نقطه تلاقی عناصر




عنوان داستان : کوری
نویسنده داستان : الهام قهرمانی

لباس میپوشم. موهامو میبافم. بافت موهامو که به کمرم رسیده رو می بندم و رها میکنم. یک شال سفید سر میکنم. جلو آینه وامیستم به لبهای بی رنگم نگاه میکنم و لبخندی تحویل چشمهای خسته ام میدم. کتابم رو برمیدارم و از خونه میزنم بیرون. راه میرم از کنار آشغالهایی که گوشه تیر برق جمع شدند میگذرم. نگاهی به بازی بچه گربه ها سر کیسه زباله میندازم. دستم رو براشون تکون میدم و همینطور که دستم بالاست میرسم به سطل بزرگ زباله سر کوچه. پام به کارتن خالی کنار سطل گیر میکنه و سکندری میخورم. دستمو به دیوار مغازه میوه فروشی میگیرم و تعادلمو حفظ میکنم. میوه فروش که برگهای پلاسیده کاهوها رو تو جوب میریزه برمیگرده نگاهم میکنه و میپرسه حالت خوبه خانومِ؟ با سر جواب میدم بله و اشاره میکنم به کارتن خالی. نگاه به اسمون میکنم خورشید نزدیکه غروب کنه باید زود بروم. قصاب از مغازه میاد بیرون و از میوه فروش می پرسه خونه آقای دکتر میشینه؟ میوه فروش نمی فهمم چی جواب میده.
سر خیابون میرسم.دست بلند میکنم. چند ماشین می ایستد. مستقیم.سوار میشوم. یک زن با بچه اش سوار میشود. یک مرد هم سوار میشود. بلند بلند با راننده حرف میزند. از وضع مملکت. از اینکه مردم رو گرفتار کردند. زن کرایه می دهد. راننده میگوید خانوم 500 کم دادی. زن میگوید کرایه همین است. همین یک هفته پیش 500 گران کردین. چند بار میخاید کرایه ها رو زیاد کنید. راننده غر میزند. زن پیاده میشود. مرد میگوید تقصیر انگلیس است. راننده میگوید تقصیر روسیه است هر وقت پاشون تو ایران باز شده قحطی آوردند. مرد کرایه میدهد راننده تعارف میکند که نگیرد و آخرش 1000 تومن بیشتر کرایه می گیرد چون خرد ندارد. به بیرون نگاه میکنم. از سر کوچه ای رد میشویم. یک زن با بچه قنداقی به بغل با چند مرد نشسته و دارند گل دسته میکنند.خواننده داد میزند: " سر هر کوچه خدا هست. خدا هست و خدا هست". به یک خدای کوچک میرسم که سر کوچه دستمال میفروشد و خداهای کوچک دیگر....
به مقصد میرسم پیاده میشوم. چراغ قرمز پیاده روهاست. چند نفر با عجله و دوان دوان رد میشوند. چراغ سبز میشود چند ماشین روی خط کشی عابر وامیستند و از اینکه نتونستند چراغ رو رد کنند زیر لب غر میزنن. تو این شهر همه عجله دارند حتی برای رسیدن به یک دورهمی ساده.
تا وسط خیابان قدم میزنم و روی خط عابر می نشینم. به شهر پر از زباله نگاه میکنم و چراغ برای ماشین ها سبز می شود، کتاب کوری رو دستم میگیرم. نسیم شالمو روی شانه هایم سُر می دهد. بلند میخوانم

"ما کور هستیم کوری که می بیند،کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند".
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم الهام قهرمانی سلام

خوشحالم اثر دیگری از شما می‌خوانم. داستان «کوری» گذشته از عنوان تکراری‌اش چند اصل مهم کم دارد که با هم مرور می‌کنیم اما پیش از مرور کم و کاستی‌ها بگویم که اشاره به جزییات و تصویرسازی‌های زنده به فضاسازی کلی کار کمک کرده است؛ با این حال مشکل کار در ارائه تصویرهای خوب پراکنده‌ای است که در یک نقطه تلاقی داستانی به هم نمی‌رسند و همانطور رها و بی‌سرانجام می‌مانند. این داستان پر شده از تکه‌پاره‌هایی که گرچه به ظاهر کنش‌های جاندار و ملموسی هستند اما به جایی که باید برسند نرسیده‌اند. همه مقدمه‌هایی که راوی می‌چیند، همه توصیف‌ها و صحنه‌ها که به مخاطب نشان می‌دهد از لباس پوشیدنش گرفته تا بیرون رفتن از خانه و دیدن گربه‌ها و واکنش قصاب و ماشین سوار شدن و دیدن عابران و ... به کجا انجامیده؟ به چه چیزی منجر شده؟ به چه حس عمیق و یا به چه اتفاق داستانی رسیده است؟ فقط به اینکه راوی در نوعی کلافگی از این‌همه شتاب بی‌هدف که در دیگران هست برود و روی خط عابر پیاده بنشیند؟ به نظر خود شما این پایان‌بندی کمی سانتی‌مانتال نیست؟ و باورپذیری کار را خدشه‌دار نکرده است؟ وقتی همه آن فضاها و تصویرها و تعبیرهای شاعرانه به چنین نقطه‌ای می‌رسند قدرت انگیزه روایت از دست می‌رود و روی انسجام حسی مخاطب هم تأثیر منفی می‌گذارد. حالا اگر پیرنگ را تقویت کنید و روی طراحی منسجم‌تر و داستانی با انگیزه‌های قوی‌تر متمرکز شوید خواننده داستانی به مراتب اثرگذارتر خواهیم بود؛ اثری که حس‌برانگیزتر از این خواهد بود. داستان می‌خواهد نمایشگر و بیان‌کننده دنیای دختری باشد که تلاش می‌کند مهربانی و آرامش انسانی‌اش را در جهان سراسر تنش و شتابزدگی بی‌روح اطرافش حفظ کند اما آیا اثر در انتقال این حس انسانی شریف کاملا موفق بوده است؟ با توجه به نکاتی که به آن‌ها اشاره شد به نظر می‌رسد انتظار مخاطب برآورده نمی‌شود و با توجه به نکات مثبت همین داستان و در نتیجه امید به توانایی‌های شما انتظار مخاطب (در آینده) بالاتر هم می‌رود. پیشنهاد می‌کنم روی پرداخت سوژه‌ها و انسجام مجموع عناصر داستانی کار کنید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم در پایگاه نقد داستان خواننده داستان‌های پرکشش و اثرگذار شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.