گنجایش داستان کوتاه برای طراحی و پرداخت اتفاق‌ها




عنوان داستان : خاطره ی بازی
نویسنده داستان : ساناز عظیمی

از پنجره ی پشتی ساختمان، پارک و آن نیمکت معروف مشخص بود. میدیدم که امروز هم مثل هر روز روی آن نشسته است. نیم ساعت وقت داشتم تا خودم را به آن جا برسانم و مقابلش بنشینم. میدانستم داستان فقط به یک بازی کردن ساده ختم نمی شود. دیگر مغزم کشش به پاسخگویی این سوال بزرگ که سال ها برایم همچون رازی سر به مهر مانده بود را نداشت. بیست و پنج دقیقه بعد دقیقا رو به رویش نشسته بودم. او هم از اینکه امروز من را به عنوان حریف در مقابلش میدید تعجب کرد. قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کند سریع گفتم: :«مادربزرگ امروز باید با من بازی کنید.»
میدانستم بر خلاف پدر بزرگ که هیچوقت جرات نکردم از او در مورد داستان پشت این راز بپرسم مادربزرگ نمی تواند در برابر اصرار هایم مقاومت کند. امروز روز موعود بود. عقربه های ساعت عدد چهار را نشان میدادند. همان ساعتی که سال های سال شاهد بازی های مختلف شده بود. مادر بزرگ هر مهره را در جایش قرار داد. سربازها، فیل ها، رخ ها، شاه ها، وزیر ها و اسب ها آماده بودند تا یک بار دیگر بجنگند. به راستی چرا باید هر روز راس همین ساعت با یکدیگر جدال کنند؟ با دیدن این صحنه بیشتر مطمئن شدم که رازی مهم پشت آن وجود دارد.
مانند یک جدال تلخ با زندگی میماند. جدالی که هر روز تکرار میشد و پایانی نداشت. درخت چنار پیری که کنار نیمکت حضور چندین و چند ساله داشت شاهده هزاران نتیجه مختلف بود. حس میکردم دست به سینه آماده است تا ببیند نتیجه ی امروز چه میشود. این بار نمی خواستم با نتیجه معمولی به پایان برسد میخواهم چند چند بودن راز این انسان های پیر مشخص شود.
مادربزرگ گفت: «شروع کن. »
عجیب بود. همیشه مهره های سیاه در اول بازی سهم آن ها بود و این من را یاد یک عزاداری طولانی می انداخت. خیلی محکم و با قدرت گفتم: «نمیکنم.»
سرش را بالا آورد. با تعجب پرسید: «پس بلند شو تا کسی دیگر بنشیند.»
گفتم: «میخواهم بدانم. راز این بازی شطرنج چیست؟»
گفت: «با رفتن من این خاطره ی دور برای همیشه محو می شود. »
گفتم: «خواهش میکنم بگویید. من از فکر کردن به این موضوع و به جوابی نرسیدن خسته ام.»
برای چند ثانیه مات نگاهم کرد. مشتش را فشرده تر کرد و گفت: «پس امروز باید در خاطره ای که هیچوقت برای کسی بازگو نکرده ام کند و کاو کنم تا از سال هایی که دیدم و دم نزدم خالی شوم.»
از حرف هایی که زد مشخص شد از داستانی کهنه رنج می برد. با اشتیاق بیشتر برای شنیدن ادامه ماجرا گفتم: «پس حرف بزنید. از این بغضی که گلویتان را فشار داده برایم بگویید.»
سرش را پشت سر هم به نشانه ی تایید حرفی که در ذهنش با خودش تکرار میکرد تکان می داد. نفس عمیقی کشید و تمام مهره ها را از روی صفحه یکی یکی و با دقت برداشت و دستی به روی صفحه کشید و آن را جمع کرد و در جایش گذاشت. بدون اینکه حرفی بزنم منتظر جوابم ماندم.
با چشمانش نواحی مختلف روی زمین را جستجو میکرد. انگار دنبال چیزی گم شده میگشت تا بعد از پیدا کردن آن ها را به هم وصله بزند و همچون مرحمی روی زخمی بگذارد. چند دقیقه ای در سکوت گذشت به نیمکت تکیه داد و به نقطه ای خیره ماند و گفت: «داماد قرار بود راس ساعت چهار بیاید و عقد کنیم. دو ساعت گذشت ولی نیامد. پدرم از خان های آن زمان بود بخاطر این اتفاق خیلی عصبانی شد. بالاخره با سه ساعت تاخیر آمد. هنوز لباس عروس به تن داشتم. با پدرم حرف زد. صدای فریاد پدرم از اتاق می آمد. به هر دردسری بود آن روز عقد بر پا شد و هیچ کس به من نگفت چرا داماد دیر آمد. ماجرا به همین جا ختم نشد. از فردای روز عقد هر روز راس ساعت چهار غیبش میزد. من هم از سوال پرسیدن در اوایل زندگی میترسیدم تا روزی که خبر آمد کسی حین بازی با چاقو به حیدر حمله کرده. با خودم گفتم چه بازی ای میتواند باشد؟ آن روز متوجه شدم روز عقدمان مشغول بازی شطرنج بوده و غیبت تمام روزهایش بین ساعت چهار تا شش سر بازی شطرنج می گذشته... .»
