قواعد در خدمت داستان هستند و نه داستان در خدمت قواعد.




عنوان داستان : دیدار
نویسنده داستان : حمید روزبان

فرم خودش را حفظ کرده و چین و چروک ندارد انگار که تازه از دستی رها شده باشد ،دسته هایش رو به بالاست
در زدم ،کسی در را باز نکرد .از حیاط هم می شدفهمید که رفته اند جایی . انگار تمام گنجشک های محله نشسته اند روی شاخه های درخت توت . چیزی شبیه شلوغی عروسی یا مرثیه خوانی ،یا جلسه ی سخنرانی. با چند قدمی که از دیوار حیاط فاصله گرفته ام می توانم تکان خوردن پرده را ببینم . باد است .، دست برده در گیسوی زن . مرد روبرویش،که نیمی از صورتش را پیچ و تاب پرده گرفته پلک بر هم نهاده ،از سرخوشی یک روز در آن سوی رویا ها شاید .از کوچه کسی گذر نمی کند. مرغ های در و همسایه جیک شان در نمی آید .باد لباس های زیر کسی را به بازی نگرفته است و اگر هم بازی کرده باشد ، کسی نیست که باشتاب از در بزند بیرون و لب جدول یا وسط کوچه تکه لباس باد آورده را بردارد و بدود تو . دیر کرده ام ، نه صبح است که هیاهوی رفتگر بلند شود. نه ظهر است که صدای اذان، میانه ای هم نیست.
سیاه است . باید سنگین باشد .برای چند لحظه می مانم . فکر می کنم به اینکه دچار مشکل بشوم اگر کیف را بردارم و همزمان کسی از راه برسد . شک و تردید سراغم آمده است بروم یا بمانم!
ممکن است پر از پول باشد در آن صورت وسوسه ی بردن پول ها گریبانم را می گیرد . ممکن است کیف خالی باشد و آن وقت شرمنده ی خودم بشوم .ممکن است کیف پر از لباس های کودکی باشد که خودش نیست حالا .ممکن است درون کیف بمب ساعتی باشد،نه این فکر دیگر خیلی دور نیست تلویزیون مدام پر از این تصاویر است .برای هر کدام از این احتمال ها نیاز به دلیل کافی دارم . اما حتم دارم هر کدام هم می تواند نباشد . به کیف نزدیک می شوم زیپ اش را تا اخر کشیده اند خم می شوم که بردارمش .صدای ماشینی را می شنوم که پشت سرم می ایستد. زن جوانی پیاده می شود از روی جدول می پرد و کیف را بر می دارد . عطر زنانه اش هم می پرد توی فضا . از حالت خمیدگی بیرون می آیم . زن بدون اینکه چیزی بگوید سوار ماشین می شود . زن که می آید جیک جیک گنجشک ها بیشتر می شود فکر می کنم که این احتمال را از یاد برده بودم ، چیزی شبیه انگشت پای نوزادی از گوشه ی پایین کیف زده باشد بیرون .
ده دقیقه ی دیگر مانده است که برسم به اداره ،آرام قدم می زنم و با احتمال های ذهنی سرگرم می شوم .
شبیه کیفی پر از لباس های زیر
شلوار , جوراب ...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین چیزی که از داستان شما به نظرم آمد زبان خوب‌تان بود که نشان می‌دهد با داستان غریبه نیستید. در همان دو سه سطر اول داستان می‌شد فهمید که با زبان یک داستان خوب، آشنا هستید و این از نقاط قوت یک داستان‌نویس به‌خصوص در زمانه حاضر است.
داستان را با تعلیق آغاز کرده‌اید و این هم باز یک نقطه قوت است. همین که از سطر ابتدایی خواننده را وادار کنید در داستان جلو برود و نتواند آن را رها کند یعنی تاکتیک خوبی را به کار برده‌اید.
در چند سطر اول بسیار راحت و خوب حرف می‌زنید اما در یکی دو مورد زبان بی مورد شاعرانه می‌شود: "پلک بر هم نهاده، از سرخوشی یک روز در آن سوی رویاها شاید". این لحن با بقیه داستان تفاوت پیدا می‌کند و زیادی شاعرانه است. ضمن آن که در سطرهای دیگر تصویری حرف می‌زنید و خیلی خوب است، اما در اینجا بیشتر حسی است.
