تأثیر صحنه‌های ساده اما درست




عنوان داستان : نیمه لیوان
نویسنده داستان : سکینه جعفری زاده گوغری

دهانش را چند بار آب کشید و زیر لب استغفرالله گفت و خواست ازخانه بیرون برود نرسیده به دربرگشت و دوباره توآینه کناردرخانه نگاه کرد وزبانش را بیرون آورد وبه فرد داخل آینه گفت :« نگاه کن هیچی من نخوردم اصلاً وزبانش را بیشتر بیرون آورد ته زبانش دیده می شد . » ودوباره دستش را بالا آورد وبه مرد داخل آینه گفت : « باور کردی من هیچی نخوردم »به سمت دستگیره در رفت هنوز دستگیره را نچرخانده بود که گفت « چکاری ؟من کجا می خواهم بروم ؟ بهترتوخونه بمونم و از رفتن منصرف شد . و روی مبل نشست و آهی کشید هنوز نیمه لیوان به او چشمک می زد و دوست داشت ته لیوان هم مزه کند . اما .... برای کاری این همه راه آمده بود و حالا شرمنده بود سرش را بین دستانش گرفت نمی دانست باید چه کند موهایش را بهم ریخت به مبل تکیه داد و چشمانش را بست. نمی خواست نیمه لیوان را ببیند . دلش آشوب شده بود که صدای گوشی تلفن خانه اورا ازفکر بیر ون آورد به سمت گوشی رفت و آن را برداشت صدای مضطربی از آن طرف گفت :« رفتی به دیدارش سلام منو رسوندی » چرا گوشیت خاموش نکنه خونه خلوت دیدی و تا الان خواب بودی
مرد با یک دست موهایش را مرتب کرد و نفسش را که درسینه حبس شده بود بیرون داد گفت « خواب نبودم داشتم آماده می شدم بروم » صدا لرزان زن از آن طرف خط سامیار مادر زودتر برو تو قول دادی که برای باز شدن گره کارمون پیش او می روی پس زودتر برو مادر خیر ببینی » گوشی بوق مشغولی خورد و پسر گوشی را گذاشت و دوباره به سمت مبل رفت و روی آن نشست و به نیمه لیوان نگاه کرد رنگ آلبالویی لیوان جلوی چشمانش می رقصیدند و اورا به سمت خودشان می خواندند . پسر دستش را به سمت لیوان برد و نجوا کنان گفت :« قول می دهم این آخرین بار باشد ودستش به طرف لیوان رفت تصویر نگران مادرش و خواهر کوچکش جلوی چشمانش ظاهر شد و لیوان را روی میز گذاشت و روی مبل دراز کشید و گفت:« آخه من چطوری ا زتو دل بکنم و به رنگ آلبالویی توی لیوان خیره شد لیوان را برداشت و با صدای بلند گفت : « این جا کسی نیست من این لیوان می خورم و دیگه به محلی که مادرم گفته نمی روم و این چند روز به دنبال تفریحات خودم می روم بسه غم خوردن » لیوان را برداشت ته محتوای آن را سرکشید گلویش سوخت و کل بدنش داغ داغ شد . سرش گرم شده بود و تلو تلو خوران به سمت مبل رفت پایش به میز گیرکرد و ازروی زمین بلند شد و تلو تلو خوران به سمت مبل رفت و روی مبل ولو شد چشمانش گرم شدند . با شنیدن صدای اذان بیدار شد خانه درتاریکی مطلق بود . چشمانش را مالید وازروی مبل بلند شد پایش تیرکشید ودستش به لیوان روی میز خورد و صدای خوردشدن لیوان شنید کورمال کورمال به سمت پنجره رفت و در آن را باز کرد چشمش روشنایی زد چشمانش بست ودوباره بازکرد وازکنار پنجره به سمت کلید برق رفت و کلید را زد و تمام خانه روشن شد خورده های لیوان جمع کرد و کتری را روی اجاق گذاشت یادش آمد که ازصبح چیزی نخورده است به سمت یخچال رفت داخل یخچال چیزی برای خوردن نبود دریخچال رابست و به سمت درخروجی رفت . یاد حرف مادرش آمد ازخانه سیامک تا ... فقط ده دقیقه پیاده روی هست خواست کلید را بگذارد که شکمش قاروقور کرد . به سمت در رفت دوست نداشت نگاهش با او یکی شود خجالت می کشید و سرش را پایین انداخت به اولین سوپری که رسید خریدهایش را کرد وبه سمت خانه راه افتاد احساس می کرد کسی دنبالش افتاده است .
به خانه رسید خرید ها را داخل یخچال گذاشت و دوباره زیر کتری روشن کرد و سوت می زد . که صدای تلفن را شنید . یادش آمد گوشی همراهش را هنوز روشن نکرده است به سمت تلفن رفت الو صدای جیغ مادرش درگوشی پیچید پسرم .....
پسرمادر چه اتفاقی افتاده ؟؟
مادر پسرم درست شد همه چیه درست شد پدرت و صدای هق هق گریه اش د رگوشی پیچید
پسر با کلافگی گفت :« پدرم پدرم چه شد ؟؟مادر خواهش می کنم گریه نکن حرف بزن
مادر آن طرف دماغش بالا کشید و گفت:« اون آقایی که مرد زیر گرفته بود خودش پاسگاه رفته و اعتراف کرده پدرت آزاد می کنن و پدرت کسی نکشته »
پسر که خیالش راحت شده بود گفت :« خدا راشکر که پدر آزاد شد
مادر پسرم ممنون که به دیدار بهترین خلق خدا رفتی اون جوابم داد . من که پای رفتن نداشتم خدا خیرت بده
قطرات عرق روی پیشانی پسر نشسته بودند و برروی صورتش سر می خوردند پسر ازمادرش خداحافظی کرد خیس عرق شده بود گوشی را گذاشت و با خودش گفت فردا برمی گردم و دوباره به صورتش دست کشید و گفت کاش این دو روز تحمل کرده بودم و ازاین لعنتی نخورده بودم کاش ....
ویادش امد کتری روی اجاق گازبه سمت کتری رفت و زیر آن را خاموش کرد و داخل آشپزخانه روی زمین سر خورد دیگه اشتهایی برا ی خوردن شام نداشت روی تخت دراز کشید و با خودش گفت فردا خانه می روم . صبح با صدای گوشی تلفنش بیدار شد ساعت ده صبح بود از رختخواب بیرون آمد وکارهایش را انجام دادو لقمه کوچک ساندویچ نان وپنیر برای خودش گرفت و بعد ازچک کردن تمام وسایل خانه ومطمئن شدن آژآنس گرفت تا به ایستگاه برود چون خجالتش می شد به دیدارش برود.
سوار آژانس شد با خودش گفت من لایق دیدن او نیستم . وسرش پایین انداخت که باصدای سلام دادن مرد گنبد طلا را دید و قطره اشکی درگوشه چشمش جا خوش کرد به راننده گفت نگه دار و پیاده شد و به گنبد چشم دوخت.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سکینه جعفری‌زاده سلام