با تعجب بین حرف های مادر بزرگ پریدم و گفتم: «یعنی پدربزرگ از زمان ازدواج هر روز در این ساعت شطرنج بازی میکردند؟ »
مادربزرگ گفت: «شصت سال.»
باد در هوا میپیچید و برگ های درختان تکان میخوردند. مادربزرگ برگ ها را نگاه میکرد و گویی حضور پدر بزرگ را در بین رقص برگ ها جستجو میکرد. چشم هایم گرد شده بود. باور کردنی نبود. شصت سال برای تکرار همیشگی یک کار زمان کمی نیست. دیگر فهمیده بودم این راز ریشه در گذشته های بسیار دوری دارد. گذشته ای که برای پدر بزرگ خیلی مهم بوده است. آنقدر مهم که زمان مرگ او مصادف با آخرین بازی اش در یک غروب سرد و دلگیر پاییزی بود. دقیقا ساعت شش بعد از ظهر روز جمعه، سال یک هزار و سیصد و نود و شش.
مادربزرگ به گفتن ادامه داد: «حیدر هیچوقت عاشق من نبود. مارال با اینکه در این سال های طولانی کنارش نبود ولی در هر روزش حضور داشت. حیدر باعث مرگ مارال شده بود. مارال ساعت چهار کشته شد و حیدر ساعت شش بر سر بالینش رسید. از آن روز به بعد حسرت ندیدن مارال حیدر را روز به روز داغون تر کرد.»
با تعجب پرسیدم: «مارال؟»
سکوت کرد و حرفی نزد. هیچوقت گمان نمیکردم پدربزرگ چنین غم بزرگی را در سینه داشته باشد. همینطور فکر نمیکردم مادربزرگ درد عشق قدیمی شوهرش را طی سال های طولانی به دوش کشیده باشد. بیچاره چقدر در زندگی غصه خورده است. همیشه سایه عشق مارال در زندگی اش بوده و دم نزده.
گفت: «در تمام طول زندگی مشترکمان هرروز دو ساعت به مارال اختصاص داشت و من از دیدن آن رنج میکشیدم.»
گفتم: « خیلی غم انگیز است ولی همه ی این ها چه ربطی به هر روز بازی کردن شطرنج دارد؟»
گفت: «هیچوقت از خود حیدر چیزی نپرسیدم. حتی در تمام این سال ها به روی خودم نیاوردم که از موضوع خبر دارم. همان اوایل ازدواج مادر حیدر از عشق حیدر و مارال برایم گفت. آن روزها حیدر غمار میکرد. نمی توانست ترکش کند. مارال شرط ازدواج را ترک کردن غمار گذاشته بود. حیدر آن روز آخرین غمار خود را در حال بازی کردن بود. پدربزرگت شطرنج باز قهاری به حساب می آمد. کسی که بازی ها را برای پدربزرگت جور می کرد موضوع را فهمید. از این راه پول زیادی به جیب میزد. نمی توانست بپذیرد که حیدر را به عنوان بهترین بازیکنش از دست بدهد. همان زمانی که حیدر مشغول آخرین بازی خود بود برای تهدید کردن مارال به خانه آن ها رفت. مارال تنها بود. طی یک درگیری ناخواسته مارال با ضربه چاقو کشته شد.
حیدر بعد دوسال سوگواری دوباره بازی را شروع کرد این بار بدون غمار زدن و هر روز این کار را انجام میداد تا به مارال ثابت کند به قولش وفادار است و در طی این سال ها فقط یک روز بازی نکرد.»
گفتم: :«کدام روز؟»
گفت: «روزی که مادرت به دنیا آمد. »
واقعا هضم تمام این ها برایم به شدت سخت بود. خاطره ای که مادربزرگ برایم تعریف کرد همچون فیلم سیاه سفیدی از جلوی چشمانم رد می شد. اکنون من هم مثل مادر بزرگ به گوشه ای خیره شده بودم. هیچوقت فکر نمیکردم در پس بازی هر روزه ی شطرنج در آن ساعت مشخص چنین داستان پر پیچ و خمی سال ها نهفته باشد. چقدر ماجرای غم انگیزی بود. دلم هم برای مارال هم پدر بزرگ و هم مادربزرگ که این همه سال هر روز سایه مارال را در زندگی تحمل کرده بود می سوخت.
گفتم: «این گذشته شما را عذاب داده چرا بعد از مرگ پدر بزرگ باز هم این کار را ادامه میدهید؟»
مادربزرگ گفت: «این عذاب با بود و نبود این بازی تمام نمی شود. دو ماه پیش که پدر بزرگت مرد چیزی در مشتش بود که مطمئن شدم در این سال ها هیچوقت جای مارال را برای او نگرفته بودم.»
