شناسد و دروغش برملا نمی‌شود. غافل از اینکه از همان اوّل پدر او را شناخته و بدون اینکه راز زهره را بر ملا کند، سوغاتی به استاد سپرده تا به زهره بدهد. سوغاتی که می‌داند زهره خیلی دوست دارد. چی از این بهتر؟
جریان یا روایت همانی است که به تعبیر ارسطو آغاز و میانه و انجامی داشته باشد. و به قولی تغییر یک وضعیت پایدار و ثابت است به وضعیتی دیگر و تلاش برای رسیدن به وضعیت جدید، یا تلاش برای حفظ وضعیت پیشین. جریان، توالی رویدادهاست با ذکر چرایی آنها. در جریانی که شما برای تعریف کردن دارید همه‌ی اینها هست، پس چی از این بهتر؟
بگذارید به شما بگویم چی از این بهتر است. از این بهتر نحوه‌ی تعریف کردن این جریان است. درکی درست و ارزشمند از جریان دارید که قدرش را باید دانست و حالا من دلم می‌خواهد به بهتر از این هم فکر کنید؛ کاری کنید که چنین جریان قاعده‌مند و پر کشش و جذّاب تبدیل شود به یک داستان خواندنی؛ داستانی که مثل جریانش خوشمزه و لذیذ باشد. بعضی داستان‌ها مثل زردآلویی هستند که هسته‌ای شیرین دارند، امّا گوشتشان لک‌زده و لهیده و بی‌مزّه و کمی تلخ است. با این زردآلو باید چکار کرد؟ بی‌رحمانه گوشتش را دور بیندازیم و هسته‌اش را در بیاوریم؟ چی از این بدتر؟ بهتر است به یک زردآلو فکر کنیم که دهنمان را از فرط شیرینی و خوش رنگی و خوش گوشتی آب بیندازد. من دلم می‌خواهد به شما بگویم که چکار کنیم تا آن زردآلو را داشته باشیم. چی از این بهتر؟
چی از این بهتر اگر ما بعد از نوشتن داستانمان یک بار دیگر به امکان‌های روایی دیگر هم فکر کنیم و تاثیر آنها را روی داستانمان آزمایش کنیم؟ امکان‌های روایی یعنی اینکه ما می‌توانیم داستانمان را با آغازهای دیگری تصوّر کنیم. یعنی اینکه به جای نویسنده، یکی از آدم‌های داستان هم می‌تواند جریان را تعریف کند. یعنی اینکه ببینیم می‌شود، اطلّاعات شخصیت‌ها را به شکل‌های دیگری غیر از توضیح و گزارش مستقیم به خواننده بدهیم یا نه. یعنی اینکه آیا برای ایجاد موقعیت و کشمکش می‌شود پای تصادف و شانس در میان نباشد یا نه؟ اصلاً می‌شود من اسم دیگری برای داستانم داشته باشم یا نه؟ خلاصه اینکه امکان‌های روایی یعنی انتخاب بهترین شیوه‌ برای تعریف کردن جریان.
چی از این بهتر که شما به موارد زیر فکر کنید و یک بار دیگر داستانتان را با مرور کردن امکان‌های روایی بازنویسی کنید؟ از بازنویسی نترسید، چون شما جریانی در اختیار دارید که خوب تعریف کردنش به زیر و رو کردن همه‌ی امکان‌های روایی و ده‌ها بار بازنویسی می‌ارزد.
ببینید می‌شود داستانتان آغاز دیگری داشته باشد؟ مثلاً امتحان کنید ببینید داستان اگر از جایی شروع شود که هیجان و نگرانی زهره از افشای دروغش به اوج رسیده است چطور می‌شود؟ همیشه به اوّلین آغازی که برای داستانتان نوشته‌اید خیانت کنید. مطمئن باشید بعد از نوشتن داستان، یک آغاز خوب در یک جایی از داستانتان انتظار می‌کشد که پیدایش کنید و بنشانیدش سرجای خودش. آغاز داستان به اندازه‌ی همان جریانی که این‌همه ازش تعریف کردم اهمّیت دارد. ( کم‌کم به جایی می‌رسیم که می‌فهمیم همه چیز داستان به یک اندازه اهمّیت دارد و چیزی در داستان نیست که اهمّیت کمتری داشته باشد و به ما اجازه بدهد در موردش سخت‌گیر نباشیم.)
ببینید می‌شود داستانتان اسم دیگری داشته باشد؟ از این دست اسم‌های معنی دوری کنید؛ اسم‌هایی که معرّف یک مفهومی هستند که خود نیازمند تعریفی مجرّد است، زیاد مناسب داستان کوتاه نیستند. این اسم‌ها چنان کلّی هستند که مجالی برای تصوّر و تخیّل ما قائل نمی‌شوند. دروغ ، کینه ، عشق ، حقیقت، دشمنی، خیانت، یأس، آرزو، تهمت و... همه از این دست هستند، عینیتی در آنها نیست، قابل دریافت با حواس پنجگانه نیستند. از این رو به این اسم‌ها، اسم‌های معنی گفته می‌شود چون نیازمند تعریفند و باید برای فهم آنها از گزاره‌های دیگری غیر از خودشان استفاده کرد. در صورتی که اسم‌های ذاتی مثل درخت، مربّا، چرخ‌ریسک، طناب، زردآلو و.. به ذات خودشان قابل دریافت هستند و با حواس پنجگانه می‌شود از آنها به یک عینیت رسید و می‌شود تصّور و تخیّل را با این اسامی بدون قضاوت با گزاره‌های معنایی و کلّی‌گویی و حکم صادر کردن، به گنجینه‌های خاطرات شخصی پیوند زد.