داستان «نیمه لیوان» نسبت به کار قبلی که از شما خواندم پیشرفت بسیار خوبی است. این اثر با اثر قبلی قابل مقایسه نیست. به شما تبریک می‌گویم که با تمرین و تلاش گام‌های مؤثری برای پیشبرد کارتان برداشته‌اید و تلاشتان به نتیجه مطلوب و قابل پذیرشی رسیده است. در این داستان از میان انواع کشمکش‌ها که برای داستان قائل شده‌اند، کشمکشی از نوع کشمکش با خود داریم که جوان شخصیت داستان شما با آن دست و پنجه نرم می‌کند. یکی از بهترین صحنه‌های این داستان صحنه ورودی است که جوان برمی‌گردد و روبروی آینه می‌ایستد و با خودِ درون آینه حرف می‌زند. این درگیری در عین سادگی خیلی خوب درآمده است و طنز تلخ پنهان و ظریفی نیز در خودش دارد. به طور کلی تمام کنش‌های کوتاه و پرشتاب به درستی درکنار هم چیده شده‌اند اما میانه کار یعنی از جایی که مادر تماس می‌گیرد داستان افت می‌کند. در این اثر نیازی به احساسات‌گرایی افراطی یا استفاده از صحنه‌های کلیشه‌ای نیست. اصلاً نیازی نبود مادر تماس بگیرد یا حتی درخواستش را مطرح کند، چون پایان‌بندی کار بی هیچ ادعایی همه چیز را روشن می‌کند. صحنه پایانی همان اثرگذاری حسی را که داستان به آن نیاز دارد ایجاد می‌کند و چقدر خوب که در آنجا صحنه را بیهوده و بی اندازه کش نداده‌اید و چقدر خوب که جوان وقتی از ماشین پیاده می‌شود فقط به گنبد چشم می‌دوزد چون هر کار دیگری می‌کرد، مثلاً اگر زیارتش را هم نشان می‌دادید به اندازه این تصویر زیبا که قاب گرفته‌اید و فاصله‌اش را با گنبد نگاه داشته‌اید تأثیرگذار نمی‌شد. اما یکی از نکات مهم رعایت سجاوندی است که نمی‌دانم چرا رعایت نکرده‌اید. لطفاً به این سطرها نگاه کنید: «به سمت تلفن رفت الو صدای جیغ مادرش درگوشی پیچید پسرم .....
پسرمادر چه اتفاقی افتاده ؟؟
مادر پسرم درست شد همه چیه درست شد پدرت و صدای هق هق گریه اش د رگوشی پیچید ...»
بهتر است این‌طور بنویسید: "پسر گفت: «مادر! چه اتفاقی افتاده؟»"
دیگر اینکه بد نیست برای شخصیت‌ها اسم انتخاب کنید و آن‌ها را پررنگ‌تر و برجسته‌تر ببینید و بشناسید تا در شخصیت‌پردازی قدرتمند اثر به کارتان بیاید. منتظر آثار فراوان و خوب شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.