بلند گفتم: «بعد شصت سال چه چیزی در مشتش بود؟»
سکوت کرد. نگاهم را از مادربزرگ برداشتم تا بدون خجالت کشیدن برای این غم اشک بریزد. از پدربزرگ عصبانی بودم. نباید چنین ظلمی را در حق مادربزرگ میکرد. این همه سال گذشته بود باید عاشق مادربزرگ میشد نه اینکه عذاب دوست داشته نشدن از طرف شوهر را به او وارد کند. دلم میخواست فریاد بزنم. دلم میخواست دست ببرم در زمان و جلوی مرگ مارال را بگیرم تا عشقی چنین عمیق نابود نشود یا یقه پدربزرگ را بچسبم و بگویم حالا که مارال نیست باید مادربزرگ را فقط دوست بدارد و با این کارش یک عمر ناراحتش نکند اما افسوس که نمیتوانم کاری بکنم جز قبول کردن اینکه سه قلب در پس یک دیگر از کنار هم بودن محروم شدند. سکوت بیش از حد کشدار شد. سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. چشمان مادربزرگ خیره به کیف شطرنج مانده بود و پلک نمیزد. تکانش دادم. مشتش نیم وا شد. آرام انگشتانش را باز کردم. کف دستان مادربزرگ یک حلقه ی مردانه و دو حلقه زنانه بود.
خشکم زده بود. باید موبایل را برمیداشتم و با مامان مارال تماس میگرفتم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم ساناز عظیمی سلام

«خاطره بازی» را خواندم. داستان را خوب شروع کرده‌اید، یعنی توصیف پارک پشت ساختمان ورودی خوبی برای جهان داستان شما ساخته اما خوب ادامه نداده‌اید؛ بعد از این توصیف، یکدفعه همه چیز تغییر کرده است. مثل این است که از دالانی زیبا عبور کنید و انتظار داشته باشید با فضای خارق العاده‌ای مواجه شوید اما وقتی به انتهای ورودی رسیدید انتظارتان برآورده نشود. این داستان هم بعد از آن توصیف ابتدایی، انتظار مخاطب را برآورده نمی‌کند. خود شما هم به عنوان نویسنده این اثر اگر کمی از آن فاصله بگیرید، متوجه می‌شوید ماجرا خیلی سانتی‌مانتال و تکراری شده است. استفاده از بازی شطرنج، عشق جوانی، مرگ معشوقه پدربزرگ، کشته شدن پدربزرگ درحالی که شطرنج بازی می‌کرده، مرگ مادربزرگ موقع بازی شطرنج، پیدا شدن حلقه‌های انگشتری توی دست مادربزرگ پس از مرگ او و ... می‌بینید؟ همه این‌ها ضمن احساسات‌گرایی باعث سقوط باورپذیری داستان هم شده‌اند، چون حوادثی مثل کشته شدن پدربزرگ حین بازی شطرنج آن هم در کهنسالی یا کشته شدن معشوقه او در جوانی و اتفاق‌هایی از این دست، حوادث بیرونی بزرگی هستند که برای باورپذیر کردنشان به خیلی چیزها نیاز داریم که یکی از آن‌ها چیدن منطق درست علت و معلولی است و دیگری صحنه‌هایی که آن اتفاق‌ها را برای مخاطب زنده و باورپذیر کند بنابراین فشرده کردن و خلاصه کردن آن همه ماجرا (استفاده از تلخیص برای شرح همه اتفاق‌های گذشته) به ساختار اثر آسیب می‌زند؛ اصلا شیرازه کار از هم می‌پاشد. اگر در داستان کوتاه از یک حادثه استفاده کنید و فقط روی یک عدم تعادل اولیه متمرکز شوید، راحت‌تر می‌توانید کار را پیش ببرید. در اینجا چند حادثه داریم؟ خیلی. آنچنان که عدم تعادل اولیه معلوم نیست. قمار پدربزرگ، کشته شدن پدربزرگ در حال بازی، عشق جوانی پدربزرگ، کشته شدن معشوقه پدربزرگ، مرگ مادربزرگ و و و ... این‌همه حادثه برای رمان هم زیاد است چه رسد به داستان کوتاه. مسأله دیگر این است که لازم نبود از مکانی مثل پارک استفاده کنید، چون فضای پارک و بازی شطرنج با آنچه روایت می‌شود به‌کلی متفاوت است؛ بهتر بود برای به دست آمدن فضاسازی درست، داستان را به مکانی بکشانید که با مجموع حوادث تناسب و همزادی بیشتری داشته باشند مثلاً فضای دِه با همان خان‌ها و خاطره‌ها که مادربزرگ تعریف می‌کرد؛ البته این اثر همان‌طور که اشاره کردم در پیرنگ ضعف دارد پس پیشنهادم این است که سوژه‌هایتان را فقط و فقط با یک اتفاق طراحی کنید و در طراحی و پرداخت داستانتان، بیشتر از صحنه‌ها و توصیف‌های جاندار استفاده کنید و از خلاصه کردن و فشرده کردن ماجراهایی که اتفاق افتاده‌اند (تلخیص‌ها) کمتر استفاده کنید و مطالعه آثار خوب داستانی و تمرین و پشتکار را کنار نگذارید. امیدوارم خواننده داستان‌های خوب شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.