محتویات کیف را با توجه به باورپذیری مخاطب انتخاب کنید. این که از بمب حرف زده‌اید زمانی شاید قابل قبول بود اما اینک شاید خیلی باورپذیر نباشد در این داستان. با فضای داستان شما هم مطابقت ندارد. چیزهایی را بگویید که مخاطب بیشتر و راحت‌تر می‌پذیرد. حتی می‌توان در این موارد از چند نفر پرسید که "اگر کیفی را صبح در جایی دیدید حدس می‌زنید چه چیز در داخل آن باشد؟" این طوری می‌توان حدس‌های مشترک را جدا کرد و استفاده نمود. پر از پول بودن اولین و بهترین حدس است، اما می توان از پر پول بودن گفت تا مثلاً لباس های زیر عرق‌کرده یک کارگر کارخانه یا یک سرباز حتی (البته شما شبیه این‌ها را در انتها گفته‌اید "شبیه کیفی پر از لباس‌های زیر" منتها لباس زیر کی؟ این را نگفته‌اید). حدسیات باید از صفر تا صد باشد. یعنی از پول تا یک چیز کثیف و بی ارزش. حتی مواد مخدر (که شما این نکته را رعایت نموده‌اید).
توصیفات اولیه کیف خوب است اما توجه کنید که چه چیزهایی در این توصیف باید حضور می‌داشت. رنگ و جنس و اندازه مهمترین این اطلاعات بودند. شما از اندازه که خیلی مهم است چیزی نگفته‌اید. البته غیر مستقیم اشاراتی شده، اما این را باید مستقیم در همان خطوط اول ذکر می‌کردید. شاید خواسته‌اید این را نیز در تعلیق بگذارید که خواننده نداند اصلاً در مورد چه چیز دارید صحبت می‌کنید. اما ذکر "دسته‌هایش" تا حدودی مشخص می‌کند که چیست. در وسط داستان به صراحت از رنگ و ماهیت این شیئی حرف زده‌اید: "سیاه است. باید سنگین باشد... فکر می‌کنم به اینکه دچار مشکل بشوم اگر کیف را بردارم و همزمان کسی از راه برسد." قاعده‌ای وجود دارد در مورد توصیف هر چیز که می گوید مهمترین ویژگی‌های در چشم ابتدا ذکر شوند. مثلاً کسی که قدش خیلی بلند است طبیعی است که اولین ویژگی در چشم همان بلندی قد وی باشد و انتظار می‌رود آن را اول بگوییم. البته به نظر خود من تمام قواعد باید در خدمت داستان باشند و نه داستان در خدمت قواعد. اما گاه منطق حکم می‌کند که از این قواعد استفاده کنیم. ذکر رنگ و حجم در همان اول به نظر منطقی‌تر بود و به داستان هم لطمه نمی‌زد.
پایان‌بندی داستان بسیار خوب و زیباست، مخصوصاً مساله انگشت‌های پای بچه و بعد حدس‌های اداره.
اگر من نویسنده این داستان بودم در جایی که می گویید با آمدن زن جیک و جیک گنجشک‌ها بیشتر می‌شود، برعکس با آمدن او جیک جیک آن‌ها را قطع می‌کردم تا هیجان و اهمیت حضور زن در چشم بیاید. نمونه این را در فیلم‌ها زیاد دیده‌اید. وقتی اتفاق مهمی قرار است بیافتد همه ساکت می‌شوند و تماشا می‌کنند. انگار تصویر در آن لحظه برای بقیه ساکن و صامت شده است. در اینجا نیز ناگهان سکوتی باید فرا بگیرد و همه منتظر شوند ببینند زن کیست و می‌خواهد چه کند.
در مجموع داستان خوبی است. مشخص است که می‌توان انتظار داستان های خیلی خوبی از شما داشت و کتاب‌تان را در آینده با لذت خواند. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.