ببینید می‌شود، به جای اینکه شما راوی داستانتان باشید، داستان را بسپارید به زهره تا خودش حرف بزند و خودش برایمان تعریف کند؟ شما به عنوان کسی که همه چیز را می‌بیند و می‌داند و با فاصله‌ای سرد و بی‌روح و در قامت یک راوی آگاه به همه چیز که قضاوت می‌کند و آدم‌ها را طبقه بندی می‌کند و مستقیم به جایگاه و پایگاه اجتماعی آنها اشاره می‌کند و گاهی در مورد مسائلی مثل عوارض فرزند زیاد و فقر توأم با آن نظر می‌دهد، راوی داستان خودتان شده‌اید و ترجیح داده‌اید جریانی را که این‌همه خوب است خودتان تعریف کنید، آن هم از سیر تا پیاز. این امکان را یک بار آزمایش کنید، ببینید داستانتان چطور از آب در می‌آید به شرطی که شما از پشت نقاب زهره حرف نزنید و دوباره در مورد همه چیز نظریه ندهید. بگذارید زهره داستانش را طوری که دلش می‌خواهد تعریف کند، راهش این است که خودتان بشوید زهره و این اشکال ندارد که هیچ ، لازم و بایسته هم هست که آقای حسن سالارنیا که چهل و دو سال دارد و اهل خراسان رضوی است بشود زهره‌ی دانشجو که اهل روستایی در شهرستان لار است و در دانشگاه کرمان گیاهشناسی می‌خواند و پدرش چوپانی‌است به نام رضابیک بذرپاش مقدسی. تنها در این صورت است که می‌توانیم جریان را خوب تعریف کنیم؛ در صورتی که بتوانیم خود آن شخصیتی بشویم که جریانش را تعریف می‌کند، نه اینکه فقط در جلدش برویم و ادایش را دربیاوریم.
ببینید می‌شود از خیر بعضی شخصیت‌ها بگذرید و اصلاً مرخصشان کنید بروند پی کارشان؟ مثلاً همین لیلا. کمی در مورد کارکردش فکر کنید و تصمیم بگیرید که چکارش کنید. برایم نوشته‌اید که این داستان سه هزار و پانصد کلمه بوده و به اجبار شروط و مقررات پایگاه نقد داستان هزار کلمه‌اش را حذف کرده‌اید. نگران نباشید این اجبار لطمه‌ی به داستان شما نزده. چی از این بهتر اگر شما نه به اجبار، بلکه به اختیار و با بی‌رحمیِ یک نویسنده‌ی سخت‌گیر و بی‌گذشت، باز هم از داستانتان حذف کنید. حذف نه معنای حذف کلمه، به معنای حذف توصیفات اضافی و نالازم، حذف شخصیت‌هایی که بود و نبودشان زیاد هم برای جریان داستان ما ضروری نیست، حذف چیزهایی که می‌شد با نگفتنشان آنها را در ذهن مخاطب پر رنگ تر کرد، حذف صحنه‌ها و بعضی مکان‌ها و.. نه فقط داستان شما بلکه همه‌ی داستان‌ها وقتی نوشته می‌شوند، به این هرس کردن نیاز دارند. باید شاخه‌های اضافی را زد تا درخت روایتتان جان بگیرد و پر بارتر شود.
ببینید می‌شود پنج خط پایان داستانتان را کنار بگذارید؟ چه خوب می‌شود اگر نتیجه‌گیری داستان را بگذاریم به عهده‌ی خواننده و به او بگوییم من داستانم را تعریف کردم، بقیه اش با خودت، چون خیالم از تو راحت است و خودم هم اطمینان دارم که داستانم را خوب تعریف کرده‌ام. پایان داستان هم به اهمّیت آغاز داستان است به اهمیت اسم داستان و کلاً همه چیز داستان ... (دقیقاً همان شد که گفتم؛ به جایی رسیدیم که فهمیدیم همه چیز داستان به یک اندازه اهمّیت دارد و چیزی در داستان نیست که اهمّیت کمتری داشته باشد و به ما اجازه بدهد در موردش سخت‌گیر نباشیم. )
خلاصه اینکه ببینید می‌توانیم یک زردآلوی تو دل بروی خوشمزه داشته باشیم؟ هسته‌ی شیرینش را که داشتیم، بقیه‌اش را هم می‌توانیم. چی از این بهتر؟

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

متولد 1357 ورامین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.